رژیم، شهروندان را از جهان خارج قطع کرده و همزمان قیام را با خشونتی عریان درهم میکوبد. شاهدان عینی از یک قتلعام سخن میگویند.
تماس تلفنی فقط چند ثانیه طول میکشد؛ آنقدر کوتاه که نمیتوان واقعاً چیزی گفت، و در عین حال آنقدر طولانی که بتوان درد را فهمید.
زنی که پشت خط است میگوید در «بهشتِ زهرا» بوده، گورستان مرکزی تهران. گفته بود میخواهد دربارهٔ آنچه در آنجا دیده صحبت کند، اما واژهها یاریاش نمیکنند؛ صدایش در میان گریه خفه میشود. سپس تماس قطع میشود.
فایل صوتی این تماس که گفته میشود در ۱۴ ژانویه انجام شده، به دست اشپیگل رسیده است. برای بستگان این زن در آلمان، احتمالاً این تماس نشانهای از زندگی بوده؛ نشانهای که مدتها در انتظارش بودند.
بسیاری از ایرانیانِ در تبعید نمیدانند اکنون بر سر خانواده و دوستانشان در وطن چه میآید: آیا هنوز زندهاند، آیا بازداشت شدهاند یا زخمی هستند. رژیم میکوشد جمعیت کشور را از جهان خارج منزوی کند، در حالی که همزمان قیام را با خشونتی بیرحمانه سرکوب میکند.
اعتراضها در ۲۸ دسامبر از بازار تهران آغاز شد. جرقهٔ نخست آن کاهش شدید ارزش پول ملی بود. بهسرعت افراد بیشتری به آن پیوستند. در ۸ ژانویه، صحنههایی در اینترنت منتشر شد که نشان میداد جمعیتهای عظیم در بسیاری از شهرها به خیابانها آمدهاند و پایان دیکتاتوری را فریاد میزنند. سپس ارتباط ایران با جهان خارج تقریباً بهکلی قطع شد. اینترنت تقریباً بهطور کامل مسدود گردید.
به گزارشها، مزدوران رژیم حتی دیشهای ماهوارهای را توقیف میکنند تا گزارشهای رسانههای تبعیدی به دست شهروندان نرسد. تماسهای تلفنی بینالمللی روزها ناممکن بود. از این هفته، گهگاه دوباره تماسهایی از ایران با خارج برقرار میشود.
همین اطلاعات اندک که به بیرون درز میکند، از حمام خونی حکایت دارد.
مردی در یک فایل صوتی مورخ ۱۴ ژانویه از مخاطبش میخواهد؛«صدای مرا پخش کن، همهجا پخشش کن»، فایلی که از آن زمان در شبکههای اجتماعی دستبهدست میشود. «آدمها را درست جلوی درِ خانههایشان میکشند. تمام ایران را قتلعام میکنند.»
بهنظر میرسد این مرد اهل کرج، شهری در نزدیکی تهران، باشد. نفسزنان جملهها را در تلفن فریاد میزند و آنسوی خط
تنها هقهق آرام شنیده میشود. «جنایتهایی که مرتکب میشوند، قابل تصور نیست. بهمحض تاریک شدن هوا، نیروهای امنیتی کورکورانه به سوی مردم شلیک میکنند.»
در حال حاضر نمیتوان صحت این روایتها را بهطور مستقل تأیید کرد، اما آنها با دیگر گزارشهای شاهدان عینی همخوانی دارند. صدا به صدا، تصویری هولناک شکل میگیرد.
نیویورک تایمز به نقل از یک زن معترض مینویسد: «رژیم دست به جنونِ کشتار زده است».» بیبیسی از قول زن دیگری نقل میکند: «نیروهای امنیتی کشتند و کشتند و کشتند.»
او روز پس از آغاز قطع ارتباطات را توصیف میکند: تهران «میدان جنگ» بود. «در جنگ هر دو طرف سلاح دارند.
اینجا اما مردم فقط شعار میدهند و کشته میشوند.»
دربارهٔ شمار کشتهشدگان، آمارهای متفاوتی وجود دارد. سازمان حقوق بشری «هنگاو» مستقر در نروژ ثبت اسامی جانباختگان را وظیفهٔ خود قرار داده است. فعالان این سازمان تاکنون بیش از ۲۵۰۰ قربانی را ثبت کردهاند. رسانهٔ تبعیدی «ایران اینترنشنال» از آغاز اعتراضها تاکنون ۱۲ هزار کشته را برآورد میکند. این ارقام بر منابعی در شورای عالی امنیت ملی، دفتر ریاستجمهوری، در میان سپاه پاسداران، در مراکز درمانی و نیز بر شهادت شاهدان عینی و بستگان قربانیان استوار است.
ماهها زمان خواهد برد تا این آمار دقیقتر شود. شاید هرگز ابعاد واقعی فاجعه بهطور کامل روشن نشود.
خانوادهها گزارش میدهند که مجبور میشوند گواهیهای فوت جعلی را امضا کنند؛ در آنها علت مرگ «سکتهٔ قلبی» یا «نارسایی اعضا» ذکر میشود. برخی دیگر ظاهراً مجبور میشوند بهطور علنی اعلام کنند فرزندانشان عضو نیروهای بسیج بودهاند.
بهنظر میرسد رژیم میخواهد با این روش تعداد کشتهشدگان در میان نیروهای امنیتی را دستکاری کند. اما مردم کشور اجازه نمیدهند یاد عزیزانشان ابزاری سیاسی شود. آنها به آمارهای بینام، نام میدهند و با رسانهها دربارهٔ انسانهایی که از دست دادهاند سخن میگویند. از جمله روبینا امینیان؛ دانشجوی طراحی لباس که در صفحهٔ اینستاگرامش لباسهایی الهامگرفته از ریشههای کُردیاش معرفی میکرد. گفته میشود که او با شلیک گلوله به سر کشته شده است.
عمویش به شبکهٔ CNN گفت روبینا برای چیزی جنگید که میدانست درست است.
یا روبین مرادی، نوجوان ۱۷ سالهای که بهعنوان استعداد فوتبال شناخته میشد. به گزارشها، خانوادهاش اکنون در انتظار اجازه برای دفن پیکرش هستند.
و مهدی صلاحشور؛ مجسمهساز و پدر دو فرزند. به گفتهٔ فعالان، این مرد ۵۰ ساله در شهر مشهد به دست رژیم به گلوله بسته شد.
پشت هر نام، پدر و مادر، خواهر و برادر، فرزندان و دوستانی هستند که سوگوارند؛ و سوگشان هر روز بیشتر به خشم و بهت بدل میشود.
رهبری تهران اعتراضها را سرکوب میکند، اما خشم باقی میماند — و هر روز بزرگتر میشود.
به نقل از هفته نامه اشپیگل شماره 4 سال 2026