تکرر ادرار پیرحاجی را درآورده بود. روزها باهاش کنار می آمد،شبها دودمانش را به باد میداد.تو رختخواب دراز که میشد با شیوه های گوناگون حواسش را از ادرار مجرای ادرار دور میکرد.حمدوقل الله زیر زبانش پچپچه میکرد و بسم الله می گفت.صد مرتبه شیطان را لعنت میکرد دورسرخودفوت میکرد.ده مرتبه گوسفندهای مسیح راتو سبزه زارها می شمرد. هیچکدام کارگر نمی افتاد از ترس عوارض بی خوابی های بعدی خوابش نمی برد. زندگی خود را از اوایل جوانی مرور و رو صحنه های خوب و خوش گذرانی ها مرکز میکرد،در خود میگفت:
«انگار دیروزبود،عینهو باد گذاشت و رفت.یاد اون روزا بخیر،یکه بزن لاله زارنو و کافه آقا رضا سیهلا بودیم. عجب کیفای اپیکوری میکردیما!هرشب جمعه یه میز درندشتو قرق میکردیم.میخوردیم،مینوشیدیم،رو سیبیلامون دست میکشیديم، حریف و بدخواه و شاخ و شونه کش می طلبیدیم. کوجیگری که عرض اندام کنه. بابروبچه هایکه بزن لاله زار بودیم،هرجا پا میگذاشتیم تازانوجلوپاهامون خم ورمیداشتند.
پیش از بیرون زدن از خونه به عیال میگفتم«امشب میرم قزوین چکامو وصول کنم.»
عیال میگفت«شب جمعه میری قزوین چک نقد کنی؟خودتی!»
تشر میزدم«فضولی موقوف! تو خیلی چیزا حالیت نیست،بروبچه ها کارسازی کردن،معطلن تا برم و مهر موپای چکا بزنم ونقدشون کنم.ضعیفه روبه این کارا نیومده،برو به کارای آشپزخونه ت برس.»
خیلی اذیتش کردم.آه و ناله هاش گریبونگیرم شد و حالا شب و روزمو یکی کرده. مردن که شاخ ودم نداره،شبا تا صبح چن مرتبه میمیرم وزنده میشم.»
یادآوری این صحنه ها فکر و ذکر حاجی را مغشوش میکرد. تو رختخواب چند مرتبه شانه به شانه میشد.با صدای بلند آخ و ناله میکرد.به خودش نهیب میزد:
«کجاها میری!این فکرای عجق وجقی رو دنبال کنی تا بوق سگم خواب تو چشمات نمیاد که! قرار شد رو صحنه های خوش و عشقی تمرکز کنی.»
تو رختخواب نشست.دست،شانه و پائین تنه ش راتکان داد.اهن وتلپ کرد و بلند شد، با خود گفت:
«یه مستراح برم که تاخوابم بردبیدارم نکنه لاکردار.چقدخوش خیالی حاجی،حالاحالاکوخواب!من بسم الله م وخواب شیطونه.تمومش زیرسراین عیال پاشکسته ست،اگه اونهمه سال روسینه ش نمیزد،ناله و نفرین نمیکردبه این شب تارگرفتارنمی شدم. نصیب گرگای بیابون نشه. گیرم رفتم مستراح، کوشاش! پاک شاشبند شده م. چیکه چیکه بیرون میاد لامصب، انگار میخ تو لوله شاشم فروکردن. بپکی بخت بد. واسه چی میباس من بخت برگشته گرفتار مرض شاش بندی بشم! جزجیگرزدنای عیال آخرش کارخودشو کرد و نسلمو گذاشت کف دستم! اونهمه نفرین نکرده بود اینهمه خواب و بیداری مادرمو به عزام نمی نشوند.»
لند لند کرد و رفت دستشوئی، بازور و سوزش چندچکه شاشید. خم برداشته برگشت و دوباره تو رختخواب دراز شد و رفت سراغ خاطرات خوش گذشته ش، در خود گفت:
«راستی عجب عشقی کردم تو اون هتل آلمان. یارو ناکس خیلی ناتو بود.از اول به یادش بیارم ،شاید خواب لاکردار بیا دتو چشمام. یه اطاق تو یه هتل گرفته بودم .تیکه هه رو تو لابی هتل تور کردم. پوست سفیدش عینهو ماه میدرخشید. اونقده عشوه اومد که پاک کله پا شدم. خیال کردم مثل تیکه های ایرونی ب یکی دو تا فیش راضی میشه. تاخرخرش ویسکی بالا انداخت و بخورد منم داد. حسابی کله پام که کرد رفتیم طبقه بالا ت اطاقم. از پیش تجربه داشتم، تا رفت دستشوئی کیف پولمو گذاشتم زیر بالشم.
برگشت و تاخروسخون کیف کردیم. آفتاب بال ااومده بود، با یه دنیاعشق همه جامو غرق بوسه کرد و رفت. هنوز مست و خراب بودم. تاعصر خوابیدم. بیدار شدم و رفتم زیر دوش، برگشتم و لباس پوشیدم .رفتم سراغ زیربالش، دیدم جاتره و بچه نیست. تو عالم بیهوشی مستی کیفمو با تموم پولام از زیر سرم بیرون کشیده و رفته بود. دستم به هیج جا بن نبود.از هتل به یکی ازبچه ها تلفن زدم و گفتم یه ریال ندارم و فوری پول حواله کنه. خارجیای خوش خط و خالو حسابی شناختم، پشت دستمو باسیگار سوزوندم که همون خارج رفتن واسه هفت پشتم بس باشه دیگه.»
چشم های حاجی با مرور این خاطره خوش گرم شد و خوابش برد. یک ساعت نگذشته فشار مثانه بیدارش کرد. بلند شد و رفت دستشوئی، چند چکه شاشید برگشت و دراز شد. چند بار شانه به شانه ش و خوابش برد. بازیک ساعت نگذشته بیدا رشد و راه دستشوئی را پیش گرفت. وسط راه نگاهش را رو به سقف گرفت وبا درد نالید:
«آق خدا!خواب بزرگترین نعمتیه که به آدمادادی، چی گناهی کرده م که اینهمه عزابم میدی!تاچشمام گرم میشه از خواب میپرنیم!من که رفتم مکه و توبه کردم. مکه و توبه مو قبول نداری؟ بیشت رآدما تو دوره جوونیشون عیاش و خطاکارن،مگه خودت نگفتی در خونه ت واسه تموم توبه کار اوازه؟ من که تو مکه صددفه باصدای بلن گفتم غلط کردم، توبه کردم، دیگه دست از پ اخطا نمیکنم! دیگه م دست از پا خطا نکردم. چیکار کار کنم که چن ساعت خواب آروم داشته باشم؟ نوکرتم، غلام تموم فرشته هاتم، به شیطونت بگو دست ازسرم ورداره، راحتم بگذاره، تو و تموم دارودسته ت ولم کنین، بگذارین شبی چن ساعت بخوابم. اگه گوش کرتو به خواسته هام کنی از دین برمیگردم آ!میرم گب رمیشم. وصیت میکنم نعشمم آتیش بزنن و تو کوره بسوزونن آ!آگه آرومم نگذاری از ریشه کافر میشم آ!ببینم میتونی این بنده خالصتم از درگاهت برونی....»
عز و جزهای حاجی افاقه نکرد. فرداش باچشم های درخون نشسته پیش دکتر مجاری ادرار و کلیه رفت. دکتر کلیه ها وغده پرستاتش را سونوگرافی و معاینه کرد و گفت:
«خوشبخانه کلیه هات سالمند. غده پرستاتت خیلی بزرگ شده، کیسه مثانه ت را از ریخت انداخته، کج وکوله و کوچکش کرده و هر نیمساعت باید تخلیه شود. باید عمل کنی.»
«خدا با حکمتش هرچیزی رو سرجای خودش گذاشته. اگه قرار بود تراش داده بشه، خودش ا زاول این کارو میکرد.»
«پرستاتت فعلاخ وش خیم است، به مرور عفونی میشود و ممکن است بدخیم شود و کلیه هاتم خراب کند.اختیار ب اخودت.»
«عمل نمیکنم دکتر.چی بخورم،چی واسه ش خوبه وچی بده؟»
«زغال اخته وتخمه کدوزیادبخور.دودودم وسیگارنکش وازنوشیدنی الکلی پرهیزکن.درمان اصلی عمل است.»
ا«قرص بدین دکتر.»
«قرص معالجه قطعی نیست.تامیخوری خوبه،بعدازقطع کردن بازهمان آش است وهمان کاسه.راه اصلی عمل است.»
به خانه که برگشتندزنش گفت«ازعمل پرستات میترسی،اماواگرای دیگه م بهانه ست،حاجی.»
حالادیگرنوبت زنش بودکه هارت وهورتهای گذشته حاجی راتلافی کند.همه چیزحاجی قاطی شده بود،ازپس اداره خودش برنمیامد.زمینگیروذلیل زنش شده بود.میدانست اگریک روزکمکش نکندودستش رانگیردزرتش قمصوراست.رواین ملاحظات دست پائین رامیگرفت،مستقیم وغیرمستقیم مجیزش رامیگفت.هرازگاه که بیخوابیهای شبانه ودردهای گوناگون مفصلی کلافه ش میکردوفرصتی پیدا میکرد،سرش رارودامن زنش میگذاشت،چندقطره اشک میریخت وزمزمه وارطلب بخشش میکرد:
«چن جاتوعمل کردی، سالم ترازمن نیستی،اینهمه دردبیدرمون منم واسه ت شده قوزبالاقوز،شرمنده تم ملکه جونم.»
«اینهمه سال واسه ت خرحمالی کردم وزوربهم گفتی،کناه تموم بیماریهام به گردنته.ازت نگذرم،بعدمرگتم هم نشین شدادوفرعون میشی.»
«بیشترآتیشم نزن،توهمین دنیاشبانه روزدارم تاون پس میدم،دنیام ازآخرت فرعون وشدادم بدتره.شبانه روز چن مرتبه دستاتومی بوسم،اشک میریزم وعذرگذشته هامومیخوام.یه کم خانوم باش دیگه.این آخریااگه ازم نگذری میباس برم خودموزنده به گورکنم.ملکه جونم.»
«خیلی خب حاجی اینقده زنجموره نگن دیکه،اشکمودرآوردی!»
«بهم بگوازم گذشتی وبااینهمه دردومرض تنهام نمیگذاری.»
«به یه شرط قول میدم گذشته هاتوندیده بگیرم وتاروزآخرمثل همیشه بهت خدمت کنم.»
«روچشم،توجون بخوا،کیه که بگه نه. شرطت چیه ملکه جونم؟»
«سنداین خونه سه طبقه روبه اسم من منتقل کن.یه مقدارازپولائیم که اونهمه سال ازراه کلاورداری، خرید وفروش دلاروسکه وقاچاق طل تلنبارکردی بریزبه حسابم.بعدازاینم دربرابرامرونهیام نتق نکش.»
«ایناکه خیلی شاقه،یه کم کوتابیا،این کارارونکنم چیکارمیکنی،ملکه جونم؟»
«پوست کنده بگم،اینهمه دردومرض وبیخوابیای شباچارروزدیگه جوری زمینگیرت میکنه که باعصام نتونی بری مستراح،اونوقت به جرم بی پدرومادربازیای اونهمه سال دستتوکه نمیگیرم هیچ،باخاک اندازمیندازمت توکوچه.»
«اینجوردل گرمی بهم میدی؟دیگه بی تویه روزم نمیتونم زندگی کنم.»
«پس بایدهمین فردابریم محضروبانک واسه نقل وانتقال خانه وپولا»
«اگه قسم بخوری فردامیریم محضروبانک.تموم هستیم به اسم ودست توم که باشه انگاردست خودمه، میباس تومحضریه دست خط بدی که تاآخراین چن صباح دیگه زندگیم دست ازکمک بهم ورنمیداری،ملکه جونم.»
«تعهدمحضری میدم.حالاواسه چی تن به عمل پرستات نمیدی؟"
«باباشیکم آدموتیکه پاره میکنن،ملکه!»
«اشتباه میکنی حاجی،بادکترحرف زدم.حالادیگه عمل پرستات عینهویه آب خوردن شده.»
«چیجوری عینهویه آب خوردن شده؟»
«یه میله ازتومجرای ادرارمیرفستن کنارغده پرستات وبااشعه لیزردورتادورشومیتراشن،دوروزواسه خاطرجمعی توبیمارستان تحت نظرت میگیرن،بعدش میگن برودنبال زندگیت.»
«ازایناگذشته،شنفتم آدمی که پرستاتشوعمل کنه پاک ازمردی میفته،ملکه جونم!»
«چل واندی سال بسته دیگه،گورپدرهرچی مردیه.»
«چی!مردی که ازمردی بیفته وشب جمعه نداشته باشه واسه زیرتیغ تبرخوبه!.....»
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد