logo





آهو (۱۱)

دوشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۴ - ۱۵ دسامبر ۲۰۲۵

بهمن پارسا

new/bahman-parsa05.jpg
...حرف پدر برای من نه دلپذیر بود نه خوشحال‌کننده.با خودم گفتم، از وقتی به اینجا آمده‌ایم، همه‌چیز همین‌طور است! امروز چیزی می‌خری، بعداً تحویل می‌گیری؛ برای هر کاری باید مدّتی منتظر بمانی. انگار آنچه از ذهن کودکانه‌ام می‌گذشت، روی چهره یا پیشانی‌ام نوشته شده بود؛ چون پدرم با یک نگاه گفت:
-آهوخانومِ گل ناراحت نباشه؛ تلویزیون از فردا عصر روشن می‌شه و کار می‌کنه. حالا هم بیا که با هم شام بخوریم و ببینیم امروز چه کارا کردی...
-پدر همیشه در آرام‌کردن اوضاع موفق است. صفای ظاهر و باطنش خیلی زود دلِ طرف مقابل را نرم می‌کند. وقتی دید حرفش اثر کرده و صورتم کمی باز شده، رو به مادر گفت:
-خب میناخانوم، این تلویزیون چطور تا اینجا رسید؟
مادر ماجرای آوردن تلویزیون را همان‌طور که اتفاق افتاده بود برایش تعریف کرد. پدر از مدیریت و هوشمندی مادر در آن موقعیت واقعاً خوشحال شد؛ گفت همه‌چیز نشان می‌دهد مادر خیلی زود در اینجا هم مثل ایران – مثل شهر خودمان کرمان – موفق و مورد احترام خواهد شد. چهرهٔ مادر از شنیدن حرف‌های پدر برق می‌زد؛ برقِ رضایت و شادی از این‌همه قدردانی.
فردای آن روز، بعد از اینکه صبحانه خوردیم، مادرم مشغول کارهای روزانهٔ خانه شد. من هم در اتاقم، تا جایی که حوصله‌ام یاری می‌داد، خودم را سرگرم کردم. بعد، برای خرید چند چیز با مادر از خانه بیرون رفتیم.
زندگی در آپارتمان حسِ بودن در جامعه و محیط را محدود می‌کند. نه حیاطی هست و نه کوچه و خیابانی که بی‌واسطه در دسترس باشد؛ و همین، رابطهٔ فرد با بیرونِ چهار دیواری را دچار نوعی ایست می‌کند. برای همین است که وقتی از آن فضای بسته – که با طبقات، دیوارها و راهروها از دنیای بیرون جدا شده – بیرون می‌آیی، می‌بینی فضای باز با آنچه در خیالت ساخته بودی فرق دارد.
اگر آفتابی هست، از آنچه در خانه تصور کرده بودی درخشان‌تر است. گرما هم گرم‌تر از حدّی است که گمان می‌بردی. اگر خنکی‌ای باشد، آن سرمایی نیست که ذهنت با خودش ساخته بود. و مهم‌تر از همه، مردمان بسیاری را می‌بینی که در رفت‌وآمدند. جنب و جوش و حرکت مردم، حضور آنهمه اتومبیل و دیگر وسایل نقلیه، در مجموع یاد آور زندگی است همانطور که هست! من و مادر نیز آنروزها حس و حالِ‌ مردمان آپارتمان نشین را داشتیم. فضای بیرون همیشه برایمان دلپذیربود. با آنچه درداخل آپارتمان خیال کرده بودیم فرق داشت.
من از مادر خواستم تا با هم به پارک برویم که کمی بازی کنم.
مادر گفت فقط آن‌قدر وقت داریم که دو سه چیز لازم را بخریم و به خانه برگردیم؛ چون مأمورِ راه‌اندازی تلویزیون بین ساعت یک تا سه خواهد آمد و ما وقت زیادی نداریم.
گفتم:
«مامان، از کجا می‌دونی حتماً همون موقع میاد؟»
مادر گفت:
«وقتی تلفن کردن، تو توی اتاقت بازی می‌کردی.»
به خانه برگشتیم و منتظر بودیم کسی زنگ بزند تا بیاید تلویزیون را راه بیندازد. چند دقیقه از ساعت سه گذشته بود که زنگِ در به صدا درآمد. مادر گوشی را برداشت و گفت:
«بله، خودم هستم… الان جلوی درِ آپارتمان می‌ایستم… بله، بفرمایید بالا…»
چند لحظه بعد، مردی با کیف بزرگی از آسانسور بیرون آمد. ما جلوی در منتظرش بودیم. آمد و کارت شناسایی اش را به مادر نشان داد و اجازه خواست وارد شود. بعد از ورود، سه برگه به مادر داد تا نگاه کند و امضا نماید. توضیح داد که شرایط استفاده و مقررات لازم در این برگه‌ها نوشته شده است. طبیعی بود که مادر نتواند متن‌ها را بخواند؛ قرارداد و این جور نوشته‌ها سخت و پیچیده‌اند. ولی چیزی نگفت، چون پدر گفته بود چند ورقه را باید امضا کند و خودش مضمون آن‌ها را می‌داند. بنابراین، مادر برگه‌ها را امضا کرد.
مرد مشغول وارسی امکان وصل کردن تلویزیون به شبکهٔ پخش شد. در یک لحظه رو به مادر کرد و گفت:
ـ «خانم، می‌تونین سیمِ کابلِ مخصوص رو بدین به من؟»
مادر گفت:
ـ «ببخشید، متوجه نشدم… می‌شه تکرار کنین؟»
مرد گفت:
ـ «سیمِ کابل. برای وصل کردن تلویزیون به شبکهٔ پخش، یک سیم مخصوص لازم دارین که باید داشته باشین.»
مادر گفت:
ـ «متأسفم آقا… ما چنین سیمی نداریم. یعنی کسی در این مورد به ما چیزی نگفته !»
مرد گفت:
ـ « متاسفم ،ولی فکر میکنم ،وقتی برای تعیین وقت تلفن کردید اینرا به شما گفتن »
مادر نخواست به آن مرد بگوید که او تلفن نکرده واز این موضوع خبر ندارد. و پرسید او چه کمکی میتواند بکند.
مرد گفت:
«من وسایلم رو نگاه می‌کنم؛ اگر داشته باشم و شما قبول کنید هزینه‌شو بدین، ازش استفاده می‌کنم. اگر نه، باید خودتون بخرید و داشته باشین تا دفعهٔ بعد که مأمور بیاد ازش استفاده کنه. اختیارش با خودتونه.»
مادر پرسید هزینهٔ این کار چقدر می‌شود، و مرد توضیح داد که فقط قیمت خودِ کابل را می‌گیرند. بعد در کیفش جست‌وجو کرد و گفت:
ـ «خوشبختانه اینجا یک رشته دارم. می‌خواین استفاده کنم؟»
مادر دوباره پرسید هزینه‌اش چقدر است، و وقتی جوابش را شنید، موافقت کرد.
پیش از آن‌که کار او تمام شود، مادر یک لیوان آب‌پرتقال و یک قوطی نوشابه گاز دار روی میز گذاشت.
مرد کارش را تمام کرد و می‌خواست تلویزیون را روشن کند که مادر گفت:
ـ «هوا گرمه و این نوشیدنی‌ها خنک‌اند؛ هر کدوم رو دوست دارین بردارین.»
مرد آشکارا تحت‌تأثیر قرار گرفت و تعجب کرد. تشکر کرد و گفت نوشیدنی گازدار را بیشتر دوست دارد و آن را با خودش می‌بَرَد تا در راه بنوشد.
بعد تلویزیون را روشن کرد، کانال‌ها را نشان‌مان داد و دربارهٔ کنترل از راه دور، توضیحاتی به مادر داد.
مادر ضمن تشکر، مبلغ لازم برای کابل را به او داد. مرد نگاهی به پول انداخت، تشکر کرد و گفت که بیش از نیمی از آن را نمی‌خواهد و ادامه داد:
«Et le reste, c’est cadeau.»
این را کاملاً جدی و بدون تعارف گفت. سپس وسایلش را جمع‌آوری کرد و رفت.
من و مادر هر دو خوشحال بودیم. دو نفری مقابل تلویزیون نشستیم و او با دکمه‌های دستگاه کنترل سعی کرد کانال‌ها را مرور کند. قصد خاصی نداشتیم؛ فقط با کنجکاوی و برای آشنایی بیشتر، کانال‌های مختلف را نگاه می‌کردیم. یکی از کانال‌ها برنامه‌ای مربوط به پخت‌وپز نشان می‌داد. مادر به محض دیدنش گفت:
– الانi که سیاوشم گرسنه از راه برسه و من هنوز هیچی نپخته‌ام…
این را گفت، تلویزیون را خاموش کرد و رفت تا برای پدر – در واقع برای هر سه‌ نفرمان – شام آماده کند.
عصر شد و پدر آمد. مادر و کمی هم من، همه‌چیز را با دقت برایش توضیح دادیم. من می‌خواستم هرچه زودتر تلویزیون را روشن کنیم؛ اما مادر عقیده داشت بهتر است پدر اول خستگی در کند و بعد از شام سراغش برویم. در ضمن حاضر کردن میز مادر در مورد کابل تلویزیون و آنچه پیش آمد با پدرم حرف میزد. پدرم بارها و بارها از مادر عذر خواهی کرد و این اشتباه را ناشی از مشغولیتهای کاری اش دانست.
تلویزیون از آن شب به بعد عضوی از خانواده شد؛ در همه‌ی گفت‌وگوهای ما ردّی از حضورش پیدا بود. مهم‌ترین اثرش این بود که مادر روزبه‌روز در به‌کارگیری زبان فرانسه ماهرتر می‌شد. از میان برنامه‌های مختلف، اخبار روزانه برایش بیشترین اهمیت را داشت. بعد از آن، برنامه‌هایی که با موسیقی و ترانه‌های روز ارتباط داشتند. من عاشق (بِل و سباستین) بودم.
خوب یادم هست که هم پدر و هم مادر – البته بیشتر پدر – چند تن از خوانندگان و هنرپیشه‌های فرانسوی را می‌شناختند.
در آخرین هفته‌ی ماه ژوییه، آندره و نِلی یک‌بار دیگر ما را به گردشی در اطراف شهر بردند که بسیار دوست‌داشتنی بود. روزی آرام و گرم، در اطراف مزارعی سرسبز،که دیدنشان نوعی سرخوشی ایجاد میکرد. وقتی باد میان سپیدار های راست و بلند بالا می پیچید، بنظر می آمد که برگها روی شاخه ها شروع میکنند به پچپچه و در گوشی حرف می زنند. آندره با مادرم گرم گرفته بود. او مادرم را وامیداشت تا بیشتر حرف بزند و در پس هرجمله ی مادر،‌ویرا تشویق میکرد و از پیشرفتش در یادگیری زبان واقعاً تعجب کرده بود. آندره و نلی هردو از این بابت خوشحال بودند. به هنگام بازگشت به شهر نلی میگفت مینا خیلی با هوش است. استعداد یادگیری بالایی دارد. وقتی به خانه رسیدیم مادرم از آنها خواست تا به خانه ی ما بیایند و چیزی بنوشند. نلی گفت اینکاری است که حتمن و به دفعات خواهند کرد و وقت بسیار است. باشد برای دفعه یی بعد. و هر دوی آنها-نلی و آندره-به من گفتند که از تطیلات لذّتببرم وخود را برای مدرسه هرچه بهتر آماده کنم. ماه ژوییه تمام شد. ماه خوبِ‌ اولین تعطیلات.
ماه اوت هوا گرم‌تر بود و بیرون رفتن از خانه برای من و مادر دلپذیرتر. پارک‌های اطراف، سایه‌ی درختان و صدای آرام برگ‌ها، محیطی آرام‌بخش ساخته بود و ما از آن لذت می‌بردیم. روزهای آخر هفته را هم طبق راهنمایی پدر – که از رفیقی به نام ژان پل چیزهایی می‌پرسید – به گردش می‌رفتیم. یکشنبه‌ای هم به استخری روباز رفتیم که عالی بود… واقعاً عالی! دراین ماه من ومادر بیش از هروقت دیگری از وجود هم لذّ ت بردیم. تا میشد بگردش رفتیم. در فروشگاه ها چرخ زدیم. در ساعاتی از روز من سعی در خواندن کتابهای کودکانه میکردم و مادر درسهای مدرسه اش را مرور میکرد. و تا می شد تلویزیون نگاه میکردیم. بیشتر برنامه های کودکان و آموزشی. بِل و سباستیَن از همه بیشتر.
تابستان همان‌طور که ناگهان شروع شده بود، ناگهان تمام شد.
***
وقتی به مدرسه بازگشتم، در همان هفته‌ی اوّل به‌خوبی فهمیدم که در درک زبان بسیار بهتر از پیش از تابستان شده‌ام. آرلِت خیلی تعجب کرده بود و هرگاه فرصت پیش می‌آمد و مادرم را می‌دید، از پیشرفت من ابراز رضایت می‌کرد.روزها حالا زودتر تاریک و دیرتر روشن می‌شد. هوا سرد شده بود و اغلب، ابرهای انبوه و تیره‌رنگِ بداخم، آسمان را می‌پوشاندند. بدترین وقت زمانی بود که باد می‌وزید؛ باد، سوزِ سرما را بیشتر می‌کرد و رفتن به مدرسه اصلاً دلپذیر نبود. بهترین جا زیرِ لحاف، درون تختخواب بود؛ امّا زندگی حرف دیگری می‌زد و من هم ناچار به گوش‌دادن بودم.
مادر نیز کلاس‌هایش شروع شده بود و نسبت به نوبت قبلی سه ساعتی بیشتر به مدرسه می‌رفت. هرگز نشنیدم شکایتی داشته باشد و به‌خوبی می‌فهمیدم که با سرعت در زبان فرانسه پیش می‌رود. وقتی به تکالیف مدرسه‌ام رسیدگی می‌کرد، این موضوع بهتر آشکار می‌شد.
هفته‌ی اول دسامبر، یک روز عصر، وقتی مادرم می‌خواست به کارهای مدرسه‌ام رسیدگی کند، میان ورقه‌ها به نامه‌ای چاپی برخورد. کوشش کرد آن را بخواند و بفهمد و طبق معمول برای درک بهتر از دیکسیونر استفاده کرد. مدرسه اعلام کرده بود که مانند هر سال، روز ۲۰ دسامبر جشن پایان سال برگزار می‌شود و اگر پدر و مادرها مایل باشند، می‌توانند برای همکاری اعلام آمادگی کنند.
آن شب سرِ شام و کمی پس از آن، پدر و مادرم درباره‌ی این موضوع صحبت کردند و هر دو تصمیم گرفتند همکاری کنند. مادر می‌گفت می‌تواند در کار تزئینات و هرگونه دکور مفید باشد و اگر بخواهند یکی دو جور غذای ایرانی هم آماده کند. پدر نیز معتقد بود اگر ساعت‌ها بعد از شش عصر باشد، او هم می‌تواند کمک کند. من از شنیدن این حرف‌ها غرق خوشحالی می‌شدم.
ما ـ یعنی من و پدر و مادرم ـ نسبت به سال پیش، همین موقع، آدم‌هایی دیگر شده بودیم! مثل این بود که پوسته‌ی تخم‌مرغ را شکسته و بیرون آمده باشیم. بهتر می‌دیدیم، بهتر می‌شنیدیم، و کمتر خجالت می‌کشیدیم.
صبح روز بعد، وقتی مادر مرا به مدرسه رساند، همراه من وارد هال ورودی شد و گفت به کلاسم بروم. دیدم خودش با سرایدار چاق و بدخلق مدرسه حرف می‌زند.
آن روز را هرگز فراموش نکرده‌ام. وقتی آرلِت وارد کلاس شد و درس روزانه را آغاز کرد ،شروع کرد به صحبت درباره‌ی جوجه‌ای به نام Carmela. همین‌که اسمش از دهانش خارج شد، من با صدایی بلند و شادمان گفتم: «من کارملا را می‌شناسم!»
بچه‌ها با تعجب نگاهم کردند. آرلت بعد از مکثی کوتاه گفت: «چه خوب! می‌تونی برای همه بگی کارملا کیه؟»
مَن مو به مو آنچه درباره‌ی این جوجه‌ی بی‌پروای مصمّم می‌دانستم ـ زیرا مادرم در تابستان کتابش را دو بار برایم خوانده بود ـ تعریف کردم. آرلت با دهانی نیمه‌باز مرا نگاه می‌کرد و در پایان با صدای بلند گفت:
«Mais bravo, ma petite Ahoo!»
او با مهربانی از من تعریف کرد و گفت خیلی خوشحال است که کتاب جوجه‌ای که می‌خواست دریا را ببیند را خوانده‌ام. بی‌صبرانه منتظر بودم روز تمام شود تا این موضوع را برای مادر تعریف کنم.
امّا عصر، وقتی مادر را دیدم، به‌جای آنکه از کلاس و کارملا برایش بگویم، پرسیدم: «مامان، چرا با کریستین حرف می‌زدی؟»
کریستین سرایدار بدخلق مدرسه ما بود.
مادر گفت: «می‌خواستم بدونه که قصدِ دیدن نِلی رو دارم.»
گفتم: «این به کریستین چه ربطی داره؟»
مادر گفت: «دوست نداشتم جلوَم رو بگیره و بگه خانوم، شما کجا می‌رین؟ بهش گفتم که می‌رم دفتر نِلی؛ اگر لازم بود می‌تونست بره خبر بده. امّا خودش گفت بفرمایید، منتظرباشید؛ الآن توی حیاطه.»
بعد افزود که رعایت نظم در هر جایی به امنیت و آرامش آن محیط کمک می‌کند؛ به‌ویژه مدرسه‌ی کودکان که باید از هر جای دیگر امن‌تر باشد.

ادامه دارد...



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد