غلام احمد نوید
به قلم منوچهر برومند
م ب سها
غلام احمد نوید سخنسرای بلندپایه و گزیدهگوی افغانستانی است که در سال ۱۲۸۰ هجری خورشیدی؛ همزمان با واپسین روزهای زمامداری امیر عبدالرحمن خان در گذر رکاخانهی کابل و در خانوادهای فرهنگمدار و ادبدوست چشم به جهان گشود. پس از ۸۳سال زندگانی بارآور که مقرون به میهندوستی و تقوی و عزت نفس بود در مهر ماه سال ۱۳۶۳ هجری خورشیدی در زادگاهش کابل دیده بر جهان فانی فروبست. پدرش سردار نوراحمد خان نوری متخلّص به نوری و معروف به امینالوجوهات از سخنوران نامی و از دولتمردان برجستهی دوران امارت حبیبالله خان بود و مادرش سلسلهبیگم از بانوان سخنسنج زمان که او را به خواندن سرودههای فردوسی و سعدی و حافظ و بیدل تشویق میکرد. از آنجا که به شاهنامه فردوسی دلبستگی فراوان داشت وصیت کرد فرزندش شاهنامهخوانی را نزد مولانا یعقوب فراهی بیاموزد. ۱
نوید پس از آنکه مبادی ادبی فارسی و عربی را نزد پدر آموخت و در پی وصیّت مادر شاهنامه را نزد مولانا یعقوب فراهی فراگرفت از محضر قاری عبدالله ملکالشعراء، استاد هاشم شایق افندی و عبدالهادی داوی کسب فیض کرد.
درپی سقوط سلطنت امانالله خان مجبور شد همراه با عبدالهادی داوی شاعر سیاستمدار پشتون کابل را ترک کند و پس از پایان یافتن ناآرامی به کابل باز گردد. مدتی را در انزوا سپری سازد. پس از چندی عهده دار مشاغل اداری و سیاسی در وزارتخانههای معادن و زراعت و وزارت امور خارجه شود. ۲

نشر آمو
غلام احمد نوید سرایندهای بیداردل بود. بر تاریخ و ادبیات و سیاست و فرهنگ افغانستان احاطه داشت. نادانی عامه را انگیزهی آغازین ستیزهجوییهای قومی، قتل و غارت، سیهبختی و گرفتاریهای سیاسی اجتماعی مردم افغانستان دانست. از آنجا که پایبند خاصهخرجیهای معمول نبود؛ بجای پیروی از سنت ناشایست ستایش و ثناگویی، توانایی ادبی و قدرت و قریحهی سخنوری را مشعل فروزان هدایت و روشنبینی کرد و در راه روشنگری فکری مردم به کارگرفت. ۳
از موارد سخنسراییهای روشنگرانه او مثنوی شیوای انتباه است که در سال ۱۳۱۱ هجری خورشیدی که مقارن با دوران جوانی او بود؛ برای شرکت در مشاعرهی انجمن ادبی کابل سرود و در همان زمان که مقارن با سالگرد زمامداری نادرشاه بود؛ در شمارهی ششم سال دوم مجله انجمن ادبی کابل منتشر کرد. نشر این سروده که به واسطه نداشتن تخلص، از سرایندهاش با عنوان شاعر نو یاد شده بود؛ نکوهش مدّاحان حیلهگر را در پی داشت. زیرا بر خلاف مدیحهسراییهای سخنوران آزمند، مثنوی انتباه وضع نابهنجار فرهنگی، ناراستی سیاسی و نادرستی اجتماعی را نکوهش میکرد و با عتاب و خطاب به هیأت حاکمه و پادشاه لزوم اصلاح امور را یادآور میشد. به بیداری از خواب رخوت و کنارهجویی از غلفت زیانبار خانمانبرانداز فرامیخواند. همین موجب شد مجیزگویان متملق مداح مثنوی حکمتآمیز انتباه را در چشم شاه نکوهشنامهای جلوه دهند که در تعارض و تقابل با مجریان امور کشور سروده شده؛ و شاه را برانگیزندتا سراینده را به حضور فراخواند و از تکرار خردهگیریهای منظوم برحذر دارد. ۴
انتباه
رایگان بگذشت ماه و سال ما
تیره شد زین حال استقبال ما
نی هنر داریم و نی علم و کمال
نی زر و سرمایه و مال و منال
نی صناعتکار و صاحبپیشهایم
ملّتی بی فکر و بی اندیشهایم
نزد ما بهتر بُوَدْ جهل از هنر
نزد ما خوشتر بُوَدْ زهر از شِکَر
ملّتی بیعلم و قومی بیسواد
فرقهای پُرْکین و قومی پُرْعناد
ملّتی پُرْجنبش و پُرْاضطراب
دائماً در شورش و در انقلاب
علم و عرفان نزد ما نَبْوَدْ حلال
باهنر باشیم دائم در جدال
ملّتی پسماندهایم و بیخبر
جهل نزد ما بُوَدْ علم و هنر
جملگی با درد غفلت مبتلا
نی طبیب و نی علاج و نی دوا
مکتبی نادیده و مُلّا شدیم
بر فراز منبری بالا شدیم
کنفرانس و نطق و لکچَرْ میدهیم
عالمی را درس از بَر ْمیدهیم
سارقی بر ما جهانبانی کُنَد
دزد ما دعوای سلطانی کُنَد
تیغ بر روی برادر میکشیم
ملّت خود را سراسر میکشیم
خانهی خود را خود آتش میزنیم
تیشه بر پایِ ستم کش میزنیم
بین خود باشیم دائم در فساد
نی به دین پابند و نی بر اعتقاد
رهبر ما علم را تأیید کرد
بر حصول معرفت تاکید کرد
گفته آن پیغمبر خیرالبشر
دوست دارم شخص با علم و هنر
منع فرمودند از بُغْض و نفاق
امر فرمودند بهر اتفاق
ما خلاف ِقول پیغمبر کنیم
گفتههای غیر را باور کنیم
ملّت ما جمله از پیر و جوان
نیست بر یک راه و یک مسلک روان
تا طرفدارِ فئودالیم ما
بی ره و بیکار و بی حالیم ما
هر یکی خان و امیر خودسریم
هر یکی دارای تیغ و خنجریم
ما نمیخواهیم قانون و نظام
مست و مخموریم بی ساقی و جام
بر دیار ما به تعداد و شمار
بیش باشد از دو ملیون شهریار
هریکی باشیم خانِ خودسری
خان بی نان و سر بی لشکری
گر چنین باشد همیشه حال ما
وای و صد افسوس بر احوال ما
جهل ما باشد کنون ضربالمثل
در میان جمله اقوام و ملل
در جهالت گشته در دنیا عَلَمْ
خوش بُوَدْ صد بار زین هستی عَدَمْ
گر چنین خصلت بُوَدْ با ما مُدامْ
کار ما ختم است باقی والسلام
این سخنها از برای عبرت است
نی ز روی کین و بُغْض و نفرت است
هست حرف من سیاه و نیشدار
همچو طاووسی بُوَدْ در جلد مار
می نماید گرچه چون جنگ و جَدَل
ظاهرش زهرست در باطن عسل
راست گفتن دایماً ما را شعار
روبرو گویم همه آئینه وار
حرف من از درد و از سوز دل است
قلب من مائل به این آبو گل است
نیستم من آدم خارج پَرَسْتْ
نزد من ملّت نباشد خوار و پَسْتْ
نیستم من محو کردار فَرَنْگْ
نیست در آئینهام یک ذره زنگ
ملّتِ من نیست در چشمم زبون
من به عشق خاک خود دارم جنون
لیک مذموم است نزد من ثنا
شخص مدّاح است پُرْ مکر و دغا
مادحی ممدوح را احمق کند
کار را بی نور و بی رونق کند
قصه و افسانهی احبابِ خوش
می برد اطفال را در خوابِ خوش
مقصد ما هست بیداری نه خواب
با تشدّد کردهام زین رو عتاب
چنانکه از ابیات پایانی مثنوی انتباه بروشنی نمودار است؛ غلام احمد ِنوید، از زمره سخنوران آزادهای بود که قدر و قیمت سخن را میدانست و جایگاه بلندمرتبهی سخنور را میشناخت. درّ لفظ دری را به پای دستاندرکاران امور نمیریخت. ثنا را کاری نادرست میشمرد. در پی آن نبود که به فریب سخن منظوم بیخردی را بستاید؛ به پاس ستایشی نابجا از قدرتمندی ناروا بر مزایایی زودگذر دست یابد، بهرهای گیرد و توشهای بربندد. از این رو این شاعر متعهد بلندمرتبه از آغاز پا نهادن به عرصهی سخنوری تاپایان زندگی، گوهر سخن را جز در راه ارشاد عقول و افهام و جز نازکخیالیهای شاعرانه دلنشین جز مضامین بکر و معانی و مفاهیم عرفانی به کار نگرفت. در طلب جاه و جلال ظاهری حشمت سخنوری و عزت نفس و آزادگی را هبا و هدر نکرد.
آزاده بود و میگفت:
دربند جاه و درطلب نام نیستم
آزادم و اسیر به یک دام نیستم
گزیدهگو بود و میگفت:
گاهگاهی ناله از دل میکنم چون عندلیب
نیستم زاغی که هر دم بشنوی آوای من
مهربان بود و میگفت:
سایهی داغ محبّت از سر دل کم مباد
خانهام محتاج شمع و پَرتوِ مهتاب نیست
مضمون پرداز بود و رشحات کلک طراوت بارش به بستان سخن شادابی بهاری میداد:
باغ مضمون، شده از خامه من تازه، نوید
ابر نیسانم و شاداب بهاری کردم
منیعالطبع بود و میگفت:
زمن به خضر بگوئید با کمال ادب
که بهر خویش نگهدارد آب حیوان را
عزت نفس داشت و میگفت:
کِیْ سر به پیش سدره و طوبی کند فرود
نخلی که آب میخورد از چشمهسار من
نازکخیال بود و میگفت:
کِیْ گرم تواند که کند بزم جهان را
خورشید اگر شعله ز من وام نگیرد
به حشمت سخنوریاش میبالید و میگفت:
بسی نوید زطبع بلند خود شادم
که ساخت پیش همه خلق سر بلند مرا
وطنخواه بود و میگفت غبار دیار توتیای چشم اوست:
چشم مرا به سرمه کشیدن چه احتیاج
خوشتر ز توتیاست غبار دیار من
پندآموز بود و هشدار میداد:
روی از مردم آزاده نمیگردانی
رخ تو پند گر از سیلی دوران گیرد
نوید کابلی شاعری غزلسرا بود. غزل را به دو شیوهی عراقی و هندی میسرود. در هر دو شیوه توانایی چشمگیر داشت گرد انواع دیگر سخن منظوم نرفت. جز مثنوی انتباه که در آغاز جوانی سروده بود باقی سرودههای او در سلک غزل است. غزلهایی ناب که از چشمهی جوشان طبعی شورانگیز مایه میگیرد. درهای بهشتی از صور خیال و مضمون پردازیهای دلنشین را بروی خواننده میگشاید. شاید علّت گرایش نوید به غزلسرایی این بود؛ که کابل زادگاه او در سدهی اخیر آبشخور فرهنگی بارآوری شد؛که غزلسریان بزرگی مانند ندیم کابلی، واصل کابلی، و استاد ملکالشعراء قاری را در ساحت خود پرورد و آبگینهی ظریف غزل را به مدد قریحهی وقاد و کلک هنرور این سخنگستران کارآمد صیقل داد شعر نوید بازتاب خصائل اوست. خصائل سرایندهای که به ارزشها مطمح نظر در عوالم انسانی واقف است.
اسیر زرق و برق های جاهطلبانه نمیشود. از خوشآمدهای حقیرانه میگریزد. مناعت طبع و بلند نظری شاعرانه دارد. علائق وطنی را تبلیغ میکند. با ریا و عوام فریبی به تقابل برمیخیزد.
عمریست که یک سلسله گفتار شنیدیم
دیدیم عمل کمتر و بسیار شنیدیم
واعظ چه کنی جلوهی بیجا سر منبر
این قصه همانست که ما پار شنیدیم
هر نکته که گفتند حریفان پس پرده
ما حرف به حرف از سر بازار شنیدیم
نوید شاعری سنتگراست. سخن وی سخته و پرداخته است. منسجم و استوار بر بنیاد ساختار سخنسرایان غزلگوی پیشین لطیف و دلنشین و روح پرور، الهام یافته از بیدل و کلیم و حافظ و صائب. شاعری شناخته شده در مجامع ادبی ایران، به مناسبت آنکه مدتی مقام کنسولی افغانستان را در مشهد برعهده داشت از رهگذر حضور در انجمن ادبی فرخ با سخنوران ایران آشنایی نزدیک یافته بود. به ویژه با استاد محمود فرخ خراسانی، استاد عبد الکریم فیروزکوهی و استاد رهی معیری که او را عزیز میداشتند و در جایگاه اجلهی زرگران نقاد سخن بر قدر سخن و بلند پایگی سخنوری اش واقف بودند. صیرفیان عرصه ادبی که دیده بودند چه سان در عرصهی استقبال از غزل حافظ:
من که باشم که برآن خاطر عطار گذرم
لطف ها میکنی ای خاک درت تاج سرم
فی البداهه با سرودن ابیات زیر از پس عهده سخنوری بر آمده است:
تنگنای قفس هر چند فروریخت پرم
چشم دارم دهد ایزد پر و بال دگرم
با وجودی که ضعیفم نهراسم از چرخ
گرچه او تیغ به کف دارد و من بی سپرم
شهر سیارم و باشد خط سیرم معلوم
آسمان کیست که مانع بشود از سفرم
مجموعهای از سرودههای غلام احمد نوید کابلی چند بار به زیور چاپ رسیده است. نخست به کوشش محمدامین اندخوی که سالها بعد به همت اسدالله شعور تجدید چاپ شد. در سالهای اخیر نیز با دستاندرکاری حامد نوید و شفیق کاوه بخشی از سرودهای نوید با عنوان شکفتن با گل سرخ به چاپ رسید. ۵ که خواندنش به همه دوستداران ادب فارسی و دلبستگان سرودههای ناب توصیه میشود.
هدر میآیی
وه چه آراسته امشب به نظر میآیی
مگر از صحبت خورشید بدر میآیی!
رنگ و بوی تو فزون از گل فردوس بُوَدْ
زان که تو شستهتر از موج گهر میآیی!
کیست در شهر که تقلید خرام تو کند
تو به ناز دگر و طرز دگر میآیی!
گل زند جوش بساط طربت گسترده
وقت خوش، خوشتر ازین نیست اگر میآیی!
نشوی سیل چرا داخل ویرانه ما
چند ای خانهبرانداز هدر میآیی؟
بودی امشب به كدام انجمنی بزمآرا
کاین چنین مست و برآشفته سحر میآیی!
امشب این میکده را زیر و زبر خواهی کرد
باز، ای عربدهجو، نشئه به سر میآیی!
بهر دیدار تو دل بر سر مژگان آمد
ای سفرکردهی من کی زسفر میآیی؟
گفتی آیم به عیادت سر بالين نويد
رمقش بيش نمانده ست، اگر میآیی!
نوید سروش
اگر شراب دهد پیر میفروش مرا
در این بهار نبینی دگر به هوش مرا
دهان قُلزُم ۱ مواج بستن آسان نیست
توان کیست کند منع از خروش مرا
همین منم که فتم مست شب به میکدهها
سحر برند خراباتیان به دوش مرا
تو ای حریف مپندار کانقدر خامم
به هفت دیگ خود افلاک داده جوش مرا
گلم به صحن چمن جلوهی دگر دارم
چه میبرید به دکان گلفروش مرا؟
چه خوش ترانهای سرکردهام دراین گلشن
خدا کند که نسازد فلک خموش مرا
دلم به سینه زفرط نشاط میرقصد
که تا صدای خروشی رسد بگوش مرا
در این ریاض من آن نکهت سبکبارم
که با نشاط برد برگِ گل به دوش مرا
مرا به قاصد و پیغام احتیاجی نیست
دهد "نوید" ز بام فلک سروش مرا
۱: قُلزُم: دریا
پیمانه نیست
جز گروهِ میکشان، هشیار در میخانه نیست
مَیْ کشید آزاد، امشب هیچ کس بیگانه نیست
رشـتــهی آداب در پــای مـــــنِ دیـوانــه نیست
کوزهی مَیْ سر کشم، در دست گر پیمانه نیست
باده آشامـیـد، مستان، شـور و مستی سر کنـیـد
خـاک در بـزمی که آنجا نعــرهی مستانه نیست
حـلـقـــهی امـیـــد بـر هـــر در زنم، واحسـرتــا!
پاسبان با خشم میگوید که صاحبخانه نیست
تا جنون گل کرد، آووخ فرحتـم از دست رفت
من شـدم دیوانه هنگامی که یک ویرانه نیست
گـریهها بر مُــردن تدریجی خــــود میکـنـد
شمــع را در دل غمـی از مُـردن پـروانه نیست
شـعلـهای بودم نوید، امشب چو خـاکستر شدم
ســرنوشت مــن حقـیـقت دارد و افسانه نیست
حُسْنَش
تجلی کرد حسنش دوش در خلوتگه هوشم
به استقبال نازش دل بیرون آمد ز آغوشم
دل دیوانهام پرشور و دشت بیخودی تنگ است
کنید ایجاد صحرایی دگر کآزاد بخروشم
زبس نازکمزاجم بار گردون برنمیدارم
من آن شاخم که نکهت بارِ سنگینست بر دوشم
نیم شمعی که از بادِ نفس راه فنا گیرم
چراغ طورم و توفان نخواهد کرد خاموشم
سزاوار شنیدن کی بُوَد افسانهی زاهد
بجای حرف باطل پنبه بگذارید در گوشم
غبارم لیک صد خورشید تابان در بغل دارم
بظاهر قطرهام اما بُوَد توفان در آغوشم
چو بحر بیکران پیوسته امواج است طبع من
توانی نیست کس را تا فروبنشاند از جوشم
زبس دارم نوید از زندگانی سرگرانیها
که؟ بردارد بجز تیغ اجل این بار از دوشم
مستم
کِیْ لاف عقل و دانش و فرهنگ میزنم
مستـم، سـخــن ز بادهی گلــرنگ میزنم
بی نشئه یک نفـس نتــوان بُرد بارِ غـــم
سـاغر ز باده گشتـه تـهی، بنـگ میزنم
گه پای خُـم شکستم و گه، فرق محتسب
از بیخـودی به هـرچه رسم سنگ میزنم
از بس که کــرده حوصلهام تنگ، روزگار
با هر که می رسم، سخن از جنگ میزنم
از ریشِ پیــر صــومـعــه فیــضی نیـافتـم
اکنــون به زلفِ دخترِ رز، چنـگ میزنم
سـاقی خمـــار باده مــرا مودماغ کــرد
پیـمــانـه را گــرفتـم و بر سنگ میزنم
خــوکـردهام به محنـت و آوارگی نوید
اتش به فــرق افســر و اورنگ میزنم
مآخذ
۱. نوید، عبدالله به نقل از فروغ، شاه امیر، ژورنال هفته.
۲. آسوده، عزیز، غزلسرای پرشور، سیمای معاصران کابل ۱۳۶۹.
۳. غبار، میر غلام محمد، افغانستان درمسیر تاریخ، مقدمه.
۴. شعور، اسدالله، کتاب برگو به آفتاب، مقدمه.
۵. نوای نیستان یادبود غلام محمد نوید در انجمن ادبی نوای نیستان.
عبدالله و حامد دو تن از فرزندان هنرور غلام احمد نویداند.