|
حبیب باوی ساجد کدام زندگی، کدام سینما؟ راستش ما باید از همان ابتدا که کرمِ سینما به جانمان می افتد، فیلم را به درستی درذهن مان زیرورو کنیم (وطبیعی ست مرادِ کلامم نه هر فیلمی، بل فیلمی که خود به خود و ناخواسته تو را زیرورو میکند)، باید صدابرداری و صداگذاری وترکیبِ صداها را خوب گوش کنیم، ششدانگِ حواسمان را به بک گراند تصویر بدهیم، به نور، به سایه روشن ها، به گریم، به لباس، به صحنه، به موسیقی، و همه ی چیزهایی که یک فیلم را می سازند. به دیالوگ ها خوب گوش کنیم. گاه دیالوگ خوب نوشته می شود، اما بازیگر خوب آن را نمی گوید، این را مخاطبِ نکته سنج باید بفهمد. معمولا دیالوگ های بی کم وکاست را دوبلورها خوب می گویند. چون آن ها استادِ گفتارند. می دانند که هنرشان درصد است.
حسین دولت آبادیجگر بند و زاغ آن انسان زیبایِ افسانهای و افسانهها که قرنها پیش مهربانی، برادری و برابری آدمها را همه جا موعظه و تبلیع میکرد، بالای تپۀ جلجتا بر صلیب چوبی بزرگی که خود بسختی به دوش کشیده بود، مصلوب شد و تاریخ به ما ثابت کرد که با موعظهها و پند واندرز مسیحائی انسانها مهربان، برابر و برادر نمیشوند. نه، نه، کینه، نفرت و دشمنیِ آدمها ریشه در منافع مادی و معنوی آنها دارد.
الکسیس آرانتا من از آن تو هستم ترجمه علی اصغر راشدان روزی که یونیفرم استتارت را برای آخرین بار آویختی و دسته گلی از لالهها را به سمتم دراز که کردی، پرسیدی " من ازآن تو هستم؟ ". با عصبیت یک پات را جلوی دیگری گذاشتی، صدای قدم زدنات روی کف چوبی سالن رقص طنین انداخت که به من نزدیکتر شوی، من که دویدم توی بازوهای باز شده ات، برات سر تکان دادم و گذاشتم که لبهای کمانیم، گونه ت را لمس و آنها را ازآن خود کنند.
محسن حسامآزادی نوشتن و جایزه شجاعت روزنامهنگاری آنگاه ماه دی فرا رسید. بدون شک مخاطبان آن دو روز سیاه ۱۸ و۱۹ ماه دی را از یاد نبردهاند. جوانان به کف خیابانها آمدند. بدون هیچگونه خشونتی در یک حرکت صلح آمیز مطالبات خود را اعلام کردند. اما ماموران امنیتی با خشونت تمام با آنان برخورد کردند. این بار، آنقدر زدند و کشتند و بازداشت کردند که جامعه جهانی به زیر شوک فرو رفت. از فردای آن روز حاکمیت کمر به قتلجوانان وطن زد. روزی نیست که در یکی از بازداشتگاهها یک یا دو گروگان را به چوبه دار نیاویزد.
فریدون زعیماوغلو: درباره نوشتن
نوشتن یک مبارزهٔ روزانه است گفتوگو از آماندا بوم اغلب نوشتن را با جملههایی شروع میکنم که ناگهان به ذهنم میآیند. این هم یکی از آنها بود. راوی نمیخواهد مرگ پدرش را بپذیرد. او آدمی است که نمیخواهد با احساسات شدید درگیر شود. اما حالا عزادار است و این سوگ او را «ترکی» میکند: نمایشی میشود، هقهق میزند، جهتگیریاش را از دست میدهد. ثبات از بین میرود. از زندگی خودش به بیرون پرتاب میشود. با این حال، میخواهد دوباره «غیرترکی» شود. این جنبهٔ جنوبی برایش چندان آشنا و امن نیست—اغلب هم بهخاطر ناآگاهی از واقعیتهای آن کشوری که در آن قرار گرفته است.
یوسِف المُحَیمید در این شهر برای عاشقان جایی نیست ترجمۀ فریبرز فرشیم دسته کلیدم را از توی جیبم در آوردم و روی تنۀ درخت شکل یک قلب و دو چشم کشیدم. هنوز از جایم بلند نشده بودم که صدای آهستهای را در پشت سرم شنیدم؛ زن بسیار زیبایی بود که نجوای لطیفش در گوشم وزیدن گرفت و گفت: "با تو زندگی میکنم، حتی داخل کمد زیر راهپلهها." به خدا آن کلمهها را شنیدم و حتی با او حرف زدم؛ ولی آنها که در اطراف ما بودند، او را با من نمیدیدند. انگشتان ظریف و زیبایش مثل شاخ و برگ درخت لابه لای انگشتهای لرزان من درپیچید و با هم از آن جا دور شدیم.
رضا هیوااز عربستیزی تا «بردگی داوطلبانه[۱]» − در جستجوی کلید − در زندگی پرسشهایی هست که شما را بیرحمانه از درون میخورد. ترتیب تمام یقینهایتان را میدهد و حتی هویتتان را به زیر سؤال میبرد. بدرود خواب و خیال راحت!
یک ضربالمثل خودمان میگوید: « آنچه جوان در آینه بیند، پیر در خشت خام آن بیند. »
یک چیز برایم محرز شد: من جزو آن پیران نیستم! من میبایست سالها سر به دیوار بکوبم تا به چیزی که از دور به پاسخ میماند دست یابم. این برگه روایت این سفر درونیست به امید بازیابی احتمالی خواب راحت!
هانو راوتربرگ کلود مونه: جهان در نور او
شش پرسش درباره کلود مونه – زندگی، هنر و راز او دقیقاً چه زمانی نخستین اثر امپرسیونیستی خلق شد، محل بحث است. اغلب گفته میشود که با نمایشگاه مستقل سال ۱۸۷۴ این جنبش شکل گرفت؛ با حضور هنرمندانی چون دگا، پیسارو، رنوار و مونه. مونه در این نمایشگاه اثری از ۱۸۷۲ ارائه کرد: بندری مهآلود در طلوع خورشید با عنوان «امپرسیون، طلوع خورشید». منتقدی به نام لویی لِروا این نمایشگاه را به سخره گرفت و آثار را ناتمام و شلخته خواند؛ او نقاشی مونه را به کاغذ دیواری تشبیه کرد و این هنرمندان را «امپرسیونیست» نامید – اصطلاحی که در ابتدا تحقیرآمیز بود.
اسد سیفپیوند فلسفه، روانشناسی و ادبیات داستانی (نگاهی به رمان "درمان شوپنهاور") رمان درمان شوپنهاور را نمیتوان صرفاً یک اثر داستانی دانست، بلکه باید آن را نوعی آزمایشگاه فکری تلقی کرد که در آن اروین یالوم میکوشد سه حوزه را به هم پیوند بزند: فلسفه بدبینانه شوپنهاور، رواندرمانی اگزیستانسیال، و روایت ادبی. این رمان در ادامه پروژه فکری یالوم قرار میگیرد که پیشتر در وقتی نیچه گریست آغاز شده بود: تبدیل فلسفه به تجربه زیسته.
ینس یسن طبل مقدسِ گونتر گراس بله، طبل حلبی اگر امروز دوباره خوانده شود، شالی بافتنیِ فلاکتبار و بیپایان است، یا قالیچهای راهرومانند، آنقدر بلند که برای طولانیترین راهروی آپارتمانهای قدیمی برلین هم کافی است، بلکه حتی بلندتر از آن. این بدان معنا نیست که در آن کمبودِ اپیزودها، داستانها و موتیفها وجود دارد؛ بلکه به این معناست که همانند کالاهای پشمی مشابه، این عناصر مدام تکرار میشوند، دوباره از سر گرفته میشوند، از پیش اشاره میشوند یا باز فراخوانده میشوند.
سيروس"قاسم" سيف« کلام نود و هفتم از حکایت قفس – ارتباط اجساد بی سر و پرونده حاج آقا شیخ علی و....» گربه ی بزرگ، با عصبانيت، محکم می کوبد روی ميز. دوات جوهر، ازجايش می پرد و دارد می رود که فروبپاشد روی پرونده ی سرگرد که کبوتر، از روی صندلی اش کنده می شود و پرواز کنان، دوات را ميان زمين آسمان می قاپد و دستش را به همراه دوات، فرو می کند توی دهان عقاب دوسر و سر رشته ای را که با الياف طلا بافته شده است،
دیدرا ویت لاوگرن کنجکاویهای انسانی ترجمه علی اصغر راشدان پیشنهاد میکنم یک میکروفون یقهای روی بلوز گلدار قرمز اوا نصب کنید که با موهاش، رژلب و کفشهای پاشنهبلندش که به طور مشخص روی زیرپایی صندلی چرخدار قرار گرفته، ست میشود.
" واسه چی اون مرد واسه پدر بزرگت بودن جالب نبود؟ "
" بابکا، لطفا. این واسه آیندگانه. ما احتیاج داریم داستاناتو ضبط کنیم. "
نسيم خاكساربازتاب زندگی ما در چهار دهه بعد از انقلاب در ادبیات (در نگاهی به چند داستان و شعر و چند اثر داستانی درباره تبعید) دادن گزارشی مختصر از روایت زندگی ما از انقلاب به بعد و واقعیتهای برخاسته از دل آن در طی این چهل سال، واقعیتهایی چون انقلاب، جنگ ایران و عراق، اختناقهای بعدی در جامعه، بستن مطبوعات، ممنون کردن فعالیتهای سازمانهای سیاسی، محدود کردن آزادی و حقوق زنان و در دنباله آن، زندان و تبعید و بازتاب این همه در شعر و داستان، وظیفهای است که این جستار به عهده دارد.
حسین دولت آبادیکاتب، کاجِ کهنسال و زاغچهها * در فرهنگ فارسی سه واژه به سه معنا و مفهوم متفاوت وجود دارد: «مهاجرت»، «جلای وطن» و «تبعید»؛ مهاجرت هدفمند، آگاهانه، با تمهیدات و تدارکات قبلیصورت میگیرد و ترس و اجباری در آن نیست. جلای وطن اگرچه به اختیار و آگاهانه است، ولی انسان از بیم جان و زندان و شکنجه و اعدام یا بنا به دلایل دیگری بناچار تصمیم بهترک یار و دیار میگیرد و جلای وطن میکند، منظور وحشت و عدم امنیت جانی و مالی درمیهن خویش دلیل جلای وطن است و انسان در تنگنا و زیر فشار چنین تصمیمی میگیرد. و اما «تبعید» اجبار رسمی از سوی قدرت یا حکومت است.
محمد بینش (م ــ زیبا روز )فهم ِ دُرست بر تمام این مسائل باید خواست ِ عارفان ِ واصل را هم افزود که مایل نبوده و نیستند عوام ِ مردم از مقصود و مقصد آنان با خبر گردند، زیرا از طرفی در طول تاریخ همواره خطر مرگ در کمین ِ فاش گویان نشسته بود و از طرفی دیگر اغلب صوفیه معتقد بودند غیرت ِ خداوندی مایل نیست رازهای عرفانی بر ملا گردد.و بقول خواجهٔ شیراز : گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد...
فلکس مونگر امروز ادبیات روسی چه چیزی درباره قدرت و دولت روایت میکند تمام جهان در انتظار نوزایی از طریق ایده روسی است؛ این ایمان مقدس من است. اما برای آنکه این مأموریت به انجام برسد، ضروری است که ملت روس بزرگ از حق سیاسی و برتری بر تمام جهان اسلاو برخوردار شود، آن هم بهگونهای نهایی و برگشتناپذیر.»
این سخن را نه ولادیمیر پوتین گفته و نه یکی از پیروان او. این جمله را شاعر و نویسنده روس فئودور داستایوسکی در سال ۱۸۶۸ در نامهای به دوست نزدیکش آپولون مایاکوف نوشته است. این نشان میدهد که داستایفسکی نهتنها رمانهای بیهمتایی چون «جنایت و مکافات» یا «برداران کارامازوف» را خلق کرد، بلکه گاه به خطابههای تند ملیگرایانه نیز کشیده میشد.
علی اصغر راشدانجزوهی فلسفه مهرانگیز، برعکس من، تندنویس و خوش خط بود. جزوههای دبیر فلسفه را خوش خط مینوشت، کلی هم وقت اضافه میآورد. رو انگشت قلمی کشیده و نوشتناش خیره میشدم، وقت که اضافه میآورد، با سرخم شده رو دفتر، یکبری نگاهم میکرد، میخندید، خندهش قشنگ بود، صورت نمکی، گیسها و چشمهای قهوهئیاش هم قشنگ بود. بیست یکی دو ساله، ترکهای و هم قد خودم بود. با هم تعلق خاطر داشتیم. شعر یادگاریش را حفظ کردم، شبها، تو تاریکی لابه لای توتستانهای دهکدهی ونگ، با دو دانگ صدائی که داشتم، میخواندم و چهچهه میزدم.
شهناز قراگزلودربارهٔ ویرانی؛ با هاینریش بل
وقتی جنگ تمام شد، ویرانی آغاز میشود در جهان مدرن، ما مدام از ساختن حرف میزنیم؛ توسعه، پیشرفت، رشد، بازسازی. اما کمتر کسی دربارهٔ خودِ ویرانی فکر میکند. انگار نوعی فراموشیِ خودخواسته وجود دارد؛ اینکه خرابی باید هرچه زودتر از چشم پنهان شود تا زندگی بتواند ظاهری عادی به خود بگیرد. همانطور که پس از جنگها، جامعه میکوشد ردّ ویرانی را از حافظه کنار بزند و تصویری تازه جای آن بگذارد.
مرضیه شاه بزازاز خاکستر آتشفشانی نعره ی قورباغه ای
به هنگام جهیدن از سنگی خُرد
که جلگه و دشت را
با قطره های آب، پیوند میدهد سست،
تمنای پرسشی در گلوگاه را
به آشوب می کشاند.
ا. رحمانمردار، دهانت-
بویِ مردار می دهد
بویِ کشتارِ کودکان میناب
لجنزارِ اِپستین-
وقتی - هوا مسوم می شود:
-امشب یک تمدن می میرد!!
محسن حسامنگاهی به مصاحبه اخیر حسین دولتآبادی راوی از حافظهای قوی برخوردار است و همین ویژگی به او کمک میکند که در گفتگو با مصطفی خلجی در یک هماهنگی زمانی موضوعات را بهخوبی و بهوضوح دسته بندی کرده ،لایه لایه به آن بپردازد. طرفه آنکه راوی به زوایای پنهان و آشکار آنها اشراف دارد. از سوی دیگر بهعنوان یک کارگر رنگکار ساختمانی مشغول به کار میشود تا خرج و مخارج زندگی را فراهم کند. گرچه، راوی در این رهگذر دست به کارهای مختلف میزند. هم راوی هم برادر بزرگتر میدانند که نان در آوردن در شهر چندان آسان نیست. در واقع کار کردن با «پیمانکارها» ساده نیست.
حسین دولت آبادیبندر، طبل تو خالی * .. شب مهتابی و آرامی بود، راه تا بینهایت ادامه داشت و انگار هرگز بهپایان نمیرسید. مسافرهای اتوبوس خوابیده بودند، مسیحا نیز بهخوابی عمیق فرورفته بود وآهسته خرنش میکرد. رانندۀ سیاهچرده و زمخت، به جادۀ اسفالته خیره شده بود، تخمۀ ژاپنی میشکست و هرازگاهی از فلاسک یک لیوان چای میریخت و قطره قطره مینوشید. من بنا بهتقاضای راننده کنار او روی صندلی شاگرد شوفر نشسته بودم و از هردری حرف میزدم تا مبادا پشت فرمان چرتش میبرد.
نسيم خاكساربرای برداشتن ترومپت لحظهای تامل کنیم ما از زندگی و فکر تک تک آنهایی که به شکلهای مختلف قربانی فاشیسم شدهاند خبر نداریم. چه بسا اگر بسیاری از آنها فرصت آن را داشتند و از زندگی روزانهشان در آن روزها یادداشت برمیداشتند و یادداشتهایشان به دست ما میرسید، ما هم اکنون در همین خاک هلند، تعداد زیادی “آنه فرانک” داشتیم. آنه فرانکی که هربار وقتی از جلو “کلیسای یانس” در اوترخت میگذرم و مجسمۀ کوچکش را میبینم؛ با آن دستهایش که پشتش قایم کرده و آن لباس سادهاش، برای لحظاتی ذهنم را به خود مشغول میکند.
سيروس"قاسم" سيف«کلام نود و ششم از حکایت قفس – آزادش کنيد. دستور اعلحضرت است!-» سرگرد اکبر دولت آبادی این سوی میز نشسته است و آن کسی که اورا برای بار دوم مورد خطاب قرار داده است، شخص امنیتی بلند بالائی است با اسم مستعار گربه بزرگ و سرگرد نه تنها بازهم به او پاسخ نمی دهد بلکه از موضع قدرت با سکوت معناداری به گربه ی بزرگ خیره می شود و گربه ی بزرگ همچنانکه دارد با سرگرد حرف می زند، در شيشه ی جوهر را بازمی کند و بعد هم، مشغول سرهم کردن قطعات خودنويسش می شود که روی ميز پراکنده شده اند.
سورنا داناییخوانش کرونولوژی «در حَضَر» نوشتهی «مهشید امیرشاهی» با رویکرد «تاریخگرایی نو» ارزش این رمان شاید بیشتر به این دلیل باشد که از ترکِش و آسیب "ایدهئولوژی" جهنمی، ایمِن مانده است و نویسندهی آزادیخواه با شهامتی تمام، دیدگاه شخصی خود را مطرح میکند اما همهی "صداها" و "گفتمانها"ی دیگر را هم بازتاب میدهد و نظر خود را در مورد آنها مینویسد. ارزش دیگر این اثر، در کوشش برای جمع میان "تاریخ" و "رمان" به عنوان "رمان تاریخی" است
|