مدرسهی من یک هفته زودتر از کلاسِ زبانِ مادرم تعطیل شد. مادرم از پیش با آقای آندره، که مدیریت مدرسه را بر عهده داشت، صحبت کرده و اجازه گرفته بود تا در آن مدّت مرا با خودش به کلاس ببرد. اینطور شد که یک هفته، هر روز، همراه مادرم به کلاسِ زبان میرفتم.
روزهای خوبی بود. تقریباً همه مرا دوست داشتند؛ یا دستکم اینطور به نظر میرسید.
در همان روزها، خانم آندره که در جریان قرار گرفته بود، پس از گفتوگویی تلفنی با مادرم و با اجازهی پدر، دو بار به مدرسه آمد و هر بار مرا با خود به گردش برد. این بانو در سالهای آغازینِ زندگیمان در «لیل»، بیش از هر کسِ دیگری به ما کمک کرده بود؛ یاوری آرام، بیادّعا و مهربان. این مهر و دوستیِ گرم و صمیمانه، هنوز هم پابرجاست.
حضور در کلاسِ آدمهای بزرگسال، تجربهی عجیبی بود. گاهی با خودم فکر میکردم چرا اینها اینقدر تنبل و کماستعدادند! کلمههای ساده و جملههای پیشپاافتاده را بهزحمت تلفّظ میکردند. حرف زدنشان سخت و ناموزون بود. لهجههایشان عجیبوغریب به گوش میرسید و هیچکدام نمیتوانستند حرفِ «R» را درست ادا کنند.
گاهی خندهام میگرفت و همین کافی بود تا مادرم با نگاهی خشمگین، بیآنکه چیزی بگوید، مرا سرِ جایم بنشاند.
آموزگار، خانمی جدّی بود و اصلاً دوست نداشت کسی از واژههای انگلیسی استفاده کند. نمیدانم از سرِ شوخی و برای نرمتر کردنِ فضای کلاس بود، یا واقعاً میخواست مرا بیازماید؛ امّا دو سه بار از من خواست جملههایی را که روی تابلوی سبزرنگِ کلاس نوشته شده بود، بخوانم.
من خیلی زود و بیدردسر این کار را انجام میدادم.
در هر بار ،خانم آموزگار با شور و هیجان، و لبخندی که تمامِ صورتش را روشن میکرد، می گفت:
«Mais chapeau, la petite demoiselle!»
آن روزها گذشتندوبخشی ازخاطراتِ ما شدند.
یک روز ِ شنبه، در هوایی گرم و دلپذیر، با پدر و مادر به مرکز شهر رفتیم. پدر دلش میخواست صدف و سیبزمینیِ سرخکرده بخورد(Moules et frites). من و مادر ساندویچ و سیبزمینی سرخ کرده.
هنگام گردش، مادر رو به پدر گفت:
«سیاوش، فکر میکنی امکانش هست، از هر نظر ــ بهخصوص از نظر بودجه ــ من و آهو زودتر از تو بریم ایران؟ من که بیکارم و آهو هم مدرسه نداره. اینطوری میتونیم یه کم بیشتر اونجا بمونیم. به نظرت شدنیه؟»
پدر، مثل همیشه، ابتدا کمی مکث کرد. چند قدم جلوتر گفت:
«میشه اجازه بدی یه کم فکر کنم و بعد جواب بدم؟ البته اصلأ مخالفتی ندارم. فقط یه کم وقت بده… مثلاً تا دوشنبه. میشه؟»
مادر گفت: «حتماً میشه.»
و باقیِ آن گردشِ روزانه، در آرامش و خوشی گذشت.
همان روز، از سرِ کنجکاوی، از پدرم خواستم یکی از صدفهای داخل کاسه را به من بدهد تا امتحان کنم. مادر با تعجّب گفت:
«راستی میخوای این کارو بکنی؟»
میخواستم. و با موافقت پدر، یکی از صدفها را از قاب سیاهشان در آوردم ودر دهان گذاشتم و جویدم.
خوشمزه بود… واقعاً خوشمزه.
حالا هم گاهی در Chez Léon یک قابلمه پُرَش را میخورم.
دوشنبهغروب، بعد از شام، پدر گفت:
«مینا جون، فکر میکنم رفتنِ تو زودتر از من هیچ ایرادی نداره. فقط یکیدو نکته هست که باید بگم؛ بعدش تصمیم با خودته…»
پدر توضیح داد که برای رفتن به ایران، ابتدا باید به پاریس برویم؛ از آنجا یا مستقیم، یا با یک توقف در جایی دیگر، به تهران و سپس از تهران به کرمان. راهِ کرمان طولانی است و بهتر است این مسیر را با هواپیما طی کنیم. بعد رو به مادر کرد و پرسید:
– میتونی در تهران یکیدو شب بمونی؟
مادر گفت: «نیازی به توقف در تهران نیست. میشه بلیتهای سفر رو طوری تنظیم کرد که بعد از رسیدن به تهران، با فاصلهی چند ساعت به کرمان برویم.»
این یعنی که،مادر مصمم به رفتن بود؛ بدون توقف در تهران. او به هیچوجه حاضر نیست(نبوده و نخواهد بود) در هیچجای جهان مهمان کسی باشد. فقط با تنها خواهرش ـ که دو سه سالی از او بزرگتر است ـ احساس راحتی میکند و بس. در عوض دوست دارد همه آنها که دوست ما هستند هر وقت تمایل داشتند مهمان ما باشند! مهمانداری مادرم نه قابل تعریف است و نه قابل ِمقایسه با هیچکس. من امّا،هرگز این روش او را دوست نداشته ام. مثل خیابان یکطرفه است.
پدر، با شناخت دقیق و آشنایی کامل به جزئیات روحیهی مادرم، گفت:
– بسیار خوب. امیدوارم آهوخانم هم همسفر خوبی باشه و خیلی خسته نشه! آیا تاریخی هم برای رفتن در نظر داری؟
مادر گفت:
– ششم یا هفتم ماه آینده. یا مثلاً دهم.
پدر، با همان آرامشی که فقط میشد در او سراغ گرفت، گفت تمام سعیاش را میکند تا پیش از پایان هفته، ترتیبِ همهچیز را بدهد.
بعد از دو سال دوری از وطن، مادر آرامآرام به تدارکِ سفر به ایران پرداخت؛ به کرمان. ده روز پس از آن شبی که پدر قول داده بود همهچیز را سامان بدهد، صبحِ زودِ یک روزِ یکشنبه، در نوری که هنوز شب را کاملاً رها نکرده بود، با ماشینی کرایهای راهیِ فرودگاه پاریس شدیم. پدر، با مهری بیصدا و صبوریای که انگار پایانی نداشت، من و مادر را در جابهجایی چمدانها همراهی کرد و تا آستانهی سالنِ پرواز کنارمان ماند.
برای من، او کمنظیرترین انسانِ جهان است؛
مردی که هیچوقت برای کاری که میکند، چشمبهراهِ تشکر نمیمانَد. از قدمهای خوبش حرفی نمیزند، حتی انگار خودش هم به یادشان نمیآورد. بیصدا کارِ خودش را میکند و میگذرد؛ همانطور که سالها می گذرند.
پدر، برای من، یگانه است؛ این را حالا که سیوسهسالهام، بهتر از همیشه میفهمم.
در فرودگاه پاریس، او را با اشک و آه بدرود گفتم. گریهام بند نمیآمد و دلتنگی، از همانجا، در سینهام جا خوش کرد. سفرِ پاریس به کرمان، برای همیشه تلخترین سفرِ زندگیام ماند. خستگیِ آن راه، هنوز هم که به یادش میآورم، از تنِ کودکانهام بیرون نرفته است. بدتر از مسیرِ دراز و انتظارهای تمامنشدنیِ ترکیه و رسیدن به تهران در ساعتهایی بعد از نیمهشب، جابهجا شدن از آن فرودگاهِ اصلی ــ که اسمش برایم اهمیتی ندارد ــ به آن دیگری بود؛ و باز، نشستن و خیرهماندن به تابلوی پروازِ بعدی، با چشمهایی که دیگر رمقی نداشت.
وقتی بالاخره به کرمان رسیدیم، دیگر من نبودم. تنم خسته بود و حالم چیزی میانِ خواب و بیهوشی. دل درد و تهوّع.انگار سفر، پیش از رسیدن، مرا تمام کرده بود؛ و این را حالا میدانم، آنوقت فقط حسش میکردم.
اوّلین چهرههایی که در سالنِ فرودگاهِ کرمان دیدم، «جوونُومی» بود و عموی نازنینم، تهمورث. از دیگران چیزی در خاطرم نمانده. دیدن آن دو دلم را روشن کرد، امّا شادیام جرأت بیرونآمدن نداشت؛ خجالت میکشیدم، بیدلیل و کودکانه. جوونُومی بیوقفه قربانصدقهام میرفت؛ من سهمِ مادر را خورده بودم.
عمو تهمورث، اما، مادر را با احترامِ تمام گرامی میداشت. لحظهای نگاهم کرد، بعد رو به مادر گفت:
— عروسخانوم، زنِ دادش، این بچه اصلاً حالش خوش نیس. ملتفتین؟
مادر فقط یک نگاه به صورتم انداخت؛ همان یک نگاه کافی بود تا بفهمد حق با عمو تهمورث است. پس، بهجای آنکه همراهِ همهی کسانی که به استقبالمان آمده بودند راهیِ خانه شویم، من و مادر و عمو تهمورث، بیسروصدا، راهِ بیمارستانِ شهر را پیش گرفتیم.
حالم بد بود؛ بدتر از آنچه بتوان درست تعریفش کرد. حالا که سالها گذشته، یادآوریاش هم معدهام را به هم میریزد. پیش از رسیدن به بیمارستان، خودم را کثیف کرده بودم و همین که از ماشینِ عمو تهمورث پیاده شدم، همانجا در پارکینگ، استفراغ کردم.
بارِ بعد که چشم باز کردم، روی تخت دراز کشیده بودم. لولهی باریکِ سِرُم از بالای سرم، سمتِ راست، آویزان بود و سوزنش در پشتِ دستِ راستم فرو رفته و با چسبی محکم به پوستم چسبیده بود.مادر،با چهرهی آشفته و دردمند، بالای سرم ایستاده بود.
عمو تهمورث، درست مثل پدرم، آرام نگاهم میکرد؛ آرامشی که هیچ اغراقی در آن نبود. همان نگاه کافی بود تا من هم آرام بگیرم. حالا که بزرگ شدهام، میفهمم بعضی مردها بلدند نگرانیشان را قورت بدهند تا دیگران نترسند.
جوونُومی گوشهای ایستاده بود و بیصدا اشک میریخت. من از گریهاش خجالت میکشیدم. او با صدایی نرم و لرزان میگفت:
«نَنِه جوونونُمی… دورت سرت بِگردُم، قربونت بِرُم… چِشِت زدن، جوونونُمی…»
آن روز و آن احوال، از خاطرم پاک نمیشود.
من از لیل آمدم که در وطنم، مستقیم به بیمارستان برسم.
زندگی، بعدها فهمیدم، همین است؛ راههای دراز، دلکَندنها، و مهربانیهایی که بیصدا جانت را نگه میدارند.
مدّت دو روزی که در بیمارستان بستری بودم، مادر کنارم بود. جوونُومی صبحِ زود میآمد، ظهر به خانه میرفت و عصر دوباره برمیگشت. بیشترِ آشنایان به دیدنم آمدند.
عمو تهمورث از همان لحظهی بستری شدنم، پیوسته پدرم را در جریان میگذاشت. چه ساده میشد فهمید که پدرم و عمو تهمورث نمایندهی یک جاناند در دو بدن. من عمو تهمورث را بیش از هر عضو دیگری در خانوادهی پدر و مادرم دوست دارم.
صبحِ روزِ سوّم، دکتری آمد و بعد از معاینه گفت:
— این آهوخانم دخترِ خیلی عاقلیه، آفرین، راستی آفرین. حالا دیگه میتونه بره خونه. مامان میدونن چطوری باید ازش مراقبت کنن. آهوخانم هم باید خوب به حرفهای مامان گوش بده…
به این ترتیب، من از بیمارستان مرخّص شدم. در آغوشِ عمو تهمورث و کنارِ مادرم راه افتادیم به سمتِ خانهی جوونُومی. وقتی به آنجا رسیدیم، تازه فهمیدم چقدر دلم برای همهچیز تنگ شده بوده، بیآنکه خودم بدانم.
به محضِ ورود به حیاط، همهی بوهای روزهای پیش از خروج از کرمان، از راهِ بینی جانم را پر کرد. حسّی گرم و شادیبخش از دورِ نافم به سوی سینه بالا آمد و با دیدنِ جوونُومی فریاد زدم:
«جوونُومی… نَنِه… جوونُومی…»
صدای کودکانهام فضای خانه را پر کرد. دویدم و در آغوشِ مهربانترین انسانِ تمامِ عمرم به آرامش رسیدم؛ حیف که او بیاختیار اشک میریخت.
یک لحظه که به مادر نگاه کردم، فهمیدم او خستهتر از هر کسِ دیگریست. آثار کمخوابی بهروشنی در چهرهاش نشسته بود. هنوز درستوحسابی در خانهی جوونُومی جا نیفتاده بودیم که عمو تهمورث از اتاقِ رو به حیاط صدا زد:
— عروسخانم، زنداداش، داداشَن! بیاین بالا… داداشَن…
یعنی پدر تلفن کرده بود و میخواست با او صحبت کند. در سه روزِ گذشته هیچ تماسی میانشان برقرار نشده بود؛ رابطِ احوال و اخبارِ ما و پدر، عمو تهمورث بود.مادر با شتاب به اتاقِ رو به حیاط رفت و به محضِ آنکه شروع به حرف زدن کرد، گریهاش گرفت. هیچکس مزاحمِ این حالِ او نشد.
چند دقیقه بعد، نوبتِ من بود؛ نه برای حرف زدن با پدرم، که فقط برای گرفتنِ گوشی و گریه کردن.
شنیدنِ صدای پدر، به خنکایِ آبی میمانست که بر جانِ تبزده و گرمِ من پاشیده باشند.
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد