ا. رحمان

خفته اما بیدار؛

چراغها خاموش
هوا غبارآلود وُ...غمناک
دهانتان باز است
بویِ تعفنِ همه جا را گرفته
در فضایِ وَهم وُ سکوت
سکون-
زیرِ پوست شب
خفته اما بیدار است



new/aliasghar-rashedan07.jpg
علی اصغر راشدان

یاد بعضی نفرات

قدیم ها کربلا رفتن و کربلائی شدن، مثل مکه رفتن امروزها بود. هنوز اتوبوس نبود، با کاروان، زمینی و منزل به منزل می‌رفتند، زنده که برمی گشتند، براشان علم کتل و سلام وصلوات راه می انداختند و جلوشان گوسفند قربانی میکردند. هر ننه قمری نمیتوانست کربلائی شود. کربلائی محمد که می گفتند، یعنی حاج محمد امروزها.



new/dastane-shahzade1.jpg
دومینیک کونراد

«داستان شاهزاده گنجی»، نخستین رمان عاشقانه جهان

چگونگی پدید آمدن نخستین رمان عاشقانهٔ ادبیات جهان

مرکز رمان شاهزاده گنجی است. او پسر یک همسر فرعی امپراتور است، خانواده‌اش نفوذ کمی در دربار دارند و از جانشینی محروم می‌ماند. با این حال، با هوش و زیبایی استثنایی، گنجی وارد چندین ماجرا و روابط عاشقانه می‌شود که همیشه آسان نیستند. یکی از تراژیک‌ترین آن‌ها عشق به نامادری خود، فوجیتسوبو، است. امپراتور او را به همسری برگزید، زیرا یاد مادر درگذشتهٔ گنجی را زنده می‌کرد.



seif.jpg
سيروس"قاسم" سيف

«من میدانم که شيخ علی وایران بانو، درنامه هائی که برای همديگر فرستاده اند،چه نوشته اند!-»

"کلام هشتاد و نهم از حکایت قفس "

کوکب، توی قهوه خانه هم که می‌نشست، همان جائی می‌نشست که جای آق غلام شوهرش بود و به مرور زمان، به بهانه ی وجود کوکب در قهوه خانه، سر و کله ی ديگر زنان گاريچی هم پيداشده بود. می‌نشستند دور هم و با حرف زدن، از اينجا و آنجا، خستگی در می‌کردند. به ملاحظه کوکب، کمتر حرف آق غلام را به ميان می‌آوردند. اما، اگر پيش می‌آمد، با به ميان آمدن نام غلام، لايه‌ای از غم، چهره ی هميشه خندان کوکب را می‌پوشاند و چشم هايش پر از اشک می‌شدند .



new/talebi-reza.jpg
رضا طالبی

نگاهی به رمان ذره‌های خاکستری عشق- وصیت‌نامه

در پیچ‌وخم‌های سراسر رمان، مسیری، شاید شاه‌راهی درخشان دیده می‌شود که نویسنده تلاش دارد با برجای گذاشتن نشانه‌ها و ردپاهای تاریخی، سیاسی و ادبی پای خواننده را به این راه بکشاند. گذرگاهی که درآن از پیوند خلل‌ناپذیر زندگی، عشق و مرگ سخن می‌گویند و سرشار از رویدادهاییی از زندگان، عاشقان و مردگان است. ویژه‌گی این جاده در این است که همه از آن می‌گذرند.



new/hossein-dowlatabadi04.jpg
حسین دولت آبادی

کولیِ کالچه (۱)

کولی کالچه در جوانی دل به‌‌ صفدر، به دلاور ولایت داده بود، به همه چیز پشت پا زده بود؛ با دلدار فرار کرده بود و صفدر او را به «کالچه» برده بود و چند روز بعد در دهات پشت کوه با دختر کولی ازدواج کرده بود. در ‌این مدت کاروان کولی‌ها از آبادی رفته بود و بادها خبر مرگ صفدر را به ‌آبادی آورده بودند. مرگ نابهنگام صفدر اسرارآمیز بود و تا آخر اهالی نفهمیده بودند که چه چیزی مرگ‌آویز دلاورِ آبادی شده بود، نیش چاقوی زهرآلود مرد کولی یا نیش رطیل؟ گفته می‌شد که رطیل سیاه گردن صفدر را گزیده بود و داماد سرجالیزِ کالچه مرده بود.



new/faramarz-parsa.jpg
فرامرز پارسا

نسیم عاشق، غُرش دلخراش

هوا کم‌کم داشت لباس زمستانی‌اش را بر تن می‌کرد.
وقت‌اش رسیده بود؛ به یار دیرینه‌اش، باد، هم پیغام داده بود که هرچه زودتر برگ‌ها را از شاخه‌های درختان برگیرد.
و اما در مزرعه، طبیعت صحنه‌ای زیبا ساخته بود؛ چنان که کسی از آمدنش دلگیر نمی‌شد، بلکه برای دلداده‌ها فضایی شاعرانه و دل‌چسب پدید آمده بود.



new/m-broumand-saha.jpg
منوچهر برومند سها

ستمگر

با ستمگر ز مروّت نتوان گفت سخن
كاو همى حامل اهواى ِبَهيمى ١است به تن

روحِ قهّارِ ستم پيشه چو شد برده ى تن
از بد آيندِ نهان گشت به جان ناايمن



new/abdolrazak01.jpg

عبدالرزاق گورنه

جایزه نوبل همیشه موهبت نیست

به قلم یان اهلرت، ‌NDR

«این جایزه با خود خواسته‌های زیادی به همراه می‌آورد، آدم‌های زیادی را ملاقات می‌کنی و شاید نوعی اطمینان‌خاطر هم در کار باشد: خب، من به مقصد رسیدم، کار انجام شده، چرا باید بیش از این تلاش کنم؟» او در اینجا به ساموئل بکت اشاره می‌کند. هنگامی که بکت در سال ۱۹۶۹ جایزه نوبل را دریافت کرد، همسرش گفت: «دیگر تمام شد. او دیگر چیزی نخواهد نوشت!» پیشگویی‌ای که به‌طور کامل درست درنیامد، اما بزرگ‌ترین نمایشنامه‌های بکت پیش از دریافت جایزه نوشته شده بودند.



new/mahshid-amirshahi-mosahebe1.jpg
مهشید امیرشاهی:

«مردم فریاد می‌زدند: خون!»

مصاحبه: سارا معین

نمی‌توانم بپذیرم کسی مانند رضا پهلوی با حمایت قدرت‌های خارجی از راه دور دستور تغییر رژیم بدهد. برای من این بدتر از بزرگ‌ترین توهین است. از نظر شخصی نیز کاملاً مخالف دخالت دولت‌های خارجی در کشورم هستم. این فکر که کشورهای دیگر ــ چه ایالات متحده، چه اسرائیل یا هر بازیگر منطقه‌ای و بین‌المللی دیگر ــ بخواهند به این شکل در امور ایران دخالت کنند، برای من غیرقابل تحمل است.



new/berlinale-20261.jpg
فهیمه فرسایی

«خرس طلایی» برلیناله در آلمان ماند

سیاسی‌ترین فیلم بخش رقابتی هفتاد و ششمین دوره‌ی جشنواره‌ی سینمایی برلین، مهم‌ترین جایزه‌ی این فستیوال را از آن خود کرد: "نامه‌های زرد" ساخته ایلکر چاتاک، فیلم‌ساز ترک‌تبار آلمانی. این فیلم به زندگی یک زوج هنرمند تئاتر در ترکیه می‌پردازد که به دلیل اعمال سانسور دولتی از ادامه‌ی کار محروم می‌شوند و در بزنگاه سرنوشت‌سازِ انتخابِ میانِ تعهد اجتماعی و تن دادن به فشارهای امنیتی و معیشتی، قرار می‌گیرند. ایلکر چاتاک که در برلین به دنیا آمده، با طرح این موضوع در فیلم به خطر کم‌رنگ شدن موازین دموکراتیک در جهان سیاسی امروز اشاره می‌کند. این کارگردان اغلب در فیلم‌های خود موضوع مسئولیت فرد در برابر اجتماع را دستمایه قرار می‌دهد.



new/virginia-w1.jpg
ویرجینیا وولف

علامت روی دیوار

ترجمه علی اصغر راشدان

احتمالا اواسط ژانویه زمان حال بود که اولین بار بالارا نگاه کردم و علامت روی دیوار را دیدم. به خاطر تصحیح تاریخ، لازم است به خاطر آورده شود کدام یک دید. روی این حساب، اکنون به آتش فکر میکنم؛ فیلم ثابت نور زرد روی صفحه ی کتابم؛ سه گل داوودی در کاسه شیشه‌ای گرد روی طاقچه بالای شومینه. بله، باید فصل زمستان بوده باشد، تازه نوشیدن چای مان را تمام کرده بودیم، برای بهتر به خاطر آوردن موضوع، داشتم سیگار می کشیدم که بالا را نگاه کردم و برای اولین بار، علامت روی دیوار را دیدم.



new/leyla-soleymani-01.jpg
گفت‌وگو با لیلا سلیمانی دربارهٔ رمان جدیدش

«برای بعضی‌ها بیش از حد غربی‌ام، برای بعضی دیگر بیش از حد عربی»

نوشتهٔ آنابل هیرش

نوشتن را به‌خاطر احساس شدیدی از بی‌عدالتی آغاز کردم. البته در ارتباط با پدرم، اما همچنین در ارتباط با مراکش؛ کشوری که در آن بزرگ شدم و خودم هم از بی‌عدالتی‌هایش سهم برده‌ام. همیشه از خودم می‌پرسیدم چرا چنین است، چرا بعضی همه‌چیز دارند و بعضی هیچ. بابتش احساس گناه می‌کردم. وقتی پدرم به زندان افتاد، طبعاً درگیر این پرسش شدم که او گناهکار است یا بی‌گناه، اما کم‌کم فهمیدم پرسش اساساً غلط است. بی‌گناهی مطلق وجود ندارد؛ اگر هم باشد، فقط در رژیم‌های فاشیستی است. آن‌جا که آزادی هست، انسان ناگزیر با زندگی‌کردن، بالغ‌شدن و تصمیم‌گرفتن، به‌نوعی گناهکار می‌شود. پیش می‌آید که سازش کنیم، خیانت بورزیم، دروغ بگوییم، خود را وفق دهیم، تظاهر کنیم.



new/omran-salahi1.jpg
به یاد عمران صلاحی در سالگرد مرگش

من بچه جوادیه‌ام

اولین شعرش را در سال ۱۳۴۰ در مجله «اطلاعات کودکان» چاپ کرد و اولین شعر نیمایی‌اش در سال ۱۳۴۷ در مجله «خوشه» منتشر شد که سردبیرش احمد شاملو بود. صلاحی طنزنویسی را از سال ۱۳۴۵ در مجله «توفیق» آغاز کرد و در این‌باره گفته است: «روزی یکی از بچه‌های شیطان جوادیه با سنگ زد یکی از پره‌های دوچرخه‌ام را شکست و پا به فرار گذاشت. من شعری نوشتم از زبان بچه جوادیه و با همان امضا فرستادم برای روزنامه فکاهی توفیق.



new/shahryar-hatami1.jpg
شهریار حاتمی

پیام دِی

اندیشه مدارید
چرا پرپرِ بادم
من همسفرِ باد، نه
هم‌گامِ شمایم



new/paul-cezan1.jpg
هانس-یوآخیم مولر

پل سزان
مردی که هنر را دگرگون کرد، بی‌آنکه آن را از نو اختراع کند

به نقل از سایت ولت

او طبیعت‌های بی‌جان میوه‌ها را کشید، زیرا همهٔ نقاشان همیشه چنین کرده بودند؛ و با دقتی بسیار کوشید حتی بدون پرسپکتیو مرکزی، هیچ سیبی از روی میز نیفتد. و وقتی طبیعت بی‌جان نمی‌کشید، وسایلش را جمع می‌کرد و به تپهٔ «له لوو» بالای شهر اکس می‌رفت؛ جایی که میان درختان زیتون و انجیر جای ثابتی داشت تا بارها و بارها راز رنگی رشته‌کوه «سنت-ویکتوار» را بجوید و صبر کند تا منظره به سبز تیره و سنگ‌ها به آبی آسمانی بدل شوند.



new/virginia-w1.jpg

«آه، ویرجینیا»
آخرین روزهای ویرجینیا وولف

به نقل از سایت دویچلند کلتور

ویرجینیا وولف، نویسندهٔ نامدار انگلیسی، که از افسردگی رنج می‌برد، در بهار ۱۹۴۱ به زندگی خود پایان داد. مایکل کومپفمولر در رمان تازه‌اش، ده روز پایانی پیش از مرگ او را روایت می‌کند. نگاه شفاف وولف به رنجِ خویش، او را عمیقاً مجذوب کرده است. مایکل کومپفمولر در رمانش، "آه ویرجینیا" ، به روزهای آخر این نویسنده می‌پردازد.



new/aliasghar-rashedan07.jpg
علی اصغر راشدان

طرحی نو

صلات ظهر یک روزا وایل پائیز بود.فصل تمام عیار کاروتمام رعیتهاتودشت و صحرا و باغها مشغول بودند. ربابه بیست ساله ی بالابلند، دختر سالار، به بهانه شستن ظرفهای شام شب گذشته، نظاف اطاق و تهیه شام،انگور چینی تو باغ را رها کرد و خود را به خانه رساند.
تو اطاق دستی به وصورتش کشید، گیسهای شبق گونش را شانه زد و رو دو طرف شانه های پروپیمان سفتش پخش و رها کرد. لبهاش را برق انداخت. باناز و عشوه های رندانه ظرفها را کنار حوض وسط حیاط کپه کرد .زیر چشمی پسر ارباب را پشت پنجره بالاخانه پائید.



seif.jpg
سيروس"قاسم" سيف

«کلام هشتاد و هشتم از حکایت قفس- هر کس به من بگوید -پسر شيخ علی- سر و کارش با همین چاقو خواهد بود!- »

ظن همه شان، می‌رفت به رئيس نظميه ؛خسرو اژدری و بعد هم، برای هم داستانی را تعريف می‌کردند که: ...... بعله! قضيه از اين قرار است که يک روز آق غلام، سر پيچ کوچه ای، با گاريش، راه را بر جيپ اژدری می‌بندد و هرچه اژدری بوق می‌زند، آق غلام خودش را می‌زند به نشنيدن! مردم هم، کم کم جمع می‌شوند دور گاری آق غلام و جيپ اژدری. اژدری از جيپ اش پياده می‌شود می‌رود طرف آق غلام و سرش داد می‌زند که مگر کر هستی! چرا کنار نمی‌روی؟!



ا. رحمان

تو بمان،

گورستانی ست سرزمینم
گلهای سرخِ را
تنگ در آغوش گرفته
اما آنان نمی دانند
در این خاکِ زاینده
رویش گلها تمام نمی شود



new/arundhati1.jpg
آرونداتی روی، حضور خود در برلیناله را لغو کرد

این‌که هنر نباید سیاسی باشد، باورکردنی نیست

روی این دیدگاه که هنر سیاسی نیست را «باورنکردنی و شوکه‌کننده» توصیف کرد. او نوشت: «چنین سخنی عملاً بحث درباره یک جنایت علیه بشریت را متوقف می‌کند، آن هم در حالی که این جنایت درست در برابر چشمان ما و در زمان واقعی در حال وقوع است — در زمانی که هنرمندان، نویسندگان و فیلم‌سازان باید هرآنچه در توان دارند برای متوقف کردن آن انجام دهند.»



Mohsen-hesam02.jpg
محسن حسام

یک قطعه کوچک

قطعه کوچک است درست به‌اندازه پیکر یک کودک خردسال.مرد می موید. شانه‌هایش تکان می خورد. او را به حال خود بگذارید، بعد از این، او دیگر آن آدم سابق نیست. یک چیزی در او شکسته است. در او مرده است، هیچ چیزی نمی‌تواند کودکش را به او باز گرداند. برای او زمان از حرکت باز ایستاده است، از زمانی که قلب کودکش از تپش باز ایستاد، و او توانست پیکر بی‌جانش را شناسایی کرده و از دست مأمور امنیتی بدزدد، آری بدزدد و به‌دورترین نقطه ممکنه بیاورد و شبانه به‌دور از چشم آنان به خاک بسپارد. مکانی که هیچ چشم ناپاک نتواند ردش را پیدا کند.



new/faramarz-parsa.jpg
فرامرز پارسا

او برای خودش می دوید

حاجی انصاری پشت میز حجره‌اش نشسته بود. تسبیح کهنه‌اش را آرام از میان انگشتان می‌چرخاند و با هر دانه زیر لب می‌گفت: «سبحان‌الله… سبحان‌الله…» حاج شیخ غلام نجفی، دوست قدیمی و همسفر سال‌های دور مکه، در حالی که آماده‌ی ترک ایران بود، وارد حجره شد و...



Nilofar
نیلوفر شیدمهر

چهلم سوزان

برف نبود می‌بارید
خاکستر بود
بعد آن دو شب
که هر ستاره
جای گلوله بود.

خاکستر بود
برف نبود
بر سر و روی بازماندگان
با شدت می‌بارید و یک شبه
پیر ‌می‌کرد جوانان را.



ا. رحمان

وطنم، قلبِ خونیم

وطنم
مردمکِ چشمانم
قلبِِ خونیم،
با كدامین زخمهایم
حرفهايم را مي شنوی‌؟
با کلماتی که نفس بریدند
و در لحظهِ انعقادِ شعرم
فرو می میرند



»  وقتی توماس مان با هرمان هسه به اسکی می‌روند
»  زنگی‌های گود قدرت: کالبدشکافی پیوند «قمه» و «قدرت» در تاریخ ایران
»  شروین حاجی‌پور و ترانه «من ایرانم»
»  بگومگوهای آق جواد
»  می‌رفتند
»  «کلام هشتاد و هفتم از حکایت قفس –عارفی ها، مرغان عروسی و عزا!-»
»  سیاست بر پرده نقره‌ای «برلیناله پالاست»
»  نگاهی به دو روز تاریک و سیاه ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴
»  آه این روزها
»  گل در گلستان همین خانه می روید!
»  نامه به فرانکو
»  ویرجینیا وولف
»  هادی خرسندی و «اسم شب»
»  لنین بدبختم کرد (در نقد پدر)
»  زبان انسانی چگونه پدید آمد؟
»  آرمان‌های گمشده
»  سرزمین سوگوار
»  درآمدی بر زندگی و آثار لیلا سلیمانی
»  تحریف، تخریب و تباهی
»  یکی بود، یکی نبود
»  نمایش پیکر قربانی در گونی سیاه
»  آوازِ خوشِ کلاغ‌ها
»  گمنام
»  «شب هولناک»
»  «کلام هشتاد و ششم از حکایت قفس- شیخ حسین، ملک الموت شیخ علی است!- »
»  «زخم به تنم»
»  فیل سالخورده و خواب *
»  میراث ماندگار
»  اریش ماریا رمارک؛ نویسنده‌ای فراتر از زمان و مرزها
»  «قصیده برای انسان ماه بهمن»
»  یک قطعه کوتاه، سمفونی مردگان
»  گفت‌وگو‌ی تاریخ شفاهی با آقای نعمت میرزازاده
»  روز آخر
»  برگ آخر از داستان پنجره
»  «در انتظار گودو» پُراجراترین نمایشنامهٔ جهان در زندان‌ها
»  ده ده تا ، صد تا
»  خاک وطن تاب دفن این همه زندگی، این همه در خون تپیده را ندارد
»  این آخرین نبرده؟!
»  ناکامان ایران
»  جهانی پر از دروغ