نوشتهٔ: مهتاب قلیزاده
نزدیک به سه هفته است که اینترنت قطع شده است. در لحظهای کوتاه از اتصال، جوانی تهرانی تجربههایش از ۸ و ۹ ژانویه را برای تاتس (taz) روایت میکند.
«مهتاب، عزیزم، امشب نهمین شبی است که از آخرین باری که با تو صحبت کردم میگذرد. بدنم، قلبم، روحم، تمام وجودم خسته است. خیلی دلم برایت تنگ شده. همهٔ ما سردرگم هستیم. انگار میان آسمان و زمین معلق ماندهایم. بغضی عظیم در گلو داریم. انگار کسی گلوی ما را گرفته و نمیگذارد فریاد بزنیم. اینکه چه زمانی دوباره بتوانیم فریاد بکشیم، هیچکس نمیداند».
این پیام را از ایران دریافت میکنم. چند روز پیش فرستنده آن را در گوشی هوشمندش نوشته بود. و حالا، در لحظهای کوتاه از اتصال به اینترنت، ارسال شده و به من رسیده است.
نزدیک به سه هفته است که جمهوری اسلامی دسترسی به اینترنت را مسدود کرده است. حتی خطوط تلفن نیز امکان برقراری تماس با خارج از ایران را ندارند. این یکی از روشهای تکرارشوندهٔ سرکوب از سوی جمهوری اسلامی است: تمام کانالهای ارتباطی را قطع میکنند تا بتوانند بدون انتشار تصویر یا خبر، دست به کشتار و خونریزی بزنند.
بر اساس گزارشها ـ از جمله گزارشهای ایران اینترنشنال ـ تاکنون دستکم ۱۲ هزار نفر کشته شدهاند. مای ساتو، گزارشگر ویژهٔ سازمان ملل در امور حقوق بشر ایران، نیز اعلام کرده است که باید امکان وقوع «جنایت علیه بشریت» در ایران مورد بررسی قرار گیرد.
چند دقیقه آنلاین
با این حال، در حالی که حاکمان در گذشته میتوانستند اینترنت را بهطور کامل قطع کنند، امروز استارلینک وجود دارد؛ عاملی که نقشی مهم در رساندن صدای ایران و افشای جنایتها علیه مردمش ایفا میکند. بسیاری از شهروندان پیش از رویدادهای کنونی، با هزینههایی سرسامآور موفق شده بودند مودمهای استارلینک تهیه کنند. آنها اکنون میتوانند بهصورت ناشناس تصاویر هولناک و خونین خیابانهای کشور را برای رسانههای خارج از ایران ارسال کنند.
در دوازدهمین روز قطع سراسری اینترنت، ناگهان پیامهای زیادی از ایران به دستم رسید. پنجرهای کوچک از اتصال گشوده شده بود؛ بیآنکه توضیح روشنی وجود داشته باشد که این امر دقیقاً چگونه ممکن شده است. برخی افراد با استفاده از پراکسیها و VPNهای مختلف از شبکهٔ داخلی عبور کردند و با جهان خارج ارتباط گرفتند. و برای لحظاتی، تلگرام از سیلی از پیامهای دردناک پر شد.
بسیاری نامها و عکسهای بستگان کشتهشدهشان را فرستادند، با این امید که نام آنها ثبت و حفظ شود. دیگران پیامهایی اینچنین میفرستادند: «ما اینجا داریم میمیریم»، «صدای ما باشید»، «شما هیچ تصوری از آنچه دیدهایم ندارید».
بسیاری از من میپرسیدند: «ترامپ کی حمله میکند؟» پرسشی که از نومیدی عمیق برمیآید؛ از سوی مردمی که دیگر هیچ راهی برای «آزادی» جز حملهٔ نظامی آمریکا نمیبینند. جملهای به رمز میان بسیاری از ایرانیان بدل شده است: «چشمهایمان به آسمان دوخته شده.»
پس از فراخوان رضا پهلوی، همهچیز آغاز شد
آنچه در روزهای تاریک ایران رخ داد، شماری از ایرانیان در همین لحظات کوتاه اتصال برای تاتس روایت کردهاند.
امیرحسین ـ نامی مستعار برای حفاظت از این جوان ـ مهندس آیتی است و در تهران زندگی میکند. او پیامهای صوتی میفرستد:
«از همان روز اولی که اینترنت قطع شد، این اتفاق افتاد: بعد از فراخوان رضا پهلوی در روز پنجشنبه (۸ ژانویه) برای اعتراض ساعت ۸ شب، ما پر از امید بودیم. وقتی شب شد، ناگهان مردم زیادی با لباسهای تیره، اغلب سیاه، به خیابانها آمدند. وقتی جمعیت را دیدم، واقعاً شوکه و تحتتأثیر قرار گرفتم. هرگز در تهران چنین جمعیتی ندیده بودم.»
او ادامه میدهد:
«در ساعتهای نخست، مردم فقط بهخاطر تعدادشان شجاعت فوقالعادهای پیدا کردند. برخلاف همهٔ اعتراضهای قبلی که ترس از نیروهای امنیتی و سرکوب شدید بود، این بار قدرت صرفِ جمعیت توانست سرکوبگران را عقب براند. بیش از دو ساعت، نیروهای امنیتی قادر نبودند به جمعیت معترضان نزدیک شوند.»
اما بعد، به گفتهٔ او، خشونت آغاز شد:
«نیروهای امنیتی استراتژیشان را عوض کردند و در نقاطی مستقر شدند که جمعیتها گرد آمده بودند، تا مانع پیوستن آنها به یکدیگر شوند. آنها با مهمات جنگی، شاتگان، نارنجک صوتی و گاز اشکآور حمله کردند و مردم را وادار به پراکندگی کردند.»
«هیچ ابایی از کشتن نداشتند»
صدای امیرحسین میلرزد وقتی ادامه میدهد:
«من اجساد غرق در خون را دیدم که در خیابانها افتاده بودند. کسانی که تیر خورده بودند و دیگر نمیتوانستند بدوند یا راه بروند، با دستهایشان روی زمین خود را میکشیدند. در حالی که میدویدم، مردان مسلحی را دیدم که آرام به زخمیهایی که روی آسفالت افتاده بودند نزدیک میشدند و تیر خلاص را به سرشان شلیک میکردند.»
با این حال، برخی از فراریان تلاش میکردند به زخمیها کمک کنند:
«اگر کسی را میدیدند که روی خیابان افتاده، خم میشدند و او را بلند میکردند، با بهخطر انداختن جان خودشان، فقط برای اینکه زنده بماند.»
در همینجا پیام صوتی او ناگهان در میانهٔ جمله قطع میشود. ظاهراً ارتباط اینترنتیاش دوباره از دست رفته است.
چند دقیقه بعد، پیامهای دیگری میرسد:
«روز جمعه، تظاهرات به بزرگی پنجشنبه بود. اما رفتار نیروهای امنیتی ـ که ما آنها را نیروهای سرکوب مینامیم ـ بسیار تهاجمیتر شده بود. از پهپادها برای شناسایی تجمعها استفاده کردند. تکتیراندازها روی ساختمانهای مسکونی و املاک خصوصی مستقر شده بودند. بسیاری را با یک گلوله به پشت گردن، قلب یا سر کشتند. در جاهای دیگر، مسلسل نصب کرده بودند و ناگهان آتش گشودند.»
او تأکید میکند:
«هیچ ابایی از کشتن نداشتند. با این نیت آمده بودند که آنقدر بکشند تا جمعیتها ناپدید شوند».
امید بستن به حملهٔ نظامی آمریکا
او ادامه میدهد:
«چنین صحنههایی را معمولاً فقط وسط جنگ میبینید. همهجا خون بود، خون روی خون. خیابانها پر از خون، زخمیها و جنازهها بود. مجروحان التماس میکردند که آنها را با خود ببریم. اجساد بینام و نشان، بیتوجه، روی آسفالت افتاده بودند. دو روز بزرگ اعتراض به این شکل به پایان رسید. شنبه و یکشنبه، تهران بوی مرگ میداد. همهٔ راههای ارتباطی قطع شده بود. نه میتوانستیم با خانوادههایمان تماس بگیریم و نه با دوستانمان.»
او میگوید:
«مقامات عمداً هیچ تلاشی برای پاکسازی خیابانها نکردند، تا مردم خون را ببینند؛ تا این خون بهعنوان هشدار عمل کند که دیگر هرگز به خیابان نیایند. بهعنوان درس عبرت.»
و در پایان میگوید:
«برای ما فقط یک چیز باقی مانده: امید به اینکه حملهٔ نظامیای صورت بگیرد. از سوی رئیسجمهور آمریکا، ترامپ، و متحدانش. جهان تاریک شده است. ما پایان راهمان را دیدهایم. و با این حال، روزهای تیرهتری هنوز در انتظار ماست.»
ترجمه از انگلیسی:
لیزا اشنایدر
به نقل از سایت
نشریه تاتس ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۲۶