.... اميرپرویزاز اتاق خارج می شود. طاهره، همانطور که به هوای گرگ و ميش پشت پنجره خيره شده است، با خودش زمزمه می کند:
حادثه ای در خواب.
حادثه ای در بيداری.
خواب سؤال است و بيداری، پاسخ.
بيداری سؤال است و خواب ،پاسخ.
درهوائی گرگ و ميش و جنگلی انبوه،
ميان خواب و بيداری و....
درهمین زمان است که مهربانو- در نیشابور- وارد اتاق می شود. وضو گرفته است و همانطور که دارد، صورت و دست هايش را با حوله خشک می کند، رو به احمد می گويد : ( برای خواهرت نوشته بودی که درتهران، کار پيدا کرده ای.! آره؟!).
سرگرد، پخی می زند زير خنده ومی گوید: ( آخه زن! به يک سرباز فراری که کسی کار نميدهد! برو! برو و.... هی، وسط صحبت ما نپر! بگذار يه خورده با پسرم صحبت کنم! برو که نمازت دارد قضا می شود!).
مهربانو، همانطور که دارد از اتاق خارج می شود، رو به احمد می گوید: ( زياد طول نميکشه مادر. تا من نمازمو بخونم، غذای تو هم ديگه، حاضر شده).
(ممنون).
مهربانو از اتاق خارج می شود. سرگرد، از جايش بر می خيزد و پس از آنکه از در اتاق به بيرون سرک می کشد و مطمئن می شود که مهربانو، رفته است به اتاق ديگر، بر می گردد به سوی احمد و کنار او می نشيند و با صدائی آهسته و چهره ای درهم کشيده می گويد: ( خوب! حالا راستش را بگو ببينم که چرا برگشتی اينجا؟!).
احمد، خودش را عقب می کشد:( گفتم که! مجبور شدم. چاره ای نداشتم).
( يواش حرف بزن! مادربدبختت از هيچ چيز خبر ندارد. فکر می کند که واقعن، از سربازی فرارکرده ای! می دانی که قلبش ناراحت است. چند وقت پيش، دوباره حالش بد شد. دگتر گفته است که نبايد ناراحت بشود. چون، ايندفعه، جان سالم به در نمی برد! فکر کرده ای که اگردليل واقعی فراری شدن تو را بفهمد، چه اتفاقی می افتد؟!).
( اگه شما، بهش نگيد، از کجا می فهمه؟!).
( مثل سايه، دنبالت هستند! اگر يکدفعه، بريزند اينجا چی؟! يکبارجستی ملخک! دوبار جستی ملخک!....).
احمد، پوزخند می زند: ( دفعه ی سوم، توی دستی ملخک!).
( آره! توی دستی ملخک! آره! فکر نکن که تا ابدالآباد می توانی برای خودت، راست راست بگردی و اعلاميه پخش کنی و به در و ديوار بچسبونی!).
(من، کاری به کار اعلاميه پخش کردن و چسبوندن و اين چيزا ندارم!).
( شايد هم توی اين مدت، ترقی کرده ای و مسئوليت های بالاتری بهت دادن! توی اون کوله پشتی که به خودت چسبونديش، چيه؟!).
( هيچی. وسائلمه!).
(راستشو بگو! بازدنبال کدوم مأموريت فرستادنت؟!).
( گفتم که داشتم می رفتم مشهد که...).
( مشهد برای چی؟!).
( برای زيارت!).
(بارک الله! برای زيارت! چند وقته که شوهر خواهرتو نديده ای؟!).
( از وقتی که از اينجا رفتم! چطومگه؟!).
( هيچی! آخه، شنيده ام که اوهم توی خط قم و مشهد، کار می کنه!).
(راننده شده مگه؟! از ادارش اومده بيرون؟!).
( نه باباجان، بيرون نيومده! آخه اونم خيلی ميره زيارت!).
( خب! مگه زيارت رفتن جرمه؟!).
( به زيارت رفتن جرم نيست! ولی، حتمن خبرداری که ايشان، از سال چهل و دو که در تهران تشريف داشتند، هنوز هم که هست، پاشون توی آن آشوب و بلوای خمینی ساخته، گيره و اگه داماد من نبود، الان وضعش طور ديگه ای بود!).
( من از اون قضايا خبر ندارم).
( حالا که دنبال رو او شده ای، بهتر است که خبر داشته باشی!).
(من دنبال رو کسی نيستم!).
( نترس! لوتون نمی دم! هرچی هم که نباشه، تو، پسرم هستی و اونهم دومادم. ديدم که خواهرت هم، تازگی ها، نماز خون شده و حرف های بودار می زنه! پس، من، مار توی آستينم پرورش می داده ام و خودم خبر نداشته ام! بسيار خوب! اين حرفی که می خواهم الان به تو بگويم، به خواهرت و شوهرش هم گفته ام! از اين لحظه به بعد، چشم و گوش من، چشم و گوش دولت است. هر چيزی که از شما ببينم و يا بشنوم که مخالف مصالح مملکت باشد، خودم شخصن، دستتان را می گيرم و می گذارم توی دستشان. تمام!).
(می دونم. قبلن هم به من گفته بوديد!).
( آره. گفته بودم، اما اين دفعه، می بينی که عمل هم می کنم!).
(در اونصورت، پای خودتون هم گيره!).
( پای من گيره؟ گير چی؟!).
( گيرشرکت!).
( شرکت! کدوم شرکت؟!)
( جولاشگا!)
( اين مزخرفات را، آن برادر احمقت،امیرپرویز، توی کله ات چپونده است؟!).
(نخير. خودم می دانستم!).
( از کجا می دانستی؟!).
(از کجايش را، بعدن می فهميد!).
( که اينطور! داری تهديدم می کنی! از قرار معلوم، همه ی فکراتو کرده ای؟!).
( معلومه! تا ظلم هست...).
( خفه شو! بسه ديگه! جلوی من، از اين شعار ها نده! تو، الان، جلوی يک مأمور دولت نشسته ای. کسی که وظيفه اش، حفظ همان چيزهائی است که تو، می خواهی ويرانشان کنی!).
(می دونم!).
( نه، نمی دانی! شماها هيچکدامتان نمی دانيد که داريد چه بر سر اين مملکت می آوريد! نمی دانيد که چه خواب هائی ديده اند برای اين مملکت! آن خواهراحمقت و شوهرش هم نمی دانند! آن برادر چپول بی شعورت هم نمی دانست که دارد با چه آتشی بازی می کند! اوهم، اولش، مثل تو، کله اش خيلی پرباد بود! آمد همين جا، جلوی من ايستاد و به من گفت: قاتل! مزدور! آدم فروش! ولی می دانی که آخرش چه شد؟!).
( رفتيد و لوش داديد!).
(من لوش دادم؟! بی شرف! من لوش دادم؟! من...).
(داستان ادامه دارد.....
توضیح:
الف: در مورد "دولتشرکت جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.
د: "رمان آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.
برای اطلاعات بیشتر در مورد " عقاب دوسر" می توانید به آرشیو همین سایت و یا به"رمان کدام عشق آباد" که از همين قلم - ، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است، مراجعه کنید.