logo





نگاهی گذرا به فیلم «مست عشق»

يکشنبه ۱۶ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۵ آپريل ۲۰۲۶

محمد بینش (م ــ زیبا روز )

mohammad-binesh1.jpg
فیلم سینمایی «مست عشق» با کارگردانی حسن فتحی و نقش آفرینی پارسا پیروزفر و شهاب حسینی ، محصول ۱۴۰۳ میان دوستداران دانستن ماجرای زندگی شمس و مولانا طرفداران فراوانی یافته ست . نویسندگان فیلمنامه حسن فتحی و فرهاد توحیدی هستند.

تخصصی در امور سینمایی ندارم تا به نقد همه جانبه این فیلم بپردازم. بی مقدمه سراغ اصل داستان می‌روم که واقعیت تاریخی و افسانه را با هم مخلوط کرده اند. چنین به نظر می‌رسد که نویسندگان فیلمنامه ایده آن را از رمان «ملت عشق » نوشته خانم شافاک از ترکیه گرفته‌اند. در آن رمان هم فانتزی نویسنده بسیاری واقعیات زندگی مولانا و شمس را مخدوش کرده است . نخست خلاصه فیلم برای کسانی که آن را ندیده‌اند می‌آید. صحنه این‌طور آغاز می‌شود:

مولانا در میان یاران به عنوان فقیهی حنفی در راه باز آمدن از مدرسه خود در کاروانسرای شکرریز قونیه است که درویشی ناشناس بر سر راهش آمده افسار استرش را گرفته وی را از حرکت باز می دارد و آن سوال معروف خود را می پرسد :« بایزید برتر بوده ست یا محمد رسول خدا ؟ » و مولانا می گوید البته محمد( ص) . شرح کامل این واقعه در مناقب‌العارفین آمده است اما بیهوشی شمس پس از پاسخ شنیدن و یا بیهوشی مولانا پس از پاسخ شمس و امثال آن ؛ و حتی آن صحنه که شمس تبریزی کتاب‌های تدریسی مولانا را در آب حوض انداخته و پس از اعتراض شاگردان و حاضران دوباره از آب بیرون آورده و خشک شده و سالم بدست مریدان می دهد ؛ همگی افسانه هایی ست که برای جذاب تر ساختن ملاقات آنان بافته‌اند.

داستان با صحنه های در هم و پس و پیش از نظر زمانی؛ در قالب یادآوری اتفاقات ادامه می یابد و بینندهٔ نا آشنا با روایات مکتوب به جا مانده از دوران مولانا را گیج می کند. باری؛ در ادامه فیلم روشن می شود که مولانا برای بستن دهان مردم از بدگویی دشمنان درباره داشتن روابط غیر اخلاقی با شمس تبریزی ؛ - و یا بنا بر آنچه در مناقب‌العارفین آمده است وجود نامحرم در خانه مولانا - پیشنهاد می کند که کیمیا خاتون به عقد و ازدواج‌ وی در آید و
شمس هم می پذیرد. وصلت سر می گیرد. بر مبنای گزارش مناقب؛ کراخاتون همسر دوم مولانا ست که پس از مرگ همسر اول وی به ازدواج با او در آمده و با دختر خویش کیمیا خاتون که از همسر اول خود داشته به خانه جدید نقل مکان می‌کند. و اما دو شخصیت در فیلمنامه حضور دارند که افسانه اند و در مناقب سخنی از آنها نیست .هر دو شخصیت از رمان »ملت عشق« کپی برداری شده اند البته با کمی تغییر . یک نظامی مغول بنام اسکندر و معشوقه اش بنام مریم ؛ کنیزی مسیحی . توضیح آن که در زمان مولانا؛ کیخسرو دوم از سلاجقه روم بر آن سامان حکم می راند اما چون نوجوان بود ؛ امور کشوری در دست وزیری ایرانی تبار «معین الدین پروانه » که از علاقمندان مولانا بود اداره می‌شد .او در قبال پرداخت غرامت‌های سنگین به خوانین مغول؛ توانست قونیه را از هجوم آنها در امان بدارد.البته پس از مرگ مولانا چند سالی نگذشت که ثبات ناپایدار سلاجقه روم در هم ریخت. در این فیلم؛ اسکندر فرستاده مغولان برای کنترل اوضاع سیاسی قونیه است و پروانه زیر نظر وی حکومت می کند . اسکندر در جوانی عاشق کنیز خود «مریم» می شود و قصد ازدواج با او را به اطلاع پدر می رساند که با مخالفت شدید وی مواجه شده دست از او می کشد.پدرش مریم را به خراباتی در شهر قونیه می‌فروشد. سال ها می گذرد و مریم‌ می‌تواند خود را از دست خراباتیان خلاص کند و به خانه مولانا پناه ببرد. بعدها روزی در بازاری گرفتار قوادی که وی را خریده بود می‌گردد . می‌خواهد فرار کند؛ نمی‌تواند و در خیابانی آن پاانداز بر وی دست یافته قصد کشتنش را دارد که اسکندر سر رسیده او را می‌کشد.‌ در آنجا مریم را می‌شناسد؛ولی وی دیگر نمی‌خواهد مانند کنیزی با اسکندر باشد.در رمان‌ملت‌عشق‌ هم او همدم‌‌ کیمیا شده‌ به‌ وی‌‌فنون دل‌بردن‌از‌شمس‌‌ را می‌آموزد. پس از آن در فیلم هم می‌بینیم چند ماهی‌ از ازدواج شمس با کیمیا نمی‌گذرد که بشدت مریض شده می‌میرد ولی نه آنگونه که در مناقب آمده بر اثر کدورت خاطر شمس از کیمیا برای ترک بی اجازه از منزل. تنها یک‌هفته‌ پس‌از‌ مرگ‌ کیمیا‌ شمس‌ تبریزی برای همیشه
بی خبر قونیه‌ را ترک‌ می‌کند.اما‌ در فیلم نشان داده می شود که درست پیش از آن بدخواهان برسرش‌ریخته‌ و او را ظاهرا‌ می‌کشند.اسکندر پسر کوچک‌تر مولانا را همراه با دیگر‌مظنونان‌به‌ این‌قتل‌بازداشت‌می کند و حتی جسدی‌در‌چاه‌ نزدیک‌ محل اقامت مولانا کشف می شود؛ اما معلوم‌ می ‌گردد که‌‌ متعلق به شمس نیست.- برعکس‌انچه‌درمناقب‌ ادعا شده است --. بالاخره روزی‌مریم‌ بر پیکر مجروح اسکندر که در نبردی رو به مرگ است گذشته وی را که در
پی یافتن شمس است‌ به خرابه‌ای‌بیرون‌شهرمی‌برد.شمس ظاهر شده می‌گوید توانسته از دست‌ دشمنان‌جان‌سالم‌ بدر برد. اما‌ دیگر نمی‌خواهد‌ به‌ آن‌ محیط‌ دشمن‌پرور‌ باز گردد .
تنها به نشانه زنده‌بودن‌خود انگشتری‌ را‌ که‌ از‌کیمیا‌داشت به اسکندر داد تا به مولانا‌بدهد‌. اسکندر‌چنان‌کرد و مولانا‌ از‌شوق‌‌می‌گریست.شمس سفارش کرده بود کسی دنبالش ‌نگردد. مولانا هم به اسکندر همان را سفارش می‌کند که با کسی نگوید و فیلم پایان می پذیرد. برای ادامه کارمان گریزی از این خلاصه بلند نبود.اکنون‌ می‌توان سره را از ناسره جدا کرد:

نخست‌انکه‌ شخصیت‌ مولانا بسیار معمولی خام نشان داده شده‌است.اشاره‌ای به دو غیبت شمس تبریزی و دل دل زدنهای مولانا در این میانه نیست. نویسندگان فیلمنامه آشنایی عمیقی با آثار مولانا نداشته اند . تنها خواندن بیوگرافی مولانا در کتابها کافی نیست .برای این کار باید مدتها در فضای اندیشه های عارفانه سرکرد و تجربه اندوخت. چیزی از فرود و فراز شخصیت و رفتار مولوی پیش و پس از ملاقات شمس تبریزی نشان داده نمی‌شود. شخصیت شمس هم نیاز به بازبینی دارد. دیالوگ های شمس اغلب کلیشه ایست و جانی ندارد.حال آنکه نثر مقالات شمس کوبنده و بیدار کننده است . ‌رابطه شمس با کیمیا خاتون هنوز هم پرسش برانگیز ست. او بنا بر یادداشتی که در مقالات شمس آمده است گاه‌گاهی به خرابات رفته و سهم نفس‌را می‌داد: «‌/// من سلیم بوده ام و بر نفس خود حاکم و امین و به چنین چیزها هیچ میلی نه،/// تا خواب دیدم که مرا می‌فرماید: « انَّ لِنَفسِک حق، حق ِ او بده! » دروازه‌ای است که در آن شهر (ارزروم) معروف است به خوبرویان./// یک خوبروی در من آویخت و مرا به حجره‌ای در آورد./// چند درم بدیشان دادم و شب پیش ایشان بودم، به اشارت خدا و لابه‌گری ِ او (خوبرو)» { مقالات شمس ۲. ۱۷۸} به اختصار آیا وصلت با کیمیا هم در همین راستا بود؟ و یا آنطور که در فیلم آمده‌ست بر اثر عشقی الهی بوده چندانکه بیان معروف ابن عربی؛ عارف مشهور اندلس در باره امکان فراتر رفتن رشد معنوی زنان از مردان در زبان شمس بیان می‌شود حال آنکه از وی چنین نقل قولی نیامده است. با همه این احوال، باز هم در جایی دیگر از مقالات آمده است : « زمانی با مولانا توانم نشستن ؛ این حلال من به من از مولانا و از همه نزدیکتر است . با او حکم کردم که روی تو هیچ کس نخواهم که بیند الّا مولانا » {همان ا/ ۱۱۱} واقعیتی است که حقیقت ِ جزئیات ِ زندگی شمس بر همگان پوشیده مانده است؛ بس که حرف و حدیث در این باره فراوان آمده و داستان ها ساخته اند که اصل را کسی نمی‌داند. برای مثال در این فیلم نویسندگان خواسته اند تلفیقی میان نظرات متفاوت درباره فرجام شمس تبریزی نشان دهند. بیشتر پژوهندگان ترکیه بنا بر آن چه در مناقب العارفین آمده است شمس را مقتول بدست دشمنانش می‌دانند ولی محققان ایرانی بر آنند که او بیخبر قونیه را ترک کرد. دیگر این که می بینم شخصیت‌مطرح فیلم در واقع امر اسکندر ست که با انقلابی درونی صفات بد او به نیات نیک مبدل‌‌شد.

اما در پایان فیلم پیام شمس تبریزی و بطور کلی نگاه عارفانه به امور جهان به خوبی و روشنی بیان می شود .اسکندر از مولانا می پرسد در آن مدت خلوت دو نفره چه درسی از شمس آموختی که اینچنین عارف و آگاه شده ای ؟ و مولانا به یاد می آورد که شمس به او گفته بود این شریعت گرایی او دردی را از بشریت دوا نمی کند چون نمی تواند
ضامن صلح و آرامش باشد .مولانا پرسید چطور ممکن است؟ من با پیروی از شرع مقدس و آنچه سنت است هیچ اقدامی در جهت بر هم زدن نظم عمومی نکرده و با کسی جنگی ندارم . پاسخ می شنود همه سلوک و نیکی رفتارت تا زمانی ست که در جمع خودی ها و کسانی که دین و باور تو را دارند قرار داری. اما وقتی در برابر ملل و عقاید دیگر قرار می‌گیری آن حالت خود را برتر دیدن و دیگران را ناحق گفتن در تو بیدار می‌شود . حال آنکه همه ما بنده خداییم و در برابر عظمت او یکسان .عشق آنجا رخ می کند که آدمیان را جدا از باورها بپذیریم. معنای اجتماعی سلوک یعنی همین که سالک ابتدا با خود و بعد با دیگران از در صلح و دوستی در آید . اسکندر چنان مجذوب این گفتار می‌گردد که لباس رزم را از تن درآورده به جمع یاران مولانا می‌پیوندد.

پایان
#محمد بینش(زیباروز)

https://zibarooz.blogfa.com/post/445





نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد