پیام اخیر شاهزاده رضا پهلوی خطاب به ایرانیان خارج از کشور، بیش از آنکه تصویری از یک «رهبر سیاسی در موقعیت گذار» ارائه دهد که خواستهای عملی از دولتهای خارجی مطرح میکند، بیشتر تصویری از یک کنشگر حقوق بشر را بازتاب میدهد. فعالیت حقوق بشری اهمیت بزرگ و انسانی و اخلاقی خود را دارد. بویژه در روزهایی که فاجعه هولناک کشتار هزاران نفر در کشور اتفاق افتاده است. این جابهجایی نقش، اما صرفاً تفاوتی در لحن نیست، بلکه نشانهای از ابهام در تعریف جایگاه رهبری و راهبرد سیاسی است. جایگاهی که روشن و راهنما بودن آن از سوی مردم معترضی که به فراخوان شاهزاده پاسخ مثبت دادند، حق آنان است.
در حالیکه بخشی از حامیان شاهزاده رضا پهلوی وی را «رهبر انقلاب» یا «چهره محوری براندازی» میدانند، انتظار میرود سخنانش حاوی نقشهراهی روشن برای کنش سیاسی در داخل کشور، تعریف نیروهای اجتماعی و تبیین نسبت میان مبارزه داخلی و حمایت خارجی باشد. اما این پیام، تمرکز اصلی را نه بر سازماندهی سیاسی درون ایران، بلکه بر بسیج افکار عمومی و دولتهای خارجی گذاشته است. شش خواسته مطرحشده نیز عمدتاً در حوزه فشار بینالمللی، تحریم، پیگرد حقوقی و اقدامات فناورانه قرار میگیرند؛ دستورکاری که بیش از آنکه به رهبری یک جنبش سیاسی شباهت داشته باشد، به یک کارزار بینالمللی حقوق بشری نزدیک است.
نقطه حساستر اما در زبان پیام نهفته است: استفاده از تعابیری چون «میهن اشغالشده» و «رژیم اشغالگر». این واژهها فقط بار احساسی ندارند؛ بار مفهومی و راهبردی دارند. در ادبیات سیاسی و حقوق بینالملل، «اشغال» مفهومی مرتبط با جنگ است. اشغال یعنی سلطه یک نیروی بیگانه بر سرزمین یک کشور؛ و راهبرد کلاسیک مقابله با اشغال نیز «جنگ رهاییبخش» است. یعنی وقتی از اشغال سخن میگوییم، ناخواسته وارد منطق نبرد نظامی میشویم، نه مبارزه مدنی.
در این چارچوب، یک تناقض جدی شکل میگیرد: شاهزاده رضا پهلوی از یکسو مردم را به اعتراض، همبستگی مدنی و فشار سیاسی دعوت میکند، اما از سوی دیگر با بهکارگیری ادبیات «اشغال» و «اشغالگر»، به مبارزه تعریفی جنگی میدهد. اگر ایران «اشغالشده» است، طبق منطق این استعاره، ابزار پایان دادن به اشغال نه تظاهرات خیابانی و نافرمانی مدنی، بلکه نیروی نظامی است. نیروی نظامی چه از خارج، که لابد امریکا و اسرائیل هستند، و نیروی نظامی داخلی که در در شرایط نپیوستن چنین نیرویی به مردم، گروهی میتوانند به سمت چنین ایدههای خطرناکی تشویق شوند. در چنین تصویری، مسلم آست که اعتراض مدنی به حاشیه میرود و «آرایش جنگی» جای «اعتراضات مدنی» را میگیرد.
مشکل دقیقاً همینجاست، واژهها بیطرف نیستند. بویژه اینکه وقتی یک رهبر سیاسی از ادبیات جنگ استفاده میکند، ناخواسته افق انتظارات را تغییر میدهد. صحبت مبارزه غیرخشونتآمیز، نافرمانی مدنی یا اعتصاب سراسری به حاشیه میرود و ذهن مخاطب به سوی سناریوهایی چون مداخله خارجی، درگیری خشونتبار با نیروهای امنیتی و تسخیر قهرآمیز مراکز حکومتی سوق داده میشود.
در همین زمینه، درخواستهایی مانند بستن سفارتخانهها، اخراج دیپلماتها و بهرسمیت شناختن دولت انتقالی نیز بیش از آنکه بخشی از یک راهبرد سیاسی درونزا باشند، در امتداد همان منطق فشار از بیرون قرار میگیرند. این رویکرد، بهجای تقویت ظرفیت کنشگری در داخل کشور، کانون ثقل سیاست را به بیرون منتقل میکند. در نتیجه، گفتمانِ اپوزیسیون هوادار رهبری شاهزاده بیش از پیش به محاسبات دولتهای خارجی گره میخورد؛ دولتهایی که تصمیمهایشان الزاماً بر اساس منافع مردم ایران تنظیم نمیشود. «دولت انتقالی» تشکیل که شد طبیعتا از سوی دولتهای غربی و دیگر کشورها برسمیت نیز شناخته خواهد شد، لزومی به برشمردن این اصلِ بدیهی در درخواست ششگانه شاهزاده نبود. چنین درخواستی، این را القا میکند که شاهزاده رضا پهلوی و تیمش از هماکنون خواهان برسمیت شناخته شدن بعنوان دولت انتقالی هستند.
نقد اصلی در اینجا نه مخالفت با جلب حمایت سیاسی خارجی، بلکه هشدار درباره جابهجایی زمین بازی است. هیچ گذار دموکراتیکی بدون سازمانیابی اجتماعی، ائتلافهای داخلی و برنامهای روشن برای اداره کشور در فردای تغییر پایدار نمیماند. حمایت سیاسی خارجی میتواند مکمل باشد، اما جایگزین نیروی اجتماعی داخل نمیشود.
اگر شاهزاده رضا پهلوی خود را در جایگاه یک رهبر سیاسی برای دوران گذار میبیند، ناگزیر است میان زبان جنگ و راهبرد مدنی یکی را انتخاب کند. نمیتوان هم از «اشغال» سخن گفت و هم انتظار داشت مبارزه، در قالب اعتراضات مدنی و سیاسی پیش برود. تا زمانی که این دو سطح از هم تفکیک نشوند، پیامها هرچند پرشور و همدلانه، بهجای ترسیم مسیر روشن، بر ابهام راهبردی خواهد افزود.
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد