logo





آرنو فرانک

خیال‌های یک پادشاه تبعیدی

(کتابی تازه از برنده نوبل ادبیات)

سه شنبه ۹ دی ۱۴۰۴ - ۳۰ دسامبر ۲۰۲۵



یک گوشه‌نشین خود را وارثِ قانونی تاج‌وتخت مجارستان می‌داند؛ بالاخره او با چهره‌های سرشناسی چون «دشیمی کارتر» در ارتباط است. لاسلو کراسناهورکای با جمله‌های بی‌پایانش، توهّمات سیاسی و روانی زمانهٔ ما را توصیف می‌کند.

یوزف کادا به همراه سگش ژُملِه «در مرتفع‌ترین نقطهٔ جنگل، بر فراز قلهٔ کوهی» زندگی می‌کند، تا این‌که روزی «هفت نفر یا چیزی در همین حدود» به دیدار این گوشه‌نشین سالخورده می‌آیند؛ در میانشان یک برقکار هست، یک نقاش بدنهٔ خودرو و یک کارمند امور حسابداری – «آدم‌هایی کاملاً معمولی». آن‌ها آمده‌اند تا به او خدمت کنند و تعظیم فرود آورند؛ به‌عنوان پادشاهِ قانونیِ مجارستان. زیرا به این نتیجه رسیده‌اند که یوزف کادا بزرگ‌ترین امید سیاسی سرزمین‌شان و مدعیِ مشروعِ تاج‌وتختِ بی‌صاحب است؛ نتیجه‌ای که، به گفتهٔ خودشان، حاصلِ تحقیقات شخصی آن‌هاست.

این پیرمرد عجیب‌وغریب با فروتنیِ ستایش‌برانگیزی ترجیح می‌دهد او را «عمو یوزی» صدا بزنند، اما در باقی موارد با نظرِ دیدارکنندگانش هم‌عقیده است. او خود را آخرین پادشاهِ تبعیدی در وطن می‌داند و صرفاً نحوهٔ مضحکِ استدلالش برای اثبات این ادعا از نظر کمدی تاریخی بی‌نظیر است. او خود را «نوهٔ نوهٔ چنگیزخان» می‌شمارد، خود را خویشاوندِ بِلای چهارم از دودمان آرپاد می‌داند، مدعی است که در سال ۱۹۴۴، در مراسمی محرمانه، از سوی نایب‌السلطنهٔ وقت، میکلوش هورتی، به عنوان پادشاه مجارستان تاج‌گذاری کرده و افزون بر این، با محافلِ اهل راز در تماس دائم است؛ با افرادی چون «دشیمی کارتر»، «بِرِت پیت» و «شولی»، و نیز با «هاینریش سیزدهم، شاهزادهٔ رویس»؛ همان کسی که این روزها در آلمان به‌عنوان یکی از اعضای جنبش «شهروندان رایش» محاکمه می‌شود.

لاسلو کراسناهورکای در رمان «ژُملِه گم شده است»(Zsömle ist weg) با کلماتی دقیق و جمله‌هایی شگفت‌انگیز و بی‌انتها (در سراسر رمان فقط یازده نقطه گذاشته شده، هرکدام در پایان یکی از یازده فصل) به‌خوبی توهّمات سیاسی و روانی عصر ما را به تصویر کشیده است.

مجارستان به‌مثابهٔ رؤیای تب‌آلود اسطوره‌ای

در واقع، سبک خاص این نویسندهٔ برندهٔ نوبل ادبیات – این زمزمهٔ پرسه‌زن و آرام با لحنی صمیمانه – کاملاً با نجواهای نظریه‌پردازان توطئه هم‌خوان است؛ نجواهایی که به‌شکلی مشکوک یادآور نغمه‌های ملی‌گرایانه و رمانتیکی‌اند که ویکتور اوربان با علاقه سر می‌دهد. مجارستان همچون یک رؤیای اسطوره‌ایِ تب‌آلود است که یوزف کادا نیز خود را تسلیم آن کرده است.

تنها پس از آن‌که به اعلیحضرتِ آینده در بوداپست یک انبار مخفیِ سلاح برای کودتای برنامه‌ریزی‌شده نشان داده می‌شود، قدرت واقعیِ دولت به این توطئه پایان می‌دهد. برخلاف پیروانش، «عمو یوزی» روانهٔ زندان نمی‌شود، بلکه به بیمارستان روان‌پزشکی منتقل می‌گردد – جایی که این دن‌کیشوتِ مجاری با این اندیشه خود را تسلی می‌دهد که به تبعید فرستاده شده است.

۲۸ دسامبر ۲۰۲۵. از اشپیگل، شمارهٔ ۵۲/۲۰۲۵ عنوان اصلی این نوشته چنین است: اگر پادشاه مجارستان بود.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد