logo





سعید

روایت یک فرار

سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۸ - ۱۹ ژانويه ۲۰۱۰

زنگ در به صدا درآمد. در خانه را که باز کردم. چونان سایه ای توی خانه لغزید و بی حرکت ایستاد، درست روبرویم، دستم بی اختیار جلو رفت دستانش را محکم فشردم. خودش بود. سایه ها توی تاریک و روشن راهرو روی صورت رنگ پریده اش عمیق شیار می کشیدند. چشمهایش بی قرار توی چشمخانه بازی میکردند و سخت می درخشیدند. در آغوشش کشیدم.
شب پنجشنبه ۱۶خرداد ۶۴ تلفن زنگ زد، گوشی را برداشتم، صدای آنور سیم را که شنیدم، خشکم زد، قدری منگ شده بودم، باور کردنی نبود.
" حالت خوبه؟ خانه هستید؟ میخواستم سری بزنم."
یعنی از کجا زنگ میزنه؟ این همه مدت کجا غیبش زده بود؟ هشت ماه از آخرین دیدارمان میگذشت. از آن بعد از ظهر بارانی مهرماه ۶۳ دیگر ندیده بودمش. توی آن پیکان قهوه ای رنگ با شیشه های بخار گرفته ، تازه انداخته بود توی سیمتری که ماشین گشت ثاراله از کنارمان سبقت گرفت. رنگ سرخ چراغ عقبش چشمک زنان روی شیشه ماشین که قطرات باران سبکبال رویش بازی می کردند پخش میشد. یک قدری ترس توی وجودم دویده بود. او را نمیدانم، ولی انگار حالم را فهمید، همانطوری که دنده عوض میکرد
گفت: "میدانی، هوا که سرد میشه یک طوری احساس امنییت میکنم. نه اینکه توی ماشین را راحت نمیشه دید خیالم یک خورده آسوده است که الکی توی خیابان گیر نمی افتم."
آخر برای آدمی مثل ستار وسط آنهمه گشت های رنگ وارنگ پلیس و بگیر بگیر و تواب ها، قضیه آنقدر جدی بود که هر وقت که تو خیابان می آمد باید فکر میکرد که برگشتی در کار نیست.
آنروز، نهار را توی چلوکبابی هفت حوض، خوردیم . قرار بود سه شنبه طرفهای غروب زنگ بزند که اگه اوضاع و احوال آرام بود بیاید خانه. حدودهای آخر هفته بود، فکر می کنم، پنج شنبه بود که از قضیه ضربه به سازمان فدائیان خلق، با خبر شدم.
* * *
تلفن را که گذاشتم تازه یادم آمد چه گفته ام و چه شنیده ام. تنم لمس شده بود، انگار از کار افتاده بود. قلبم آنچنان می طپید که قفسه سینه ام درد گرفته بود. حوادث توی مغزم می دویدند و قاطی هم می شدند. بیهوده سعی میکردم یک جوری جواب سوالهایم را پیدا کنم. توی مغزم همه چیز آنقدر تند می دوید که قدرت مرورش را نداشتم.
زنگ در به صدا درآمد. در خانه را که باز کردم. چونان سایه ای توی خانه لغزید و بی حرکت ایستاد، درست روبرویم، دستم بی اختیار جلو رفت دستانش را محکم فشردم. خودش بود. سایه ها توی تاریک و روشن راهرو روی صورت رنگ پریده اش عمیق شیار می کشیدند. چشمهایش بی قرار توی چشمخانه بازی میکردند و سخت می درخشیدند. در آغوشش کشیدم.
گفت: "من از زندان می آیم. از دستشان فرار کردم."
انگار که برق گرفته بودم، فقط پریدم دوباره بغلش کردم و کشیدمش توی اتاق، زبانم بند آمده بود و مغزم دیگر قفل کرده بود.
کلمات بیهوده توی مغزم میگشتند و دوباره گم می شدند. بغل دیوار روی زمین خودم را ولو کردم، نمی نشست، توی اتاق راه می رفت، صورت رنگ پریده اش بد جوری توی ذوق می زد. تمام تنش را انگار چیزی آنچنان بهم می فشرد که فکر میکردی نفس هم نمیکشد. چای هنوز حاضر نبود و صدای غل غل یکنواخت سماور کسالت بدی توی اتاق پخش میکرد. انگار روی سرت وزنه گذاشته باشند و نرم نرم فشارش را بیشتر کنند.
از بیرون صدای بلندگوی مسجد می آمد، دعا می خواندند. پشتم را روی دیوار سر دادم، پیراهن سرمه ای مهتاب با آن گلهای سفیدش چشمم را میزد. تازه بچه را خوابانده بود آمد و سلام کرد رنگ به صورت نداشت، حتما دستهایش هم مثل همیشه از زور هیجان یخ کرده بود. یکهو گفت:
پس چی شد؟
ستار پرسید:" وضعیت خانه چطور است؟ تو این مدت خبری نشده؟"
گفتم : نه، خبری نشده بود.
چای را که خوردیم آسوده تر شد.
رنگ و روی ستار کم کم داشت سر جا می آمد فقط همدیگر را نگاه میکردیم، گاهگاهی میگفت:
عجب،
توی چشمهایش دوباره خنده می دوید. نشست. پشتش را به دیوار تکیه داد و کونه پای چپش را گذاشت روی انگشت پای راستش. پاهایش که سوار هم شدند مثل همیشه، گفت:
" یک دو پکی از آن سیگارت را بذار برای ما."
مهتاب گفت شام میخوری؟
خندید و گفت: "نه بابا امروز غذای حسابی خورده ام، سیرم."
رو بهم کرد و گفت: "محمود را تا کی میدیدی؟ "
گفتم : تا یکی دو هفته بعد از ضربه می دیدمش، که غیبش زد. ذخیره ها را دیگر نرفتم.
گفت: "خوب کاری کردی. شانس آوردم. همش فکر میکردم شاید حداقل اینجا نسوخته باشد. با خودم گفتم زنگ میزنم، شانس آخر است، امتحان میکنم، اگه شما هم نباشید، حتما مادر بزرگ هست، که خوشبختانه گرفت. تا حالا فکر میکنم همه چیز درست پیش رفته فقط اگر یکی از این بچه ها را نگیرندش. فقط امیدوارم حرفهایم را قبول کرده باشد و اشتباه نکند ولی خوب آدم تیزی است."
از حرفهایش سر در نیاوردم.
تا دم دم های صبح حرف میزدیم. یعنی ستار حرف میزد و ما سرا پا گوش.
"با دوتا از بچه ها جلسه داشتیم، ما رسیده بودیم منتظر یکی‌ دیگر از بچه هابودیم. از توی راه چند باری زنگ زد و گفت منتظرم باشین دارم میام، نیم ساعتی طول کشید، راستش نگران شدیم که باز زنگ زد و گفت توی ترافیک موندم دارم میام. چند دقیقه بعد زنگ در را زدند، در را باز کردیم که بیاید تو که به جای او پاسدا رها با لباس شخصی ریختن تو. پریدم طرف پنجره خودمو پرت کنم بیرون که ریختن رو سرم و با کتک بردندم. چشمامونو بستن و با آمبولانس بردنمون. از توی راهروها با فحش و کتک ردمون کردند و هر کدام را توی سلولی مجزا انداختند. توی سلول فهمیدم توی کمیته مشترک هستم."
دفعه سومش بود که به کمیته مشترک می بردندش. وجب به وجبش را می شناخت. بارها توی راهروهایش با چشم بسته اینور و آنور کشیده بودنش. به غیر از زمان شاه و ایندفعه، یکبار هم سال ۶۰ گرفته بودندش. با تیزهوشیش توانسته بود هویتش را بپوشاند. خودش را آقا مجتبی معرفی کرده بود، که از دست پدر و مادرش که توی ده میخواسته اند زنش بدهند در رفته به تهران آمده بود، که هم گشتی بزند و هم آنها را از زن پیدا کردن منصرف کند. سه ماه توی سلول زیر تیغ، نمایش بازی کرده بود. چیزی ازش نگرفته بودند، شناسایی هم نشد. آخر سر از زندانی و بازجو ونگهبان همه وهمه برای آقا مجتبی ساده دل و دهاتی که توی شهر بدبیاری آورده بود و نماز و دعایش هم قطع نمیشد دل می سوزاندند. آقا مجتبی بالاخره بعد از سه ماه از زندان آزاد شد.
یک ساعتی توی سلول بوده که میبرندش بازجویی.
ستار میگفت:
" برای بازجویی که می بردنم، می دانستم قضیه تمام است، ولی باز یک احتمال می دادم، احتمالی که تا آخرین لحظه حتی بدترین و سخت ترین لحظه ها می شود رویش حساب کرد. شاید بشود سیاهشان کرد. به خودم می گفتم زیر همه چیز میزنی. توی اتاق روی صندلی نشاندنم، جابجا نشده بودم که صدای بازجو توی اتاق منعکس شد."
اسمت چیه؟
محسن صادقی
آقای صادقی شغلت جیه؟
ویزیتور شرکت مواد غذایی.
عیالواری؟
گفتم : بله
چند تا بچه داری؟
گفتم : یکی،
بچه ات چند سالش هست؟
گفتم : دو سالش
چندتایی دندان دارد؟
دوباره این دو لعنتی سر زبانم آمد، دوتا.
فقط خندید.
گفت: ستار ایندفعه دیگر بازی تمام است، آقا مجتبی بازی هم فایده ای ندارد.
"از کار خودم خنده ام گرفته بود، حالا دیگر جنگ اصلی شروع می شد. انگار فرمان آماده باش توی بدنم صادر شده بود، تمام عضلاتم، پوستم و اعصابم، تمام وجودم را نیرویی گرفته بود. انگار بافتهایم شکل عوض میکردند، تمام وجودم مملو از مقاومت شده بود. برای جنگ با شلاق آماده می شد. اول قضیه مثل نمایش همیشگی بود. گفتند: همه چیز لو رفته و من هم بهتر است برای راحت تر شدن کارم همه چیز را بگویم."
در مورد شکنجه خیلی حرف نمی زد، روی این قضیه مکث نمی کرد، وقتی ازش میپرسیدیم زود از روش می گذشت. بعدها که کف پاهاشو دیدیم فهمیدیم که چه کشیده، کف پاهاش آش و لاش بود، کلی گوشت اضافه آورده بود. یک ماهی زیر شکنجه بوده و برنامه آویزان کردن را مدام برایش پیاده کرده بودند.
تا اینکه با آن نفر روبرویش می کنند. او هم آنچه را که گفته بود برایش میگوید. بعد هم می گوید که با بچه های خارج در تماس است . به آنها گفته که خودش و ستار سالم هستند. و دستگیر نشده اند. ظاهرا رفقای خارج اصرار داشته اند که با خود ستار حرف بزنند. از این زمان بود که فشار روی ستار برای تلفن کردن بالا گرفته بود.
ستار می گفت:
"اصرار آنها روی تلفن کردن باعث شده بود که فکرهایی توی ذهنم بیاید. ابعاد ضربه را نمیدانستم تا کجا رفته بود. ولی یک چیز برایم مشخص شده بود، آنهم اینکه پلیس هنوز خیلی ها را دستگیر نکرده و برایشان تله میگذارد. فاجعه ای در حال شکل گرفتن بود که میتوانست به قیمت سنگین تری برای تشکیلات تمام شود. این فکر روزهای متوالی در سرم می گشت. ذهنم را مشغول کرده بود. تمام روز فکر میکردم. قضیه تلفن به خارج ابعاد وحشتناکی گرفته بود. با توجه به اینکه اون رفیقمون مدام با خارج از کشور در تماس بود، برای من تنها دو راه وجود داشت، اگر تلفن نمیکردم، برای بچه ها مشخص می شد که من نیز دستگیر شده ام، چیزی که در آن وضعیت بنظرشان خیلی غریب نمی آمد و سر نخ واحدهای بی ارتباط از طریق او توی دست رژیم می افتاد. راه دوم این بود که منهم تلفن کنم و قضیه را تا آنجایی که می توانم مهار کنم. با خودم فکر کردم اگر این کار را نکنم وضع فقط میتواند بدتر شود اما اگر درست حرکت کنم، شانسی هست تا باقیمانده نیروها توی دست رژیم نیفتد. پس از روزها فکر کردن، بالاخره راه دوم را انتخاب کردم. می دانستم بازی خطرناکی است که میتواند به قیمت حیثیتم تمام شود."
تمام اضطراب
آن لحظه ها به ما نیز منتقل شده بود، سرا پا گوش بودیم.
ادامه داد:
"راه دوم را انتخاب کردم. بالاخره قبول کردم و تلفن زدم، و روز به روز توی قالب بریده حلول کردم. صحبت پای تلفن میرفت که به دادن قرار بکشد. بچه های خارج از کشور اصرار داشتند که من از کشور خارج شوم ولی من هر بار به بهانه ای به تعوبقش می انداختم. سعی میکردم با مختصر اشاره ای یا با لحنم یک طوری قضیه را برای بچه ها زیر سوال ببرم ولی عکس العمل آنها جوری بود که انگار اصلا قضیه را متوجه نمی شدند.
مضمون صحبتهای تلفنی قبلا با بازجو هما هنگ میشد. جا برای مانور دادن خیلی تنگ بود. اصرار بچه های خارج برای دادن قرار بیشتر میشد، زمان هم تنگ بود، باید نقش ستار تواب را برای بازجو جا می انداختم و جلب اعتماد می کردم، در غیر اینصورت کار مشکل می شد. تمام روز را توی انفرادی به مسئله فکر میکردم. به هر حال فشار از هر دو طرف برای گرفتن قرار بالا گرفته بود. توضیحات من در نگرفتن قرار به بهانه کسب اعتماد خارج و جا افتادن طرح نتیجه ای نداشت و بچه ها هم که اصلا این قضیه را که من از زندان زنگ میزنم نتوانستند حدس بزنند.
بعدها فهمیدم که می خواستند توی تشکیلات نفوذ کنند. برنامه شان این بود که نفوذی های آموزش دیده شان را از طریق زندان به تشکیلات بیرون وصل کنند.
اینرا که فهمیدم عزمم جزم تر شد. تمام سعی ام این بود که کنترل امور را در دست خودم بگیرم. وضعیت خیلی پیچیده شده بود برنامه ها را بازجو طرح ریزی میکرد. بازجو قانع شده بود که برای نفوذ در تشکیلات در اولین قرار دستگیری در کار نباشد، تنها وحشت من از تعقیب بود که تمام ذهنم را به خود مشغول کرده بود. با یک اشتباه می توانست همه چیز بر باد برود. قرار باید پایین شهر اجرا می شد."
او حرف می زد و من خودم را در تمام لحظه های زندان با او می دیدم. ترس و هیجان و اضطراب با هم قاطی شده بودند، دهانم خشک شده بود. دو تا سیگار آتش زدم، سیگار را گرفت، اما همچنان حرف میزد.
* * *
"سر قرار اضطراب داشتم. منطقه را سه چهار تا موتوری ویک ماشین شخصی زیر نظر داشتند.
بالاخره دیدمش، علامت قرار، خودش بود. ضربان قلبم تند شده بود و درست توی همان لحظه آخر هیجان و دلواپسی شدیدی توی دلم ریخته بود. با خودم گفتم، دوست من اگر قضیه نگیرد جای تو هم توی دلغوذ آباد بغل دست ماست.
باهاش دست دادم، اسمش رحمان بود، توی تلفن گفته بودند. گفتم بریم توی ماشین من . چیزی نگفت. راه افتاد. ماشین بیست متری پایین تر بود، توی ماشین که نشستیم، رحمان گفت:" رفیق به نظر من منطقه نا امن می آید تو چی فکر میکنی؟"
دلم ریخت. همش می ترسیدم شک کند و همه چیز خراب شود، گفتم منظورت چیه؟ درست یکی شان را نشان داد که با موتورش ورمیرفت و گفت: فکر می کنم این پسره حزب الهییه، به علامت قرار من یک جوری آشنا نگاه می کرد ولی فوری نگاهش را دزدید. الان هم الکی معطل است، باید خودمان را چک کنیم. عدم اطمینان را توی چشمانش می دیدم. تصمیم گرفته بودم تا موقعی که باید از تور فرار می کردیم کلمه ای راجع به قضایا باهاش حرف نزنم. تحت هیچ شرایطی، مگر آن موقع که مطمئن باشم که میتوانیم فرار کنیم. رحمان آخرین شانس بود. رویش میشد حساب کرد. آدم تیزی بود. فقط باید کاری میکردم که شک نکند.
از بهبودی توی ستار خان پیچیدم. همینطور که توی فکر بودم بی اراده گفتم از کدام طرف بروم؟ انگاری خواست بگوید چرا از من می پرسی، گفت بریم سمت پایین. از روابط پرسیدم، درست همانطوری که با بازجو قرار گذاشته بودیم. نه کلمه ای بیش و نه کلمه ای کم. اگر توی ماشین ضبط صوت کار گذاشته باشند حرف نمی شود زد. در مورد روابط و وضعیتشان حرف زد. بخشی شان را نمی شناختم، با خودم فکر میکردم، پس هنوز دستگیر نشده اند. برگشتم توی صورتش نگاه کردم، با آن چشمهای آبی و پیشانی بلند و بینی کشیده اش. خیلی مهربان نگاه نمی کرد، ولی چه اهمیتی داشت؟ رفیق نازنینی ست، حس می کردم دوستش دارم. روزهای سختی را با هم در پیش داشتیم بی آنکه بداند. دوباره نگاهش کردم، حواسش جای دیگری بود، از زبلی اش هم خیلی خوشم آمده بود، همین خیلی امیدوارم میکرد.
رحمان گفت رفیق مطمئنی خودت را چک کرده ای؟ گفتم معلوم است. من از خودم مطمئنم که توی تور نیستم، شاید تو تعقیب میشده ای. از توی آینه دوتا موتورسوار را میدیدم، پشت سر ما می آمدند. گفتم شاید اشتباه میکنی، با تعجب از بی خیالی من، گفت: نه رفیق این همان است که به پاکت توی دست من وصورتم ذل زده بود اشتباه نمی کنم، فقط بگو باید چکار کنم؟
موتورها پشت ماشین را ول نمی کردند ومی آمدند. با پنجاه متر فاصله. فکر میکردم چطور میتوانم از دستشان چند لحظه ای غیب شوم تا اقلا رحمان را یک جائی بیرون بیاندازم . شاید بی پد رها تمام مدت مرا به بازی گرفته بودند و اصلا برنامه دستگیری داشتند. گاز دادم توی دولت آباد، پشت ساختمانهای نوساز، هوا تاریک شده بود، سر پیچ خیابانی ترمز زدم، رحمان مثل برق از ماشین پرید بیرون و سریع خودش را پشت شمشادهای حاشیه خیابان پرت کرد. راه افتاده بودم، سر پیچ خیابان چراغ موتو رها را که پیچیدند دیدم. با سرعت گاز دادم، جوری که فکر کنند قصد فرار دارم، آنها نیز با سرعت پشتم می آمدند، خوشبختانه همشون پشتم بودند، از رحمان خیالم راحت شد. با سرعت رفتم سر قرار بازجو، عصبانی رفتم تو دلش، این چه وضعی است که درآورده اید؟ طرف فهمید که داریم تعقیب میشیم، همه کا رها را خراب کردید. بعد از کلی داد و بیداد و بحث و مجادله بازجو قبول کرد که در قرار بعدی مراقبت را کم کنند. احساس میکردم اطمینانش به من بیشتر شده، و این بزرگترین خوشحالیم بود. با خودم میگفتم تا پایان کار چند قدمی بیشتر نمانده. آه اگر این چند روز هم می‌گذشت.
بازجو گفت: خبر سلامتی ام را به رحمان بدهم و خیالش را راحت کنم که سالمم."
اینطور که ستار می گفت، بازجوها قبلا قرار دیگری به او داده بودند. رفیق دختری که ظاهرا از خارج میآمده است.
ستار میگفت، که قرار بوده مدارکی هم با خودش بیاورد. این قرار چند روز قبل از قرار با رحمان بوده. شاید دو سه روز قبل، او میگفت، فکرهایش را کرده بود که توی همون یکی‌ دو روز قضیه را خاتمه دهد، نگران بوده که کنترل کارها از دستش خارج شود واحساس خطر میکرده. بازجو گفته بود که ستار روز بعد از قرار رحمان باید رفیق دختر را ببیند و مدارک (اسناد پلنوم سازمان) را هر جوری شده از او بگیرد. تصمیم گرفته بود هر طوری که شده روز قرار با رحمان قال قضیه را بکند.
ستار می دانست، قرار بعدی آخرین قرار با رحمان است. احساس میکرده ضربه نزدیک است و هر طوری شده باید طرح فرار را اجرا کند.
برنامه بازجوها در قرار بعدی وصل رحمان به عنصر نفوذی پلیس بوده.
می گفت: سر قرار رفیق دختر ریسک کردم، سرم را از ماشین بیرون آوردم، و فقط یک جمله اضافه تر از آنچه باید می گفتم، اضافه گفتم. به او گفتم روز پنجشنبه عصر ( روز قرار با رحمان) بنشیند‌ توی خانه ائی که شماره اش را داشتم، و منتظر تلفن من بماند، مدارک را هم با خود داشته باشد.
* * *
"ساعت پنج روز پنج شنبه، ۱۶ خرداد رفتم سر قرار رحمان، قبل از رفتن سر قرار، بازجو برایم غذا آورد، اجازه داده بود وقتی‌ سر قرار میروم روزه‌ام را بشکنم. لبهای ترک خورده و خشک توی ذوق میزد.
تنها آرزویم این بود که رحمان سر قرار بیاید، شش ماه برای این روز زحمت کشیده بودم و توی مغزم بار ها همه چیز را مرور کرده بودم. دیگر از حیثیت خودم ترسی نداشتم، ترسم از جان بچه‌هایی بود که داشتند آرام آرام توی تور می خزیدند و با کمترین اشتباهی‌، کوچکترین خطایی توی تور مرگ اسیر میشدند.
رحمان سر قرار آمد.
قبلا از بازجو پرسیده بودم که آیا می توانیم از ماشین پیاده بشویم و راه برویم؟ میخواستم از دست این ضبط صوت لعنتی توی ماشین خلاص بشوم. پیاده قدرت عمل بیشتری داشتیم.
بازجو که اطمینانش جلب شده بود، گفت آره، مساله ای نیست.
کلی با رفیق توی خیابان راه رفتیم، بهش گفتم چک کن ببین تعقیب میشیم، گفت: نمی شویم.
خودم هم آثاری نمی دیدم، ظاهراً به قولشان عمل کرده بودند.
ماشین را توی میدان خراسان پارک کرده بودم، یک ساعتی‌ توی کوچه پس کوچه‌های میدان خراسان تا بازار، پیاده ضد تعقیب زدیم، تکه ای از راه را سوار اتوبوس شدیم، باز ازش پرسیدم تعقیب نمی شیم؟ حساسیتم قدری تحریکش کرده بود، دیگر کفرش در آمده بود ولی‌ بروز نمیداد. سر کوچه تنگی رسیدیم، برای آخرین بار ازش پرسیدم، فکر میکنی‌ سالمیم؟
گفت: از آنچه که می بینم صد در صد.
