logo





گابریل گارسیا مارکز

نابو، پسرک سیاهی که منتظر فرشته ماند

ترجمه علی اصغر راشدان

چهار شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴ - ۳۱ دسامبر ۲۰۲۵

new/Gabriel-García-Marquez1.jpg
نابو با صورت روی یونجه خشکه ها دراز شد. بوی شاش اسطبل که به تنش مالیده میشد را حس کرد. پوست خاکستری براق و ولرم « لوهه»، آخرین اسب را بدون این که لمسش کند، حس کرد. نابو هیچ چیز حس نمیکرد. از وقت اصابت آخرین ضربه سم اسب به پیشانیش، انگار خوابیده بود. تنها همین را حس میکرد. حسی دوگانه، بوی نمناک اسطبل و همزمان وزوز حشرات نامرئی عرض اندام میکرد. چشم هاش رابازکرد و دوباره بست. آرام درازشد و منتظرماند- کاری که تمام بعدازظهرکرده بود. حس کرد یکریز قد میکشد. یکی پشت سرش گفت « بلن شو نابو. به اندازه کافی خوابیدی ». خودرا برگرداند. گرچه دربسته بود، هیچ اسبی ندید. نابو انگار با خودگفت که بایدحیوانات درجائی تاریک باشند، صدای هیچکدام ازضربه های بیصبرانه سم آنهارانشنید. بازباخودگفت که بیرون ازاسطبل اسبها باهاش حرف زده اند. در ازپشت بسته وچفتش افتاده بود.صدا از پشت درگفت « کاملادرسته نابو، به اندازه کافی خوابیدی دیگه. سه روزه حسابی خوابیدی .»، نابو چشم هاش را بازکردو به یاد آورد« من اینجام، واسه اینکه یه اسب بهم لگدزده.»، نمیدانست درچه ساعتی زندگی میکند. روزها عقب مانده بودند. انگارتو خیسی شناکرده بود. باشنبه شبهای دور مخلوط شده وباآنها به میدان آبادی رفته بود: پیرهن سفیدش را فراموش کرد. فراموش کردکه کلاهی ازگالی سبز رو سرش و یک شلوارتیره به پاش داشت. فراموش کردکه کفش به پاش نداشت. نابو شبهای شنبه به میدان آبادی میرفت. درگوشه ای می نشست. موزیک گوش میداد که مردسیاه رانگاه کند. هرشنبه شب میدیدش. مردسیاه عینکی میزدکه به گوشهاش بسته بود. پشت یک میز یادداشت ساکسیفون میزد. نابو مردسیاه را میدید، مردسیاه او را نمیدید. سرآخریکی فهمیدکه نابو شبهای شنبه به میدان میرودکه مردسیاه راببیند واز او پرسیده بود(نه حالا،چراکه نمیتوانست چیزی به یادآورد)که مردسیاه هم او رادیده؟ نابو گفته بودنه. چیزی یگانه بوده. یک بارکه اسب قشو میکرده، مرد سیاه رامی بیند. شنبه ئی مردسیاه پشت میزیادداشت نبوده که ساکسیفون بزند. نابو فکرکرد او دیگرباکنسرت مردمی نمیزند. میزیادداشت هنوزسرجاش بود. به دلیل بودن میز، فکرکرد شنبه آینده مردسیاه موزیک میزند. شنبه بعدهم نیامد، میزیادداشت هم سرجاش نبود.
نابو خود را روی پهلو چرخاند. مثل هرگوشه تاریک اسطبل، اسب ها ازذهنش پاک شده بودند. مرد روی یکی ازالوارهای برجسته کف اسطبل نشست. به زانوی خود میکوبیدو حرف میزد.
نابوگفت « یه اسب بهم لگدزده.» سعی کردمردرابشناسد.
« درسته. اسب ها او نجانیستن دیگه. ما توگروه کرمنتظرتو شدیم.»
نابو سرش راتکان داد. هنوز شروع به فکرکردن نکرده بود. انگارمردراجائی دیده بود. مردگفت آنها توگروه کرمنتظر نابواند. نابو نفهمید، فکرکردیکی چیزی بهش گفت. هرروزکه اسب هاراقشومیکرد، ترانه هائی برای سرگرمی خودمی ساخت. ترانه های برای اسب ها سروده را، برای سرگرمی کوچکه ی ساکت خودش میخواند. درضمن خواندن، یکی گفته بود دوست دارد او رابا خود به یک گروه کرببرد؟تعجب نکرده بود. حالاکمی شگفتزده بود، نمی فهمید. خسته،گیج وازپادرامده بود. گفت « میخوام بدونم اسباکجان. »
« بهت گفتم که اسبا اینجا نیستن. ما تنها دوست داریم صدائی مثل صدای تو رو با خودمون ببریم.»
نابو با صورت تویونجه خشکه شیند، چیزی تشخیص نداد. درد ضربه سم اسب به پیشانیش، همه چیزراقاطی پاتی کرده بود. سرش را تویونجه خشکه ها چرخاندو خوابید.
دویاسه هفته بعدهم به میدان رفت. مردسیاه دیگرتوکلیسای کوچک ساکسیفون نمیزد. اگرمی پرسید، شایدیکی جواب میدادکه برای مرد سیاه چه اتفاقی افتاده. نپرسید و کنسرت نشنید. بعدمردی باساکسیفونی دیگرپشت میزمردسیاه ایستاد. نابو متقاعدشد مردسیاه دیگرنمی آید. تصمیم گرفت دیگربه میدان آبادی نرود.
بیدارکه شد، متوجه شد مد ت کمی خوابیده. بوی نمناک یونجه خشکه بینیش راسوزاند. جلوی نگاه واطرافش تاریک بود. مرددرگوشه اسطبل بود. مردبه زانوش کوبیدوباصدای تیره رضایت آمیزی گفت « مامنتظرت شدیم نابو. تو دوسال تمام خوابیدی و همیشه م نمیخوای بلن شی.»
نابو چشم های بسته ش رابازکرد. گوشه راپائید، سردرگم ومستاصل، مردرا نگاه کرد.برای اولین بارشناختش.
فهمیدیم نابو شبهای شنبه توی میدان چه میکرده.فکرکردیم دیگرچرابه میدان نمیرفته. چراهمزمان که گرامافون را برای سرگرمی کوچکه آوردیم، تو خانه موزیک آماده داشته. لازم بودیکی تمام روزمشغول باشد. ظاهرانابو اولین برگزیده برای این کاربوده. بااسب ها مشغول که نبود، میتوانست این کاررابکند. کوچکه می نشست وصفحه گوش میکرد. هرازگاه موزیک که مینواخت،کوچکه بانگاه روبه دیواربرگشته، از روی صندلی می لغزید و باخودحرف میزدوخودرابه خروجی خانه می کشید. نابوسوزن گرامافون رابرمیداشت و شروع به خواندن میکرد. اول که به خانه آمده بود، ازش پرسیدیم چه کاری ازش برمیاد. نابوگفت که میتواند بخواند. این کاربرای هیچکس جالب نبود. پسری لازم داشتیم که اسب هارا قشوکند. نابوماند و خواند، اما بیشتر به خاطرخودخواندن و برای سرگرمیش درموقع قشوکردن اسبها که کارش راسبکترمیکرد،قبولش کردیم.
یک سال گذشت. فکرکردیم و به این نتیجه رسیدیم کوچکه دیگربیرون نمیرود. دیگرکسی رانمی شناسد. تنها یک جاماندنش او را ازپادرمیاورد.گرامافون گوش میدادوبه دیوارسردخیره میشد. روزی ازروی صندلی برداشتیم و به اطاق
خواب برد یمش. دیگراذیتمان نمیکرد. نابو به او وفادارماند.سرموقع گرامافون راروشن میکرد. این مقوله همزمان با روز هائی بودکه نابو شنبه شبها به میدان میرفت.یکی ازروزها که پسرک تواسطبل اسب ها بود،یکی توگرامافون گفت«نابو»
ماتوایوان بودیم وتوجه نکردیم. کسی چیزی نگفت. باردوم که کلمه «نابو»را شنیدیم، سرمان رابلندکردیم وگفتیم«کسی کنارکوچکه ست؟»، یکی گفت
« من ندیدم کسی بره تو»، دیگری گفت «مطمئنم صدائی شنیدیم که گفت نابو.»، جستجوکردیم. تنها کوچکه راروزمین دیدیم که به دیوارتکیه کرده بود.
نابو صبح زود آمد و روی تخت درازشد. شنبه بعدبه میدان آبادی نرفت. مرد سیاه برنامه اجرانمیکرد. سه هفته بعد، نابوتواسطبل بودکه دوشنبه ای گرامافون کارش راشروع کرد. اول کسی بهش توجهی نکرد. بعدازآمدن پسرک سیاه، خواندنش رادرموقع آب دادن اسبها دیدیم. پرسیدیم
« چه جوربیرون آمدی؟»
گفت « ازدر. من ازظهرتواسطبل بودم»
پرسیدیم « گرامافون میخواند، تو نشنیدی ؟»
نابوگفت « آره، شنیدم.»
« کی روشنش کرده؟»
شانه هاش راتکان داد « کوچکه رفته روشنش کرده. »
تا روزیکه باصورت فرورفته توی یونجه خشکه ها افتاده و محبوس تواسطبل و لبه سم اسب توپیشانیش فرورفته، دیدیمش،این جریان ادامه یافت. شانه هاش راگرفتیم وبلندش کردیم. نابو گفت:
« من واسه این اینجام که یه اسب بهم لگدزده»
گفته هاش واسه هیچکس جالب نبود. برای ما چشم های سردمرده و دهن پوشیده ازکف سبزش جالب بود. تمام شب گریه کرد. توتب سوخت و هذیان گفت. توی یونجه خشکه های اسطبل، تو روءیاهائی گم شده بود. روزاول وضعش ازاین قراربود. روزهای بعد چشم هاش رابازکردوگفت « تشنه م»، براش آب آوردیم. یک نفس نوشید و بازآب خواست. حالش را پرسیدیم. گفت :
« حس میکنم یه اسب بهم لگد زده»
یک شبانه روزتمام حرف زد. سرآخر روی تخت نشست و باانگشت اشاره ش روبه بالا اشاره کرد و گفت که به دلیل نافرمانی اسب ها تمام شب چشم روهم نگذاشته. ازشب گذشته تب هم نداشت. دیگرهذیان نگفت، اما یکریزحرف زد. یک دستمال تودهنش فروکردیم. ازپشت دستمال شروع به خواندن کردوگفت که نفس کشیدن اسب کورراکه ازبالای دربسته درجستجوی آب بود، کنارگوشش می شنود. دستمال را ازدهنش بیرون کشیدیم که چیزی بخورد. خودرا به طرف دیوارچرخاند. همه فکرکردیم خوابیده. شایدهم خوابید. بیدارکه شد، دیگر روی تخت نخوابید. پاها و دستهاش به یک تیرچوبی بسته بود. نابوی بسته شروع به خواندن کرد. نابو مرد راکه شناخت، بهش گفت « من تورودیده م»
مردگفت « هرشنبه منو تو میدون میدیدی.»
« درسته،فکرکنم تو رودیده م، و تومنوندیدی »
« من تو رو هیچوقت ندیده م. اونجاکه نرفتم، حس کردم دیگه شنبه ها هیچکس منو ندیده»
« تو دیگه اونجانمیرفتی. من بازم سه یاچارهفته رفتم اونجا.»
مردکه ازجاش تکان نخورده بود، روزانوش کوبیدوگفت:
«من نمیتونم دیگه به میدون برم،گرچه یگانه و با صرفه بود.»
نابو سعی کرد بلند شود. سرش را توی یونجه خشکه ها تکان داد و دوباره صدای مداوم و سرد را شنید. نفهمیدچه مدت گذشت و خوابش برد. اسب بهش لگدکه زده بود، همیشه این اتفاق پیش می آمد. همیشه صداتوگوشش زنگ میزد:
« مامنتطرت هستیم، نابو! حساب مد ت خوابیدنت ازدستمان در رفته.»
چهارهفته بعدازاینکه سیاه پوست به کلیسای کوچک نرفت، نابو دم اسبی راشانه میزد. این کار را قبلا هرگزنکرده بود.تنها اسبی را قشو میکردکه میتوانست همراهش بخواند. چهارشنبه که به بازاررفته بود، شانه ای دیده و با خودگفته بود:
« این شونه واسه شونه زدن دم اسباخوبه.»
بعد آن حادثه پیش آمد. اسب لگدی بهش زد و تمام زندگی، یاپانزده سال زندگیش راخونین کرد.
یکی از اهالی خانه گفت « بهتربودهمان روزحادثه میمرد تادائم قاتی کردن و سراسرزندگی مزخرف گفتن.»
ازآن روز به بعد هیچکس او راندید. زندانیش کردیم. تنهامامیدانستیم آنجا، تواطاق خواب زندانیست و کوچکه هم هرگز گرامافون راروشن نکرد. ما توخانه خیلی کم به دانستن این قضیه اهمیت میدادیم. مثل یک اسب زندانیش کردیم. تو ذهنش فروکردیم که ضربه سم اسب که پیشانیش راخردکرده، نتیجه دست و پا چلفتی خودش ویکدندگی اسب بوده. تصمیم گرفتیم باسنگدلی پشت در بسته و جفت انداخته ی مرگ رهاش کینم. تویک چاردیواری منزویش کردیم. آنقدرخونسردنبودیم که به طریق دیگری ازمیان برش داریم. چهارده سال به همین روال گذشت. یکی ازبچه هاکه حالابزرگ شده بود، گفت که دوست داردصورتش را ببیند. در رابازکردیم. نابو مردرا دید و گفت« یه اسب بهم لگدزده»
« اینو یه قرنه میگی و ماتوگروه کرمنتظرتیم.»
نابو سرش راتکان داد. پیشانی زخمیش را توی یونجه خشکه ها فروبردو ناگهان همه چیز را به خاطرآورد، گفت:
« د فعه اولی بودکه دم یه اسبو شونه میزدم.»
مردگفت « ماخیلی دوست داشتیم تو توگروه کربخوانی.»
« نبایدشونه رو می خریدم.»
« بهرحال اونوپیداکردی. ماتصمیم گرفتیم تو شونه رو پیداکنی ودم اسبا رو شونه کنی.»
« هیچوقت پشت سرشون وانایستاده بودم.»
مردمثل همیشه آرام و صبور بود «اما پشت سرش وایستادی واونم بهت لگدزد. تنها اینجورتونستی پیش ماتوگروه کربیائی»
گرفتاریها و سختی های روزانه به همین شکل ادامه یافت. روزی یکی ازاهالی خانه گفت:
«بایدپونزده سال باشه که کسی این در و بازنکرده.»
کوچکه سی ساله و هنوزبزرگ نشده بود. پلک هاش اندوهگین میشدند دیگر. درراکه بازکردند،کوچکه نشست و به دیوار خیره ماند. سرش را برگرداندوسعی کردطرف دیگررانگاه کند. دررا که بستند،گفت:
« نابو آرومه. دیگه اونجا خودشو تکون نمیده. یه روزی که اون مردو بوی گندش همه جارو پرکرد، باخبرمیشیم.»
یکی گفت:
« بوی گندش توغذامون که بره، باخبرمیشیم. غذاخوردنش هیچوقت قطع نشده. همین جورخوبه که زندونی باشه. بدون این که مزاحم کسی باشه. اون با روشنای گذشته ها؛خوب مبارزه میکنه.»
همه چیز به همین روال ماند. تنها کوچکه به درخیره شدو بخارگرمی که ازشکافها نفوذمیکرد راحس کرد. تاگرگ و میش صبح به همان حال ماند. صدائی فلزی ازاطاق پذیرائی شنیدیم. ازخاطرمان گذشت؛ این صدارا پانزده سال پیش که نابوگرامافون را روشن کرد، شنیده بودیم. بلند شدیم، چراغ هارا روشن کردیم. اولین ملودی های ترانه راشنیدیم. ترانه های اندوهگین آن همه سال تو صفحه ها مرده بودند. صدا بلندتر، بیشتر و غیرطبیعی ترشد. تاپ تاپ خشکی شنیده می شد. به اطاق رسیدیم. صفحه انگارزنگ زنگ میکرد. کوچکه را در گوشه، روبه روی گرامافون دیدیم. دسته گرامافون تودستش و رو به دیوار، خیره مانده بود. ازجامان تکان نخوردیم. کوچکه هم تکان نخورد. بعد دسته جعبه موزیک به دست، آرام وسیخ وخیره شده به دیوار، درجاش ایستاد. هیچ چیز نگفتیم وبه اطاق خواب برگشتیم. انگاریکی گفت کوچکه میداندچه جور گرامافون را راه بیاندازد. به قضیه فکرکردیم و نتوانستیم بخوابیم. ملودی ملایمی راکه ازگرامافون بیرون می آمد، گوش دادیم وازنیروی ماندگارفنرجنبده گردان متشکر شدیم.
بازروزها می گذشت. یک روز در را بازکردند. بوی بیولوژیک زباله و لاشه مرده ای بیرون زد. یکی که دررابازکرده بود، دادکشید« نابو!نابو!»، کسی ازداخل جواب نداد. بشقاب خالی جلوی شکاف دربود. هر روز سه مرتبه بشقاب غذارا پشت در میگذاشتندو سه بازبشقاب خالی بیرون می آمد. اینجوری میدانستیم که نابو زنده است، امامحبوس. دیگرحرکت چندانی نداشت ونمی خواند. اوضاع رو به راه بود. مرد در را بسته بودکه نابوگفت « من نمیتونم بیام گروه کر. »
مردپرسید« چرا؟»
« واسه این که کفش ندارم.»
مردپا ش را بلندکرد و گفت « عیبی نداره.اینجا هیچکس کفش پاش نمیکنه. »
نابوکف سخت وزردپای لختی که بلندشده بود را دید.
مردگفت« به اندازه ابدیت منتظرت شد یم»
« اسبه تویه چشم هم زدن بهم لگدزد. حالا میخوام کمی آب روسرم بریزم. بعد اونا رو بیرون می برم.»
« اسبادیگه تورولازم ندارن. دیگه اونجااسبی نیست. تو باید با من بیائی»
« اسبا باید اینجا باشند.»
خودش رانیمه بلندکرد، دستهاش راتوی یونجه خوشکه ها فروبرد.
مرد گفت « پونزده ساله کسی به اسبا نرسیده.»
نابو پنجه روی زمین زیریونجه ها کشید و گفت« اما شونه هنوزباید اونجاباشه.»
« تواین پونزده سال اسطبل اسبا رو بسته ند. حالا پرآشغاله.»
« تویه بعدازظهرآشغال جمع نمیشه که. تا شونه روپیدانکنم، ازاینجابیرون نمیام.»
روز بعد درراکه بستند، صدای فشارشدیدی ازداخل شنیدند. کسی ازجاش تکان نخورد. اول که جیرجیر و تسلیم شدن آهسته ی در را زیرضربه شنیدند،کسی چیزی نگفت. چیزی مثل نفس نفس زدن درهم تنیده حیوانی راازداخل شنیدند. سر آخر جیغ زنگ زده لولای میله های در راشنیدند. نابو سرش راتکان دادوگفت « تا شونه رو پیدانکنم، به گروه کرنمیرم. بایدهمین جاباشه.»
خود را تو ی یونجه خشکه ها فروبرد. آنها را درهم پاشید و پنجه برزمین کشید.
مردگفت « خیلی خب نابو، شونه رو که پیداکردی، میتونی تو اولین فرصت به گروه کربیائی. حالاشونه روپیداکن.»
خودرا به جلوخم کرد. صورتش باغروری صبورانه تاریک شد. دستهاش را روی میله ها تکیه دادوگفت:
« باشه نابو، من اونجا هوای کار رو دارم که مانع اومدنت نشن.»
درخم برداشت وسیاه غول پیکروحشی، با اثرزخم عمیق خشن پیشانی (باوجودگذشت پانزده سال ) بیرون آمد. روی مبل سکندری خورد. مشت های تهدیدکننده ش را به طرف طناب آویخته بلند کرد. طنابی که پانزده سال با آن بسته بودندش (وقتی پسرک سیاهی بود و اسبها را نگهداری میکرد.) پیش ازاینکه به طرف حیاط پشتی برود، نزدیک کوچکه که ازشب گذشته دسته گرامافون دردست، همانطور نشسته، برجامانده بود، سقوط کرد.(کوچکه سیاه خروشان خشن راکه دید، چیزی به خاطرش آمد، چیزی که زمانی بایدکلمه ای بوده باشد.)و به حیاط پشتی رسید، (قبل ازپیداکردن اسطبل) بعدازاینکه بدون دیدن کوچکه (حتی دیدن گرامافون توآینه)، آینه اطاق پذیرائی را باشانه ش کشیده و با چهره و چشمهای بسته کور رو به خورشید ایستاد.(دراین فاصله آینه راشترق خردکرد)، شبیه اسبی باچشمهای درجستجوی درآسطبل، بی هدف به آن طرف که پانزده سال خود و اندیشه ش دربندبود اما غریزه ش ازبین نرفته بود، حرکت کرد.(ازهمان روز دور که دم اسب راشانه زده و تمام زندگیش مرده متحرکی شده بود)، شبیه گاوی نر، با چشمهای دوخته به اطاقی پرازچراغ هائی که پشت آن پر از ویرانگری، فاجعه و آشفتگی بود، سرآخر به حیاط پشتی رسید.( بازهم بدون پیداکردن اسطبل )، باخشمی شتابزده و دقیق شده توآینه، روزمین پنجه سابید. شاید باتصوراینکه باکندن یونجه خشکه ها بوی شاش مادیان دوباره بلندشود. قبل از رسیدن به دراسطبل اسبها و با سرعت و شتاب بازکردن در، با صورت به داخل پرت شد، احتمالا درآخرین جدال با مرگ، اما بی حس ازتوحشی که او را لحظه ای ازشنیدن حرف کوچکه بازداشته بود.کوچکه او را درحال سقوط که دید، دسته گرامافون رابلندکرد و در حالیکه آب دهنش راه برداشته بود، به خودآمد. بدون تکان خوردن ازروی صندلیش و بدون جنباندن دهنش، تنها دسته گرامان را تو هوا گرداند و آن کلمه یگانه رابه خاطرآورد.کلمه ای که درتمام زندگی سخن گفتنش یادگرفته بود.کلمه راازاطاق پذیرائی فریادکشید:« نابو!نابو!....






نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد