logo





«کلام هشتاد و یکم از حکایت قفس - خسرو! کرامت! حميد! کدام گلوله ی مرواريد؟! -»

يکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴ - ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵

سيروس"قاسم" سيف

seif.jpg
.... در همين زمان است که امیرپرویز- در تهران- ازخواب می پرد. خيس عرق شده است. اطرافش را از نظر می گذراند. در پرتوی نور ماه که از پنجره به درون می تابد، همسرش طاهره را می بيند که با دستی زير سر و دستی روی شکم، خوابيده است. حالت دست روی شکم، به گونه ای است که انگار کودکی را که در رحم دارد، درآغوش گرفته است. اراده می کند که از جايش برخيزد و برود به اتاق کارش و کاغذی و مدادی بياورد و طرحی از او بکشد، اما بياد آوردن آن کابوس لعنتی ای که در خواب ديده است، اورا درهم می پيچاند و...
( کدام کابوس؟!).
( حوصله کن! دارم برايت رمان می خوانم، نه يک مانيفست مذهبی و لا مذهبی!).
(حالا چرا اينقدر عصبانی هستی؟!).
( عصبانی نيستم. عصبانی ام می کنی! يک عمر است که با حوصله، پای به پای شماها آمده ام و در طول همه ی آن سال ها، به همه ی "بايد" ها و "نبايد"های سياسی و رجز خوانی های پيش از پيروزی و و آه و ناله های پس از شکستتان، گوش کرده ام و حالا...).
(تو، اصلن معلوم هست که طرف کی هستی؟!).
( طرف خودم!).
( کدوم خودت؟!).
( باز، شروع کردی؟!).
( خيلی خوب بابا! بخوان! رمانش را بخوان!).
( کجا بودم؟!).
(توی اتاق خواب، با امیرپرویز و کابوسی که....).
( امیر پرویز به آهستگی ازجايش برمی خيزد. می رود به دستشوئی. شير را باز می کند . سرش را چند دقيقه، زير آب می گيرد تا کابوس، کم رنگ و کم رنگ تر می شود و بعد هم ناپديد. شير را می بندد. سر و صورتش را خشک می کند. از دستشوئی بيرون می آيد و پس از سرک کشيدن به اتاق خواب و مطمئن شدن از آنکه طاهره هنوز در خواب است، به اتاق کارش میرود و به آهستگی، در را پشت سر خودش می بندد و بدون آنکه چراغ را روشن کند، کورمال کورمال، خودش را به ميزجلو پنجره می رسانم. فندک و بسته ی سيگار را بر می دارد و حالا که چشم هايش تا حدودی به تاريکی عادت کرده اند، می توانند مبلی را که در همان حوالی است به او نشان دهند و پاهايش اورا به آن سو می کشانند و رهايش می کنند روی مبل و حالا، نوبت دست هايش می شود که سيگاری را آتش بزنند و بگذارند ميان لب هايش تا پس از زدن پکی محکم، سرش را به پشتی مبل تکيه دهد و در همان حال که دود را، از دهان و بينی اش، با شدت بيرون می دهد، بگويد که: " بیا!حالا، بيا لعنتی!". و منظورش، از لعنتی، به همان کابوسی است که مچاله اش کرده بود و چند ثانیه ای طول می کشد تا ...کابوس، صدای اورا بشنود و تکه و پاره شده های خودش را که در اثر خنکی آب، پراکنده شده اند، جمع و جور کند و روی ديوار مقابل، مثل پرده ی سينما ظاهر شود و او ببيند که درون اتاق بايگانی شهرداری، پشت ميز کارش نشسته است و درحال بازکردن پوشه ی پرونده ای است که چون آن را باز می کند، از درونش، خون فواران می زند و درهمان لحظه، مادرش مهربانو که به شکل "عقابی دوسر"، در آمده است، پرواز کنان، از در بايگانی به درون می آيد و پرونده ی خون آلود را ميان چنگال هايش می گير د و همچنان، پرواز کنان از بايگانی خارج می شود و پس از خروج او، عده ای به درون می آيند که از ميان آن ها، پدرش سرگرد اکبردولت آبادی و...همسرش طاهره و...احمد برادرش را می شناسد. طاهره، لخت است .شکم طاهره، به گونه ی غير قابل باوری، بزرگ و پوست آن، آنقدر نازک شده است که امیر پرویزمی تواند بچه ای را که در شکم دارد، ببيند. پدرش سرگرد اکبردولت آبادی، با هفت تيری دردست و لبخندی بر لب، به جلو می آيد و درحالی که هفت تير را به سوی شکم طاهره، نشانه می رود، رو به امیرپرویز فرياد می زند:" گلوله مرواريد را بده و گرنه شليک می کنم!"و امیرپرویز هراسان، ازپشت ميز برمی خيزد و همچنانکه به سويی پدرش هجوم می آورد، فرياد می زند: " خسرو! کرامت! حميد! کدام گلوله ی مرواريد؟!". پدرش، به سوی شکم طاهره شليک می کند. طاهره به زمين می افتد و از درون شکمش، عروسک چينی ای بيرون می پرد و به زمين می افتد، می شکند و تکه تکه می شود و از هر تکه ی آن، عروسک های چينی ديگری، يکی پس از ديگری، بيرون می جهند. احمد به سوی پدرش حمله ور می شود. پدرش به سوی احمد شليک می کند. احمد هم فرومی غلطد. در همان لحظه، صدای طاهره از بيرون اتاق می آيد که فرياد می زند: " امير! امير!" و... پس از لحظه ای در آستانه ی در اتاق ظاهر می شود، با حفره ای سياه و خالی، درون شکمش و می گويد: " داری چه می کنی؟! چرا توی تاريکی نشسته ای؟!".



و امیرپرویز فورن سيگاردستش را در زير سيگاری خاموش می کند و میگويد : " بيا تو".
طاهره، به شکمش اشاره می کند و می گويد: " چطور بيايم؟! تو که می دانی از بوی اين سيگار لعنتی، حالم بهم می خورد! حالا، من به جهنم! فکر اين بچه را نکرده ای که...".
عقاب دوسر جيغ می کشد. طاهره، غش غش کنان می خندد و در چارچوبه در، محو می شود و باز، صدای طاهره از بيرون می آيد که داد می زند:" امير! امير!".
امیرپرویزاز جايش بر می خيزد و دوان دوان، خودش را به اتاق خواب می رساند. طاهره روی تخت نشسته است و سرش را ميان دست هايش گرفته است و شانه هايش می لرزند. کنارطاهره می نشيند و درآغوشش می گيرد و می گويد: ( چه شده است عزيزم! چرا داری می لرزی؟!).
( داشتم خواب بدی می ديدم!).
( چه خوابی؟).
( خواب احمد رو می ديدم!).
( کدام احمد؟).
( احمد داداشت. نمی دانم. مطمئن نيستم که احمد بود يا....بچه ی خودم بود!..... يعنی، از يکطرف احمد برادرت بود و از طرفی هم، بچه ی خودم بود که با گلوله....).
بغض طاهره می ترکد و سرش را روی شانه امیرپرویز می گذارد و گريه کنان می گويد: ( خواب خيلی بدی بود! اگر ايندفعه بلائی سر بچه ام بيايد، قسم به جان خودش که خودم را....).
امیرپرویز طاهره را بيش از پيش، در آغوش می گيرد. صورتش را می بوسد و همچنانکه موهايش را نوازش می دهد، می گويم: ( عزيزم! اينهمه فکر و خيال بد نکن! ديدی که دکتر، با چه اطمينانی، می گفت که بچه، صحيح و سالم است و...).
( دکتر، دفعه ی قبل هم ، با اطمينان حرف می زد، ولی ديدی که....).
طاهره با ناراحتی، خودش را از آغوش امیرپرویزبيرون می کشد و می گوید: ( بازکه سيگار کشيدی!).
( کدام سيگار؟!).
(توی اتاقت!).
امیرپرویزبازهم، صورت طاهره را می بوسد و می گويد : ( معذرت میخوام. قول می دهم که ديگه توی اتاقم هم نکشم! خوب شد؟! ولی شرطش اينه که تو هم قول بدهی که دست از اين فکر و خيالات منفی ات برداری! خواب های ترسناک، نتيجه ی همون فکر و خيالات منفيه توی بيداری است! حالا هم پاشو. داره ديگه صبح ميشه. تا تو، سر و صورتتو بشوئی، منهم صبحانه را آماده کرده ام . پاشو!).
اميرپرویزاز اتاق خارج می شود. طاهره، همانطور که به هوای گرگ و ميش پشت پنجره خيره شده است، با خودش زمزمه می کند:
حادثه ای در خواب.
حادثه ای در بيداری.
خواب سؤال است و بيداری، پاسخ.
بيداری سؤال است و خواب ،پاسخ.
درهوائی گرگ و ميش و جنگلی انبوه،
ميان خواب و بيداری و....
(داستان ادامه دارد.....
توضیح:
الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد " عقاب دوسر" می توانید به آرشیو همین سایت و یا به"رمان کدام عشق آباد" که از همين قلم - ، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است، مراجعه کنید.


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد