logo





بهرام در گور

جمعه ۳ بهمن ۱۴۰۴ - ۲۳ ژانويه ۲۰۲۶

مهستی شاهرخی

new/mahesti-shahrokhi-01.jpg
زندگی نمایشنامه‌ بدیست که ما نوشتیم‌اش.
-غیر قابل چاپ!
چهارراه، بهرام بیضایی

مانند نامش اسطوره‌ای عمیقاً پارسی بود. انسانی فرهنگی، بزرگ مردی با اندامی کوچک و دو چشم درشت به رنگ آسمان و مغزی انباشته از آگاهی و دانایی. هوش بسیار و تیزبینی، نکته‌بینی و حاضر جوابی، حضور ذهن و شیطنت بیانی، شعر و طنز در کنار شعور اجتماعی بسیار بالا از او شخصیتی ویژه ساخته بود که سادگی و دانایی را به هم آمیخته بود. آرام و فروتن بود. گویی از سیاره‌ای دیگر آمده و یا با سری از تاریخ و اسطوره و زبان و دانش بسیار انباشته انگار در سیاره‌ای دیگر می‌زیست. زیاد می‌دانست و ذهنی همیشه جستجوگر داشت. «چرا؟»، «چرا؟» چراهای او ویژه خودش بود. پرسش و پرسش و پژوهش برای پاسخ دادن به پرسش‌ها. هر چه داشت از خودش داشت.

در ابتدای جوانی با ورود به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران دانشجو شدم. بهرام بیضایی هم مدیر دپارتمان بود و استاد دانشکده، هم نمایشنامه‌نویس بود و هم پژوهشگر، البته کارگردان و فیلمساز و تدوین‌گر هم بود. انسانی چند وجهی و از پس همه این کارها توانا و سربلند برمی‌آمد. جنجالی و جنجال‌ساز نبود و حضور آرام اطمینان‌بخشی داشت. راحت بود، با خودش و با بقیه، دور آداب و ظاهر عامیانه را خط کشیده بود و روحی جوان داشت و مانند پدرم با چشمانی آسمانی رنگ و شلوار جین به پا به دانشگاه می‌آمد. زیاد خوانده بود و زیاد نوشته بود. گرچه یک سال پیش از انقلاب در سخنرانی فراموش نشدنی‌اش در انستیتو گوته تهران، نسل خود را «متخصص پروژه‌های ناتمام و تحقق نیافته» نامید. او از چیزی ورای سانسور حکومتی هم سخن گفت که آن را سانسور اجتماعی در جامعه نامید. در هر حال او هر آنچه انجام‌ناشدنی می‌پنداشت را نوشت. تا توانست نوشت تا از او به میراث بماند و ثبت شود. امروز بیش هفتاد اثر از او به جا مانده است که این مطلب کوتاه مجال بازبینی و بررسی مجموعه آثار او نیست.



از بهرام بیضایی بسیار چیزها آموختم. ذهن پرسشگر و سخاوت در پاسخگویی و انتقال دانش بدون چشم‌داشتی. بسیار پر کار و خلاق بود. در گفتگویی که در دهه هفتاد با او داشتم گفت: «چند وقت پیش لیستی از کارهای ناتمامم را فهرست کردم تا ببینم چگونه می‌توانم نوشته‌ها و طرح‌های نیمه تمام را به پایان برسانم اما آخرش دیدم این فهرست آنقدر دراز است که فرصت نمی‌کنم همه‌ را به پایان برسانم.» و زمانی دیگر«ای‌کاش می‌توانستم به جای وقت غذا خوردن و خوابیدن کار می‌کردم.»

بهرام پنجم دی ماه در سال ۱۳۱۷ در تهران به دنیا آمده بود. فرزند خانواده‌ای ادیب و اهل آران کاشان بود. پدرش شاعر بود، علاقه به ادبیات و نمایش و سینما از کودکی با او بود. در کودکی از مدرسه می‌گریخت تا به سینما برود. گرچه خاندان پدری‌اش بسیار مذهبی و مومن بودند اما چون عموی بزرگ و پدرش بهایی شده بودند برای همین موضوع در دوران مدرسه و کودکی باعث آزارهایی بر روح بهرام کوچک شد که تا آخر عمر از آن آزارها و تبعیض‌ها می‌گفت.

هنوز یک‌سالش نشده بود که لبان فرخی یزدی شاعر و روزنامه‌نگار آزادیخواه را در زندان قصر دوختند و او را با آمپول هوا به قتل رساندند. سه سالگی‌اش با اشغال ایران در پایان جنگ دوم جهانی مصادف است و به روی کار آمدن پسر رضا خان پهلوی با حمایت متفقین. صادق هدایت بوف کور خود را در همین سال ۱۳۲۰ منتشر کرده است. بهرام هفت ساله بود که احمد کسروی وکیل فرخی یزدی با ضربات کارد و گلوله توسط فدائیان اسلام در دادگستری ترور شد و او حتما این اتفاقات را در کودکی شنیده و در حافظه‌اش ثبت کرده است. دوازده- سیزده ساله بوده که خودکشی صادق هدایت در پاریس اتفاق می‌افتد. بهرام مانند بسیاری از هم‌نسلانش به پیروی از هدایت به مطالعه تاریخ و ادبیات و زبان پیشین ایرانیان و جمع‌اوری فرهنگ مردم می‌پردازد. در دبیرستان‌های ابومسلم و دارالفنون درس خواند. سیزده‌سالگی بهرام با دوران نخست‌وزریری دکتر محمد مصدق مصادف است. در چهارده سالگی شاهدی است بر ملی شدن نفت در میهن و پانزده سالگی‌اش نظاره‌گر کودتای «رجاله‌ها» بر علیه دکتر مصدق و بازگشت محمدرضا شاه به کشور. پس از دبیرستان یک‌سالی را به خواندن شاهنامه گذراند و به استخدام ثبت املاک دماوند در آمد. تعزیه را اولین بار در روستای باستانی گیلیارد دماوند می‌بیند و شیفته این نوع نمایش شد.

بهرام بیضایی با همه‌ پژوهش‌هایش مدرک‌گرا نبود، تحصیل آکادمیک را در همان سال‌ اول دانشجویی در دانشکده ادبیات رها کرد و به پژوهش و خودآموزی پرداخت. در بیست سالگی اولین سفرش به آران و کاشان در همراهی عموهایش و سرانجام به مشهداردهال است و او سرانجام مراسم قالی شویان را در محل می‌بیند.

برخوانی «آرش» اولین نمایشنامه‌اش را در سال‌های آخر دبیرستان نوشته است، «آرش» دیالوگی است ضد آرمانی و ضد قهرمان‌سازی و قهرمان پرستی و پاسخی به «آرش» آرمانی سیاوش کسرایی. بیضایی می‌گوید مذهبش فرهنگ است و از اینرو بی‌وقفه در پژوهش و ثبت تاریخ و اساطیر می‌کوشد. زمانی که پژوهش «نمایش در ایران» را به تشویق فرخ غفاری در مجله موسیقی منتشر می‌کند از او دعوت می‌شود که به عنوان مدیر دپارتمان «تئاتر و هنرهای نمایشی» در دانشگاه تهران مشغول به کار شود. کتاب او مجموعه مقالات پژوهشی بر روی متون تاریخی و ادبی و اجسام تاریخی و تصاویر است و او نشانه‌های وجود نمایش به شکل‌های روایی گوناگون مانند نقالی، پرده‌خوانی، تعزیه، تخته‌حوضی، سایه بازی، خیال بازی، لعبت‌بازی، خیمه‌شب بازی را نشان داده است. در این پژوهش هوشمندانه بیضایی ثابت می‌کند که تعزیه تئاتری ایرانی است که به زبان فارسی در ایران اجرا می‌شده است چون در کشورهای عرب زبان تعزیه اجرا نمی‌شود و ایرانیان بر اساس ماجراهای امام‌ها تعزیه را به وجود آورده‌اند. بیضایی بسیاری از نویسندگان و هنرمندان نسل خود را برای تدریس به دپارتمان تئاتر آورد. دوره بیضایی در دانشگاه تهران دوران شکوفایی دپارتمان تئاتر بود.

بهرام بیضایی آثار بسیاری نوشته است اما دوران فیلم‌سازی او به آخر دهه چهل برمی‌گردد. تدریس و مدیریت دپارتمان تئاتر به او امکان می‌داد تا بتواند کم‌کم آثار هنری خود را بسازد و ارائه دهد. مبارزه با سانسور از یک سو و ایجاد «کانون سینماگران پیشرو» از دیگر تلاش‌های او به شمار می‌رود.

در سال ۱۳۴۹ در سی و سه سالگی اولین فیلمش «عمو سیبیلو» فیلم کوتاه را برای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان می‌سازد و سال بعد فیلم بلند و زیبای«رگبار» را می‌سازد.

در سال ۱۳۶۰ به دنبال انقلاب فرهنگی و تسویه دانشگاهیان، از دانشگاه اخراج می‌شود.
در مجموع چهار فیلم کوتاه ساخته است ‌شش فیلم بلند. پس از رگبار فیلم‌های «غریبه و مه» ۱۳۵۱و ۱۳۵۲ و «کلاغ» ۱۳۵۶ و «چریکه تارا» را پیش از انقلاب ساخت. «باشو، غریبه کوچک» ۱۳۶۴. البته باشو ادامه فیلم‌های کوتاه اوست و ماجرای گروه پسربچه‌های شیطان در شرایط جنگ ایران- عراق را دارد.

*

پس از انقلاب بیضایی نمایش «مرگ یزدگرد» (مجلس شاه‌کشی) را در تئاتر شهر به روی صحنه می‌آورد. گر‌چه زبان نمایش به زبان پارسی دوران ساسانیان است اما با استقبال زیادی روبرو می‌شود. او همین اجرا را به صورت فیلم ۱۳۶۰ ساخت که هرگز امکان اکران نیافت.

«شاید وقتی دیگر» ۱۳۶۶، «مسافران» ۱۳۷۰، «سگ کشی» ۱۳۷۹ و «وقتی همه خوابیم» ۱۳۷۸ تولیدات او در دوران جمهوری اسلامی است. خاک‌سپاری پدر و سپس مادرش بدون سنگ گور در «لعنت‌آباد» خاوران چه تأثیری بر روح پسران بازیگوش و شاد «عمو سیبیلو» گذاشت؟ فیلم‌نامه«دیباچه‌ی نوین شاهنامه» نشانه‌ای از آن زخم است در فاصله فیلم شاد و خنده‌دار «عمو سیبیلو» تا فیلم‌های مخوف و هولناک «سگ‌کشی» و «وقتی همه خوابیم» بر روح پرسشگر و خلاق او چه گذشته است؟

در دوران پس از انقلاب بیضایی هر چند سال یک بار موفق می‌شود فیلمی بسازد و یا نمایشی به روی صحنه بیاورد. در تابستانِ سالِ ۱۳۸۴ نمایشِ مجلس شبیه؛ در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رُخشید فرزین را دربارهٔ قتل‌های زنجیره‌ایِ دههٔ ۱۳۷۰ ایران، در سالنِ اصلیِ تئاترِ شهرِ تهران بر صحنه برد که با وجود استقبال تماشاگران سرانجام نمایش توقیف می‌شود.

تمرکز بر مطرح کردن نقش زن در ایران، فیلم‌های بعدیش فضای پلیسی جنایی ترسناک و شرایط هولناک فشار بر نویسنده و هنرمند را دوران حکومت ملایان را منعکس می‌کند. فیلم تلخ و ترسناک «وقتی همه خوابیم» ۱۳۷۸ و نشان دادن فساد حاکمیت و ظهور تازه به دوران‌ رسیده های فرصت‌طلب آخرین فیلم اوست.

بهرام بیضایی در سال ۱۳۸۹ برای آخرین بار کشور را ترک می‌کند تا به دعوت عباس میلانی در دپارتمان مطالعات ایرانی دانشگاه استنفورد کالیفرنیا به تدریس بپردازد. این مهاجرت به او این امکان را می‌دهد که در کنار تدریس، نمایشنامه‌هایی را به روی صحنه بیاورد که هرگز امکانش را نداشته بود.

«جانا و بلادور» نمایش سایه‌‌بازی با استفاده از فانوس خیال است که برای ثبت در تاریخ نوشته شده است که گوناگونی هنر نمایش را در ایران‌ نشان میدهد. نمایشنامه «طربنامه» نوعی تئاتر موزیکال ایرانی به سبک تخته حوضی که یک شب تا صبح طول می‌کشد. در آمریکا به روی صحنه بردن نمایشی با چهل بازیگر که نه ساعت طول بکشد رویایی است که به حقیقت می‌پیوندد تا بهرام بیضایی از تخته‌حوضی، تئاتر قدیمی ایرانی و بازیگران بی‌نامش تجلیل به عمل میاورد و رویای شادی را در روزگار اندوه زنده نگه می‌دارد.

پرسشی تا دم مرگ بیضایی را راحت نمی‌گذارد، داستان خودکشی صادق خان مدام مشغله ذهنی اوست و کشف رمز از داستان کوتاه «داش آکل». «داش آکل به گفته مرجان» در دو بخش مجزا در کالیفرنیا به روی صحنه آمد و آخرین نمایش در زمان حیات اوست. پیش از این نمایشنامه «پهلوان اکبر می‌میرد» را با درونمایه‌ای شبیه «داش آکل» در سال ۱۳۴۲ نوشته بود. البته پهلوان اکبر در دوئل یا مبارزه با حریف نمی‌میرد بلکه به نوعی خود را به مرگ که مانند ساده‌ای دنبال اوست می‌سپارد. همین نشان‌دهنده این است که آثار و قهرمانان صادق و خودکشی هدایت از همان نوجوانی بهرام را تا پای گورهمراهی کرده‌اند.

*

این مطلب کوتاه رمزگشایی من از «داش آکل» و «بوف کور» است:

ماجرای داستان کوتاه «داش آکل» صادق هدایت، ۱۳۱۱ همچون نمایشنامه «مکتب زنان» اثر مولیر، داستان عشقی ناکام در بن‌بست اخلاقی اجتماعی دینی است. عشق مردی میانسال به دختری که کفالتش را به عهده گرفته است.

انتخاب شیراز، شهری از دیار باستان و در نزدیکی شوش مکان داستان است. در «بوف کور» نیز هدایت ما را ملک ری و به شهر باستانی ری می برد. در حالی که شخصیت‌ها بی‌نام اند و زن اثیری و لکاته هیچ نامی ندارند.

پیش از این در «داش آکل» نام مرجان می‌تواند ترکیبی از “مر” باضافه “جان” باشد. البته پسوند یا واژه “مر” بیشتر تزیینی و گنگ است اما می‌تواند “مرگ” هم تلقی شود. مرجان در این داستان نماد همان زن اثیری یا همان مام میهن است.

داش آکل نماد پهلوانی و اخلاق ناب دیرین است که فراموش شده است واژه “آک” در فرهنگ هندی به معنای آتش و تیر است. کاکا رستم بی‌هویت شدن پهلوانی و عیاری، رستم شاهنامه و پهلوان سیستان و استحاله قهرمان و عیار دیرین به قداره‌بند و نسق‌بگیر و قلدر دوران و دوره رجاله‌هاست.

کلماتی از دهان طوطی مرا به یاد این رباعی خیام می‌اندازد. خیامی که صادق هدایت ترانه‌های اصیل او را در پژوهش دلنشین و ماندگار «ترانه‌های خیام» بارها با خود زمزمه کرده است.

آن قصر که با چرخ همی‌ زد پهلو / بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای / بنشسته همی‌ گفت که:« کو کو، کو کو؟»

بر این گمانم که هدایت در «داش آکل» با تاثیر از این رباعی خیام و با الهام از او «کو؟ کو؟» گفتن فاخته بر ایوان مدائن، «بوف کور» را در سال ۱۳۲۰ بر ویرانه میهن نوشته است. [تیسفون در سی و پنج کیلومتری بغداد عراق (به عربی طاق کسری) قرار گرفته است.]

هدایت از دهان طوطی داش آکل «مرجان عشق تو مرا کشت»، عشق بی‌پایان خود به میهن را همچون آوایی پس از مرگ در اثر طنین‌انداز می‌کند.

«شب آخر» نوشته بهرام بیضایی نشان‌دهنده تحلیل عمیق و موشکافانه و بسیار کار شده بهرام از خودکشی صادقی چون هدایت است. خوانش بهرام از صادق بسیار ظریف و عمیق و ناب است.

«مرجان... تو مرا کشتی... به کی بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.»

*

دو یا سه دهه پیش «نگاهش» را برای همیشه به یاد دارم. آن‌روز با جمعی از ایرانیان آشنا و بیگانه پس از سخنرانی بهرام بیضایی در سالن دانشگاه دسته جمعی به کافه‌ای در نزدیکی دانشگاه سوربن جدید رفته بودیم و به گپ نشسته بودیم. بهرام آن‌سو نشسته بود و بین ما چند صندلی و چندین نفر فاصله بود. مثل همیشه از روی ادب آرام بود اما نگاهش خسته و توفانی بود. روبروی من جوانی آشنا نشسته بود که مدت‌ها بود از او بی‌خبر بودم و داشت از خودش می‌گفت و من ناخواسته گوش می‌دادم و سرم را تکان می‌دادم. در آن زمان هیچ فکر نمی‌کردم که فرصت کم است و چقدر وقت کم است و زمان با چه شتابی می‌گذرد. گه‌گاه نگاهم به آقای بیضایی می‌افتاد که آن‌سو نشسته بود و کلافه بود. برای لحظه‌ای نگاه‌مان به هم تلاقی کرد و او با چشمان سخنگویش به من گفت: «مهستی تو اینجا داری چی‌کار می‌کنی؟ به جای وقت تلف کردن و گوش مجانی برای این و آن شدن برو کار کن! برو بخوان! برو بنویس! وقت کم است. ما باید خیلی کار کنیم.» و این آخرین درسم بود از او در زندگی.

ویژگی آثار بهرام بیضایی

۱- زبان روان فارسی و نثر شاعرانه
۲- تاریخ گذشته و فراموشی
۳- اساطیر و ایران باستان
۴- کابوس‌ها و تخیل قوی
۵- قهرمانانه به جستجوی حقیقت رفتن
۶- جدال با اوهام و دروغ‌های تاریخی
۷- دویدن و فریاد کشیدن از زخم‌های گذشته
۸- خوش ساخت بودن آثار و معماری متن
۹- جستجو در میان عکس‌های قدیمی و خاطرات گذشته
۱۰- نوشتن داستان‌ها و فیلم‌هایی با درونمایه پلیسی و جنایی
۱۱- بهره‌مند بودن از روانشناسی یونگ در خلق کاراکترها
۱۲- ساختن موزاییکی از واقعیت‌های ریز برای رسیدن به حقیقتی ورای افکار عامیانه
۱۳- فرد یا کودک در برابر جهالت جامعه نادان و کم‌سواد
۱۴- نشان دادن آن سوی گمان‌ها و بدگمانی‌ها به بیننده
۱۵- بازنویسی داستان‌های هدایت «داش آکل» و« چادر» با نگاهی متفاوت در «شاید وقتی دیگر»
۱۶- عبور از سانسور زمانه به طور مثال در «شاید وقتی دیگر» در این فیلم سانسور با موازین داعشی به قدرت استوار است اما علیرغم همه محدودیت‌ها، پرسوناژ اصلی زن است و زن بازیگر حتی در رختخواب و هنگام دیدن کابوس روسری سیاه به سر دارد. او در تمام مدت در خلوت خانه نیز روسری به سر دارد. بازیگر زن در عین اینکه همسرش نقش شوهر او را به عهده دارد به دلیل همان سانسور داعشی طالبانی در اتاقی مجزا می‌خوابد و کابوس می‌بیند! و بهرام زیر چنین سانسور شدید و غیر قابل تصور فیلم خود را ساخته است.

*

در این روزهای شوم مدام به سانسور و حذف‌های تاریخی فکر کرده‌ام و از سوی دیگر به فرهنگسازان و فرهنگ‌دوستان ایران. زخم این کشتار عظیم بر روان ملت نقش بسته است و انکار آن بی‌فایده‌ است. روان همه رفتگان رها و شاد باد. دنیا این‌گونه نمی‌ماند.

آقای بیضایی ایراندوست و فرهنگساز روز تولدت مبارک
همیشه در فرهنگ و هنر ایرانیان جاویدان می‌مانی
«زن، زندگی، آزادی»

مهستی شاهرخی
پاریس - آخر دی ماه ۱۴۰۴




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد