|
ا. رحمان فصلِ خونین، سرم را بالا می گیرم
سُرب و آتش از آسمان می بارد
در فصلِ خونین،
نفَس می کشم
نوري الجراح تابهای زخمین ترجمه: سالار عبده دیروز در دمشق ردپای ترا را در راه پلههای سوخته دیدم
حال در تهران
قدم بر حیاط زمان میگذارم
و قدمی دیگر در لرزانهی بهار
روبان رهاشدهی گیسوانت در وزش باد سوگوار.
مجید نفیسینوروزانه بگذار تو را چون کوزهای پُر کند
و از دستهای تو
چون دانههای خوشبوی شاهی بردمد.
نوروز خواهد آمد
و تو بر سفرهی هفت سین خواهی نشست
علی اصغر راشدانپناهجو دوستی من و علیمایو از این نقطه شروع شد. باتانالی دوزنگ کلاس داشتیم. زنگ ساعت سوم که خورد، آنینا وارد کلاس شد. باخنده ی خوشایندش کنارتخته سیاه ایستاد، انگار سالها باهاش آشنابودم. موهاش را قرمز پررنگ کرده بود. سی ساله، ترکه ای نسبتا کوتاه بود و صورتی تو دل برو داشت. قبل از شروع درس، دست بلند کردم و گفتم:
« من یه کلمه آلمانی بلد نیستم، انگلیسیم حرف زدن قدغنه، چن نفر دیگه م مثل من تو کلاس هستن، تکلیف ماچی میشه؟ »
ا. رحمانمیثاق ملی، میثاق ملی،
لابلایِ (دفترچه اضطرار)
در شعله های جنگ سوخت
در هیاهویِ گذار
و جانشینی-
هابرِماس غایب
تاج - بر سرِ پادشاه
گشاد آمده
سيروس"قاسم" سيف«کلام نود و دوم از حکایت قفس – راز مگوی آقای رئیس!- سیروس- قاسم- سیف» در نگاه حاجيه بانو، چيزی بود که دل دکترعلفی را لرزاند. چيزی مثل پيرمرد، مثل ماه، مثل عقاب دوسر. آيا حاجيه بانو از قضيهی آمدن پيرمرد به در مغازه خبرداشت؟! نگاهش را از نگاه حاجيه بانو کند و سرش را به زير انداخت. با آن وجود، احساس میکرد که انگارمغناطيسی از سوی حاجيه بانو به سوی او میآيد که اگر همچنان بيايد، خون را در رگهای او خواهد خشکاند
محسن حساماعدام جوانان معترض ۱۸ و۱۹دی ماه را متوقف کنید هشدار، غفلت و کمکاری در این امر میتواند ضایعات جبرانناپذیری برای نجات زندانیان سیاسی میهنمان به بار آورد. فاجعهای که در کشتار جمعی سال۶۰ و۶۷ در زندانهای ایران بهدست رژیم ج.ا انجام گرفت، مدعای ماست. اعدام جوانان معترض ۱۸ و۱۹ دی ماه که در روزهای اخیر انجام گرفتهاست، زنگ خطری است که دیر یا زود گریبان زندانیان سیاسی را خواهد.
سلمان رشدی: «متشکرم، فرانتس!» کافکا دومین روز حضور رشدی در هایدنرایشاشتاین در دومین روز از بیستمین دوره جشنواره «ادبیات در مه» در هایدنرایشاشتاین در منطقه والدفیرتل نیز استقبال گسترده مخاطبان و تشویق ایستاده ادامه داشت. بسیاری از چهرههای سرشناس – از اشتفان باخمان تا کاتیا ریمن، از میشائل مرتنس تا اریکا پلوهار – روز دوشنبه با خواندن بخشهایی از آثار سلمان رشدی به مهمان افتخاری این برنامه ادای احترام کردند. خود رشدی نیز در گفتوگو با کاتیا گاسر از جمله اعتراف کرد که از علاقهمندان فرانتس کافکا است و گفت: «متشکرم، فرانتس!»
مهدی استعدادی شادچم و خم چالش تقویمی در حالی که طوفان در پایان شعر بهاریه اخوان ثالث میرود "امید" ما را بسمت خانه تکانی جلب کند، بایستی از چالش تقویمی سربلند بیرون آییم. چه بسا اگر با وجود خدا تسلا میابیم، بسمت خدای نیاکانی جلب شویم که خدای مهر است و رهنمودهایش نیکوکاری. آنوقت در مییابیم که نه یهوه خشمناک یا الله با لقب قاسم الجبارین راهگشا خواهند بود و نه پیام آور بهار.
علی اصغر راشدانبنبست باسلام وصلوات آمده بود تو جلسه فرهنگی و ادبی بزرگداشت احمد محمود. قبلانم تو چن جلسه دیده بودمش، از نشابور می آمد، مریدهای جوونش همیشه دورش بودن و مثل نگین در میانش می گرفتن، ازش پذیرائی و دستوراتشو اجرا میکردن. سنی ازش گذشته و انگار پیرشان بود، خیلی احترامشو داشتن. بعضی از اهالی جلسه باهاش انگار دوستی قدیم و فعالیتائی از گذشته های دور داشتن و دارن. معمولاواردکه میشه، تو بلند مجلس می نشاننش، خیلی هواشو دارن و بهش میرسن...»
مجید نفیسیحقیقت و دروغ در پاپیروسهای مصری خواندم
که حقیقت و دروغ برادر بودند.
یک روز حقیقت دشنهی دروغ را به وام گرفت
ولی از بد حادثه آن را گم کرد.
دروغ شکایت به دادگاه برد
و ادعا کرد که دشنه را عوضی نیست
اسد سیفزخم و سوگ و التیام در رمان «گابریلای من» گابریلای من داستان انقلاب است، انقلابی که در خون زاده شد، بر خون جان گرفت و در حذف فرزندان انقلاب، بنیانهای خویش را در خون استوار ساخت. این بخش از تاریخ با جان هزاران نفر در رابطه است. با خون هزاران نفر رنگ گرفته است. به یاد آوریم روزی را که در پی انقلاب بر جنازه نخستین اعدامیها غریو شادی جامعه سراسر خشمگین را در بر گرفت. رژیم کشتن آغاز کرده بود. کینه سالها فرصت اندیشیدن را از مردم سلب کرده بود. استقبال از کشتن راه به آنجا برد که به اندک زمانی تمامی مخالفان و دگراندیشان مرگ خویش را زندانهای کشور به انتظار نشستند.
ا. رحماندرمیانِ سُرب و آتش،
و برخیز وُ بمان فوجی از کبوتران
در افقِ ابرهای تیره
محو شدند
تکیه بر آرزوها
سر از آسمان بر می دارم
نیلوفر شیدمهرریشریش یه چشمم اشکه و چشم دگر خون
در ایران جنگه و من میکنم جون
چنان بیتابم و از تو بسوزم
که انگار پوستکنده بردنم تون
سورنا داناییهویّت و جنسیّت در رمان «شرم» نوشتهی «سلمان رُشدی» در کمتر رمانی مانند رمان شَرم و انتشاریافته در ۱۹۸۳ میان هویت و جنسیت، فمینیسم و مردسالاری، میان علل وعوامل اجتماعی با حاشیهای بودن زن به عنوان "جنس" و "جنسیت" این اندازه ارتباط تنگاتنگ هست. دیدگاه نویسنده در این زمینه هم اجتماعی-سیاسی، هم روانشناختی است.
حمید سلطانیخفه میشوم از نبودنت... خفه میشوم از نبودنت یا نمیدانم چه
کجایی چشمه سار کوه پایههای گلگون
رؤیای کنجکاوم
مبادا هیزم این آتش سرا تو باشی و کلبۀ آرزوها
ناصر، وین نوروز از راه میرسد؛ اما امسال، نوروز با همه توانِ مسرتبخشی و شادابیاش،
گویی بر شانههای خود اندوهی گسترده را حمل میکند.
لبخندهای همیشگیاش نیمهتمام است و نگاهش خسته.
با وجود آمدن بهار، گلِ نوروز را نمیبینی؛
انگار او نیز میداند که ما امسال در سوگی عمومی،
در غمی به وسعت یک جامعه، ایستادهایم.
جیمز لینچ آلی ترجمه علی اصغر راشدان توی مسیر، بین مناره های تاریک تلوتلو خورد، تنها روشنی حافظه راهنمائیش میکرد، درختها پراکنده که شدند و راهی بهش دادند به بلندی ملایم، جائی که برگهای مرده زیرپاهاش خش خش میکردند، ستارهها و ماه هلالی نورِ شفافشان را بر پهنهی بیکران تابانده بودند، به قلهی تپه ی کوتاهی رسید که کامل ترین ساعات زندگی شان را گذرانده بودند، به زانو درآمد، دستهاش را تاآخرین حد بازو اندوهش را توی شب یخزده رهاکرد. اندوه از گلوش فوران زد، به شکلی وسیع که سکوت را تکان داد و اندامش را طوری به لرزه درآورد که استخوانهاش لرزیدند، سرآخر که تنش نتوانست دیگر مقاومت کند، خود را روی دستهاش انداخت، وجودش روی چیزی تیره، تکه سایه علف قهوه ای فروکش کرد، جائی که اشکهاش فروریختند و توی استخرهای کریستالی ناپدید شدند.
حمید سلطانیپارسال بهار؛ این قلب که در سینۀ ماست
همرنگ خزان و نگران سرماست
ار سبزه و شوخان طبیعت خوشند
در دل ماهی تنگ همه شور دریاست
شهلا آقاپوردر انتظار آزادی
شفافیت در دل سیاهی
به انتظار سپیده ی آزادی
جهانی غریب و غوغا
چه پر آشوب است در
این سیاهی شفاف
ا. صفوى (يوسف) زردى من از تو، سرخى تو از من کریمپور را از زندان بیرون کشیدند، به دستور اشرف پیکرش را آلوده به نفت کردند مدتی او را به توهین و تمسخر گرفتند. پالانی بر کول وی نهادند و دستور دادند با چهاردست و پا راه برود. با افروختن آتش، جشن منحوسشان را آغاز کردند. زندانی به هر سو می دوید و فریاد می زد شعلهء آتش همه بدن او را فرا گرفته بود و تماشاگران قهقهه سر داده بودند.»
حسین دولت آبادیخانۀ خالۀ غلامِ پاکار (منزلِ يازدهم) صحرا ازخواب میپرد و خود به خود دست روی قلباش میگذارد: «الهيّار؟» کابوس ها او را رها نمیکنند. خواب، خوابهای پلشت و تلق تلق مداوم چرخ هـای کهنه و زنگارگرفتـة قطار و چهرة ورم کردة الهيـّار. چرا الهيار؟ چرا آن جوانک سنگتراش به خواب هايش راه يافته بود؟ کی و کجا از او جدا شده بود؟ چند ماه از اقامت او در منزل خالة غلامِ پاکار گذشته بود؟ کی و چرا به آن جا رفته بود؟ چرا دو باره به پايتخت برگشته بود؟ جا به جائی مدام و سر گردانی! مردان، مردان...! زير زمين خانۀ مردان و دلشاد يکدم از منظرش میگذرند و صدای مهربان خالة غلامِ پاکار توی سرش میپيچد: «يات، يات قيزيم!»
تیلمان کراوزه زیگفرید لنز در صد سالگی یک نویسنده مردمی که آلمانشناسان او را «رایج و متداول» میدانستند موفق، آشتیجو، و سوسیالدموکرات: زیگفرید لنز بیش از هر نویسنده دیگر دوران پس از جنگ محبوب بود. او از شرق پروس آمد – منطقهای که امروز کمتر کسی آن را آلمانی میداند. او مهربانترین نویسنده میان نویسندگان پس از جنگ بود. نه مزاحم و نکتهسنجی مانند گونتر گراس، نه روشنفکر پرحرفی مانند مارتین والسِر، و مطمئناً نه موعظهگری با چهرهای عبوس و غمگین مانند هاینریش بُل. زیگفرید لنز یک استثنای بزرگ بود.
سيروس"قاسم" سيف«کلام نود و یکم از حکایت قفس – عاشقی برمن؟! تورا رسواکنم!-» پيرمرد به راهش ادامه داد و پشت صخره ای از نظر ناپديد شد و او، فريادزنان رو به سربالائی دويد تا به بالای صخره که رسيد، چشم هايش سياهی رفت و روی زانوهايش نشست و ديگر چيزی نفهميد تا دوباره که چشم بازکرد، خودش را در خانه اش، روی بستر دراز کشيده ديد. نگاهی به اطرافش انداخت و حاجيه بانو را ديد که در يکطرفش نشسته است و شيخ علی، در طرف ديگرش. مهربانو و چهارقولوها، پائين پايش نشسته بودند و خسرو اژدری، نزديک به در اتاق، روی صندلی. شيخ علی، صلوات فرستاد و ديگران به پيروی از او، تکرار کردند و ....
مجید نفیسیچهارشنبه سوری هنگامي كه زمان بر ما فرود ميآيد
خود را در تاريكيِ شب پنهان ميكنيم
اما كفهاي سفيدِ دريا به ساحل ميريزند
ما هراسان در چشمهاي يكديگر مينگريم
و بيهوده دستها را در جيبهاي پشتِ شلوار قلاب كرده
وانمود ميكنيم كه هيچ اتفاقي نيفتاده است.
|