از اسطوره تا جامعهٔ معاصر ایران
شاهنامهٔ فردوسی صرفاً روایت پهلوانیها و نبردهای اسطورهای نیست، بلکه بهمنزلهٔ حافظهٔ تاریخی و روانی ایرانیان عمل میکند؛ متنی که الگوهای پایدار قدرت، هویت، خشونت و پنهانکاری را در قالب نمادین بازنمایی میسازد. شاهرخ مسکوب شاهنامه را نه تاریخ صرف میداند و نه افسانهای گسسته از واقعیت، بلکه متنی میخواند که «معنای درونی و ناخودآگاه تاریخ انسان و جهان»۱ را آشکار میکند. از این منظر، شاهنامه متنی زنده است که گذشته و حال را به یکدیگر پیوند میدهد و تجربههای تکرارشوندهٔ جمعی را در سطحی ژرف بازتاب میدهد.
خلاصه داستان
رستم، پهلوان نامدار ایران، در سفر به سمنگان با تهمینه ازدواج میکند و سپس به ایران بازمیگردد. سهراب، حاصل این پیوند، در توران رشد مییابد و در جستوجوی هویت خویش، به میدان نبرد گام مینهد. افراسیاب آگاهانه هویت پدر و پسر را پنهان میکند و سرانجام، رستم در «نااگاهی» و یا امتناع از آگاهی، فرزند خود را میکشد. لحظهٔ شناخت و درک عمق فاجعه زمانی فرامیرسد که دیگر امکان جبران از میان رفته است. فردوسی عمق این آگاهیِ دیررس را با لحنی عمیقاً تراژیک ثبت میکند:
«چو بشناختش، دست و پا گشت سست
بر او تیره شد فرّ و هوش از نخست» ۲.
این شناخت، بهجای رهایی، به فروپاشی میانجامد، زیرا دانستن زمانی رخ میدهد که کنش دیگر بیاثر شده است.
قدرت جسمانی و ناتوانی شناختی
داستان رستم و سهراب تقابل قدرت جسمانی با قدرت ذهنی و سیاسی است. هر دو پهلوان واجد نیروی بدنی خارقالعادهاند، اما فاقد توانایی عمیق برای تفسیر موقعیت و فهم سازوکارهای پنهان قدرت. مهرداد بهار تأکید میکند که اسطورهها «بازتاب ساختارهای ژرف فرهنگیاند، نه گزارش رخدادهای تاریخی»۳. در این چارچوب، پهلوانان بیش از آنکه کنشگران آگاه باشند، ابزار کنش در ساختاری فراتر از خود هستند. ذبیحالله صفا نیز یادآور میشود که در حماسهٔ ایرانی، «قهرمان الزاماً دانا نیست. او بازوی قدرت است، نه مغز تصمیم»۴.
نشانهها، امتناع از آگاهی و زایش تراژدی
در متن شاهنامه نشانههای متعددی برای شناخت رابطهٔ پدر و پسر وجود دارد، اما این نشانهها هرگز به آگاهی و استفاده بهینه برای پیشگیری از فاجعه بدل نمیشوند. شاهرخ مسکوب تصریح میکند که تراژدی زمانی شکل میگیرد که «انسان نشانهها را میبیند، اما از اندیشیدن به معنای آنها سر باز میزند»۵.
مصطفی رحیمی معتقد است که خودفریبی از مسیر خرد هشیار امکانپذیر نیست و تنها در قلمرو ناهشیاری و سازوکارهای سرکوب عمل میکند. جایی که تناقضها میتوانند بدون فروپاشی روانی همزمان حضور داشته باشند. از این منظر، ناآگاهی میتواند نه فقدان دانش، بلکه امتناع فعال از دانستن باشد. در روایت رستم و سهراب، شواهدی چون ناشناخته نبودن کامل سهراب برای رستم و رد و بدل شدن پیامها با تهمینه، دلالت بر نوعی «ندانستنِ خواستهشده»۶ دارند. این امتناع ناهشیار، پاسخی روانی به تهدیدی است که حقیقت میتوانست متوجه هویت قهرمانانهی رستم سازد.
شاهنامه رستم را بهعنوان پهلوان پهلوانان و نماد غرور ملی بازنمایی میکند، اما این جایگاه اسطورهای، او را از تعهد اخلاقی تهی میسازد. قدرت در شخصیت رستم نه بهمثابه مسئولیت، بلکه بهصورت تملک و تثبیت خویشتن عمل میکند. در نبرد با سهراب نیز کنش او بیش از آنکه معطوف به دفاع از ایران باشد، تلاشی برای پرهیز از شکست هویتی و فروپاشی تصویر قهرمانانهی خویش است. از این منظر، تراژدی رستم و سهراب را میتوان پیامد تقدم قدرت بر اخلاق و سازوکارهای خودفریبی در ساخت روانی قهرمان دانست.
محمدعلی اسلامیندوشن در تحلیل پهلوانان شاهنامه بر نقش گسست ارتباطی تأکید میکند و مینویسد: «پهلوانان شاهنامه بیش از آنکه قربانی تقدیر باشند، قربانی ناتوانی از گفتوگو و انتقال تجربهاند»۷ .در داستان رستم و سهراب، نبود گفتوگوی مستقیم، خشونت را به تنها زبان ارتباط بدل میکند و آینده را قربانی گذشته میسازد؛ الگویی که در سطح فردی و جمعی تداوم مییابد.
اسطوره، روان جمعی و جامعهٔ معاصر
اسطوره محدود به گذشته نیست، بلکه در روان جمعی زمان حال نیز تداوم دارد. مهرداد بهارخاطرنشان میکند که اسطورهها «در زمان حالِ روان جمعی ادامه مییابند»۸.
بازخوانی اسطوره در زمانه ما
در پرتو تحولات اخیر ایران، تراژدی رستم و سهراب بار دیگر معنایی فراتر از روایت ادبی مییابد. همانگونه که در اسطوره، پنهانکاری آگاهانه، انسداد گفتوگو و ناتوانی در تشخیص «دیگری» به فاجعهای جبرانناپذیر منتهی میشود، در وضعیت معاصر نیز شکافهای ارتباطی و تقدم منطق قدرت بر فهم متقابل میتواند جامعه را در مسیر بازتولید یک تراژدی تاریخی قرار دهد. خطر اصلی نه در وجود تضادها، بلکه در نادیدهگرفتن نشانهها و تعلیق آگاهی جمعی نهفته است. وضعیتی که مسکوب آن را تعویق مرگبار شناخت میداند.
بااینحال، تفاوت اکنون با جهان اسطورهای در آن است که امکان آگاهی و گفتوگو، هرچند شکننده، همچنان وجود دارد. اگر اسطوره هشدار میدهد، همزمان امکان نیز بوجود میآورد. اینکه فاجعه زمانی قطعی میشود که شناخت به تعویق افتد. از اینرو، گشودن فضاهای گفتوگوی واقعی، بهرسمیتشناختن تنوع تجربههای زیسته و جایگزینی منطق تفسیر با منطق تقابل، میتواند راهی برای پرهیز از پیامدهای منفی در سیر تحولات ایران باشد. در غیر این صورت، شناختِ دیرهنگام (چنانکه در سرنوشت رستم) نه رهایی، بلکه سوگواری جمعی بهدنبال خواهد داشت.
در یک جمعبندی تراژدی رستم و سهراب نشان میدهد که فاجعهها الزاماً حاصل شرارت آگاهانه نیستند، بلکه اغلب از ناتوانی یا امتناع از دیدن، شنیدن و گفتوگو زاده میشوند. شاهنامه زمانی به سرمایهای زنده بدل میشود که نه بهمثابهٔ نوستالژی، بلکه همچون آینهای انتقادی خوانده شود؛ آینهای که جامعه را به بازشناسی مسئولیت فردی و جمعی فرامیخواند و امکان اصلاح را پیش از آنکه شناخت به امری دیرهنگام بدل شود، فراهم میسازد.
دکتر علی سرکوهی، روانشناس
ناصر رحیم خانی
منابع
۱- شاهرخ مسکوب. ارمغان مور. تهران: نیلوفر. ۱۳۸۲.
۲- ابوالقاسم فردوسی. شاهنامه (به کوشش جلال خالقیمطلق). تهران: ۱۳۸۶.
۳- مهرداد بهار. جستاری چند در فرهنگ ایران. تهران: توس. ۱۳۷۵.
۴- ذبیحالله صفا. حماسهسرایی در ایران. تهران: امیرکبیر. ۱۳۷۹.
۵- شاهرخ مسکوب. شاهنامه در دو بازخوانی. تهران: نشر نو. ۱۳۸۵.
۶- مصطفی رحیمی. دل از رستم آید به خشم. تهران: الفبای شماره ۳/ ۱۳۵۲.
۷- محمدعلی اسلامی ندوشن. زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه. تهران: سخن. ۱۳۸۴.
۸- مهرداد بهار. از اسطوره تا تاریخ. تهران: چشمه. ۱۳۷۷.