جشنِ یلدا با شکوهِ عشق؛شادی؛روشنی؛مهربانی وُ همدلی پاینده باد...
تو یلدایی گُل آرایِ شبِ سردِ زمان باش
تو بیداریِّ اُمّیدی وُ با ما همزبان باش
بیا رقصان غزلخوان شو بزن فالی زِ حافظ
تو ای ساقی قیامت کُن قمارِ عاشقان باش
سپهر وُ مِهر وُ ماهت منتظر بر قلۀ قاف
لبِ برفِ فلک بوسیده گرمایِ بیان باش
نشانی از شراب وُ اشکِ چشمانِ شقایق
زِ حافظ پرس وُ جو کن جانِ ما رنگین کمان باش
تو در این دفترِ شیداییِ شعرِ شباهنگ
صدایِ واژگانِ خسته را هم آسمان باش
نگاهِ خیرۀ زندانیِ در انتظاری
ترا می جوید ای رؤیایِ زیبا مهربان باش
ندیدی سایه در بن بست وُ چشمانش به راهست!؟
بیا وُ همدمِ این گریه هایِ ارغوان باش
چراغِ بی غروبِ غربتِ بیغوله ها باش
برای این خیابان خوابِ آواره مکان باش
درین دخمه که نامش خانه آمد رونقی باش
بسانِ رود وُ دریایی خروشان بیکران باش
نگینِ آرزو گمگشته در آیینۀ رنج
تو لبخندِ حضورِ آرزو باش وُ توان باش
دلش خون شد ز تاریکی عزیزِ خلوتِ جان!
به شب تنپوشِ روشن باش وُ در جانش روان باش
فراق وُ غربت وُ قهرِ شفق سنگین وُ دلگیر
تو دیداری تو نورِ آشِنای آشیان باش
تو مهمان وُ عزیزِ بهتر از جانی وُ همدل
خرامان نغمۀ مستانِ هستی؛ ارمغان باش
تو می دانی که این محفل همان فصلِ فسانه ست
محبت کُن درین سرما تو گرمایِ نهان باش
بیا این حسرتِ سردِ دلش را آتشی زن
ملال وُ قحطِ شادی را برانداز وُ جوان باش
تو آن نخلِ خیال وُ بلبلِ باغِ بهاری
انارِ آتشین را دانه کُن هان کهکشان باش
بیا بر سفرۀ خالی تو نانِ معرفت نِه
برای سایه های خستۀ افسرده نان باش
غم وُ تنهایی وُ حُزنِ وطن از بُن برانداز
شبِ شب زنده داران را تو غوغایِ عیان باش
گلاب وُ رنگ وُ بویِ خندۀ معشوقۀ عشق!
تو صبحی وُ سخن را رستخیزِ جاوِدان باش
شنبه 29 آذرماه 1404///20 دسامبر 2025