تعلیق-ام- در زمانِ زاینده
فراموش کرده بودم
شهر فراموشم نمیکند
شهری که صدایش
از پشتِ دیوار بلندی
پایانی ندارد
اتفاقها در دقیقه ها
و مسافت ها راهِ پیموده میافتد
دگربار شبِ هراس در دلها مرده
اما من عادت به صداها دارم
به ملاقاتِ دستها
چشمانی که حرف می زنند
از ناگفته ها
بازهم به دیدارشان می روم
همصدا
با صداها
با لبخندی معطر آکنده درهوا
به یک کلمه
امید در زانوانم قد می کشد
برق روشنایی در نگاهم می نشیند
باور کنیم!
در سرمایِ دی ماه
دلها گرم و دستها حرف می زنند
صداها می ماند
در گوش ستم پیشگانِ غارت،
آنان که سالها
بدستِ خویش گور خود را کَندند
در غُباری برخاسته زبیداد-
خاموش ریشه های خود را
در تاریکی به گور می سپارند
هیچ صدایی
بلندتر از صدایِ (نان)-
در پهنا و اعماقِ بیداد،
تا... مغز استخوانِ سفره های خالی
نمی رسد
و تندرآسا
بر پوستِ زخیمِ (ستم)
مُشت می کوبد
درماندگان، زیر دست و پا
در باتلاقِ وعدههای پوچ
فرو می روند
آرزوها در نیمه راه تمام می شود
اما رویایِ آزادی
همواره پابرجاست
تو هم حرفی از عشق بگو...
تا...خنده بر لبانم بشکفد
رحمان -ا ۱۱ / ۱۰ / ۱۴۰۴
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد