…مثل همیشه عجول بودم و دلم میخواست هرچه زودتر بفهمم در دیدار و گفتوگوی مادرم و نِلی چه گذشته است. مادر با یادآوری اینکه هوا سرد است و باد آزاردهنده میوزد، ترجیح داد تندتر راه برویم و گفت وقتی به خانه رسیدیم همهچیز را برایم تعریف میکند.
پس هر دو با بیشترین سرعت به سمت خانه رفتیم. ورود به آن خانهی کوچک و آرام ــ که همهچیزش زیبا بود و سلیقهی هنرمندانهی مادر را نشان میداد ــ خودش نوعی گرمایی دلنشین داشت و سرمای بیرون را خیلی زود از تن آدم بیرون میکرد.
مثل همیشه، اول باید لباسهایم را عوض میکردم، بعد دستورو میشستم. در همین فاصله، مادر برایم لیوانی شیر یا آبمیوه با دو تکه بیسکویت آماده میکرد و از من میپرسید که امروز در کلاس و مدرسه چه کردهام. سپس نوبت رسیدگی به تکالیف میرسید. تا این کارها تمام شود، پدر هم رسیده بود. آن روز هم به همان شکل گذشت.
وقتی پدر از در وارد شد، بوی خوش غذا در خانه پیچیده بود و صدای آرام قدمهایش در ورودی کوچک آپارتمان، حالوهوای شام را گرمتر میکرد. چند دقیقه نگذشته بود که همه دور میز نشستیم. همان لحظه، مادر قاشق را هنوز کاملا در بشقاب نگذاشته بود که ، آهسته و با لبخندی که از صبح در دل نگه داشته بود، گفت:
– امروز صبح رفتم دیدن خانم نِلی.
همانطور که همیشه عادت داشت، نام نِلی را با عنوان «خانم» ادا کرد؛ عادتی که نشان میداد احترام، برای او بخشی از نفس کشیدنش است. مادر تقریبن غیر از افراد نزدیک فامیل،هیچکس را با اسم کوچک خطاب نمیکند.
بعد ادامه داد:
– بهش گفتم درباره اون نامهای که برای کمک در برگزاری جشن مدرسه فرستاده بودن، من میتونم تو کارهای تزیینی و هر کاری که لازم باشه کمک کنم. گفتم اگر کاری بعد از ساعت شش باشه که شوهرم از سر کار برسه، اون هم داوطلبه. خیلی خوشحال شد. پرسید «تو چه زمینهای راحتتری؟» منم گفتم تو دکوراسیون و چیدمان و صحنهآرایی میتونم مفید باشم. حتی گفتم اگه برای اون شب خواسته باشن، یه خوراک کوچیک ایرانی هم درست میکنم.
پدر در تمام این مدت مادر را نگاه میکرد؛ نگاهی آرام اما پر از شور، انگار لحظهبهلحظه از او تصویری تازهتر و باشکوهتر در ذهنش نقش میبست. احساس میکردم دارد یکی از خوشترین لحظات زندگیاش را تجربه میکند. هر بار که مادر جملهای تمام میکرد، چهرهٔ او روشنتر میشد، مثل چراغی که با هر واژه جان تازه میگیرد.
وقتی حرفهای مادر تمام شد، پدر دست از نگاه تحسینآمیزش برنداشت و گفت:
– مینا جون… واقعاً آفرین! این کمترین حرفیه که میتونم بگم. من و آهو به تو افتخار میکنیم. تازه این اولشه… راستی، خانم نِلی چی گفت؟
مادر با لحنی فکرشده و آرام جواب داد:
– گفت خوبه یک خلاصه از چیزایی که در نظرم هست، بهصورت کتبی تا صبح دوشنبه بهش بدم تا تو جلسهٔ مدیریت جشن دربارهش تصمیم بگیرن. منم قبول کردم. حالا میخوام بدونم میتونی تو نوشتن این طرح کمکم کنی؟ البته میتونیم از آندره هم کمک بگیریم… نظرت چیه؟
پدر سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد؛ تأییدی که بیشتر از یک «بله» بود—نوعی همراهی، نوعی همدلی.
کمکم زمان خواب من رسید. مرا راهی اتاقم کردند، اما پیش از رفتن، آخرین نگاه را به آن دو انداختم؛ به میز شام نیمهتمام، به نور زرد چراغ بالای سرشان، و به گفتوگویی که میدانستم تا دیرترِ شب ادامه پیدا خواهد کرد فکر کردم… درست مثل هر شب دیگر.
عصرِ روزِ بعد، وقتی پدر به خانه آمد، مثل همیشه حضورش بوی خستگیِ خوشایندی میداد؛ همان بویی که همیشه بعد از کار با خودش میآورد. سلام و احوالپرسی که تمام شد، آمد کنار میز نشست ، گونه هایم را بوسید وبعد دفترهایم را یکییکی ورق زد. مدادش آرام روی کاغذ میلغزید و من بخاطرِ بودنشِبا حسّی از آرامش سرخوش بودم.
بعد از شام، وقتی ظرفها هنوز روی میز بودند و چراغ آشپزخانه نور زردی روی دیوار میپاشید، پدر رو به مادر کرد و گفت: «این هم یک یادداشتِ مختصر و ساده، دربارهٔ طرحی که برای جشن داری. میتونی ببری تا نِلی ببیند.»
چشمهای مادر برق زد؛ انگار چیزی در دلش جابهجا شده باشد. با صدایی که شادی در آن میلرزید از پدر تشکر کرد. من کنجکاو شدم. دلم میخواست بدانم این «طرح» چیست که اینقدر مهم است، اما مادر فقط لبخند زد و گفت: «روزِ جشن میبینی. عجول نباش.»
چند روز بعد خبر آمد که با طرحِ مادر موافقت شده است. خانهمان پر از هیجان شد؛ هیجانی آرام، مثل موجی که بیصدا بالا میآید. نِلی به مادرم گفته بود بهترین کمکِ پدر این است که در ساعتهایی که مادر در مدرسه مشغولِ کار است، از من مراقبت کند تا تنها نمانم.
سه شبِ پیاپی، از ساعت ششِ عصر به بعد، مادرم در مدرسهٔ من کنار دیگران کار میکرد. وقتِ رفتن خم میشد، پیشانیام را میبوسید و میگفت: «روزِ جشن، تو خوشحالترین بچهها خواهی بود.»
کی برمیگشت؟ نمیدانم. هر بار خواب، زودتر از او به سراغم میآمد.
آن سه شب، خانه شکلِ دیگری داشت. پدر برایم کتاب میخواند؛ صدایش آرام بود و کلمهها را طوری میگفت که انگار میخواست مرا در پتو بپیچد. تازه قبل از خواندن کتاب نیم ساعتی هم تلویزیون نگاه میکردیم ،با اینهمه، دلم تنگ میشد. غیبتِ مادر—برای اولین بار در زندگیام—سنگینیِ عجیبی داشت. بغض میکردم، اما گریه نمیکردم. نمیخواستم پدرم ناراحت شود.
شبِ سوم، پدر قصهای گفت؛ قصهٔ دختری شجاع و بردبارکه پدرش برای کاری مجبور شده بود به سفر برود، و آن دختر، با مهربانیِ زیاد، کنارِ مادر ایستاده بود تا غصه نخورد؛ تا بداند بعضی وقتها این غیبتهای کوتاه لازماند، مثل نفسکشیدن.
من از آن دختر خوشم آمد؛ خیلی. به پدر گفتم میخواهم مثل او باشم؛ و اگر روزی پدر به سفر رفت، من هم از مادر مراقبت کنم.
روزهای آخرِ سال، همهجا نورانیتر و زیباتر از همیشه بود. چراغانیِ خیابانها، درختان و ویترینِ مغازهها بس دلپذیر و فریبنده به نظر میرسید. تزییناتِ میدانهای بزرگ و کوچکِ شهر چنان بود که انگار کسی آرام در گوشَت میگفت: «همهچیز خوب خواهد شد، نگران نباشید.»
مردم بیش از هر وقتِ دیگری در جنبوجوش بودند. مغازهها و فروشگاههای بزرگ پر از آدمهایی بود که خرید میکردند؛ اما این خرید با آنچه پیش از این میشناختیم فرق داشت. مردم فقط به فکرِ خوردوخوراکِ همیشگی نبودند، چیزهای دیگری هم میخریدند. حس میکردی شادیِ جاری در فضای این فصل مُسری است و همه را در بر میگیرد.
یک چیز برای من از همه جالبتر بود: مردم، بیآنکه یکدیگر را بشناسند، هنگامِ گذر از کنار هم لبخندی میزدند، سلام و درودی میگفتند و گاهی حتّی «نوئل مبارک» و «سالِ نو شادباد» هم به گوش میرسید. در بعضی جا ها کسانی ــ البته بیشتر مردها ــ با پوشیدن لباسهای قرمزو ریش و سبیلی به سفیدی برف و موهای سفیدی که از زیر کلاهی قرمز رنگ ومنگوله دار بیرون زده بود،خودر را به شکل Pere Noel در آورده بودند.
من این فضا و حالوهوا را دوست میداشتم و هنوز هم دوست دارم. اینها بهترین روزهای سال هستند؛ همان چیزهایی که سرمای این وقتِ سال را قابلِ قبولتر میکنند.
بالاخره روزِ جشنِ مدرسه رسید؛ روزِ شنبه. مادر از ظهر به مدرسه رفته بود. من و پدر ساعتِ پنج به آنجا رفتیم. پیش از ما خانوادههای دیگری همراهِ فرزندانشان آمده بودند. از دوستان و همکلاسیهای من هم کسانی حضور داشتند و با دیدنِ هم، خیلی خوشحال شدیم.
در هالِ ورودیِ مدرسه، نِلی و خانم آندره و دو سه نفرِ دیگر ایستاده بودند و به تازهواردها خوشامد میگفتند. چشمهایم به دنبالِ مادرم میگشت، اما پیدایش نمیکردم. به پدر گفتم:
«پس مامان کجاست؟»
پدر گفت: «حتماً همین نزدیکیهاست، دارد به کاری رسیدگی میکند.»
راهروی دراز و باریکِ مدرسه ــ همان که هر روز گذرگاهِ من برای رفتوآمد به کلاس و حیاط و بیرون رفتن از مدرسه بود ــ اصلاً شبیهِ همیشهاش نبود. بادکنکها و کاغذهای رنگیِ پیچوتابدارِ فراوانی از سقف آویزان شده یا به دیوارها چسبانده بودند. روی هر بادکنک میشد نقشهی تقریبیِ یکی از کشورهای دنیا را دید که نامش زیر آن نوشته شده بود. پدرم خیلی زود بادکنکی را که نقشهی ایران و نامش روی آن بود پیدا کرد و به من نشان داد.
دیوارهای دو طرفِ راهرو را با عکسهای خانوادگیِ بعضی از دانشآموزانِ سالها و کلاسهای مختلف پوشانده بودند. زیر هر عکس، به زبانِ فرانسه و زبانِ ملّیِ صاحبِ عکس نوشته بودند که او در خانه به چه زبانی صحبت میکند. جایی روی دیوار، عکسی بود که من و پدر و مادرم را در روستایی نزدیکِ کرمان، روی سکویِ خانهای کاهگلی نشان میداد. زیر عکس نوشته بودند:
À la maison, je parle farsi
و زیر آن، در پرانتز: «من در خانه فارسی حرف میزنم.»
بیشترِ کسانی که به مدرسه آمده بودند، با تحسین و علاقه از این ابتکار و آذینبندی حرف میزدند و تقریباً همه میگفتند با سالهای پیش فرقِ زیادی دارد. پدرم میگفت حاضران خوشحالاند که تزیینات و دکوراسیونِ امسال، همهی آنها را در بر میگیرد؛ کسانی که از جاهای مختلفِ دنیا اینجا گرد هم آمدهاند.
در راهرو قدم میزدیم. هنوز هم وقتی به آن صحنه فکر میکنم، تنوع رنگها و شلوغی فضا پیش چشمم زنده میشود. آن روز، همهچیز برایم بزرگ و چشمگیر بود؛ امروز میدانم که آن هیجان بیش از هر چیز، حاصلِ احساسِ دیدهشدن و مهمبودنِ لحظه بود.
میان رفتوآمد آدمها، مادرم را دیدم که همراه Madame la Directrice به سمتی میآمدند که من و پدر ایستاده بودیم. واکنش من فوری و بیواسطه بود؛ ذوقی که هنوز هم شکل صدایش در خاطرم مانده است:
«ما… ما… ن…!»
پدر خندید. با همان آرامش همیشگی دستم را گرفت و گفت بهتر است آرامتر باشم. بعد با هم به سویشان رفتیم؛ حرکتی ساده که بعدها فهمیدم برای من نوعی اطمینان بود.
خانم مدیر با احترام و خوشرویی با پدرم سلام و احوالپرسی کرد. خم شد، گونهام را نوازش کرد و گفت هر روز بزرگتر میشوم و دخترِ خوبی هستم. این جملهها آن زمان معنای خاصی برایم نداشت؛ امروز اما آنها را بخشی از زبانِ رسمیِ مهربانی میدانم.
سپس رو به پدر گفت:
«همهی اینها کار همسرِ هنرمند شماست.»
نگاهی به مادرم انداخت و ادامه داد:
«ایده، ابتکار و صبوریِ ایشان واقعاً قابلِ تحسین است.»
من مادرم را نگاه میکردم. لبخندش آرام بود و چشمهایش برق میزد؛ برقی که اکنون میدانم از ترکیبِ خستگی، رضایت و غروری پنهان میآمد.
خانم مدیر گفت:
«شما مردِ خوشبختی هستید.»
و پیشنهاد کرد حالا کمی در فضا بگردیم، از محیط لذت ببریم و اگر مایل هستیم، با دیگر پدر و مادرها آشنا شویم.
این تحسینها پدرم را عمیقاً خوشحال کرده بود. با لحنی مطمئن به مادرم گفت که همیشه باعث افتخار و سربلندیِ ما بوده است. مادر تشکر کرد، اما بلافاصله گفت که این کارها را بهتنهایی انجام نداده و پیشنهاد کرد با کسانی که با او همکاری کرده بودند آشنا شویم.
در میان جمعیت حرکت کردیم. مادر ایستاد و نامها را یکییکی گفت:
Annette، مادرِ لوسی بود، همکلاسم، اهل همینجا.
Marlene، مادرِ ماوینگا بود، همکلاس دیگرم، اهل کنگو.
و Ayesha؛ بانویی که آن روز نمیدانستم مادرِ کدام کودک است، ـــ اهل مراکش ـــ اما حضور متینش در خاطرم مانده است.
همه با خوشرویی با پدرم آشنا شدند. پدر نیز، با همان تمایل همیشگی به گفتوگو، تلاش میکرد با دیگران ارتباط برقرار کند. تقریباً در هر مکثی، تحسینِ کار مادرم و همکارانش تکرار میشد.سرانجام وقت رفتن به سالنِ بزرگ مدرسه رسید. جمعیت به حرکت درآمد و ما هم همراهشان شدیم.
در دو سوی سالن، دو میزِ بلند(دراز) قرار داشت که روی آنها خوراکیهای متنوع چیده شده بود. فضا پر از بو، صدا و انتظار بود؛ نشانهی آشکارِ آغازِ یک جشن.
ادامه دارد
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد