هوای سردِ شهر کوچکِ دامنهٔ کوهستان، درختان سر به آسمان کشیده را در آغوش گرفته بود.
شب آرام آمده بود، اما اینبار تاریکتر و سنگینتر از همیشه؛ انگار تصمیم داشت انتقام چیزی را از این شهر آرام بگیرد، شهری که مردمانش منتظر جشن زمستانی فردا بودند.
هر سال شب ،قبل از جشن زمستانی ،سرما را با خود می آورد و باد را به آرامی فرمان به گردشی در فضای شهر و کوهستان می داد.
ولی اینبار شب، ردای بلندش را گسترده بود و زوزهٔ بادهای سرکش را با خود آورده بود؛ چنان سهمگین که حتی گرگهای کوهستان به پناهگاههایشان گریخته بودند.
سکوت سنگینی فضای تمامی شهر و کوهستان را در آغوش گرفته بود.
صداها خاموش شده بودند؛ جز فریاد باد، هیچ چیز شنیده نمیشد.
نور چراغها یکییکی پشت پردهٔ تاریکی محو میشد و شهر بدون مقاومت تسلیم شب شده بود.
مغازهها، بارها، رستورانها… همه بسته بودند. حتی چراغی برای روشنی باقی نمانده بود.
برای نخستینبار، این شهر کوچک و آشنا چنین غریب و بیصدا شده بود؛ مردمانش پشت درهای بسته پناه گرفته بودند.
جادهٔ کنار شهر، که همیشه در رفتوآمد خودروها روشن بود، حالا در تاریکی کز کرده بود و خود را تنهاتر از همیشه حس میکرد.
شبی سرد و خشک بود؛ شبی که باد با شلاقهای بیامانش هر چه در مسیر داشت تهدید میکرد.
باد، در بازیِ بیرحمانهٔ شب، چند درخت را به زمین کوبید و گوشههایی از شهر را درهم شکست.
میخواست از جادهٔ خاکی فرار کند تا خرابی بیشتری به بار نیاورد، اما اسیر شب بود—در زنجیر تاریکی.
راه نجاتی نداشت؛ مگر آنکه خورشید بیدار شود.
برای باد، ویرانی در چنین شب سردی منطقی نبود. اما شب بیرحم بود؛ با ضربههای سخت خود، باد را وادار میکرد فریادش را بر سر شهر بلندتر کند.
خانهها میلرزیدند، مزرعهها ناله میکردند، و حتی درختان کوهستان در برابر این خشونت سر تعظیم فرود آورده بودند.
شب، غرق لذت، هرچه توان داشت در تاریکی و ترس فرو میریخت.
اما آرامآرام، نور کمجان و لرزان خورشید بر شانههای شهر افتاد. گرمای خستهاش گسترده شد تا همه سهمی داشته باشند—حتی باد.
باد نگاهی به طلوع رنگپریده انداخت و زیر لب گفت:
— هرچند دیر آمدی… اما همین آمدنت خوش باد.
———-
۲۰۲۵/۱۱/۲۱
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد