.... و ترس از آن " ما" ی مستبدی است که حتی پس از مرگ خودش هم، باز، دست از سرشما ها بر نمی دارد!
آن " ما" ئی که هويتش را از تک تک شما ها گرفته است!
" ما" ئی که به خاطر نفرت مشترک از چيزی يا کسی شکل گرفته است، نه به خاطر عشق مشترک به چيزی يا کسی!
" ما " ئی که ريشه اش از مای دولت آباد" ماضی" آب می خورد.
از همان دولت آباد و" آسياب آبی" اش،
"خان سالار"اش،
" آخوند ملا محمد" اش،
کويرش ،
قناتش،
چشمه ی رستم اش،
چشمه ی علی اش،
جنگ های حيدری و نعمتی و زورخانه و ميل وسنگ و کباده وپهلوان و پيش کسوت و نوچه و نوخاسته و چاکرم، مخلصم و...
روشن است که در چنين جامعه ای، برای بسيج مردم، به جای مدرسه و دانشگاه و کارگاه و کارخانه، می رويد به سراغ زورخانه ها و راه می افتيد به دنبال نوخاسته ای، نوچه ای، پهلوانی و پيشکسوتی و...تا شما را وصل کند به پهلوان پهلوانان و "جهان پهلوان"ی و...بعدش هم، ايده ی " جمهوری پهلوانی" و....طبيعی هم هست که برای نوشتن قانون اساسی چنان جمهوری ای، بايد متخصصين پهلوانی دور هم جمع شوند و اول، تعريفی از" پهلوانی " بدهند و بعد هم، تعريفی از " جمهوری پهلوانی" و ضد جمهوری پهلوانی و بعد هم تسويه و تصفیه ها، به کمک " انجمن های پهلوانی سراسر کشور"و...
( از شش شش به پنج پنح! از شش شش به پنج پنج!).
دکترکتاب را می گذارد به کناری و"تاکی واکی اش را که به صدا در آمده است، برمی دارد و می گوید:( شش شش، بگوشم!)....
( شکار کوچک، به مقصد رسيده است و دارد می رود به طرف منزل شکار بزرگ! کوله پشتی ای هم با خودش حمل می کند. ممکن است مسلح باشد!).
( شش شش. شنيدم. تمام).
دکتر- تاکی واکی را- به گوشه ای می گذارد و پس از آنکه سیگاری روشن می کند، دوباره کتاب را برمی دارد و باز می کند مشغول مطالعه ادامه مطلب می شود:
" ای کاش بشود!"
"چه بشود ؟"
"جمهوری پهلوانی. اگر – دولتشرکت جولاشگا- رهبری انقلاب را بسپارد به دست پهلوان تختی و...)
"آنوقت، با شعبان بی مخ ها چه کند؟!"
" اگر رهبری انقلاب به دست پهلوان تختی سپرده شود، اولین ضد انقلابی هائی رو که می گیرند و پشت بام مدرسه ی رفاه، کنار دیوار ردیفشون می کنند و می بندند به رگبار، همین شعبان بی مخ و ها و نوچه و موچه هاشون هستند!"
" ممکن است، اما نه پشت بام مدرسه ی رفاه، بلکه پشت بام باشگاه پولاد و دارائی!"
"چرا باشگاه پولاد و دارائی؟!"
""چون ،مدرسه ی رفاه ، مال دارو دسته ی آخوندها، بخصوص دارو دسته های خمینی است واگر به قول تو، رهبری انقلاب ، به دست افرادی مثل پهلوان تختی سپرده بشود ، تختی بیشتر دوران ورزشی خودش را درباشگاه های- پولاد و دارائی - کشتی گرفته است و..."
دکتر کتاب را به گوشه ای می گذارد و پس از فشردن دکمه مونیتور رو به رویش، به صفحه روشن شده مونیتور و تصویر سرگرد اکبردولت آبادی- شکاربزرگ- که سرش را درون صفحات روزنامه ای که جلوی صورتش گرفته است، فروبرده است . خیره می شود. در همان لحظه، زنگ در خانه، به صدا درمی آيد. سرگرد صفحات روزنامه را از روی صورتش به کناری می کشد و با خودش زمزمه می کند که: "بالاخره، آمدند! خودشان هستند!".
سرگرد ، به سمت راست خودش نگاه می کند که در آنجا، مهربانو، با سينی چای در دست، ازآشپزخانه، به درون می آيد و متعجب می گويد:" يعنی، اين وقت شب، کی ميتونه باشه؟!".
( من چه می دانم؟! شايد داماد و دخترت باشن!).
( ولی، آنها که امشب، ميهمانی دعوت داشتن!).
مهربانو، سينی چای را روی ميز جلوی سرگرد می گذارد و راه می افتد به طرف پنجره که صدای سرگرد، او را، متوقف می کند: ( اول، از پنجره نگاه کن زن! ببين چه کسی است! شايد غريبه ای چيزی...)
( چشم قربان! فقط بلده دستور بده!).
مهربانو، می رود و پنجره را باز می کند و به بيرون سرک می کشد و با خوشحالی می گويد" احمد است!" و با عجله، از اتاق خارج می شود. سرگرد روزنامه را به گوشه ای می گذارد. از جايش بر می خيزد. به طرف پنجره می رود. آن را باز می کند. به بيرون سرک می کشد. پنجره را می بندد. چهره درهم می کشد و نا آرام، قدمی به طرف انتهای اتاق برمی دارد و دوباره بر می گردد به جلوی پنجره. بلاتکليف است که چه بايد بکند. مهربانو و پس از او، شکار کوچک"احمد" وارد اتاق می شود و به سرگرد سلام می کند. سرگرد جواب او را نمی دهد و به طرف مبل می رود تا در جای اولش بنشيند.
مهربانو، با تعجب، قدمی به سوی سرگرد برمی دارد و معترضانه می گويد: ( يعنی چه؟! چرا جواب سلامش را نمی دهی؟!).
سرگرد پاسخ نمی دهد. روزنامه اش را بر می دارد. بازش می کند و مثل لحظه ی قبل، پشت صفحات آن ناپديد می شود. مهربانو، روی از او بر می گرداند و به طرف احمد می رود. دستش را برای گرفتن کوله پشتی، رو به او دراز می کند : ( بده مادر. بده کوله پشتی ات را بگذارم توی اتاقت).
احمد ، کوله پشتی را عقب می کشد: ( نه! فعلن لازمش دارم).
( باشه، مادرجان. هرجور ميلته. شام خوردی؟).
(نه).
سرگرد که تا حالا، از کنار روزنامه و از بالای عينک پنسی اش، احمد را زير نظر گرفته است، دوباره، پشت صفحات روزنامه پنهان می شود، اما صدايش می آيد: ( چرا آمدی اينجا؟! مگر برايت پيغام نفرستاده بودم که تا وضعيتت روشن نشده است، اين طرف ها، پيدايت نشود؟!).
مهربانو که دارد از اتاق خارج می شود، بر می گردد: ( چرا پيدايش نشه؟! مگه بچه ام قتل کرده؟! کی بايد وضعشو روشن کنه؟! دوساله که هی، امروز و فردا ميکنی! چقدر بايد توی اين شهر و آن شهر، ويلون و سرگردون بگرده تا جنابعالی، وضعشو روشن کنی؟!).
سرگرد جواب نمی دهد و همچنان به احمد خيره شده است. احمد می گويد : ( مجبور شدم. قصدم اومدن به اينجا نبود. داشتم می رفتم مشهد. توی قهوه خانه ی وسط راه، شنيدم که چند فرسخ بعد، دم پاسگاه، همه ی ماشين ها را بازرسی می کنن. ترسيدم. احتياط کردم. ديدم که حالا که نزديک شما هستم، بيايم و حداقل مادرم را ببينم. اونوقت، ديگه سوار اتوبوس نشدم و بقيه ی راه را، ميان بر زدم و پياده اومدم).
( مطمئنی که پس از پياده شدن از اتوبوس، کسی تعقيبت نکرده؟!).
مهربانو آه می کشد : ( آخه چرا بايد تعقيبش کرده باشن مرد! مگه بچه ام دزدی کرده يا کسی رو کشته که ...).
( حرف نزن زن! بگذار ببينم چی ميگه!).
( راستشو بخواين، وقتی وارد نیشابور شدم، دلم بهم گفت که نيام اينجا. رفتم خونه ی طاهره. متاسفانه نبودند).
مهربانو می گويد : ( خواهرت و شوهرش ميهمونی دعوت داشتن، مادر- رو به سرگرد با سرزنش- می بينی؟! می بينی؟! بچه ام نمی خواسته بياد اينجا! خجالت بکش! می دونسته که چه الم شنگه ای بپا ميکنی!).
( زن! تو را به خدا قسم، بگذار ببينم چه می گويد!- رو به احمد - کسی تو را توی کوچه نديد؟!).
(چرا.دید. مشتی شبگرد. سر سه راهی واستاده بود. داشت کشيک می داد).
( به او گفتی که داری ميای اينجا؟!).
( نگفتم. ولی معلومه که...).
مهربانو می نشيند روی صندلی: ( مشتی، کاری به اين کارها نداره!).
سرگرد: ( توی اين شهر، همه بهم کار دارند!).
مهربانو، ازجايش بر می خيزد: ( آخه چرا اينقدر مسئله را گنده می کنی مرد! مشتی از کجا می دونه که پسر تو، برای چی رفته و برای چی برگشته؟! – رو به احمد- اين پدرت، توی اين دوسالی که نبودی، چنان خونی از من توی شيشه کرده که خدا می دونه! همه اش فکر می کنه که همه ی مردم اين شهر، روز و شب، دارند راجع به فراری شدن پسر جناب سرگرد ازسربازی، صحبت می کنند!).
( درد اينه که تو، نمی دانی زن!).
(چی چی رو نمی دونم؟!).
( تو، می دانی که اگر تا به اينجا تعقيبش کرده باشند، هر آن ممکنه بريزن توی خونه و ببرنش به آنجا که عرب نی ميندازد!).
( آخه! مگه بچه ام قتل کرده! مگه جنايت کرده! مگه دزدی کرده! چرا اينجوری، دل بچه مو خالی می کنی؟! عوض اونکه بگيری بغلش کنی، ببوسيش، بهش بگی خوش اومدی پسرم، شروع کرده ای به سؤال کردن و شده ای آقای مستنطق؟!)
.مهربانو، بغضش ميترکد. احمد ، با مهربانی، دستش را روی شانه ی مادرش می گذارد. سرگرد پس از لحظه ای که از بالای عينک به مادر و پسر، نگاه می کند، می گويد: ( خيلی خوب! معذرت می خواهم! حالا، برو و يک چيزی برای پسرت درست کن. شنيدی که گفت، غذا نخورده است!).
مهربانو، آخرين بغض مانده در گلو را هم می ترکاند: (هميشه، اول بايد زهرخودتو بريزی، بعدش بگوئی ببخشين! بعد از دوسال چشم به راهی که پسرمان آمده است ...).
( گفتم که معذرت ميخوام! بيا! اين روزنامه ی لعنتی را هم می گذارم کنار و به پسرمان هم خوش آمد می گويم و ازاو می خواهم که بيايد و اينجا، بغل دل پدرش بنشيند که کمی با هم گپ بزنيم! و تو هم، اشکهايت را پاک می کنی و به عوض آبغوره گرفتن، می روی به آشپزخانه و يک چيزی برای پسرمان درست می کنی! خوبه؟! راضی شدی؟!).
مهربانو، در حالی که اشک هايش را پاک می کند، رو به احمد می گويد: ( چی می خوری مادر؟ هرچه دوست داری، بگو تا برات درست کنم. همه چی توی خونه هست).
( هرچه باشه، می خورم).
( از داداشت اميرپرویز، چه خبرداری مادر؟ تهران که بودی، سری بهش زدی؟ شنيدم که زنش حامله است!).
در همين زمان است که امیرپرویز- در تهران- ازخواب می پرد. خيس عرق شده است. اطرافش را از نظر می گذراند. در پرتوی نور ماه که از پنجره به درون می تابد، همسرش طاهره را می بيند که با دستی زير سر و دستی روی شکم، خوابيده است. حالت دست روی شکم، به گونه ای است که انگار کودکی را که در رحم دارد، در آغوش گرفته است. اراده می کند که از جايش برخيزد و برود به اتاق کارش و کاغذی و مدادی بياورد و طرحی از او بکشد، اما بياد آوردن آن کابوس لعنتی ای که در خواب ديده است، اورا درهم می پيچاند و...
( کدام کابوس؟!).
( حوصله کن! دارم برايت رمان می خوانم، نه يک مانيفست مذهبی و لا مذهبی!).
(حالا چرا اينقدر عصبانی هستی؟!).
( عصبانی نيستم. عصبانی ام می کنی! يک عمر است که با حوصله، پای به پای شماها آمده ام و در طول همه ی آن سال ها، به همه ی "بايد" ها و "نبايد"های سياسی و رجز خوانی های پيش از پيروزی و و آه و ناله های پس از شکستتان، گوش کرده ام و حالا...).
(تو، اصلن معلوم هست که طرف کی هستی؟!).
( طرف خودم!).
( کدوم خودت؟!).
( باز، شروع کردی؟!).
( خيلی خوب بابا! بخوان! رمانش را بخوان!).
( کجا بودم؟!).
(توی اتاق خواب، با امیرپرویز و کابوسی که....).
(داستان ادامه دارد.....
توضیح:
الف: برای اطلاعات بیشتر در مورد کلمات" دولت آباد ماضی" ،"خان سالار" ،"آخوند ملا محمد"، "شیخ علی" و"عشق آباد" ، می توانید به آرشیو همین سایت و یا به"رمان کدام عشق آباد" که از همين قلم - ، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است، مراجعه کنید.
ب: برای اطلاعات بیشتر در مورد "دولتشرکت جولاشگا" می توانید "رمان آوارگان خوابگرد" و یا "جنگ شرکت جولاشگا با عناصر حاضر و غایب" را در اینترنت گوگل کنید.
د: "رمان آوارگان خوابگرد" از همین قلم، حدود بیست و پنج سال پیش، يعنی در سال 2000 ميلادی، در خارج از کشور، به همت " انتشارات خاوران. پاريس". منتشر شده است.