سکوت، دامن سنگینش را تا سرِ اتاق نشیمن پهن کرده بود.
همهچیز زیر سلطهی او بود؛ حتی نفس در سینه حبس شده بود.
اما در میان این سنگینی، تیکتاکِ ساعت با عقربهی نازک و درازش، مثل قلدری که میخواهد نفس بکشد، در فضا میپیچید.
با هر چرخش، انگار بارِ تمام زمان را بر دوش میکشید؛ بیصدا، خسته، و در عین حال ادامهدار.
سکوت کمکم از کوره در رفت، خواست فریاد بزند: «خفه شو! صدایت را خاموش کن!»
با خودش گفت:
چطور است که همیشه وقتی در این اتاق پهن میشوم، این تیکتاک ضعیف را نمیشنوم؟
شاید آنقدر در خودم غرق بودهام… نه، شاید مغرور بودم که هر جا من هستم، همه باید خاموش باشند.
عقربه که نگاه تند سکوت را حس کرد، آرام پرسید:
ـ افکارت را به هم ریختم؟
سکوت از کنار پنجره خود را جلو کشید:
ـ تو خسته نمیشوی از اینهمه چرخیدن دور خودت؟
عقربه لبخندی زد و گفت:
ـ چرا خسته میشوم، ولی چارهای نیست. همهی اهل خانه چشمشان به من است.
انگار وظیفهی من است که بگویم چه وقت بروند سرِ کار، چه وقت بروند مدرسه.
همهی سنگینی روی دوش من است، اما آخرش اسم آن کوتولهی کوچک (ساعت) را میبرند!
عقربه ادامه داد:
ـ و تو؟ بعد از رفتن همه، زود میآیی و دامنت را پهن میکنی سراسر خانه، نه فقط این گوشه. خودت را هم خیلی سنگین جا میکنی.
دوباره ادامه داد و گفت::
ـ و تو؟ از این سنگینی خسته نمیشوی؟
سکوت نفسی کشید و گفت:
ـ بعد از رفتن همه تازه احساس راحتی میکنم. نه صدای ناهنجار موسیقی، نه جیغ و داد بچهها، نه حرفهای بیهودهی تلفنی…
آن وقت است که میتوانم نفسی تازه کنم.
اما در همین خلوت، صدای تو مثل پتکی است که بر اعصابم فرود میآید.
عقربه گفت:
ـ در تمام این سالها که خانه خالی میشد، هیچوقت متوجه تیکتاک من نبودی. حالا چه شده که صدایم پتک شده؟
سکوت آرام گفت:
ـ شاید بزرگ شدن بچهها، سروصداهای بیپایان، و حرفهای بیمعنا باعث شده حالا بیش از پیش محتاج خاموشی مطلق باشم.
عقربه لبخند زد:
ـ مرا ببخش. اگر دست خودم بود، حالا که از حال دلت باخبرم، خاموش میشدم.
در همین هنگام در باز شد.
صداها و همهمهی زندگی دوباره وارد شدند.
اما دیگر سکوت آنجا نبود…
—————
۲۰۲۵/۱۰/۳۱
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد