new/fahimeh-farsaei02.jpg
فهیمه فرسایی

کشف دنیاهای ناشناخته جهان با زنان کارگردان

چهل و سومین دوره‌ جشنواره جهانی فیلم زنان دورتموند ـ کلن که از ۲۲ آوریل در شهر کلن آلمان آغاز شد، پس از ۵ روز با دادن جایزه‌ی اصلی خود به فیلم «خدا کمک نخواهد کرد»، ساخته کارگردان کروآسی، هانا جوشیج به پایان رسید. در این دوره بیش از ۹۰ فیلم به نمایش درآمد که با نشست‌های گوناگون درباره‌ی موضوع‌های فنی و سینمایی، هم‌چنین برگزاری کارگاه‌های آموزشی و تجربی فیلم همراه بود. هشت فیلم بلند مستقل اول یا دوم از جمله از کشورهای آلمان، اکوادور، اتریش، اسلواکی، ایالات متحده، بریتانیای کبیر، کنیا، کرواسی و هند برای دریافت جایزه‌‌ای ده هزار یورویی با هم رقابت کردند. اغلب فیلم‌های بخش‌های ده‌گانه این فستیوال، تصویرگر سفری کاشفانه به دوردست‌ترین گوشه‌های این سرزمین‌ها بود.



new/fizikdanan01.jpg
پیتر کومل

«فیزیک‌دانان»:
نه انسان، بلکه جهان دیوانه شده است

در سال ۱۹۶۲ در زوریخ نمایشی برای نخستین‌بار اجرا شد که همه‌ی جنگ‌های پیشین را همچون پیش‌درآمدهایی برای آخرین نبرد جلوه می‌داد: در آن زمان خطر جنگ هسته‌ای میان دو ابرقدرت، ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی، در کمین بود. در این اثر تعیین‌کننده درباره‌ی وضعیت جهان، حتی یک گلوله شلیک نمی‌شود و هیچ بمبی منفجر نمی‌گردد. تنها سه پرستار به‌طور بی‌سر و صدا خفه می‌شوند. محل وقوع داستان، آسایشگاهی خصوصی در کنار دریاچه‌ای آلپی است. سکوت این نمایش، که در آن زمان به موفقیتی جهانی دست یافت، در واقع همان عنصر تهدیدکننده‌ی اصلی است: سکوتی پیش از آخرالزمان.



new/aliasghar-rashedan07.jpg
علی اصغر راشدان

کلاه گیس

به خواستگاری لعیا، دختر حاج علی رفتم، دختره‌ی بی‌حیا نه برد و نه آورد، گفت: من را به طالب کل، پسر کدخدا بدین، خودکشی می‌کنم. رفتم در خانه‌ی حج حجت، ربابه، دخترش گفت: مردن بهتر از زن طالب کل شدن است. رفتم در خانه حج اصغر، دخترش مریم، اصلا خودش را نشان نداد. مادرش گفت: ما زیر منت خانواده کدخدائیم، دختره ی ورپریده فرار می‌کنه، از دست ما هم کاری ور‌نمیاد. »



new/hossein-dowlatabadi02.jpg
حسین دولت آبادی

در آمدی بر ماهِ مجروح

کمال رفعت صفائی، یکی از چهره‌های درخشان شعر معاصر ایران در آغاز جوانی و در اوج شکوفائی، در انزوایِ تبعید، در اتاقکی پر از دارو و دلتنگی، با درد و رنجی مداوم و جانکاه، آرام آرام تکیده و تکیده‌تر شد و پس از سه سال مقاومت در برابر بیماری سرطان، سرانجام در تابستان سال ۱۹۹۴ میلادی از پای در آمد و چشم بر جهان ما فرو بست.



new/razhayat-dar-ketab1.jpg
جیسون رینولدز نویسنده در گفت‌وگو با تاتس

«می‌توانی رازهایت را در کتاب‌ها زمزمه کنی»

گفت‌وگو از: سوزان مِسِمر

او در آلمان نیز به‌عنوان صدایی مهم در ادبیات کودک و نوجوان شناخته می‌شود. با طنز فراوان و زبانی روزمره و اصیل، به خوانندگان جوان، نژادپرستی ساختاری و تبعیض را نزدیک می‌کند. رینولدز در حال تور کتاب‌خوانی است و پس از این مصاحبه از رمان تازه‌اش «۲۴ ثانیه از حالا» خواهد خواند. او زیاد درباره‌ی جت‌لگ خود و سختی پیدا کردن قهوه‌ی خوب در آلمان صحبت می‌کند، اما با این حال به‌طرز شگفت‌آوری سرحال و صمیمی است.



new/hossein-dowlatabadi04.jpg
حسین دولت آبادی

گذر از بیهق و بدخشان

در مملکت ما مانند سایر ممالک دنیا انسان‌های فرزانه و فرهیخته‌ای در سپهر فرهنگ و هنر وجود داشته‌اند که مقام و مرتبت انسان و انسانیت را تا به عرش بالا برده اند و موجوداتی نیز به نام انسان، به‌شکل انسان، درهیئت «شاعر»، «هنرمند»، «دانشمند»و «روشنفکر» وجود داشته‌اند که منزلت آدمی را تا به حضیض ذلت، تا به اسفل‌السافلین پائین آورده‌اند و ارزش‌های انسانی را لوث کرده‌اند و به ابتذال کشانده‌اند.



nafisi.jpg
مجید نفیسی

خدایان بی‌رحم

در بیرون, باد گرم “آنای قدیس”
بی‌رحمانه می‌وزد
و با خود سرفه و خارش می‌آورد.
من در بستر افتاده‌ام
و به جهانی می‌اندیشم
که قلب خود را
به قدیسان بی‌رحم داده است.



Mohsen-hesam02.jpg
محسن حسام

زندانیان سیاسی را از یاد نبریم

اما ای‌کاش می‌شد پیش خود تصور کرد بعد از سپری شدن زمستان سخت، با آمدن بهار و رویش گیاهان و شکوفه دادن درختان و نور و روشنایی، با فرا‌رسیدن گرمای مطبوع بهار، در‌های زندان به‌روی او گشوده خواهد شد. نه، برای زینب جلالیان، برای سعید ماسوری آزادی در کار نیست‌. شاید، کسی چه می‌داند اگر ما فعالان جنبش زنان، دست در دست فعالان حقوق مدنی بدهیم، بتوانیم روزی درهای زندان‌ها را به‌روی زینب جلالیان‌ها و سعید ماسوری‌ها بگشاییم، هم‌چنان‌که در‌های سلول های انفرادی را به‌روی زندانی سیاسی دکتر ‌لطیف حسنی گشودیم.



new/Miisty-Mator1.jpg
میستی ماتور

نیرومند

ترجمه علی اصغر راشدان

خاطره، اشتیاقی آشنا و دردی توی سینه م برمی انگیزد. قلعه درختی آبی رنگ باخته، داستان‌هایی که با نور چراغ قوه تعریف می‌شدند، شیرینی‌ای که با هر خراشی همراه بود، بوی افترشیو ادویه‌دار قدیمی که با اسطوخودوس خشک‌شده در آشپزخانه در هم آمیخته بود.



new/Frida-Kahlo1.jpg
هارالد نوبر

حراج یک کمونیست در بازار: آزادی برای فریدا کالو!

به نقل از برلینر سایتونگ

در هر نمایشگاه از فریدا کالو لحظه‌ای وجود دارد که در آن یک بازدیدکننده مقابل تابلو «ستون شکسته» می‌ایستد—تصویری که در عکس این متن نیز دیده می‌شود—و اشک‌هایش جاری می‌شود. هلگا پریگنیتس-پودا، احتمالاً مهم‌ترین کارشناس آلمانی کالو، در مصاحبه‌ای با ARD این را به «تأثیر واقعی» این هنرمند نسبت می‌دهد: همدلی. این ایده‌ای زیباست. اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، آغاز یک سوءتفاهم است که اکنون به یک مدل تجاری کامل تبدیل شده است.



seif.jpg
سيروس"قاسم" سيف

«کلام نود و پنجم از حکایت قفس - اين شهرها، تاريخ ندارند! لازمانند و لامکان! »

سرهنگ نویدی در همان حال که حرف می زند، به طرف میزی درگوشه ی اتاق می رود و صندلی ای را به سرگرد نشان می دهد، خودش هم روی صندلی دیگری می نشیند و می گوید:( در ضمن، این آخرین دفعه است که جلوی من، نام "جولاشگا" را برزبان می آوری! این دفعه ناشنیده می گیرم، اما اگر دوباره بخواهی آن را جلوی من برزبان بیاوری، مجبورم گذارشش را به بالا بالا بدهم!)



reza-hiwa.jpg
رضا هیوا

کمان‌گیران تنگه

گفت: به عصر حجر کوچتان دهیم
گفتیم: آه،‌ می‌شناسیمش
روستامان بود
بس درش آموختیم
ساختیم
خود شناختیم
و قد کشیدیم



Nilofar
نیلوفر شیدمهر

پل سفید

از روی پل‌ها—آن‌ها
که میان غرش توپ‌ها
راست ایستادند و آن پل‌ها
که برخاستند باز
بر پای خود
پس از بمباران‌ها.



new/hossein-dowlatabadi04.jpg
حسین دولت آبادی

پیریِ تلخ

سال‌ها پیش، محکومین به اعدام را شب آخر به زندان نظامی جمشیدیه می‌آوردند و ساعت چهار صبح، قاضی عسکر را صدا می‌زدند تا محکوم در حضور او وصیّت می‌کرد. شب‌های اعدامی، من با صدای گوشخراش و هول انگیز دانه‌های زنجیری که از لای میله‌های در بزرگ و آهنی زندان می‌گذشت از خواب می‌پریدم، روی تخت نیم خیر می‌شدم و منتظر می‌ماندم تا صدای بَم و رگه دار استوار رضائی، آن مرد منحوس و عبوسی که فرماندۀ جوخۀ آتش بود و تیرخلاص می‌زد، توی راهرو زندان می پیچید:
«قاضی عسکر، قاضی عسکر.»



new/Martin-Suter01.jpg
سوتر در مصاحبه‌ با هفته‌نامه دی سایت:

«من به الهام باور ندارم.»

حرف زدن چیزی را عوض نمی‌کند. پسرم حضور دارد، همان‌طور که همسرم هم دارد. اما زمان چیزی را درمان نمی‌کند؛ فقط به آدم یاد می‌دهد با این زخم‌ها زندگی کند. هیچ‌چیز «تمام» نمی‌شود. یادم هست بعد از خاکسپاری همسرم، با دخترم به رم رفتم. آن‌جا لحظاتی پیش می‌آمد که خوشحال بودم، و از خودم می‌پرسیدم: چطور می‌توانی الان خوشحال باشی؟ باید به خودم اجازه می‌دادم. تا امروز هر روز به پسرم فکر می‌کنم و روزی بیست‌بار به همسرم. اما به خودم اجازه می‌دهم به چیزهای دیگر هم فکر کنم—بالاخره کتاب هم می‌نویسم.



new/marzie-shahbazaz2.jpg
مرضیه شاه بزاز

خلیج فارس

روزی
پرچمها
رنگ می بازند و
هی هی عاصی چوپانی
مرزها را
از نعل ستوران در هم فرو می ریزد
ما می‌مانیم و
خاکِ بایر و دریای خشکیده



new/aliasghar-rashedan07.jpg
علی اصغر راشدان

زمین معوض

باز رفتی صحرای کربلای اون همه سال کهنه شده؟ تا حالا ده دفه گله شکایت کردی و بهت جواب داده م، تو اهل دو دو تا چارتا نیستی که قانع شی، مرغت یه پا داره، حرف همونه که خودت میزنی، گوشتم به حرف و حدیث دیگرون اصلا و ابدا بدهکار نیست. چی کار کنم که قانع شی و دیگه واسه همیشه دست ازسرکچلم ورداری وفاتحه اون قضیه رو بخونی! »



new/faramarz-parsa.jpg
فرامرز پارسا

سیاست، تجارتِ پشتِ پرده

جهان تغییر کرد،نه با صدای انفجار،
بلکه در سکوتِ پیشرفت.
فناوری، در ظاهر برای آسایش بشر آمد،
اما در پشت پرده، معادلات قدرت را بازنویسی کرد.
سیاستمداران دیگر تنها بازیگران صحنه نبودند؛
ثروت، به بازیگر اصلی تبدیل شد،



shahab-taherzade.jpg
شهاب طاهرزاده

سپید و سیاه

همه چراغها مال شما
همه تاریکیها مال
ما
سنگ بود واینه و
شیشه



new/Monireh-Baradaran01.jpg
منیره برادران

چهره ویرانگر جنگ در ادبیات

زندگی انسان وابسته است به اشیا و وسایلی که خلق می کند چه به خرده ریزه های زندگی شخصی و چه به دستاوردهای بزرگ بشری. او به درازای زندگی بشر خشت روی خشت گذاشته، سرپناه ساخته، جاده و پل و نیروگاه و غیره، همه آن چیزی که به نام زیرساختها شناخته می شود. همینها انطباق بشر با طبیعت و پیرامون و حتی روابط اجتماعی او را میسر می سازد و از دل آنهاست که خاطره های فردی و خاطره جمعی شکل می گیرد.



new/Dostojewski1.jpg

داستایفسکی، اعتیاد به قمار و رمان قمارباز

به نقل از نشریه تاتس آلمان

داستایفسکی قمار بزرگی کرده بود. در تابستان ۱۸۶۵ او در جریان اقامتی در ویسبادن ۳۰۰۰ روبل را باخت. این پول همان پیش‌پرداختی بود که ناشرش، استلوفسکی، برای حق انتشار مجموعه آثارش به او داده بود، مشروط بر اینکه تا اول نوامبر ۱۸۶۶ یک رمان جدید تحویل دهد. در صورت عمل نکردن به این تعهد، حقوق تمام آثار آینده او به این ناشر بی‌رحم واگذار می‌شد.



new/hossein-dowlatabadi04.jpg
حسین دولت آبادی

حکایتِ بیگانگی

تا آخر به برودت هوا، آسمان ابری و دلگیر این دیار، آدمگریزیِ همسایه‌ها و ‏درهای بسته عادت نکردم. تا مدت‌ها از این‌همه رنج می‌بردم و بعدها که ‏گرفتاری‌ها و مشغله‌ام زیادتر شد، اگر‌ چه در‌گیر و دار کارهای روزمره از یاد ‏می‌بردم و زیر‌‌باران سمج و راه بندان، با ابروهای گره خورده، آرواره‌های بر هم فشرده و خاموش رانندگی می‌کردم و تاکسی می‌راندم، ولی ‌اگر روزی از آپارتمان بیرون ‏می‌آمدم و به تصادف با همسایه‌ام رو به‌رو می‌شدم، همه ‌چیز دو باره جان ‏می‌گرفت و تا شب ازآب و هوا و آدم‌ها پکر بودم و فکرِ بیگانگی و درهایِ بسته ‏یک‌دم رهایم نمی‌کرد.



nafisi.jpg
مجید نفیسی

سه شعر برای نفیسه*


روبروی پنجره می‌ایستادی
موهایت را در باد شانه میکردی
و چونان مرضیه می‌خواندی:
"بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی."



new/rafiq-shami2.jpg
رفیق شامی

کنار دریا

ترجمه علی‌اصغر راشدان

کفش ها را تکان داد و ماسه‌ها را بیرون ریخت. دوباره شام دومم را از دست دادم. شب تصمیم گرفتم دیگه تو دریا نروم. صبح بیدار که شدم، سروصدای امواج را شنیدم و با عجله بیرون پریدم. این مرتبه تصمیم گرفتم از مادرم زرنگ‌تر باشم. تو آب دریا بازی می‌کردم و می‌دویدم تو سایه. پیش از برگشتن،مدت درازی کفش‌هام را تکان دادم و آخرین دانه کوچک ماسه را هم بیرون ریختم. خندان وارد خانه دائی‌م شدم.



ابراهیم محجوبی

مفهوم و کاربرد کمیته در تاریخ و فرهنگ ایران

در تاریخ معاصر ایران، نخستین کاربردهای اصطلاح " کمیته " نه در عرصه های فرهنگی یا عمرانی و یا اصلاحی بلکه در عرصه سیاست بوده است. آن هم اغلب در قالب وظایف یا ماموریت های خشن. مشهورترین این " کمیته " های خشونت ورز را در زیر می آورم



»  «کلام نود و چهارم از حکایت قفس - وضعيت، قاراشميشه، رعايت ظاهر رو بايد کرد!-»
»  هفتاد و پنج سال پس از یک خودکُشی پیامددار
»  دو قرن سکوت نویسنده: عبدالحسین زرین‌کوب
»  پیرمردی که صدا می‌شنید
»  اکبر غول
»  گفتارهایی در رابطه با جنگ و صلح
»  «زیباترین خاطرات، انسان را تا پایان عمر تسلی می‌دهند»
»  گل‌های میناب و دلیران ایران
»  آتش‌بس
»  زایر
»  «بینوایان» دگربار در سینما
»  دست‌بوسی
»  کتابخانه‌ای از کتاب‌های ممنوعه
»  حاشیه، حیا
»  «کلام نود و سوم از حکایت قفس – دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید-»
»  درد ایرون
»  نیروی کار ارزان
»  نمی‌خواهمت ای نفت!
»  نگاهی گذرا به فیلم «مست عشق»
»  در بارۀ کتاب «مقدمه ای بر کشتار دگراندیشان در ایران»
»  «می‌خواهم جشن تولد صدسالگی‌ام یک مهمانی رقص باشد»
»  گروگان‌گیری و اعدام زندانیان سیاسی
»  هاینریش مان: نویسنده، یاغی و پیشگام
»  هادی خرسندی و صدای انقلاب در شعر «خواب شاه»
»  «تو نباید بکشی»: یک دستورالعمل. نه یک بازی جنگی