کتاب‌گریزی ما

(یک پرسش و چند پاسخ)

امروز به جرات می‌توان گفت که کتاب و میزان نشر، معرف فرهنگ و محک تعالی هر ملتی است. چاپ هر کتاب، نشر یک اندیشه است. آزادی بی سانسور نشر، گردش آزاد اندیشه‌ها در جامعه است. میزان نشر کتاب در هر کشور، نشان از مقدار تولید ملی و چگونگی کار فکری مردم آن کشور است. علیه سانسور اندیشه و بیان بودن، در اصل دفاع از میراث ادبی و فرهنگی جامعه است. چاپ آزاد کتاب، یعنی دستیابی عمومی به دانسته‌ها و فرآورده‌های علمی، ادبی یا هنری جامعه بشری.



new/rasoul-kamal1.jpg
رسول کمال

دختر آبی

تقدیم به «سحر خدایاری»

دلت دریا را میسراید
و چشمانت آسمان را
کاش میشد
به لبخندی
بخوانی
آرزوی پنهانت را



abolfazl_mohagheghi_0.jpg
ابوالفضل محققی

«سحر» آتش در نیستان فکنده است !

شهر بغض کرده و غمگین است .
دختری با آتش زنه ای بردست
در آرزوی "آزادی" خود را به آتش می کشد.
زنی تب دار
در سلول کوچک خود
باعکس دو کودکش بر دست
می چرخد



asgar-ahanin1.jpg
عسگر آهنین

چند شعر کوتاه

هنوز اول پاییز است
درخت پشت پنجره ام
هنوز شاخه هایی دارد،
از جملات
بر شاخه ها کلماتی،



new/reza-aghnami1.jpg
رضا اغنمی

پریشانی‌های پدر بزرگ

آشفتگی های پدر بزرگ از زمانی شروع شد که کابوس تجاوز به عروسک زیبایش بر دل و جانش نشست. کم‌کم خیالات ورش داشت که اطرافیان خیال دارند عروسکش را بربایند. توهمات بالا گرفت. تصویر در خیال را واقعیت پنداشت. ذهن پیرمرد به هم ریخت. به نظرش رسید که عالم و آدم دست به یکی شده‌اند تا سوگلیِ او را از چنگش بربایند؛ معشوقۀ زیبائی که بند بند وجودش به او وابسته بود.



Javad-Talei01.jpg
جواد طالعی

اتوبیوگرافی گروهی نسل تباه‌شده در یک انقلاب ناکام

کامران، شخصیت محوری داستان، در جسم و روح و روان خود موجودیست که می‌توان گفت نویسنده از طریق نگاهی جویا و پُرسا بر یکایک هم‌نسلان خود او را آفریده است. فاروقی در مقدمه کوتاهی که بر کتاب نوشته، درباره کامران و سه دوست دیگر وی می‌گوید: «آنها را اینجا و آنجا دیده‌ایم و به خوبی می‌شناسیم. بیگانه‌هایی هستند خویشاوند و خویشاوندانی بیگانه. سالیان سال در کنارشان زندگی کرده‌ایم و گاهی نیز برخی از آنها را در کمال ناباوری در آینه دیده‌ایم».



Charles-Baudelaire.jpg
شارل بودلر

وست دارم یاد آن دوران عریان را...

برگردان از مانی

دوست دارم یاد آن دورانِ عریان را که زر
جامه بود از نورِ خورشید پیکره ها را به بَر
آن زمان ها چُست و چالاک مرد و زن از یکدگر
منتفع بودند بی تشویش و ترس ودردِ سر



Aliasghar-Rashedan05.jpg
علی اصغر راشدان

بهشت روی زمین

« شقایق گل خانومی، من قهوه ی صبح مو ننوشم، درست وحسابی ازخواب بیدارنمیشم. تاکاراتوراست وریست وآرایش کنی ولباس بپوشی، میریم استارباکس، من وآرش قهوه ی صبحگاهی مونومی نوشیم، سیدآقام آب پرتقالشومیندازه بالاوکیف میکنه. حیلی ازهتل دورنیست، نرسیده به سیتی سنترشهرشیکاگو، تویه مجتمع فروشگاهیه. کاراتوبکن وحاضرباش، بازمثل همیشه، یه ساعت پشت درنکاریمونا!...»



reza-asadi-s.jpg
رضا اسدی

خود شناسی

آن زمان که جوان بودم! می خواستم جهان را تغیر بدهم. انجامش برایم مشکل بود. لذا در جهت تغیر کشورم حرکت کردم. به این تتیجه رسیدم که تغیر کشور نیز برایم سخت است. به سوی تغیر شهرم جهش نمودم. پا به سن شده بودم و توان تغیر شهر را نداشتم. تصمیم به تغیر خانواده ام گرفتم. حال که به دوران کهولت رسیده ام، می فهمم که فقط قادر به تغیر خودم هستم.



hasan-hesam03.jpg
حسن حسام

آوای شَرْوِه خوان


دختران و پسرانم
همه شان شوریده
همه شان در میدان
قلبشان
دریایی
سرشان
سودایی
این پلنگان ؛
به شب ِ ماه ِ تمام




nafisi.jpg
مجید نفیسی

عصیان دختری کوچک

در ساعت هفت بامداد
وقتی از کنار خانه‌ای سبز می‌گذرم
آبفشانی خودکار
به ناگاه در‌می‌رود
و سراپای مرا خیس می‌کند.



new/ranicki-grass1.jpg
گونتر گراس و مارسل رایش راینسکی

دوئل، درباره عشق و نفرت

برگردان از گلناز غبرایی

آن‌ها دوستان نزدیک و دشمنان سرسخت یکدیگر بودند. عشق و نفرت میان گونترگراس و مارسل رایش راینسکی مهر و نشان خود را بر فرهنگ آلمان زده است.
نبرد تا آخرین لحظه. جنگی بر سر مرگ و زندگی هر چند که بیشتر بر روی کاغذ جریان داشت و این چند سال آخر در برنامه‌های تلویزیونی و در یکی از همین برنامه‌های وقتی از راینسکی در سالهای پایانی عمرش و بعد از منتشر شدن شعر گراس در مورد اسرائیل که در آن گفته بود این کشور صلح جهانی را تهدید می‌کند، پرسیدند که دیگر در انتظار چه چیزی ست، جواب داد: «در انتظار شنیدن خبر مرگ گونتر گراس.»



Marzieh-Sh02.jpg
مرضیه شاه بزاز

در تکراری نا مکرر


بر دریاچه ی کبودِ یخ
از نطفه ی دلدادگی
نیلوفر بودیم، جوانه زدیم و
پروانه شدیم و چون جغد
شبانه
بر تاقِ عتیقِ نفرت آشیان گزیدیم.



بهمن پارسا

بانوی همیشه والا

هفدهمین روز اوت است
سالِ دوهزار و نوزده،
باران می بارد تُند و بی امان،
باران می بارد.



Ebrahim-Harandi.jpg
ابراهیم هرندی

نسرین ستوده

خفن،
چون گیسوانِ رها در چنگِ نسیم
درخیابان های ایران
بی ترس و بند و پند
و شکوفه های شعلۀ شوری
که همهمه ی رنگینِ شهر را
با زمزمه ی زندگان می آمیزد



ا. رحمان

زخمی بر پیشانی شهریور

چقدر دلم پُر است
امشب،
هوای شهریور من را با خود
برده،
چنگ انداخته بر تار و پودِ تنم



Reza-Maghsadi03.jpg
رضا مقصدی

غم‌های شهریور

یکباره گویی آسمان، امشب تَرَک خورده ست.
انگار امشب هرستاره، آتش ِ آهی ست.
از رویش ِ رنگین ترین آواز
مهتاب هم ،خالی ست.
در روبروی آرزوی دیشبم، امشب
در روبروی رنگِ رویاهای دیروزین .



بهمن پارسا

خود کرده

در این فریبنده ترین بیغوله ی حیات،
رفاقت ارزنی است در کهکشانی دور دست،
به دوری سالیان ِ نور!
رفیقی نیافتم



reza-asadi-s.jpg
رضا اسدی

پدر بزرگ پیر و نوه اش

روزی بود و روزگاری. یک مرد نسبتن پیری بود. چشمانش تیره و تار. گوش هایش ناشنوا و زانوانش بی رمق گردیده بودند. سر میز- هنگام خوردن غذا- به سختی می توانست از قاشق استفاده کند. دستش می لرزید و سوپ از گوشه لبانش به روی سفره می ریخت. پسر و عروسش از این نوع حرکاتش عصبانی می شدند. در نهایت از او خواستند تا در زمان صرف غذا در گوشه ای دور از چشم دیگران بنشیند.



Nasser-Zeraati.jpg
ناصر زراعتی

کلامی چند با دوست عزیزم بیژن هیرمن‌پور
یک سال پس از رفتنش

در تمامِ لحظاتِ روزها و شب‌هایِ یک سالِ گذشته، یادِ درخشانت با من بوده است. هربار فیلمِ خوبی دیده‌ام، هرگاه نوشته یا کتابِ خوبی خوانده‌ام، هرزمان چیزی نوشته‌ام و هرهنگام چیزِ زیبایی کشف کرده‌ام، آرزو کرده‌ام که: ای کاش بودی تا تلفنی به تو می‌گفتم، یا وقتی می‌آمدم پاریس، باهم می‌نشستیم، مثلِ گذشته، فیلم می‌دیدیم، کتاب می‌خواندیم، می‌گفتیم و می‌شنیدیم و به ریش و گیسِ دنیادارانِ مسخره می‌خندیدیم...



Charles-Baudelaire.jpg
شارل بودلر

دوست دارم یاد آن دوران عریان را...

برگردان از مانی

دوست دارم یاد آن دورانِ عریان را که زر
جامه بود از نورِآفتاب پیکره ها را به بَر
آن زمان ها چُست و چالاک مرد و زن از یکدگر
منتفع بودند بی تشویش و ترس ودردِ سر