|
سيروس"قاسم" سيف «کلام هشتاد و دوم از حکایت قفس – دولتشرکت جولاشگا- » نترس! لوتون نمی دم! هرچی هم که نباشه، تو، پسرم هستی و اونهم دومادم. ديدم که خواهرت هم، تازگی ها، نماز خون شده و حرف های بودار می زنه! پس، من، مار توی آستينم پرورش می داده ام و خودم خبر نداشته ام! بسيار خوب! اين حرفی که می خواهم الان به تو بگويم، به خواهرت و شوهرش هم گفته ام! از اين لحظه به بعد، چشم و گوش من، چشم و گوش دولت است. هر چيزی که از شما ببينم و يا بشنوم که مخالف مصالح مملکت باشد، خودم شخصن، دستتان را می گيرم و می گذارم توی دستشان. تمام!).
محمود میرمالک ثانیبرگ هفتم از داستان پنجره میزبان لیوان آب را تا ته سر می کشد و از سیراب شدن خود به وجه می آید و می گوید: هیچ چیزی نمی تواند جای آب را بگیرد حتی یک شراب پنجاه ساله... با نوعی شیطنت که در صدایش مشهود است، ادامه می دهد: اما هر یک از اینها در جای خودش به زندگی طراوت می بخشند و نباید با این وجود هیچوقت از شراب پنجاه ساله غافل شد. جمله اش را با خنده ای ملایم پایان می برد و از پرستار جوان درخواست میکند که گیلاس های شراب را مجددا پر کند قبل از اینکه شب به پایان رسد.
رسول کمالبارانِ امید در هنگامه ی بیم وُ امید
از کوچه های زخمی
زمزمه های باران
می بارید
چون سُنبل وُ عطر
سنگفرشهایِ کوچه
بهمن پارساآهو(۱۴) بعد از دو سال دوری از وطن، مادر آرامآرام به تدارکِ سفر به ایران پرداخت؛ به کرمان. ده روز پس از آن شبی که پدر قول داده بود همهچیز را سامان بدهد، صبحِ زودِ یک روزِ یکشنبه، در نوری که هنوز شب را کاملاً رها نکرده بود، با ماشینی کرایهای راهیِ فرودگاه پاریس شدیم. پدر، با مهری بیصدا و صبوریای که انگار پایانی نداشت، من و مادر را در جابهجایی چمدانها همراهی کرد و تا آستانهی سالنِ پرواز کنارمان ماند.
دویچهوله : کهنترین زبان جهان کدام است؟ سومری، مصری باستان یا عبری؟ پاسخ دادن به این سؤال دشوار است، زیرا بدون مدارک نوشتاری، اطلاعات کمی دربارهٔ منشأ زبانها داریم. دانش گردآوریشده میتواند بهسرعت از بین برود؛ مثلاً بهخاطر رسانههای ذخیرهسازی منسوخشده که امروزه کسی از آنها استفاده نمیکند. اطلاعات روی فلاپیدیسک یا دیسکت، در صورت نبود دستگاههای خواننده، غیرقابل دسترسی باقی میماند. افزون بر این، زبان و نوشتار دائماً در حال تغییرند؛ بنابراین حتی اطلاعات یک کتاب—که دستکم میتوان آن را باز کرد—ممکن است غیرقابل فهم شود. تقریباً غیرممکن است که به اطلاعاتی دست یافت که هرگز جایی ثبت نشده و برای آیندگان محفوظ نماندهاند.
جعفر پناهی دربارهٔ فیلم جدیدش «تبعید بهای کار من است» گفتوگو از: توماس آبلتسهاوزر نباید سینما را ایدئالیزه کرد. ساخت یک فیلم سالها طول میکشد. تأثیرش کندتر است، اما تاریخیتر. امروز هر فردی رسانهٔ خودش را دارد تا بیدرنگ خود را بیان کند. سینما فقط بخشی از این مقاومت است ــ اما بخشی که باقی میماند. من این تقدیر را بهطور کلی بهحساب سینمای ایران میگذارم. و برای خودم، بیش از هر چیز انگیزهای است برای فکر کردن به اینکه فیلم بعدیام دربارهٔ چه خواهد بود.
من آنجا بزرگ شدهام. کارم، زندگیام، زبانم آنجا ریشه دارد. حتی اگر مثل حالا مدت طولانیای را در خارج از کشور بگذرانم تا فیلمم را معرفی کنم، نمیتوانم در تبعید بهطور پایدار سازگار شوم. هر کاری بهایی دارد و من پیامدهایش را میپذیرم.
س. سیفیگوزنهای بیژن جزنی از نقش این دو گوزن اصلی تابلوی زندگی، در مجموع چهار پا به نمایش درمیآید. به عبارتی دیگر، پاهای گوزن دیگر در فضایی از رنگآمیزی تابلو محو میگردد. سوای از این، گوزن جلویی تابلو ماده است؛ چون شاخ ندارد. با همین نشانهگذاری هنری است که بیژن جزنی دانسته و آگاهانه گوزن ماده را بر گوزن نر رجحان میبخشد. سه بچه گوزن هم در زیر پاهای همین گوزن ماده نقاشی شدهاند که انگار بخواهند از مادرشان شیر بخورند. بیژن جزنی خواسته است با ثبت زندگی جمعی گوزنها، زیست گروهی انسانهای جامعه را ارج بگذارد. او همچنین مسؤولیتپذیری آگاهانهی گوزنهای تابلویش را برای آدمهای جهانِ پیرامون نمونه میآورد تا شاید همگی مسؤولیت اجتماعی چنین زیستی را بپذیرند.
حسین دولت آبادیمردم مزدک را دوست داشتند مزدک خواهان تقسیم عادلانۀ ثروت، زمین و منابع بود تا حسد، خشونت و ستم از میان برود. این اندیشهها در میان فرودستان و حتا قباد (که میخواست قدرت اشراف را بشکند و محدود کند) هوادارای زیادی یافت. تعالیم مزدک منافع اشراف، زمینداران و موبدان زرتشتی را تهدید میکرد. به همین دلیل او را متهم کردند که نظم اجتماعی و دینی را بر هم میزند و بنیان خانواده و مالکیت را نابود و زنان را اشتراکی میکند. پس از آنکه قباد به قدرت بازگشت، و بهویژه در زمان پسرش خسرو انوشیروان، سیاست حکومت تغییر کرد و تصمیم گرفتند مزدکیان را از میان بردارند و نابود کنند.
گابریل گارسیا مارکز نابو، پسرک سیاهی که منتظر فرشته ماند ترجمه علی اصغر راشدان نابو با صورت روی یونجه خشکه ها دراز شد. بوی شاش اسطبل که به تنش مالیده میشد را حس کرد. پوست خاکستری براق و ولرم « لوهه»، آخرین اسب را بدون این که لمسش کند، حس کرد. نابو هیچ چیز حس نمیکرد. از وقت اصابت آخرین ضربه سم اسب به پیشانیش، انگار خوابیده بود. تنها همین را حس میکرد. حسی دوگانه، بوی نمناک اسطبل و همزمان وزوز حشرات نامرئی عرض اندام میکرد. چشم هاش رابازکرد و دوباره بست.
فرامرز پارساهزاران او نامش مهم نبود.
نامها، خیلی پیشتر از جانِ زنان، مصادره میشوند.
او در سرزمینی به دنیا آمد که دختر، پیش از حرف زدن، سکوت را میآموزد؛
جایی که آینهها پوشانده میشوند،
انتخاب «گناه» است،
و اطاعت «فضیلت».
رضا بی شتاببدرود با دماوند
بدرود با تو گفتن؛ سخت است وُ ناگوارست
افسوسِ رفتنِ تو؛ بدرودِ با بهارست
دلگیرم از زمانه؛ از رنج وُ مرگِ یاران
تبعید وُ هجرتِ جان؛ دردی که یادگارست
آرنو فرانک خیالهای یک پادشاه تبعیدی (کتابی تازه از برنده نوبل ادبیات) تنها پس از آنکه به اعلیحضرتِ آینده در بوداپست یک انبار مخفیِ سلاح برای کودتای برنامهریزیشده نشان داده میشود، قدرت واقعیِ دولت به این توطئه پایان میدهد. برخلاف پیروانش، «عمو یوزی» روانهٔ زندان نمیشود، بلکه به بیمارستان روانپزشکی منتقل میگردد – جایی که این دنکیشوتِ مجاری با این اندیشه خود را تسلی میدهد که به تبعید فرستاده شده است.
ماتیاس هاینه وقتی ساموئل بکت توسط یک قوّاد با چاقو مجروح شد حتی شاعران نیز در ماجراهای چاقوکشی گرفتار میشوند. فرانسوا ویّو یک کشیش را با چاقو کشت. کریستوفر مارلوه بر اثر ضربه چاقویی که در چشمش فرو رفته بود جان داد. ساموئل بکت نیز در سال ۱۹۳۸ نزدیک بود دقیقاً به همین شیوه کشته شود. اگر تیغ یک قوّاد پاریسی، قلب و ششهای این ایرلندی را فقط اندکی فاصله نمیداد، نمایشنامههایی چون «در انتظار گودو» یا «نوار آخر» – که هنر نمایش قرن بیستم را دگرگون کردند – هرگز نوشته نمیشدند.
بهمن پارساآهو (۱۳) با ورود به سالن، صداها یکباره بلندتر شدند. جمعیت در هم میلغزید و هرکس جایی برای ایستادن یا نشستن پیدا میکرد.نورهای آویخته ، کاغذهای رنگی پر پیچ و تاب، باد کنک های رنگارنگ و رفتوآمدِ پیوسته، فضا را شبیه صحنهای کرده بود که هنوز نمایش در آن شروع نشده، اما همه میدانند که چیزی در راه است.
شهناز قراگزلوفروغ فرخزاد؛ تولد یک صدا فروغ فرخزاد تولدی است که هر سال تکرار میشود؛ نه فقط در تقویم، که در ذهن و جان ما. زنی که شعر را از حصارهای کهنه بیرون کشید و آن را به زندگی روزمره، به تن، به عشق، به رنج و به حقیقت پیوند زد. فروغ در ۸ دی ۱۳۱۳ در تهران به دنیا آمد، اما آنچه او را از دیگران جدا کرد، نه تاریخ تولدش، که شیوه زیستن و نوشتنش بود؛ زیستنی بیملاحظه، بیپرده و بیمصالحه.
محمد بینش (م ــ زیبا روز )آبگین بامن چه کرده ای؟
ــ با خود چه کرده ای عزیز؟ ــ
تنهایی نجیب خویش را
چه تنها نهاده ای…
در جلوهٔ سکوت کنارت دمیده ام...…
سيروس"قاسم" سيف«کلام هشتاد و یکم از حکایت قفس - خسرو! کرامت! حميد! کدام گلوله ی مرواريد؟! -» .... در همين زمان است که امیرپرویز- در تهران- ازخواب می پرد. خيس عرق شده است. اطرافش را از نظر می گذراند. در پرتوی نور ماه که از پنجره به درون می تابد، همسرش طاهره را می بيند که با دستی زير سر و دستی روی شکم، خوابيده است. حالت دست روی شکم، به گونه ای است که انگار کودکی را که در رحم دارد، درآغوش گرفته است.
حسین دولت آبادیحاشیه، حیا ... باید چند سالی میگذشت تا آن تصویر و تصوری که از پاریس زیبا، رویائی و خیالانگیز به من داده بودند، به مرور زمان فرو میریخت، تا چشمهایم به روی چهرة پاریس مهاجران و مردم حاشیه باز میشد، تا از نزدیک روزگار آنها را می دیدم و همه چیز را باور میکردم. شاید اگر در شهر پاریس رانندة تاکسی نشده بودم، این اتفاق نمیافتاد و واقعیّت به این زودیها جای آن تصورّت توریستی و رمانتیک را نمیگرفت. تاکسی مرا با گوشه و کنار پاریس و حومه و با محلّههائی آشنا کردکه پای «جّن و انس» به آنجا نرسیده بود.
محمود میرمالک ثانی
برگ پنجم از داستان پنجره
فصل تابستان شروع شده بود و از مدرسه نیز دیگر خبری نبود. رفتن به مدرسه مرا تا حدود بسیاری مشغول می کرد و نمی گذاشت تا کمبود مادرم را احساس کنم ولی به محض اینکه از مدرسه به خانه بر می گشتم باز همان بود که بود. دیگر آن هیاهو و نشاطی که مادرم به فضای خانه می بخشید احساس نمی شد و در آن موقع بود که نبود او را بیشتر از هر وقت دیگری می شد حس کرد. خانه بوی مادر را نمی داد.
رضا بی شتابترانه
کبوترم ترانه خوانِ خانه ام
صدایِ من نشاطِ من نشانه ام
برای مادرانِ تیره روزگار
امیدِ روشنانِ هر کرانه ام
علی اصغر راشدانپرستات تکرر ادرار پیرحاجی را درآورده بود. روزها باهاش کنار می آمد،شبها دودمانش را به باد میداد.تو رختخواب دراز که میشد با شیوه های گوناگون حواسش را از ادرار مجرای ادرار دور میکرد.حمدوقل الله زیر زبانش پچپچه میکرد و بسم الله می گفت.صد مرتبه شیطان را لعنت میکرد دورسرخودفوت میکرد.ده مرتبه گوسفندهای مسیح راتو سبزه زارها می شمرد. هیچکدام کارگر نمی افتاد از ترس عوارض بی خوابی های بعدی خوابش نمی برد.
محمود میرمالک ثانیبرگ چهارم از داستان پنجره هیچ اتفاق خاصی رخ نداد و آنها تا سالها در کنار هم زندگی می کردند تا اینکه هر دو در یک شب از دنیا رفتند. همه حیران از مردن آنها بودند و خیال می کردند که آنها از قبل برای مردن تصمیم گرفته بودند تا همانند رومئو و ژولیت به زندگی خود خاتمه دهند و جدا از هم به استقبال مرگ نروند. آنها به واقع ثابت کرده بودند که عاشق هم بودند و تا پای مرگ به عشق شان وفادار ماندند و در آغوش هم به خواب ابدی فرو رفتند. بعد از آن بود که تصمیم گرفتم هر دوی آنان را ببخشم... فهمیدم که منطقی برای عشق نیست... او خودش می آید و خودش نیز می رود.
فهیمه فرساییعکس گروهی با یک پناهجو دومین رمان نوا ابراهیمی با عنوان «بهشت همسایه من»، در سال انتشار خود در فهرست «بهترین کتابهای اتریش» قرار گرفت. این رمان دوستی دو مرد ایرانی را که در آلمان بزرگ شدهاند، به تصویر میکشد. رمان «شانزده کلمه» که در سال ۲۰۱۷ در آلمان منتشر شد، در اتریش جایزهی «رمان اول» این کشور را به دست آورد. این اثر که با الهام از زندگی و تجربههای نویسنده نگاشته شده، به رویدادهای سفر دختر ایرانیتبارِی که در آلمان بزرگ شده، به زادگاهش ایران میپردازد که در آن به بسیاری از رازهای سربستهی خانواده پی میبرد.
عباس خاكسار «که عشقی نو برآر از راه عالم» در زیر پوست منظومۀ نظامی و روایت عاشقانه آن، برخلاف ظاهر صحنههای عشق و عاشقی، بزم و می و میگساری و عاشقانه های تنانه و نمادین و اسطورهای، چیزی پنهان جریان دارد. چیزی از جنس تغییر، از جنس روح تاریخ. که تجلیگاهش در شیرین – در عشق - بازتاب مییابد. شیرین در این منظومه و عشق و عاشقی ، تنها در پی وصال نیست. بلکه در پی تغییر مناسباتی است که روح مرد سالارانه و پستو های تحقیر آمیز زن در حرمسراهای شاهانه، بر آن حاکم است. «شیرین » در این منظومه نماد می شود. نماد جسارت زنانه در عشق و عاشقی. در جسارت سنت شکنی. در آزاد اندیشدن و زیستن. به هنر آفرینیهای فرهاد دل بستن. و در آخر به خسرو ی متحول پیوستن و جهان را در وفاداری به عشق، به داوری خواستن.
ماتیاس هاینه اولیس کوتاهشده پایه و اساس این نسخه، دستنوشتهای از آرشیو بنیاد بِرجِس است: یک نسخهٔ جداشده از چاپ ۱۹۶۹ انتشارات پنگوئن (اولین چاپ جیبی اولیس). صفحات کتاب بریده شده و بخشهایی از متن با ماژیک سیاه برای حذف علامتگذاری شده بود. سپس صفحات دوباره کنار هم گذاشته، منگنه و چسبانده شدند و همراه با یادداشتهای تایپشدهٔ بِرجِس ارائه شدند که محتوای فصلهای حذفشده را توضیح میداد. در مجموع، متن اصلی جویس حدود ۸۵٪ کوتاهتر شده است.
|