توی کوچه تاریک و خلوت گوشه دیوار بهش گفتم: الان می‌خوام یک چیزی بهت بگم که دیوانه ات میکنه. خودت را کنترل کن و خوب گوش بده. من از زندان سر قرار می‌‌آیم. انگار رحمان را برق گرفت. نشست، بدنش می لرزید و رنگ به صورت نداشت. همه چیز را به او گفتم. گفتم شب خانه آشنایت نرو. مثل اینکه قرار بوده رفقای خارج همان شب خانه آشنایش زنگ بزنند.
خانه توی تور پلیس بوده، بچه‌هایتان را هم خبر کن، به خارج هم زنگ بزن و همه چیز را بگو. "
پیراهنش را با رحمان عوض میکند و از هم جدا میشوند. بعد خودش هم به رفیق دختر زنگ زده بود و به او گفته بود که از آن خانه برود و مدارک را هم نابود کند.
* * *
دم دمه های صبح بود. از شدت ترس و هیجان بدنم منقبض شده بود. ستار همچنان حرف می زد. هوا که روشن شد او شماره تلفنی به من داد و گفت برو از بیرون به این شماره زنگ بزن و یک جوری بهشون حالی کن که توی تورند. تاکید کن. حواست باشه دو دقیقه بیشتر طول نکشه.
رفتم چندین کیلومتر دورتر از خانه در کابین تلفن عمومی و با ترس و لرز شماره را گرفتم، خانم مسنی گوشی را برداشت. گفتم وضع خونه خرابه از اونجا برین، به هیچکس راه ندین می دونین که...، یادتون نره. سریع گوشی را گذاشتم.
قلبم داشت از جا کنده میشد. توی راه خانه همه اش به ستار فکر میکردم، به شهامت او، به اینکه در این مدت چها کشیده.
وقتی آمدم خانه ستار پرسید: "چی شد ؟ خونه بودن؟"
گفتم: آره .
عصر که شد بهم گفت:" برو دوباره زنگ بزن ، نگرانم ."
رفتم دوباره زنگ زدم باز همون خانم مسن گوشی را برداشت گفت نگران نباش همه چی خوبه.
شب که شد گفت باید بروم خونه یکی از بچه ها بهشون خبر بدم، حتما اونا هم تو تورن، اگه نیومدم زود از خونه برین.
بهش گفتم: من باهات میام.
گفت: "نه، بهتره تنها برم."
بد جوری بهم بر خورده بود. فکر میکرد رسالت تمام این جنبش رو دوش خودش تنهاست، و اصلا ما رو آدم به حساب نمی آورد.
اصرار کردم، من پاس میدم ، دو نفری بهتره
گفت: نه
جلوش وایستادم و گفتم: نمی ذارم تنها بری.
بغلم کرد، زد به پشتم و گفت: "باشه، بریم."
مهتاب گفت:" ستار مگه نگفتی مبارزه یه کار تیمی هست."
لبخندی زد و ما رفتیم.
احساس خوبی داشتم. ستار دیگر تنها نبود.
سر کوچه ای رسیدیم، به من گفت: "همینجا وایستا و پاس بده من از دیوار میرم بالا"
از دیوار پرید بالا رفت توی تراس نیم ساعتی طول کشید، خوشحال برگشت و گفت:
"از اینم خیالم راحت شد."
شب دوم ما از خانه رفتیم، ستار اصلا به خانه مطمئن نبود. چند شبی‌ را نزد یکی از آشنایانم گذراندیم. وقتی‌ دیدیم خبری نشد، دوباره برگشتیم به خانه. هفته اول با دلهره و نگرانی گذشت. با صدای ترمز هر ماشین یا موتوری قلبمون می‌ریخت و می‌‌گفتیم کار تمام شد. ستار همش میگفت:" کاش می‌تونستم سیانور گیر بیارم." گفتم: نه ستار بهش فکر هم نکن. خندید و گفت: " سیانور یک بار می‌کشه، شکنجه ات هم نمیده. ناجی همیشگیه."
ستار شش ماهی پیش ما بود. شبهای اول چنان مضطرب بود که مثلا یک شب وقتی ساعت دو نیمه شب آژیر حمله هوایی به صدا درآمد، من بچه را بغل کردم و مهتاب دوید به طرف اتاق ستار. "ستار بدو آمدند"، ستار به طرف پنجره دوید، که از حیاط خانه فرار کند، مهتاب دستش را گرفت، "از این ور، زیر پله، پناهگاهمون زیر پله هست." وقتی زیر پله نشسته بودیم ساعتها به این اشتباه ستار می خندیدیم.
گفت: "دفعه دیگه اینکار را با من نکنید ها، اگه رفته بودم چی؟ بمبارون چبه، یک شب اومدیم مثلا راحت بخوابیم ".
و بعد این شعر را خواند:
همیشه تشنه نهر آب بیند / گرسنه نان سنگک خواب بیند
برهنه خرقه ی سنجاب بیند / مقصر خواب بیند تازیانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه / گهی قپ قپ خورد گه دانه دانه
هفته اول که گذشت، ستار دوباره روی فرم اومد. "اینطوری نمیشه من باید بتونم بیرون برم."
با حیاط خانه و آب دادن به گلها شروع کرد. هر روز یکی‌ از کلاه‌های پناه را به منظور درست کردن کلاهی اندازه سر خودش خراب میکرد. نمیخواست با سر لخت تو حیاط بره، میگفت ممکنه از پنجره ای کسی ما رو زیر نظر داشته باشه و او را از روی مدل طاسی اش بشناسدش.
مخفی‌ گاه روزهای اولش وقتی‌ کسی‌ وارد خانه میشد کمد لباس پناه بود تا اینکه ترتیب اون هم داده شد و شکست. نگه داشتن ستار در خانه تقریبا امکان پذیر نبود.از آنجا که نمی دانستیم تکلیفمان چه خواهد بود و کی و چگونه موفق به خروج از کشور خواهیم شد، مسئله تغییر قیافه ستار اصلی ترین مسئله مان شد.
کلا ه گیس ایده مهتاب بود. با گذاشتن کلاه گیس یکی از مهمترین نشانه های ظاهری ستار پوشانده میشد. پس از تحقیقات مهتاب فهمیدیم قیمت کلاه گیس خوب و درست حسابی خیلی‌ بالاست و با وضعیت مالی ما امکان پذیر نبود. تصمیم گرفتیم با برادر ستار، ساسان که شرکت ساختمانی داشت و وضع مالی اش هم بد نبود تماس بگیریم و او را در جریان بگذاریم. ستار اول موافق نبود، نمیخواست به هیچ وجه مشکلی‌ برای کسی‌ درست کند. هیچکس از خانواده ها یمان از بودن ستار در خانه ما خبر نداشتند. وقتی افراد خانواده برای دیدار می آمدند ستار ساعتها در انباری ما مخفی بود. ولی‌ بالاخره قبول کرد.
ما با ساسان تماس گرفتیم و جریان را برایش گفتیم و بالاخره با پولی که ساسان برای ستار تهیه کرد موفق شدیم پروژه کلاه گیس را عملی کنیم . که خود داستان مفصلی است.
اواسط شهریور ۶۴ ساسان برای دیدن ستار به تهران آمد. ستار که به دلایل امنیتی و کار تشکیلاتی بندرت با خانواده اش تماس داشت به شدت احساس دلتنگی میکرد و وقتی ساسان با ماشین شخصی به تهران آمده بود، دیگر همه چیز فراهم بود، کلاه گیس، ماشین و...
ستار شبانه همراه ساسان برای دیدار خانواده و مادرش راهی شیراز شد. یک شب را در شیراز با خانواده اش بود و روز بعد دوباره به تهران برگشتند.
ما که دیگر خیالمان راحت شده بود و ترسمان ریخته بود، کم کم جریان فرار ستار را با بچه هایی که هنوز دستگیر نشده بودند و با ما ارتباط داشتند مطرح کردیم تا از این طریق امکانات دیگری برای شرایط ضروری ایجاد کنیم.
کم کم دوباره نشست های شبانه با دو سه تایی از رفقایی که هنوز بودند شروع شد. ستار همیشه مطالب جالب و تازه ای برای بحث داشت. هر شب زیر نور چراغ خواب تا ساعت ۳-۴ شب بیدار بودیم. حضور ستار در خانه ما باعث شده بود که دوستان با بی میلی از خانه ما بروند.
ستار از اوّل معتقد بود که ما باید هر چه زودتر از ایران برویم، او از طریق یک رابطه عادی که در میدان بازار میوه میشناخت توانسته بود امکانی پیدا کند تا ما را از ایران خارج کنند. فرد مزبور برای هر کدام از ما ۶۰ هزار تومان می‌خواست، که قرار بر این بود نفری ۲۰ هزار تومان آن‌ را برای تدارک سفر از پیش بپردازیم و بقیه را در مرحله بعدی. ستار این پول را از طریق برادرش تهیه کرد. وما نیز با فروش بخشی از وسایل مان، پول پیش را به فرد مزبور پرداختیم. یک ماهی‌ گذشت از قاچاقچی خبری نشد، در همان روزها روزنامه خبر دستگیری باند قاچاقچیی را منتشر کردند، که ستار احتمال می داد آنها باشند که دستگیر شده اند.
ما که به سختی آن پول را تهیه کرده بودیم، با ناامیدی تقریبا قید خروج را زدیم. چند روزی گذشت و ستار گفت باید دنبال رابطه دیگری باشیم. بعد از تحقیقات فراوان، ما از طریق آشنایی امکان دیگری پیدا کردیم، که آشنای ما به آنها خیلی‌ مطمئن بود، ولی‌ او نیز از هر کدام ما ۸۰ هزار تومان می‌خواست.
یک ماهی‌ طول کشید که ما پیش پرداخت پول را تهیه کردیم، درست زمانی‌ که ما پول را پرداخت کردیم، ستار از طریق آشنا یش با خبر شد که سرو کله فرد قبلی‌ نیز پیدا شده است. آنها حاضر نبودند پول ما را پس بدهند، ولی آمادگی خود را برای بردن ما اعلام کردند.
ستار می گفت:" بهتر است که من با اینها بروم و شما با آنها."
یکی‌ به دلیل پول و دیگری این که معتقد بود اینها با آن‌ خانواده ای‌ که میشناخت (میوه فروش) آشنا هستند و او را با ماشین خودشان تا سر مرز خواهند برد و لازم نیست این مسیر را با اتوبوس برود.
ستار معتقد بود که صد در صد رژیم عکس او را برای شناسایی به همه جا داده و احتمال دستگیریش در گشتهای بین راه خیلی زیاد است. دلیل سومش این بود که اگر تنها دستگیر شود بهتر است و نمی خواست از طریق خودش ضربه ای‌ متوجه ما شود. در هر حال قرار بر این شد ما از طریق دو قاچاقچی خارج شویم.
ستار آن روزها به شدت ورزش میکرد ساعتها در اتاق طناب میزد، نرمش میکرد و با خنده میگفت،
"ما تو زندان که هستیم باید خودمونو برای بیرون آماده کنیم، بیرون که هستیم برای زندان. این بدن باید بتونه زیر اون شلاقها تاب بیاره. این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریها نیست، من کاری باهاشون کردم که اگر دستگیر بشوم به این راحتی‌ دست از سرم برنمیدارند و به راحتی‌ هم اعدامم نمی کنند."
( که متاسفانه همینطور هم شد)
به هر حال روز موعود فرا رسید ، روز ۲۴ آبان، ستار بیقرار بود و ما هم پکر. خوشحال بودیم از اینکه کارها ردیف شده و نگران از اینکه نمیدانستیم چه‌ در انتظارمان هست. ستار توی راهرو قدم میزد. اصلا سر حال نبود. مهتاب را صدا کرد. ظاهراً توصیه‌های آخر را میکرد. بعدها مهتاب برایم تعریف کرد، که او میگفت:
"اگه اونجا رسیدیم و همو دیدیم که هیچی‌ اما اگه همو ندیدم، یعنی‌ اگه منو گرفتن حتما بچه‌ها رو پیدا کنین. هر چی‌ بوده براشون تعریف کنید. بگین مسائل زیادی برای گفتن دارم، ولی متاسفانه شرایط جوری نبود که بتوانم آنها را بنویسم. به همه سلام برسونید، هر کی‌ که منو میشناسه. کاش بتونیم سالم برسیم. در ضمن به تک تک افراد خانواده سلام برسون و بگو خیلی‌ دلم می‌خواست همه رو ببینم، ولی‌ نشد. میدونی، خیلی دلم میخواست روزی بتونم تمام محبت های تو و سعید را جبران کنم."
مهتاب میگفت انگار داشت وصیت میکرد. نذاشتم ادامه بده، دلهره عجیبی‌ داشت.
لحظه خداحافظی، همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم. هیچکدام مان نمیخواست خانه را ترک کند، ولی‌ باید می‌رفتیم.
از در خانه که بیرون آمدیم، او به چپ پیچید و ما به راست. برای آخرین بار برگشتم و از پشت به او نگاه کردم. با قدمهای کوتاه و تند دور میشد. با این نگاه بی آنکه دانسته باشم او را برای همیشه به خاطراتم سپردم. ستار رفت و برای همیشه در کنج خاطراتم خانه کرد.
تمام طول راه ستار از جلو چشمانم دور نمی شد. یاد حرفها و خاطرات زندانش می افتادم که می گفت:
"اول قضیه مثل نمایش همیشگی بود. گفتند: "همه چیز لو رفته و من هم بهتر است برای راحت تر شدن کارم همه چیز را بگویم. بعدش نوبت تلخی شلاق رسید وصدای تازیانه دوباره توی گوشم پیچید. صدای نفرت آور همیشگی اش. اول زوزه اش را می شنوی و بعد لبه تیز و برنده اش را که سمج کف پایت را می شکافد. زمانی میرسد که دیگر حتی زوزه اش را هم نمی شنوی. کوبش مشمئز کننده و دردآورش را روی گوشت له شده بدنت، از لابلای نسوجت میشنوی. برای زنداني روی تخت شلاق، دیگر بیرونی وجود ندارد. مغز است که فرمانهایش کلافه ات میکند، یادها و خاطره هایت توی آنهمه درد زنده می شود و وجودت پر می شود از آنچه نباید بر زبان بیاید.
آنجا بود که خاطره اولین شلاق دستگیری اول توی سرم دوباره جان گرفت. حسینی می کوبید و پاسبانهایش می خندیدند. طاقتم طاق شده بود. فقط یک لحظه، اگر برای یک لحظه هم که شده از دست این جانور راحت میشدم چقدر قضیه راحت تر میشد. گفتم: قرار را میدهم. پاهایم گر گرفته بود. گفتم قرار توی شکاف فلان تیر برق چوبی توی فلان خیابان است. پاهایم را توی کیسه کردند و رویش دمپایی پوشاندند. با ماشین ساواک رفتیم. حسینی خودش پیاده شد و رفت که قرار را پیدا کند. وقتی که برگشت از غیض داشت می ترکید. با همان حالت و لهجه اش گفت:
" ستار تو که تر زدی، اینجا همه تیرهایش سیمانی است."
کیف میکردم، دیگر چه فرقی میکرد که سیمانی باشند یا چوبی، مهم این بود که نیم ساعتی استراحت کرده بودم. اینبار منتهی دیگر استراحتی در کار نبود."
خاطره ها در تمام طول راه در من تکرار می شد. صدای ستار، طنین کلامش لحظه ای رهایم نمی کرد.
* * *
بعد از ۴ روز به ترکیه رسیدم. طبق قرارم با ستار، هر روز می‌رفتم جایی‌ که قرار گذشته بودیم (در ترکیه). ولی‌ او هرگز نیامد.
فصل دلتنگی‌ و بی پناهی ما شروع شده بود. به مهتاب که هنوز ایران بود زنگ زدم.
گفتم: ستار نیامده، تو ازش خبر داری؟ تماس نگرفته؟
مهتاب گفت: نه، من باید چکار کنم؟
گفتم: خودم هم نمیدانم.
مهتاب یک ماه بعد از ما بلیط داشت. ستار هم تاریخ خروجش را میدانست. فکر میکردم، اگر ایران باشد و مشکلی برایش پیش نیامده باشد، حتما با مهتاب تماس میگرفت.
یک ماه گذشت مهتاب نیز به ترکیه آمد. اما هنوز خبری از ستار نبود. ما از نگرانی و دلهره رمقی نداشتیم. هر روز گروه جدیدی از پناهنده‌ها به ترکیه می آمدند و ما دائم از افراد جدید سراغش را میگرفتیم. به همه مشخصاتش را داده بودیم. شاید ترکیه رسیده ولی‌ ما را گم کرده. اما نه، هیچ خبری از او نبود.
اواسط دی ماه ۶۴ از طریق خانواده خبردار شدیم که افرادی به نام قاچاقچی به خانه پدر و مادر مهتاب و همچنین به خانه برادر ستار رفته اند و گفته اند که ستار سر مرز دستگیر شده و شما باید به آنجا بیایید و با آوردن شناسنامه ای‌‌ او را آزاد کنید. از شیوه برخورد آنها و شواهد دیگری خانواده حدس زده بودند که آنها از افراد رژیم بوده و برای جاسوسی به آنجا رفته بوده اند.
ما هنوز ترکیه بودیم. قاچاقچی بعد از حدود دو ماه، حوالی ۴ بهمن، بالاخره پاسپورتی برای من تهیه کرد که توانستیم ۵ بهمن به آلمان پرواز کنیم.
در آلمان ما را به کمپ پناهندگی فرستادند. آنجا کار ما این شده بود که هر گروه جدیدی از راه می رسید، نشانیهای ستار را بدهیم و سراغش را بگیریم. ولی هیچکس او را ندیده بود.
چند روز بعد در منزای برلین سراغ بچه های فدائیان خلق ( منشعبین ۱۶ آذر) رفتم و ماجرای ستار را برایشان گفتم. قرار بر این شد که همه چیز را بنویسم و به آنها بدهم. چند روزی‌ بعد قراری به من دادند که با رفیقی که از پاریس می آمد ملاقات کنم وهمه ماجراها را شرح دهم.
برای دیدار با او به ایستگاه قطار رفتم. رفیق آمد، اسمش سهراب(1) بود. از ایستگاه قطار تا دم خانه ای که میخواستیم برویم نیم ساعتی طول کشید. از ماشین پیاده شدم، سرم قدری گیج میرفت، پس گردنم هم درد گرفته بود، آخر از اول تا آخر راه می بایستی سرم پایین می بود. توی خانه توی اتاق تنها نشسته بودم، خودشان ربع ساعتی با هم کار داشتند. بعد از آن رفیق پیش من آمد. یادم است که روبرویم نشسته بود و من داشتم برایش تعریف میکردم.
" شب پنجشنبه ۱۶خرداد ۶۴ تلفن زنگ زد، ادامه دادم................ ما مرتب همدیگر را می دیدیم، آخرین بار که از هم جدا شدیم، قرار گذاشتیم که او زنگ بزند که اگر اوضاع و احوال آرام بود بیاید خانه. ولی تماس نگرفت و از آن به بعد دیگر ندیدمش .
اینجا که رسیدم، رفیق پرسید:
" یادت میآید چه روزی قرار بود زنگ بزند؟"
یخ سیبیلش تازه داشت از هم باز میشد و قطره های آب شفاف و روشن روی تارهای ضخیم سیبل روشنش می غلتیدند و از نوک سبیلش آویزان می شدند. قطره ها توی نور چراغ برق میزدند. حرف که می زد، احساس میکردم الان است که یکی از قطره ها از سبیلش بپرد روی صفحه یاداشتی که جلوی پاش پهن بود و ولو شود. مهلتش ندادم ادامه دهد. از قطره آبی که آن پایین روی سبیلش بازی میکرد می ترسیدم. با خودم گفتم این دفعه که دهان باز کند حتما می افتد.
گفتم: بله درست یادم هست، قرار بود سه شنبه طرفهای غروب زنگ بزند که اگه اوضاع و احوال آرام بود بیاید خانه. آخر هفته بود، حدودهای پنج شنبه، که از قضیه ضربه با خبر شدم.
دائم وسط حرفم میپرید.
" رفیق دقیقا چه روزی بود که ستار زنگ زد؟"
هنوز قطره ها آن وسط آویزان بودند. خودش هم قضیه را جدی نمیگرفت و پاک بین زمین و هوا ولشان کرده بود.
سریع گفتم: بله دقیقا شانزدهم خرداد بود. یادداشت کرد.
"چه ساعتی بود؟"
ـ حدود هشت شب.
" کی به خانه رسید؟"
یک دور رفتم که مرور کنم. اینکه ساعت هشت زنگ زده را که مطمئن بودم. یعنی ساعت که نگاه نکرده بودم، همین را میدانم که بچه را خوابانده بودیم و هوا هم تازه تاریک شده بود. توی ذهنم کند و کاو میکردم. مکثم خیلی به مذاقش خوش نیامد.
دوباره گفت:
" چه ساعتی بود؟"
ـ حدود نه شب. شاید هم یک ربع به نه. اصلا به ساعت نگاه نکرده بودم. یعنی حواسم سر جا نبود. همین قدر میدانستم که یک ساعتی طول کشیده بود.
علامت سوال و علامت تعجبی را که رفیق پشت سر هم روی کاغذ کشیده بود، نگاه کردم و بعد قطره آبی را که روی کاغذ چکید.
حواسش یکهو پرت شد به قطره آبی که حالا روی کاغذ داشت پخش میشد. با پشت دست سبیلش را پاک کرد. "این برلین شما هم عجب سرده ها"
سیگار کج و معوجی پیچیاندم و آتش زدم. یک نخ توتون با پک اول رفت توی دهانم. لبم سوخت و دهانم را تلخ کرد، همانقدر تلخ عین همان شب. چای را که خوردم آسوده تر شدم.
"رفیق ستار در مورد دستگیری شان چه میگفت؟ قضیه چطوری بوده؟ جزئیات منظورم است."
رفیق با قلمش بازی میکرد، کوتاه و مقطع حرف میزد و طولانی و عمیق نگاه میکرد.
ـ والا کلیتش همان است که برایتان نوشته بودم. زنگ در پایین را زده بودند، اینها از بالا در را باز کرده بودند که او بیاید تو که به جای او پاسدارها با لباس شخصی میریزند تو.
ستارنزدیک پنجره بوده خیز که برمیدارد خودش را پرت کند، میریزند سرش و با کتک میبرندش. همه شان را چشم بسته با آمبولانس میبرند بند ۳۰۰۰. از توی راهروها با فحش و کتک ردشان کرده بودند و هر کدام را توی سلولی مجزا انداخته بودند. میگفت توی سلول فهمیدم که توی کمیته مشترک هستم. میدانی رفیق، دفعه سومش بود که به کمیته مشترک می بردندش. وجب به وجبش را می شناخت. بارها توی راهروهایش با چشم بسته اینور و آنور کشیده بودندش. به غیر از زمان شاه و ایندفعه یکبار هم سال ۶۰ گرفته بودندش.
حرفم را برید.
" خوب برگردیم سر کارمان ستار در مورد جریانات داخل زندان و قضیه تلفن و اینجور مسائل برایت چیزی نگفت؟"
ـ چرا، در این مورد خیلی صحبت کردیم. یعنی در واقع اون صحبت میکرد و من گوش میدادم. ستار یک ماهی زیر شکنجه بوده و برنامه آویزان کردن را مدام برایش پیاده کرده بودند.
دوباره حرفم را برید.
"در مورد شکنجه اش چه چیزهایی میگفت؟"
گفتم: چیزهای معمولی. اینکه شلاق خورده بود، همین که الان گفتم، بارها آویزانش کرده بودن. خودش خیلی روی این قضیه مکث نمی کرد. بیشتر همان شب اول. البته کف پاهاشو را که دیدم خودم فهمیدم که چه کشیده، کف پاهاش آش و لاش بود و کلی گوشت اضافه آورده بودند.
ادامه دادم، بعد از آن، تقریبا توی ماه دوم بود که با آن دوست روبرویش می کنند. او هم آنچه را که گفته بود برایش میگوید. بعد هم می گوید که با شما تماس گرفته و گفته که خودش و ستار سالم هستند و دستگیر نشده اند.
"تاریخ این اتفاق کی بود؟ متاسفانه رفیق تاریخها را دقیق نمی گویی و این ایجاد ابهام می کند."
توی چشمهایش نگاه میکردم، نگاهش همانطور صاف و آرام بود. توی تنم یکهو گر گرفت. انگار جرقه ای را که توی نگاهم زد، دید.
گفتم: رفیق عزیز، من این ماجرا را شنیده ام، متاسفانه نمی شد یادداشت بنویسم. حدودش را میدانم.
در ثانی تاریخ تلفن ها را خود شما که باید بهتر بدانید. چون با خودتان صحبت کرده اند.
گوشه لبش قدری کج شده بود و چین های پیشانیش که انگار توی پوست حک شده بودند، عمیق تر شد.
"خوب ادامه بده رفیق."
دستم رفت طرف کیسه توتون ، کاغذی درآوردم و شروع کردم به پیچاندن سیگار وادامه دادم:
از این زمان بود که فشار روی ستار برای تلفن کردن بالا گرفته بود. ظاهرا آنها اصرار داشته اند که خود ستار حرف بزند. که شما از آزاد بودنش مطمئن شوید.
رفیق معذرت خواست و اتاق را ترک کرد. گفت زود برمیگردد.
بهتر شد، این کاغذ لامصب هم که همش چسبش خراب می شد و نمی چسپید. نه که حواسم جمع نبود، تازه کار هم بودم چهار پنج کاغذی حرام کردم، از توش یک سیگار هم درنیامد.
حرفهایش یک قدری کلافه ام کرده بود، یاد آن شب افتادم. چه شب درازی. ستار همانجور آرام حرف میزد:
"اصرار آنها روی تلفن کردن باعث شده بود که فکرهایی توی ذهنم بیاید. ابعاد ضربه را نمیدانستم تا کجا رفته بود. ولی یک چیز برایم مشخص شده بود، آنهم اینکه پلیس هنوز خیلی ها را دستگیر نکرده و برایشان تله میگذارد. فاجعه ای در حال شکل گرفتن بود که میتوانست به قیمت سنگین تری برای تشکیلات تمام شود. این فکر روزهای متوالی در سرم می گشت. ذهنم را مشغول کرده بود. تمام روز فکر میکردم. قضیه تلفن به خارج ابعاد وحشتناکی گرفته بود. با توجه به اینکه اون رفیقمون مدام با خارج از کشور در تماس بود، برای من تنها دو راه وجود داشت، اگر تلفن نمیکردم، برای بچه ها مشخص می شد که من نیز دستگیر شده ام، چیزی که در آن وضعیت بنظرشان خیلی غریب نمی آمد و سر نخ واحدهای بی ارتباط از طریق او توی دست رژیم می افتاد. راه دوم این بود که منهم تلفن کنم و قضیه را تا آنجایی که می توانم مهار کنم. با خودم فکر کردم اگر این کار را نکنم وضع فقط میتواند بدتر شود اما اگر درست حرکت کنم، شانسی هست تا باقیمانده نیروها توی دست رژیم نیفتد. پس از روزها فکر کردن، بالاخره راه دوم را انتخاب کردم.
می دانستم بازی خطرناکی است که میتواند به قیمت حیثیتم تمام شود، به قیمت حیثیتم تمام شود، ..........."
رفیق دیگر نمی نوشت.
همه چیز را تا به آخر برایش گفتم. باری از دوشم برداشته شده بود. انگار باری بود که روی دوش ستار هم سنگینی‌ کرده بود.
بعد از مکثی طولانی‌، روی کاغذش را دوباره مروری کرد و پرسید، "الان از ستار خبری داری؟"
توی دلم گفتم چه خوب بود که این را اول میپرسیدی.
گفتم دیگر هیچی‌.
ازش پرسیدم، راستی رفیق از رحمان خبری دارید؟
" بله مثل اینکه دستگیر شده."
این خبر مانند پتکی بر سرم کوبیده شد. با خودم گفتم پس تمام تلاشهای ستار بیهوده بود.
"گفت: رفیق فکر می‌کنم دیگر هر دو ما خسته ایم. فقط بگو از چه کسانی‌ میتوانیم اطلاعات دقیقتری از خودت داشته باشیم. خودت میدونی‌ که...."
سری تکان دادم، چندتایی اسم ردیف کردم.
" گفت: اگر یک عکسی‌ هم داشته باشی‌ خیلی‌ خوب میشود."
سری تکان دادم، عکسی‌ از جیبم بیرون کشیدم و دادم به دستش.
از رفیق خداحافظی کردم و راهی ایستگاه قطار شدم . سرم بشدت درد میکرد و چهره ستار از ذهنم نمیرفت، قیافه اش توی آن روز تابستان ۶۳ یکهو توی نظرم آمد.
یک نسخه راه کارگر را آورده بودم، که صفحه اولش عکس علیرضا شکوهی بود. ستار نشریه را گرفت و آرام نگاه کرد. اشک توی چشم هایش حلقه زد. چهره دوست خاطرات سالها را در مخیله اش زنده کرده بود. سکوت طولانی بود. شاید توی فکر روزهای تلخ و شیرین، روزهای مبارزه مشترک، خاطرات کوچک و بزرگ رفته بود. شاید یاد روزهای زندان، روزهای آزادی و قیام و مبارزه در سنگر راه کارگر، افتاده بود. یاد روزهایی که تشکیلات نوپایشان مردمی را به خیابان کشید تا برای آزادی فریاد بزنند. شاید یاد روزهای کار شبانه روزی شان، توی این کنج و آن گوشه تا پیامشان را به گوش مردمی که دوستشان می داشتند برسانند. شاید یاد روزهای تلخ سرکوب و از دست دادن یاران افتاده بود. و یا شاید به جدل های سودائی شان. چرا که هر یک بر باوری بودند واز اعماق قلب به درستی اش باور داشتند.
شاید هم به روزهای تلخی که با مغز خسته، بدن کوفته و فلج به بن بست فکر میکردند و یا شاید روزی که از سازمانش که عاشقش بود اخراج شد. شاید به تمام اینها فکر میکرد و برای تمام اینها اشک میریخت.
بالای عکس نوشته بود:
"علیرضا مردی که به تماشاچی نیازی نداشت."
ستار می گریست و می دانست که بی تماشاگر مردن یعنی چه. مرگ را که نزدیکت، شانه به شانه ات احساس کنی، دیگر برایت غریبه نیست، همراهی است که می شناسی اش و میدانی چه تلخ است تنها به کامش رفتن. ستار مردی از این تبار بود.
با اندوهی عمیق به کمپ برگشتم ، مهتاب منتظرم بیدار نشسته بود.
* * *
اواخر فروردین ۶۵ نامه ای از مادرم دریافت کردیم، که در نامه نوشته بود، تعجب نکنید، چند روز پیش ستار زنگ زد و گفت:" از سفر به خارج منصرف شده است و اینجاست."
باورمان نمی شد. هنوز هم فکر میکردیم شاید واقعا نتوانسته خارج شود. اما باز از خود میپرسیدیم، اگر اتفاقی برایش نیافتاده بود، پس چرا با مهتاب که یک ماه بعد از ما هنوز آنجا بود و یا با بچه ها تماس نگرفته بود؟
گرچه تقریبا مطمئن بودیم که او را دیگر هرگز نخواهیم دید اما هیچکدام از ما نمی خواست باور کند. این کلنجار یاس و امید را پایانی نبود. تا اینکه شهریور ۶۵ آن خبر تلخ را از طریق خانواده مطلع شدیم. ستار در اوین بود و برای اولین بار به خانواده اش اجازه ملاقات داده بودند. از آن تاریخ به بعد با رها خانواده اش برای ملاقات او به زندان رفته بودند. ستار به آنها گفته بود که در مرز ترکیه، بوسیله پلیس ترکیه دستگیر و به ایران پس داده شده است، و از آنجا هم او را به اوین منتقل کرده بودند.
تابستان ۶۷ ملاقاتها قطع میشود و خانواده او که برای ملاقات به تهران رفته بودند نیز دست از پا درازتر به شیراز برمیگردند.
روزهای دل نگرانی و فاجعه.
پاییز ۶۷ خون آشامان جمهوری مرگ از آن طرف سیم تلفن خبر اعدام او را همرا با تهدید به سکوت و عدم برگزاری مراسم عزاداری به خانواده اش میدهند.
پس از کشتار آن‌ سال با بچه‌ها بزرگداشتی برای ستار گرفتیم. جای خالی‌ همه رفقایش در این بزرگداشت حکایت از بیداد آن تابستان داشت. آنها در خاوران کنار هم آرمیده بودند. و ما بازماندگان در چنبره وضعیتی بی‌ امید به تمام معنا فلج شده بودیم، زنده به گوران افسردگی همیشگی‌. باور این فاجعه ممکن نبود.
پاییز آن‌ سال، بر خلاف پاییز سالهای پیش که سرشار از زیباترین رنگهای طبیعت بود و باد در میان درختان، نغمه عشق و زندگی می سرود. خزانی به تمام معنا بود، حزن آور و پیام آور یخبندان زمستان. نور از طلایی خورشید گرفت و گرد زردش را بر رخمان پاشید. بی مهریش سرخی عشق را شعله ای جانسوز کرد و بر جانمان افکند.
* * *
سال ۱۹۸۹ پس از کنگره سازمان فداییان خلق ( منشعبین ۱۶ آذر) در آلمان، رفیقی هیجان زده سراغمان آمد و گفت:" باورتان نمیشود کی را دیدم."
ما که گذشته کوتاهی‌ با هم داشتیم، نتوانستیم دلیل هیجان او را حدس بزنیم.
گفت: "رحمان، رحمان زنده است. من او را در کنگره دیدم. از ستار حرف میزد. جریان فرار ستار را همانطور که شما گفتید در کنگره مطرح کرد. من هم فورا سراغش رفتم و از شما برایش گفتم. بسیار مشتاق دیداری با شماست."
ما که تا آن‌ زمان فکر میکردیم او نیز از بین رفته، از خوشحالی سر از پا نمی شناختیم. فوری قرار گذشتیم.
رحمان، یادگار ستار، جان بدر برده ای از آن طوفان ویرانگر.
رحمان راز تفتیش و تازیانه بر پیکر زندانی مصلوب بود. او صدای کوبش ضربه های مرس از آنسوی دیوار بود. او فریاد برآمده از گلوی بریده زندانی در بند، برای رسوایی جنایتکاران بود. او صدای پاهای در زنجیر بود. او شکوه حرمت وفاداری، پیام ایستادگی و زیبایی غرور انسان بود.
رحمان، پیام ستار برای پیروزی و حقانیت مبارزه و رسوایی و به تمسخر گرفتن تلاشهای مذبوحانه فریبکاران جنایت پیشه جمهوری اسلامی بود، که با همه نیروی اهریمنی خود نتوانستند عشق را در سیاه چالها و در پس دیوارهای بلند زندانهایشان محبوس کنند.
او با مشخصاتی که ستار داده بود کاملا همخوانی داشت. اندوه نبودن ستار در چهره او نیز هویدا بود.
جمله اش را اینطور شروع کرد:
" پیراهنمان را عوض کردیم و از هم جدا شدیم. همیشه عذاب وجدان داشتم که چرا او را با خود نبردم. او را که ۸ ماهی‌ زندان بود و شاید جائی‌ نداشت. آخر‌ من از شنیدن حرفهای او مانند برق گرفته‌ها بودم.
وقتی‌ شنیدم آن شب، پیش شما آمده بوده، دلم می خواست حتما شما را ببینم."
رحمان هم همه چیز را برایمان تعریف کرد.
او می گفت:" ما چهار نفر بودیم که ارتباطمان قطع شده بود. یکی از بچه های ما (رضا) با بچه های خارج تماس داشت. قرار بود از طرف بچه های خارج ارتباط من با جلال که به خیال آنها آزاد بوده برقرار شود تا همه ما دوباره به سازمان وصل شویم
ابتدا یک فرد آذری زبان باهام تماس گرفت. او را نمی شناختم. بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
جلال می خواست تو را ببیند.
منهم سلام و احوالپرسی کردم و از آنجایی که خیلی ها را گرفته بودند خیلی حواسم جمع بود همه چیز را با شک وتردید نگاه میکردم. او محلی را تعیین کرد. ولی من گفتم: نه به جلال بگویید به شیرینی فروشی که شیرنی عروسی محمود را گرفتیم بیاید تا آنجا همدیگر را ببینیم. پرسید کجا؟ گفتم: جلال خودش میداند. و او قبول کرد."
طبق گفته رحمان آنها مدتی تماس نمی گیرند. پس از چندی همان آقای آذری زبان دوباره با او تماس می گیرد و می گوید جلال مریض است و یکی دیگر از بچه ها بنام صمد سر قرار می آید (به گفته رحمان، او صمد را نمی شناخته) و بعد محل قرار را به او می دهند که ستار سر قرار او می رود.
رحمان نیز همه چیزهایی را که ستار برایمان تعریف کرده بود تعریف کرد. با هیجان از آن روز و قرار اولش با ستار میگفت:
"از پشت شمشادها وقتی‌ موتورها و ماشین هایی که با سرعت پشتش میرفتند را دیدم، به خودم گفتم جان سالم بدر نخواهد برد."
از روز قرار دوم شان میگفت.
"هی‌ می‌رفتیم باز میپرسید چک میکنی‌؟ تعقیب که نیستیم؟"
می‌فهمیدم مضطربه ولی‌ نمی‌فهمیدم چرا. روز اول خیلی‌ خونسرد بود ولی‌ اون روز نه. آخر سر بهم گفت: "می‌خوام یه چیز خیلی‌ مهمی‌ بهت بگم باید حواستو خوب جمع کنی‌."
گفتم: باشه. به همه چی‌ فکر می‌کردم جز به این که از زندان داره میاد.
یکهو گفت:" من از زندان میام سر قرارت."
نفهمیدم با من چی‌ شد. خیس عرق شده بودم. زانوهام شل شده بود. نشستم. فکر می‌کردم برق منو گرفته.
بهم گفت: "خیلی‌ وقت نداریم، خوب گوش کن.........
رحمان می گفت: او و بقیه بچه های آن‌ واحد توانسته بودند فرار کنند. ستار موفق شده بود رحمان و واحدهایی را که در تور پلیس بودند و خودشان خبر نداشتند نجات دهد.
وقتی‌ داستان خروج ستار و دستگیری دوباره و اعدام او را برای رحمان گفتیم، غم بزرگی‌ تمامی‌ وجودش را گرفت. همه ماها که رفقایمان را از دست داده بودیم خود را گناهکار احساس میکردیم. چرا نتوانستیم جلو این جنایت را بگیریم. خاطرات دوست ما را به رحمان نزدیک میکرد. دوستش داشتیم و از بودنش از صمیم قلب خوشحال.
تنها خبر خوش آن‌ سال رحمان بود.
* * *
سالها گذشت تا اینکه ما از طریق دوست عزیزی اطلاع یافتیم که رضا رئیس دانا، از بازماندگان تابستان ۶۷ که با ستار هم بند بوده در کانادا زندگی‌ می‌کند. گویی عزیز گم شده یی‌‌ را یافتیم. حتما رضا خیلی‌ در مورد ستار میداند. رضا تا روزی که ستار را می برند با او بوده است.
با رضا تماس گرفتیم. گویی دیداری بود. چه غنیمت بزرگی‌. صدایش گرم و صمیمی‌ بود. وقتی‌ شروع به حرف زدن کرد، طنین اندوهی را که تلاش در پنهان کردنش داشت می شنیدی. گویی گذشت زمان از رنجش نکاسته بود. مطالب زیادی برای گفتن داشت. گفتگوی تلفنی با همه ما وقت زیادی از او می گرفت
و متاسفانه نمیتوانست به این زودی‌ها هم به آلمان بیاید. همه ما میخواستیم همه چیز را از زبان رضا بشنویم. رضا گفت موقعی‌‌ که ستار را می‌بردند، عکسی‌ از برادر زاده اش داشت که به من داده و الان پیش من است. خیلی دلمان میخواست دیداری با او داشته باشیم، تا بتوانیم بطور مفصل صحبت کنیم. چند روز بعد ساسان به سوی رضا پرواز کرد. شاید بهتر است بگوییم پر گشود‌. با سفارش ما که همه مشتاق شنیدن همه ماجرا بودیم. ساسان گفتگویش را با رضا رئیس دانا ضبط کرد و برایمان آورد.
متن گفتگو از این قرار است:
"من ۸ ارد یبهشت سال ۱۳۶۴ د ستگیر شد م، یک سال زیر بازجویی بودم، اوایل سال ۱۳۶۵ به بند عمو می رفتم، ا طا قها ی د ر بسته ای بو د ند که به بند آموزشگاه اوین معروف است .
در واقع آسایشگاه، انفر ادی و آمو زشگاه، اطا قهای در بسته بودند. تقر یباٌ سه هفته در بند عمومی بودم که مرا به کمیته مشتر ک معروف به توحید انتقال دادند.
بعد از مدتی متوجه شدم که من و عده ای از رفقای قدیمی از تشکیلاتهای مختلف چپ ،از جمله هیبت الله معینی و حسین صدرایی از فدائیان، محمدعلی پرتویی از سهند، مصطفی حقیقت از اتحادیه کمونیستها ، من از راه کارگر و تعدادی دیگر از رفقا را برای یک مصاحبهُ عمومی به آنجا انتقال داده بودند.
در شرایطی سخت و با چشمبند. آنها سعی می کردند که ما با هم تماس نداشته باشیم . هدف آنها این بود که یک مصاحبه تلوزیونی از تعدادی از افراد جریانهای سیاسی ترتیب دهند.
آنها سعی میکردند که همه چیز را خیلی عادی جلوه دهند. هدف آنها کار کردن روی افراد بود. در این رابطه یک روز در جلسه ای بازجوها گفتند که ما میخواهیم یک فیلم ویدویی از یکی از رهبران شما، به نام ستار کیانی به تو نشان دهیم.
یکی از بازجوها از من سؤال کرد آیا تو او را می شناسی؟ جواب دادم نه، زیرا من اسم واقعی او را هیچگاه نشنیده بودم. اوگفت که ستار یکی از رهبران و جزهیئت تحریریۀ راه کارگر بوده و میخواهیم مصاحبه او را به تو نشان دهیم.
فیلم را دیدم. او خودش را معرفی کرد. چهره اش که نشان میداد چقدر عذاب و رنج کشیده است. هنوز در خاطرم بجا مانده. او بیوگرافی خودش را که کی و چگونه به مبارزه پیوسته و کجا ها بوده در فیلم ویدویی مطرح کرد و غیر از بیوگرافی خودش چیز دیگری بیان نکرد. ستار هیچ صحبتی از روابطش نکرد و فقط از شخص خودش می گفت. مطمئناً اگر آنها چیز دیگری از او داشتند، در جهت خرابی‌ اش و برای اثبات خودشان به من نشان میدادند. ولی‌ اینطور نبود. او فقط از خودش حرف میزد.
بازجوها قصد داشتند که در ارتباط با ستار مسائل اخلاقی مطرح کنند. پس از نمایش آن فیلم، برای اثبات ادعا شان، موضوع خانمی را مطرح کردند که در ارتباط با ستار بوده. او (خانمی که در ارتباط با ستار بود) در آن فیلم ویدوئی، بطور ضمنی، نه به طور آشکار و واضح صحبت میکرد. او گفت که ستار کیانی هم با او ارتباط داشته.
بازجوها میدانستند ما تازه از انفرادی به بند عمومی منتقل شده ایم. آنها قصدشان این بود که وقتی ما به بند برمیگردیم، در بند اعلام کنیم که ستار مصاحبۀ ویدویی کرده. این از جمله شگردهائی بود که آنها بکار می‌بردند. فرستادن خبرهای منفی‌ از طریق خود زندانیان در بندها. زیرا در آن مقطع زمانی مصاحبه های تلویزیونی همه جا پخش نمی شد. و این حداقل استفاده آنها از اینطریق بود. و حداکثر استفاده، تضعیف روحیـۀ زندانی ها و راحت تن دادن آنان به مصاحبۀ تلویزیونی بود. اما هیچکدام از رفقا این جریان را نپذیرفتند و آنها هم به هدف خود نرسیدند. ولی به هد ف خود، برای بردن اطلاعات منفی در مورد ستار به داخل بند، از طرف من، رسیدند.
اولین باری بود که اسم ستار کیانی رامی شنیدم و این اسم برای من که او را نمی شناختم طنین رزمندگی داشت، بدلیل سابقه نام ستار که در حافظه جمعی، تداعی ستار خان مبارز دوره مشروطیت است و از آنجا که بازجوها گفتند او یکی از رهبران راه کارگر بوده، برایم خیلی جالب بود و نام او در ذهنم نقش بست.
زمانی که رژیم موفق به انجام مصاحبه نشد، همه ما را به اوین بازگرداندند. مرا دوباره به اطاقهای در بسته زمان قرنطینه و از آنجا به سالن ۳ بند افرادی که نماز نمی خواندند انتقال دادند.
وقتی که من و یکی دیگر از رفقا به اطاق ۶۲ بند ۳ رفتیم، متوجه شدیم که فضا و جو آنجا خیلی با اطاقهای قرنطینه فرق دارد. خیلی تمیزتر و مرتب تر است. آسایش زیادی حاکم بر آنجا است و مشخص بود که نظم و رفاه سازماندهی شده ای دارد.
از زندانیان قدیمی هدایت الله معلم از توده یهای خیلی قدیمی، تا کسانی که ملی کش بودند، همه در اطاق بودند.
بطور طبیعی وقتی که وارد شدیم سؤال و جوابها شروع شدند. کم کم صحبت ازمسائل دوران بازجوئی مطرح شد. در صحبتهایی که من میکردم، یکی از موارد، مصاحبه ستار بود. وقتی در این مورد صحبت میکردم، اعضاء فداییان که آنجا بودند، از جمله، کامبیز گلچوبیان، کاظم خوشابی و خسرو رحیم زادگان درحین شنیدن صحبتهای من هیچ موضع گیری خاصی در قبال ستار نمیکردند ولی میپرسیدند چه میگفت؟ و من جواب میدادم که او بیوگرافی خودش را میگفت. این موضوع به اینجا ختم پیدا کرد. تا اینکه درهای اطاقها باز شدند و بند حالت عمومی پیدا کرد.
تا زمانی که من ستار را ببینم، مدت زمانی گذشت. در این زمان، فضایی عمومی که در بند وجود داشت، مبنی بر همکاری ستار با رژیم بود. ولی ما که در بند سر موضعی ها بودیم و در بین مان تواب وجود نداشت، قضاوتمان فقط بر اساس شنیده هایمان بود. ستار هم در آنموقع در سا لن ۴ بود. سا لنهای ۴ و ۶ در آن موقع بند توابین بود، که البته خیلی از آنها تواب نبودند و در کشتار ۱۳۶۷ هم از بین رفتند .
بعدها آشکار شد، علت آنکه ستار را به بند دیگری انتقال نمیدادند، این بود که او هم از طرف بازجوها و هم از طرف زندانیان تواب تحت فشار باشد و همینطور برای فشار بیشتر، رابطه اش را نیز با بچه های سر موضعی قطع کرده بودند.
مدت زمانی گذشت. حدود یک سال قبل از اعدامها. ازسا لن ۳ آموزشگاه اوین افرادی را که به حبس ابد محکوم شده بودند به یکی از ۴ تا بند قدیمی ۳۲۵ که در آن زمان، بند زنان بود، انتقال دادند. قبل از آن خانم ها را به جای دیگری منتقل کرده بودند.
آنجا، در آن بند، همه ما، ابدی ها بودیم. از جمله علیرضا تشید، من، صدرایها (علی و حسین ) و مجموعه ای از بچه های رزمندگان، پیکار و توده ایها. بخشی هم هنوز حکم نگرفته بودند. بعد از مدتی حدود دو تا سه ماه، یعنی هشت ماه قبل از اعدامها، ( اواخر سال ۱۳۶۶ ) محکومین بیست سال به بالا را از همه بندهای دیگر جمع کرده بودند و به این بند آوردند. اوایل سال ۱۳۶۷ بود که در بند ما ازدهام زیاد شده بود. ستار نیز همراه دیگر زندانیان به این بند انتقال داده شده بود.
بخاطر دارم وقتی که ستار آمده بود، زندانیان ورود او را به هم اطلاع می دادند و کسانی که او را می شناختند او را به من نشان دادند. او تنها قد م می زد و خیلی ناراحت بود. تنها غذا می خورد و حا لت بایکوت داشت. ما زاندانیانی که حبس ابد داشتیم و از سالن ۳ پیوسته با هم منتقل شده بودیم اطلا عات دقیقی در مورد او نداشتیم. نهایتا من بودم که مصاحبه او را دیده بودم و بازجوها از طریق من به بقیه نیز الغا کرده بودند که ستار مصاحبه کرده. در حقیقت یک فاکت هم من برده بودم برای خراب کردن ستار . ولی خوشبختانه، من این را تأ کید میکردم، که ستار در مصاحبه اش چیزی جز بیوگرافی خودش نگفته است.
رژیم موفق شده بود فضا و جو زندان را بر علیه ستار خراب کند. نه تنها ازطریق پخش خبر مصاحبه، بلکه روزها او را برای ساعتهای زیادی می بردند پشت در اطاقهای بازجویی در راهروها و دوباره برمی گرداندند و با این کار می خواستند اینطور وانمود کنند که ستار برای همکاری با آنها میرود. اینها جوسازیهای عامدانه رژیم علیه ستار بود .
روز دوم یا سوم بود. ستار خیلی درهم و ناراحت در بند قدم میزد و هر از چند وقتی آهی می کشید. وضعیت خوبی نداشت. تنها بود و سفره تنها داشت. بطرفش رفتم. خودم را معرفی کردم و گفتم من مصاحبه شما را دیده ام، در مصاحبه ات هم که چیزی نگفتی، جریان چیست؟ ستار بلافاصله مثل اینکه به دنبال کسی میگشت که با او صحبت کند، گفت:" من از زندان فرار کردم، ولی در ترکیه خیلی بد شانسی آوردم و دراتوبوس دستگیر شدم و مرا بازگرداندند." ادامه داد:"اگر که این انفاق نمی افتاد و من موفق می شدم از ترکیه هم خارج شوم بعدأ من یک قهرمان بودم. مثل دزرژنسکی، یکی از کادرهای بلشویک که مرتب از زندان فرار میکرد." او میگفت: "بخاطر این بد شانسی، آلان سه سال است که این وضعیت برایم بوجود آمده است."
خیلی برایم جالب شده بود. او مطالب شنیدنی زیادی داشت که تا به حال ناگفته مانده بود. کنجکاو شدم.
از او پرسیدم، چرا این مطالب را تا به حال نگفته ای؟
جواب داد:" آخه کجا بگویم؟ به کی بگویم؟ من تا به حال جایی نبوده ام که بتوانم با کسی صحبت کنم. موضوع برایم جالب ترشد و کنجکاوتر شدم که حرفهایش را بشنوم. داستانش خیلی طولانی بود. برایش وقت زیادی گذاشتیم . او همه جزئیات را برایم تعریف کرد.
بخش کوچکی از حرفهای او به جدایی از راه کارگر و پیوستن به فدائیان تعلق داشت. و بعد فرار اول، فرار دوم و غیره. همه مرتبطین به راه کارگر از فرار اول ستار از زندان اطلاع داشتند. زمانی که من هنوز دستگیر نشده بودم، تشکیلات جزوه ای به ما داده بود. از یکی از رفقا، که سه ماه در زندان جمهوری اسلامی بوده و از زندان فرار کرده بود. او در آن جزوه تجربیات خودش را کاملا نوشته بود. در نوشته اش، با توجه به سابقه و تجربه دستگیریش در زمان شاه، شیوه دستگیریها و بازجویهای رژیم اسلامی را نوشته وتحلیل کرده بود. وقتی که برایم تعریف می کرد برایم مشخص شد که ستار همان رفیقی بوده که از زندان فرار کرده بود. آن فرار اولش بود.و این اکنون دستگیری بعد از فرار دوم میباشد. طبیعتأ فرار بار دوم به آسا نی بار اول نبوده، زیرا که هویتش دیگر برای بازجوها رو شده بوده و بازجوها با حساسیت بیشتر و کینه ای خاص با او برخورد می کردند.
وقتی که همه چیز در مورد فرارش را برایم تعریف کرد، متوجه شدم، که او روی این مسئله نه تنها فکر بلکه خیلی هم کار کرده بوده است. برایم مشخص شد که او دلایل مشخص و محکمی برای فرارش داشته و بعد ازتصمیم نهایی و سبک وسنگین کردن آن و عواقبش، آنرا عملی نموده است.
فکر می کنم که روی هم رفته سه قرار داشته. اولین قرارش با رابطه خارج از زندان خیلی سخت و کاملا تحت کنترل بوده و در قرار دوم کمی نرمتر. او خیلی کامل و دقیق برایم همه جزئیات را می گفت. حتی می گفت که کجاها رفته بودند و پلیس به چه شکل عمل می کرده اما در آن زمان برای من موضوعیتی نداشت که به همه جزئیات توجه کنم. ولی کار ستار برایم خیلی شگفت انگیزبود. که چگونه کسی که یکبار از زندان فرار کرده و هویتش برای بازجوها رو شده دوباره از زندان فرار می کند، آن هم در زندانهای جمهوری اسلامی. در مراحل بعدی طرح برای فرار، طوری برخورد می کند، که تیم تعقیب و مراقبت پلیس در خارج از زندان را تابع خود می کند. بعد از قرار اول، وقتی که متوجه تعقیب و مراقبت شدید پلیس میشود، پرخاشگرانه و از موضع بالا به پلیس می گوید، شما اینطور پیشبرد کار را غیرممکن میکنید و سعی می کند به شکل سیستماتیک ومرحله ای اعتماد آنها را جلب کند. او خودش را از یک طرف به رابطه تشکیلاتی در بیرون از زندان نزدیک و ازطرف دیگر پلیس را از این رابطه دور کند. بالاخره ستار در این کار موفق می شود. میگفت، در آخرین قرار با رابطه اش، به او می گوید، چک کن ببین تعقیب نمیشویم، مرتب از او میخواسته که چک کند که آیا محیط پاک است یا نه. آنها از آنجا می روند به محله مولوی که بتوانند وارد بازارچه شوند. در هر صورت او در مرحلة آخر می پرسد، مطمئن هستی که ما را تعقیب نمی کنند، او جواب میدهد آری مطمئنم. ستار می گوید، خوب گوش کن، من از زندان می آیم. او از شنیدن این موضوع خشکش میزند. ستار همه چیز را برایش میگوید. و به او میگوید از اینجا تو با خودت و من با خودم هستم. به بچه ها خبر بده...... اگر که موفق شدیم که همد یگر را خواهیم دید.
بعد از ان، هر دو سریع از هم جدا می شوند.
او میگفت، از آنجا سعی کرده بود که امکاناتش را فعال کند و در یک پروسه شش ماهه، با برنامه ریزی و آماده سازی، تغیر قیافه و گذاشتن کلاه گیس موفق به خارج شدن از کشور می شود.
متأسفانه اینجور که خودش می گفت، سر مرز بدشانسی آورده بود. ستار می گفت که من سر مرز برای رفتن مقداری عجله کردم. مدارکم هنوز کا مل نشده بود. وقتی که در ترکیه در اتوبوس بوده، از بدشانسی پلیس راه ترکیه برای کنترل وارد اتوبوس می شود. پلیس به ستار پیله می کند و مدارکش را برای کنترل از او می خواهد. بعد هم از او می خواهد که او از اتوبوس پیاده شود. در همین کش و قوسها کلاهگیسش می افتد. پلیس ها فریاد میزنند: چریک، چریک و از آنجا با شرایط سختی او را می بردند. مگفت پشتش را نگاه می کرده و می خواسته باز هم فرار کند. ولی مسئله کلاهگیس و اینکه این چریک می باشد، باعث شده بود که خیلی سخت بگیرند و با مراقبت شدید او را ببرند.
شاید اگر کلاهگیسش نمی افتاد و یا اگر کلاهگیس نداشت، می توانست دوباره فرارکند. او را آورده بودند پاسگاه سر مرز تحویل داده بودند. از آنجا او را به ماکو، از ماکو به زندان شهربانی و از آنجا به اوین. وقتی که او را به اوین برگردانده بودند، دیگر پروسه اذیت کردن و خراب کردن او بود.
ستار می گفت که بازجوها، بعد از برگشتنش، به او می گفتند، ستار، تو فکر می کنی، قهرمانی؟
تو خائنی، برای آنها تو یک خائنی و بیرون هم تو نشریه چاب کرده اند که تو خائنی. این هم نشریه اش، (نشریه ای هم به او نشان داده بودند). این هم از وضعیت داخل زندانت. تو دیگر قهرمان نیستی.
همانطور که گفته بودم، بازجوها سعی میکردند به طرق گوناگون او را خراب کنند.
مثلأ از طریق من گوشه ای را الغا کنند که مصاحبه کرده و یا مثلا اینکه او را صبح ببرند و بعد از ظهرساعت ۵ بیاورند. گاها نه غذایی و نه چیزی. اینطور الغا کرده بودند، که ستار می آید و همکاری میکند. در صورتی که در واقعییت همه اینها، بوجود آوردن فضای بد علیه او و پوشاندن مسئله فرار او و غیبت شش ماهه اش در زندان بود.
چون آنهایی که همکاری می کردند، ساعات اداری می رفتند و بعد از ساعات اداری برمی گشتند. در نتیجه آنها با ایجاد چنین فضایی در بند سالن چهار اینطور الغا کرده بودند که ستار می آید و با ما همکاری می کند. در صورتی که هیچکس چیز مستندی علیه او نداشت.
وقتی که ستار همۀ اینها را برایم تعریف کرد، از او خواستم که آنها را برای بچه های فدائی تعریف کنم و او موافقت کرد. من با آنها که در آنجا حاضر بودند صحبت کردم و مسئله فرار ستار را توضیح دادم و همچنین فشار و جوسازی بر علیه او را که به علت فرارش از زندان بوده.
ستار دو جلسه رفت و با بچه های فدائی صحبت کرد. بعد از آن و با دانستن واقعیت وضعیت او، ستار دیگر زندگی معمولی خود را در زندان شروع کرد.
وقتی که ستار آمده بود علیرضا تشید را به انفرادی تنبیهی برده بودند و وقتی که علیرضا را برگرداندند من در فرصتی به او گفتم، که ستار اینجا ست و مسائلی که در موردش می گویند صحت ندارد .
ستار گاهی سرش را تکان میداد و می خندید و می گفت:
" ببین من می توانستم یک قهرمان شوم، اگر من موفق به فرار شده بودم و دستگیر نمی شدم، بعدأ همه مرا قهرمان میدانستند و ستار، ستار می گفتند. ولی حال که من دستگیر شده ام و در برنامه فرار خودم شکست خورده ام، در حقیقت در این قسمتی که فقط مسئلۀ خودم بوده و هزینه اش را هم خودم دارم می پردازم، شما نمی خواهید بپذیرید که من باید این هزینه ها را می دادم." این انتظاری بود که ستار داشت.
ولی در هر صورت فضایی که برایش ساخته بودند شکست و مسئله برای همه افراد قدیمی بند و بچه های فدائیان دیگر حل شد.
یکی از مسائلی که ستار درارتباط با خودش بعنوان یک مورد منفی مطرح می کرد، جابجایی اش از راه کارگر به فدائیان بود. ستار می گفت:" عجله کردم، من باید به طریقی در راه کار گر می ماندم."
بعد از آن زندگی معمولی او شروع شد، ستار و من و علیرضا تشید و مجید سیمیاریی، یکی دیگر از اعضاء راه کارگر، با هم بودیم و ستار دوباره داشت روی ساختار حاکمیت کار میکرد. وهر فاکتی از روزنامه ها و یا هر جای دیگری دیده بود یاداشت کرده و لیستی برداشته بود. او توصیه های عالی میداد. همیشه می گفت، رضا اندیشه کن، اندیشه کن و واقعأ خودش همیشه اندیشه می کرد.
ستار در زندان همیشه یک حالت جهشی داشت. مثل اینکه زیر پایش فنری باشد، انگار که روح سرکشش نمی توانست در جسمش جای بگیرد. و بعد از آنکه آن ابهامات هم حل شده بود، انرژی دیگری گرفته بود. چرا که مسئلۀ زندان اصلأ برایش مطرح نبود و در واقع زندان روی کولش نبود، بلکه این ستار بود که سوار زندان و مناسبات زندان بود. جایی که برای مبارزه تلا ش میکرد. انگار که زندگی معمولی مبارزاتی اوست. همینکه حرکت هایش سمت و سویی در اینجهت داشت، احساس خوشبختی میکرد و صحبتهای جالب و نشاط انگیزی می کرد.
یادش گرامی باد و یاد تمام رفقایی که من در اینجا از آنها نام برده ام گرامی باد. امیدوارم که روزی همۀ این مسائل با تمام ابعادش روشن شود.
نه تنها رفیق ستار بلکه رفقای دیگری هم بودند که کارهای عظیمی در دوران بازجویی انجام دادند که متأ سفانه کتمان و یا واژگونه جلوه داده شد. که آنها بالاخره روزی مطرح خواهند شد. اعتقاد دارم که همه آنها در قلب توده های مرد م جای دارند و امیدوارم که من توانسته باشم ناقل واقعیتها باشم."
* * *
چند روزی منگ حرفهای رضا بودم. روی تنم درد شلاقهایی را که خورده اند احساس میکنم. از ستمی که بر آنها رفته، جانم آتش میگیرد. بغض گلویم را می فشارد و احساس خفگی میکنم. غمگین می شوم و اشک می ریزم. اشک میریزم برای همه آنان که نیستند تا از ظلمی که برشان رفت لب به سخن بگشایند.
احساس غرور می‌کنم، از دلاوریها، تیز هوشی ها و از خود گذشتگی‌های تک تکشان. دلتنگ می شوم و افسوس می خورم که دیگر در کنار ما نیستند. اما این را بدرستی میدانم، که جایگاه رفیع تک تک آنان در آسمان بلند مبارزات مردم ما همچون ستاره ایی درخشان است.
چند روزی گذشت ساسان بهم زنگ زد و گفت، سالها پیش، فردی وقتی اسم ستار را در لیست اعدامی ها می بیند به یکی از آشنایان ما که در اروپا زندگی میکند و هم فامیلی ماست، گفته بود، که او در زندان سر مرز ترکیه، با ستار هم زندانی بوده است. راستش آن زمان نمی توانستم، از نظر روحی آمادگی نداشتم که با او تماس بگیرم، اما الان خیلی دلم میخواهد همه چیز را در مورد ستار بدانم. دلم می خواهد همه آدمهایی را که در آنزمان با او بوده اند ببینم و بدانم که بر او چه گذشته بوده.
میخواهم به دیدار او بروم. ساسان از طریق آشنایشان آدرس او را گیر آورده و به دیدارش رفت.
* * *
متن سخنان محمود از اینقرار است:
"پا یئز سا ل ۱۳۶۴ همراه دو نفر از دو ستان قصد خروج از مرز (ما کو ) به طر ف ترکیه را داشتیم همینطور با توجه به کنترول های شدیدی که در راه با آن مصادف می شدیم، مو فق به رسیدن به ماکو شدیم. از شانس بد، در یکی از کنتر ل ها در مسیر راه ترکیه، به راننده ماشین یا به عبارتی دیگر به راهنمای ما ( قاچاقچی) مشکوک شدند.
راننده ماشین که با خودش طلا هم قاچاق میکرد اوضاع را بسیار خطری دید و با پا گذاشتن روی گاز به سرعت از گشتی های جاده فاصله گرفت و ما را در گوشه ای از جاده پیاده کرد و به امان خدا گذاشت.
حدود یک هفته ای در کوهای مرزی به سر آوردیم و موفق به خروج از مرز نشده و ناکام و نا امید به ما کو برگشتیم. در آنجا دستگیر و بعد از بازجوهای آنچنانی که حدود سه روز طول کشید ما را روانه خوی کردند.
در زندان شهربانی خوی زاندانیان را به دو گروه تقسیم کرده بودند: گروه خروج غیر قانونی از مرز و گروه مجرمان عمومی. حدود یک هفته ای در زندان شهربا نی خوی بودیم که فرد جدیدی را به گروه ما آوردند. نامش عبد الله بود. سرو صورتش خیلی کبود و سیاه و ورم کرده بود. معلوم بود که حسابی حالش را جا آورده اند. از برآمدگیهای کبود شده سرش ، جای با طوم و قنداغ تفنگ پیدا بود. عصر همان روز بعد از خوردن شام همه زندانی های مرزی در یک اطاق بزرگ که به اسم مسجد معروف بود جمع شده بودیم و هر کسی آهنگی می خواند. دوست تازه رسیده مان عبدالله آرام بود و در گوشه ای نشسته و بصورت پاسیو مراسم را همراهی میکرد.
بالاخره نوبت آواز خواندن من شد و من هم با نشاط آهنگ دایه، دایه را خواندم و در بخشی از شعرم اسم لنین را به زبان آوردم ( عزم تو عزم لنینه). پس از پایان آهنگ و سرود خوانی سراغم آمد، نمی دانم همان شب یا اینکه فردای آنروز بود،
گفت: دوست غزیز باید کمی مواظب خودتان و حرفهایتان باشید، در یک محل اینجوری آدمهای متفاوتی هستند و شما هم که همه را خوب نمی شناسی ممکن است برایت دردسر درست شود. از شعرها و صحبتهای اینجوری در جاهای ناشناس مانند اینجا باید خودداری کرد.
صحبتش برایم خیلی جالب و دلنشین بود، از همان لحظه متوجه شدم که این یک زندانی عادی نیست.
حدود یک هفته ای با هم بودیم، یکی از دوستان همسفر من که همشهری او بود، او را می شناخت و به دفعات متعددی آنها با هم صحبت می کردند و در هواخوری زندان با هم قدم میزدند.
ولی من متوجه شده بودم و احساس میکردم که عبدالله از این آشنایی با همشهریش چندان خوشحال نیست ولی بالاخره در آن فضای بسته زندان و محیط کوچک با همدیگر رابطه داشتیم.
یکی دو روزی گذشت عبدالله از ماجرای بدشانسی و دستگیریش در ترکیه برایمان تعریف کرد و همینطور از بدشانسی های مداومش صحبت میکرد و خودش هم خنده اش میگرفت و قاه قاه میخندید.
تعریف میکرد توی اتوبوس از وان به طرف استانبول با خیال راحت نشسته بودم، چندتا از کنترل های بین راه را هم رد کرده بودم، یک مرتبه در کنترل مجدد، پلیس راه ترکیه اتوبوس را نگه داشت و پلیس وارد اتوبوس شد و مستقیم بسوی راهنمای من که چندین صندلی با من فاصله داشت رفت. او را از اتوبوس پیاده کردند، او هم در حین پیاده شدن از اتوبوس سرش را برگرداند و با اشاره مرا به پلیس راه نشان داد، و بدین ترتیب من گرفتار پلیس ترکیه شدم.
دو بار سعی کردم از دستشان فرار کنم و تا حدودی هم موفق شدم ولی با سماجت و تعقیب شدید دوباره دستگیرم کردند و بالاخره به مرز ایران تحویلم دادند.
آخرین بار هنگام تحویل از کمیته ماکو به زندان شهربانی توانستم مجددأ از دستشان فرار کنم ولی با بدشانسی هنگام پرش از جوی آب سر خوردم و در جوی آب افتادم و از اینجا بود که ماجرا تمام شد و دیگر شانسی برای فرار نبود.
با توجه به آنکه عبدالله چندین بار شکست خورده بود و نتوانسته بود از دست پلیس فرار کند ولی باز هم فکر فرار از سرش بیرون نمی رفت .
او همیشه همچون شاهینی که در قفس بود آرام نداشت. یک روز که از هواخوری برمیگشت، گفت فرصت طلایی را از دست دادم و چنین فرصتی دیگر پیدا نخواهم کرد. و از این موضوع تا عمر دارم پشیمان خواهم بود.
ازش پرسیدم آخه مگه چی شده؟
افسوس، افسوس من رفته بودم لباسهایم را روی بند آویزان کنم، سرباز نگهبان را دیدم که رویش آنور بود و مرا نمی دید، فرصتی بود که از یک نردبان بالا روم و از دیوار بپرم. ولی با کمی تأخیر و کوتاهی فرصت از دست رفت.
بالاخره روز وداع سررسید. عموی رحیم ، دوست همسفر من و همشهری عبدالله سرو کله اش پیدا شد و ما را با ضمانت آزاد کرد. بعد از اینکه از زندان شهربانی بیرون آمدیم رحیم همشهری عبدالله به عمویش گفت که ستار کیانی هم در اینجا زندان می باشد ولی به اسم دیگری ( عبدالله).
عمویش با تعجب و چشمهای از حدقه بیرون زده ، انگار خشکش زد. پس از چند لحظه ای مکث و سکوت و تکان دادن سرش با حالت تعجب و تأیید گفت، او دیگر از اینجا سالم در نمیره. اگر هویتش معلوم شود کارش تمام است، آخر توی تمام ایران در به در دنبالش هستند.
بالاخره من بعد از وداع با دوست عزیزمان عبدالله ( ستار کیانی) و آزاد شدن از زندان شهربانی خوی فهمیدم که با چه کسی در زندان بوده ام.
سالها گذشت و من بعد از سعی دوم موفق به خروج از کشور شدم و باز هم به اسم ستار بر خورد کردم. البته این بار، نه در زندان شهربانی خوی بلکه در لیست اعدامیهای تابستان ۱۳۶۷
و به خودم گفتم : آره او حق داشت که میگفت اگر هویتش معلوم شود کارش تمام است".
سعید
27.12.2009
________________
(1) نام اصلی سهراب، محمد اعظمی است.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد