مارگارت اتوود، نویسنده پرفروش، در خاطراتش به زندگی خود بازمینگرد. او در اینجا توضیح میدهد چرا موفقیتهایش را بیش از حد جدی نمیگیرد و چگونه افزایش سن برایش نوعی رهایی به همراه آورده است.
اتوود نمیخواهد هتلِ نزدیک ایستگاه مرکزی برلین را ترک کند. قرار است ساعت ۱۶ در لابی دیدار کنیم؛ ساعت ۱۵:۵۹ اتوود از آسانسور بیرون میآید. شلوار مشکی، پلیور مشکی، بلوز صورتی. نویسنده روی یک مبل مینشیند و از آب پرتقالی که برایش آوردهاند خوشحال میشود. «ممنون»، این کانادایی به آلمانی میگوید. میگوید این زبان را در مدرسه یاد گرفته، اما در زندگیاش مدتی هم در آلمان گذرانده است. چه کلمههایی را هنوز به خاطر دارد؟ «قارچ پا» اتوود میخندد.
اوایل نوامبر کتاب «Book of Lives: (کتاب زندگی) چیزی شبیه خاطرات» منتشر شده است. این نویسنده ۸۶ ساله در آن درباره زندگیاش بهعنوان نویسنده و موفقیتهایش، از جمله کتاب دیستوپیایی «The Handmaid’s Tale» (به فارسی: «سرگذشت ندیمه») مینویسد. از کودکیاش در کانادا، خانوادهاش، و اینکه چگونه با شریک زندگیاش، نویسنده و پرندهشناس، گریم گیبسون، آشنا شد؛ بیش از ۴۰ سال با او زندگی کرد و در نهایت او را به زوال عقل از دست داد. خواندن اینها از آنچه به نظر میرسد، بامزهتر است.
اشپیگل: خانم اتوود، آیا شوخطبعی بهترین راه کنار آمدن با زندگی است؟
اتوود: فکر میکنم بله. اما این موضوع به فرهنگ بستگی دارد. من در کانادا به دنیا آمدهام و بزرگ شدهام. از کودکی یاد گرفتم که خندیدن به خود، کار خوبی است. وقتی کسی نزد ما میمیرد، بعد از مراسم خاکسپاری یک مهمانی برگزار میشود و در آن داستانهای خندهدار دربارهاش تعریف میکنند. ما لزوماً خودمان را خیلی جدی نمیگیریم.
اشپیگل: کتابهای شما به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شدهاند. رمان «سرگذشت ندیمه» به یک سریال بسیار موفق تبدیل شد. جوایز بیشماری بردهاید. چقدر سخت است که اینها را جدی نگیرید؟
اتوود: راستش خیلی کیف نمیکنم که مدام این چیزها را به یاد بیاورم. داستانهایی که در آنها اتفاقی غیرمعمول یا ابزورد افتاده برایم جذابترند. اینها خیلی جالبتر از نگرانیها یا موفقیتهای کوچک مارگارت در گذشتهاند.
اشپیگل: در برخی فصلها درسهای کوتاه زندگی نوشتهاید. بهویژه وقتی قبلش موضوعات جدی مطرح شده، این درسها اغلب بامزهاند.
اتوود: کدامشان را بیشتر دوست داشتید؟
اشپیگل: «اگر حتماً باید روی خفاشها آلت تناسلی بکشید، مراقب باشید گیر نیفتید.»
اتوود: بهتر است اصلاً نکشید. دختری برایم تعریف کرد که چون روی تصویر یک خفاش روی تخته، آلت تناسلی کشیده بود، از مدرسه اخراج شد.
اشپیگل: هرچه کتاب جلوتر میرود، تعداد این درسها کمتر میشود. در پایان دیگر خبری از آنها نیست. آیا در سالهای بعدِ زندگی کمتر آموختهاید؟
اتوود: همینطور است. هرچه سن بالاتر میرود، پاسخهای بیشتری را از قبل میدانید. تازه در سن و سال من، دیگر اصلاً روی خفاشها آلت تناسلی نمیکشم.
اشپیگل: از نوشتن زندگیتان لذت بردید؟
اتوود: اغلب بله، اما وقتی با زندگی خودتان سروکار دارید، ناچار به لحظههای غمگین هم نگاه میکنید. آدمها میمیرند. معمولاً اول والدینتان. بعد آدمهایی که کمی از شما بزرگترند، و بعد هم آدمهای همسنوسالتان. در سنی که من الان دارم، خیلیها میمیرند.
اشپیگل: این شما را نگران میکند؟
اتوود: نه. یکی از مزیتهای سالمندی این است که یادتان میآید جوان بودن چهطور بوده است.
اشپیگل: و ۸۶ ساله بودن چه حسی دارد؟
اتوود: ۸۶ تقریباً همان ۸۵ است. نباید در این سن انتظار داشت حالتان خیلی خوب باشد. اما وضعیت جسمی من از بسیاری از دوستانم بهتر است؛ آنها آرتروز و دردسرهای اینچنینی دارند.
اشپیگل: این روزها برای معرفی خاطراتتان زیاد سفر میکنید. آیا واقعاً به همان اندازه که من تصور میکنم خستهکننده است؟
اتوود: بله. واقعاً فکر احمقانهای است. اما مهم نیست. چون میدانید چیست؟ من حالا باتری قلب دارم و از وقتی آن را گذاشتهاند، جور دیگری سفر میکنم.
اشپیگل: چهجوری؟
اتوود: در بازرسی امنیتی دستهایم را روی قلبم میگذارم. در جای دیگری این حرکت معنای عشق میدهد، اما در فرودگاه یعنی دستگاه تنظیمکننده ضربان قلب آنجاست و لازم نیست از دستگاه عبور کنی. بدنت را میگردند. در این سن دیگر لازم نیست کفشهایم را هم دربیاورم؛ فقط گاهی آنها را کمی بالا میآورم تا زیرشان را نگاه کنند. همیشه خوب است که به چیزها از زاویههای مختلف نگاه کرد.
اشپیگل: شما روایت زندگیتان را در خاطرات، خیلی پیش از تولد خودتان آغاز میکنید؛ از کودکیِ والدینتان. دقیقتر بگوییم، با یک «کرم سبزِ عظیمالجثه».
اتوود: آن کرم را پدرم، کارل، پیدا کرد. اوایل قرن بیستم، در منطقهای بسیار روستایی در نوا اسکوشیا، وقتی که بهعنوان کودکی پابرهنه از مدرسه به خانه میرفت. آن، لارو پروانه طاووسی بود. میشناسیدش؟
اشپیگل: متأسفانه نه.
اتوود: پدرم آن کرم را به خانه برد، به آن غذا داد و توانست ببیند که چگونه به یک پروانه بزرگ تبدیل شد. در گوگل جستوجویش کنید و عکسها را ببینید! نقشونگارهای بسیار زیبایی دارند. پیش از آن، کارل هیچ علاقهای به حشرات نداشت، اما آن تجربه همهچیز را تغییر داد. در نهایت حشرهشناس شد و از همین راه مادرم را ملاقات کرد. بنابراین من وجودم را مدیون آن کرم چاق هستم.
اشپیگل: بسیاری از مردم حالا شما را زنی سالخورده و خردمند میدانند. آیا با این درسهای ابزورد زندگی و داستان کرمِ «همهچیز تصادفی است» در برابر این تصویر مقاومت میکنید؟
اتوود: خب، من نمیتوانم آن نوع حکمت زندگی را که مردم دلشان میخواهد، به آنها بدهم. دلیلش این است که من آنها را نمیشناسم. چیزی که برای یک نفر بسیار مفید است، ممکن است برای دیگری کاملاً نادرست باشد.
اشپیگل: اما به نوعی، شما باز هم توصیههای اخلاقی و انسانی میدهید: بارها و با صدای بلند از حقوق بشر دفاع کردهاید و از نظر سیاسی هم فعال هستید.
اتوود: این مهم است. اگر مراقب کارهایی که میکنید و اتفاقاتی که اطرافتان میافتد نباشید، این خود یک خطر است. ما نباید مثل گوسفندهایی باشیم که در چمنزار چُرت میزنند و تازه وقتی بیدار میشوند که گرگ از راه رسیده است. باید هوشیار باشیم و ببینیم آیا گرگ دارد نزدیک میشود یا نه. از هنرمندان هم اغلب نظرشان را میپرسند، چون ما کارمند کسی نیستیم و اگر حرفمان را بزنیم، اخراج نمیشویم.
اشپیگل: با این حال، همه نویسندگان علیه ممنوعیت کتابها یا دونالد ترامپ موضع نمیگیرند. شما میگیرید. خودتان را شجاع میدانید؟
اتوود: من در نوجوانیام، در دهه پنجاه و اوایل دهه شصت میلادی اجتماعی شدم. آن زمان فمینیسم حضور پررنگی نداشت؛ موج دوم تازه بعدتر آمد. اما حقوق بشر موضوع مهمی بود. به همین دلیل، چیزهای زیادی درباره امور وحشتناکی یاد گرفتم که در بخشهای دیگر جهان رخ میداد. با این حال، در کانادا هرگز بهطور مستقیم تهدید نشدم. بنابراین نه، فکر نمیکنم آدم بهخصوص شجاعی باشم. در بسیاری از کشورهای دیگر، آدمهای شجاعی هستند که جانشان را به خطر میاندازند.
اشپیگل: از چه چیزی میترسید؟
اتوود: کسی که یک بار سعی کرد رانندگی را به من یاد بدهد، منصرف شد. گفت: «من نمیتوانم به تو کمک کنم. تو اصلاً نمیترسی.» با من توی ماشین بودن برایش خیلی خطرناک بود!
اشپیگل: حق با او بود؟
اتوود: احتمالاً. واقعاً هم من بهراحتی از چیزهایی که دیگران را میترساند، نمیترسم. با این حال، ترس را میشناسم. مثلاً از آتشسوزی جنگلها و توفانهای تندری. و برای خرسها احترام زیادی قائلم.
اشپیگل: شما بخش بزرگی از کودکیتان را در جنگلهای کانادا گذراندهاید. پدرتان آنجا بهعنوان پژوهشگر حشرات کار میکرد. آن دوران برای شما چگونه بود؟
اتوود: ما در کلبههای چوبیمان نه برق داشتیم، نه تلفن و نه آب لولهکشی. در عوض، دوروبرمان پر از درخت و دریاچه بود. وسیله اصلی رفتوآمد، قایق کانو بود. افراد کمی حاضرند چنین جور زندگیای داشته باشند. بیشتر آدمها عجیب میدانند که من در جنگل بزرگ شدهام. اما برای بچهها همهچیز عادی است. آنها قادر نیستند زندگی خودشان را با زندگی کودکان دیگر مقایسه کنند.
اشپیگل: آیا کودکی خوبی بود؟
اتوود: بله، آزادی زیادی داشتم. ما بچهها بهتنهایی در جنگل میچرخیدیم. امروز احتمالاً والدین را به خاطر چنین کاری بازداشت میکردند! آدم نمیداند آنها چه فکری میکردند. اما ما هرگز گم نمیشدیم. والدینمان به ما یاد داده بودند که بیرون از خانه چگونه رفتار کنیم: چه چیزی خطرناک است و چه چیزی خطرناک نیست. مثلاً باقی گذاشتن غذا خرسها را جذب میکند؛ ما این کار را نمیکردیم. البته برادرم، هارولد، یک بار نزدیک بود غرق شود.
اشپیگل: چه اتفاقی افتاد؟
اتوود: او در دو سال و نیمگی از اسکله داخل آب افتاد. مادرم از پنجره نگاه کرد و دید او دیگر در شنبازی نیست. همانطور دوید، صدای قلقل آب را شنید و دید که دارد پایین میرود. درست بهموقع موهای هارولد را گرفت و بیرون کشید. ما علاوه بر اینها، ابزارهای خطرناک زیادی هم داشتیم.
اشپیگل: مثلاً چه ابزارهایی؟
اتوود: تبر، اره، چاقو، رنده دستی، کلنگ نوکتیز؛ از این چیزها. وقتی چیزی خراب میشود، باید بتوانی درستش کنی. در دل طبیعت کانادا نمیشود بهسادگی به لولهکش زنگ زد.
اشپیگل: چقدر از آن دوران هنوز در مارگارتِ امروز حضور دارد؟
اتوود: بستگی دارد کجا باشم. الان که در هتل هستیم، شما چیزی از آن کودکی در من نمیبینید. اما اگر بیرون، وسط جنگل بودیم، مارگارتِ دیگری را تجربه میکردید.
اشپیگل: چه مارگارتی؟
اتوود: به شما دستور میدادم! این کار را نکن! آنجا نرو!
اشپیگل: خیلی هم عالی.
اتوود: فقط برای خیر و صلاح خودتان. من که نمیخواهم شما بمیرید.
اشپیگل: چقدر برایتان مهم بود که دخترتان در کودکی زیاد در طبیعت باشد؟
اتوود: من، شریک زندگیام گریم، و دخترمان جس، همیشه بخشی از تابستان را در دل طبیعت وحشی میگذراندیم. با این حال آگاهانه نخواستم چیزی را بهطور خاص به جس منتقل کنم. یکی از زندهترین خاطرات کودکی او یک وزغِ غولپیکر است.
اشپیگل: داستانش چه بود؟
اتوود: در یک پیادهروی، آن را داخل جیبم گذاشتم. همین در ذهن دخترم مانده: مامان، وزغ گنده را با خودش برد.
اشپیگل: به نظر میرسد در خانواده شما علاقه خاصی به حیوانات کنار راه وجود دارد.
اتوود: اوه، بله! آن وزغ آنقدر بزرگ بود که باورنکردنی بود. احتمالاً به همین دلیل میخواستم آن را به بقیه نشان بدهم. دقیق یادم نیست. اما برگردیم به سؤال شما درباره اینکه چقدر از جوانی هنوز در من مانده: زمان و مکان، عوامل مهمی در شکلگیری انساناند. ممکن است همدوره با شخص دیگری زندگی کنید، اما به دلیل اینکه جای دیگری بزرگ شدهاید، کاملاً متفاوت شکل گرفته باشید. مثلاً نویسنده سیمون دو بووآر و مادرم تقریباً همسن بودند. حالا ولی سعی کنید دو بووآر را در حال اسکیت سرعت روی یخ تصور کنید. خب؟
اشپیگل: تصور عجیبی است.
اتوود: ایدهای ابزورد است، نه؟ سیمون دو بووآر در فرانسه، در آغاز قرن بیستم بزرگ شد. تربیتی سختگیرانه و بورژوایی داشت. معلوم است که هیچوقت در اسکیت سرعت روی یخ خوب نبود. مادرم که همسن او بود و در کانادا بزرگ شده، دقیقاً نقطه مقابلش است. روی کفشهای اسکیتِ بلندش فوقالعاده سریع بود، عاشق اسبها بود و یک قایقران حرفهای کانو به شمار میرفت. سیمون دو بووآر در کانو؟ آن هم شدنی نیست. بنابراین باید زمان و مکان را همیشه در نظر گرفت. برای شخصیتهای کتابهایم، همیشه یادداشت میکنم که هنگام رویدادهای مهم جهانی، کجا بودهاند و چند سالشان بوده است.
اشپیگل: شما درباره «مرتبسازی پیش از مرگ» مادرتان هم نوشتهاید؛ اینکه آدم پیش از مرگ، وسایلش را سبکسنگین و از چیزهای غیرضروری جدا میشود و زندگیاش را جمعوجور میکند. آیا خاطرهنویسی برای شما هم نوعی رهایی است؟
اتوود: من حالا خودم در خانه مشغول همین «مرتبسازی پیش از مرگ» هستم. اما برای نوشتن خاطرات، ناشرانم مرا راضی کردند؛ من اصلاً قصد نداشتم آنها را بنویسم.
اشپیگل: شما شبیه کسی به نظر نمیرسید که کاری را برخلاف میلش انجام دهد.
اتوود: وقتی به سن من میرسید، همانطور که گفتم، انسانهای زیادی مردهاند. به همین دلیل میتوانم چیزهایی را بگویم که اگر آنها زنده بودند، هرگز نمیگفتم. این خودش جذابیتی دارد.
اشپیگل: شما به برخی افراد زنده هم میتازید؛ مثلاً به خبرنگار، جَن وونگ، که بیش از ۲۵ سال پیش برای روزنامه کانادایی «گلوب اند میل» با شما مصاحبه کرده بود. از جمله او را به «خصومت» و «جعل بدخواهانه» متهم میکنید. آیا کینهتوز هستید؟
اتوود: من متولد برج عقرب هستم، و ما به این معروفیم که کینههایمان را مدتها نگه میداریم. البته چیزی نیست که به آن افتخار کنم.
اشپیگل: دوست دارید چگونه از شما یاد شود؟
اتوود: برایم مهم نیست که چطور از من یاد میشود. من که آنجا نخواهم بود تا بفهمم. ضمن اینکه هیچکس نمیتواند کنترل کند دیگران دربارهاش چه فکری میکنند.
اشپیگل: شما در کتابتان برخی داستانهایی را که دربارهتان رواج دارد، اصلاح میکنید؛ از جمله اینکه گویا شریک زندگیتان گریم را «چنگ انداخته» و او را از همسرش ربودهاید.
اتوود: و من هیچوقت هم صدفِ خانگی نداشتم که در یک لیوان روی میزم نگهش دارم. آدمها درباره من زندگینامه نوشتهاند و همیشه در آنها اشتباهاتی بوده است. بنابراین سعی کردم رویدادها را تا حد ممکن دقیق روایت کنم، تا دیگر بهانهای برای گزارش مطالب نادرست وجود نداشته باشد.
اشپیگل: محبوبترین شایعهای که درباره خودتان شنیدهاید چیست؟
اتوود: مورد علاقه من این است: اینکه من مرتب لباس درباریِ فرانسه پیش از انقلاب را میپوشم؛ با کلاهگیس بلندِ سفیدپودر، دامن حلقهای و بادبزن، و شبها اینطور در خیابانهای تورنتو پرسه میزنم.
اشپیگل: که عالی به نظر میرسد.
اتوود: هرگز اتفاق نیفتاده! هیچ نمیدانم این داستان از کجا آمده است.
اشپیگل: دوست داشتید چه شایعهای دربارهتان وجود داشته باشد؟
اتوود: دلم میخواست نیروی الکتریکی داشتم و میتوانستم آدمها را با شوک برق بکشم.
اشپیگل: اوه! مثل کتاب «نیرو» نوشته نائومی آلدرمن؟
اتوود: نائومی و من یک رمان سریالیِ زامبیمحور نوشتیم. صبر کنید، توی کتاب عکسش هست.
اتوود ورق میزند و صدا میزند: «پیدایش کردم!» و عکسی نشان میدهد که خودش آرام ایستاده است؛ پشت سرش نائومی آلدرمن دستهایش را چنگ زده، دهانش را باز کرده، انگار میخواهد اوتوود را گاز بگیرد.
اتوود: وانمود میکند زامبی است. من اصلاً خبر نداشتم! عکس فوقالعادهای است. و اینجا کلی عکس دیگر هم هست. بیایید چندتایشان را ببینیم. این یکی خیلی وقت پیش در برلین است.
او به عکسی اشاره میکند که پشت میزی نشسته است. آنجا در سال ۱۹۸۴ نوشتن شناختهشدهترین کتابش، «سرگذشت ندیمه»، را آغاز کرده بود. اما اتوود سریع ورق میزند و با صدای بلند میگوید: «اینجا گریم توی یک مرداب ایستاده!»
اشپیگل: هنگام خواندن کتابتان خیلی میخندیم، اما فصلهای مربوط به زوال عقل و مرگ شریک زندگیتان در سال ۲۰۱۹ بسیار غمانگیزند. آیا نوشتن، راهی بود برای اینکه کمی زمانِ بیشتر با عزیز ازدسترفتهتان داشته باشید؟
اتوود: البته. دوباره با کسانی ارتباط برقرار میکنید که در زمان حیات دوستشان داشتید. آنها دیگر کنار شما نیستند، اما نوشتن به شکلی این امکان را میدهد که یا لحظههای بامزهتر یا لحظههای غافلگیرکنندهتر را دوباره با آنها تجربه کنید.
اتوود باز هم ورق میزند. اینبار عکسهایی از دختر کوچکش، و تصاویری از خواهر و برادرش را نشان میدهد.
اشپیگل: انتخاب عکسها برای کتاب سخت بود؟
اتوود: وحشتناک بود، چون تعدادشان خیلی زیاد بود. اما خواهرم کمکم کرد.
اشپیگل: نگران نبودید که بیش از حد از خودتان بگویید؟
اتوود: درست است، این خطری واقعی است. اما کسی آدم را مجبور
نمیکند. وقتی خاطراتتان را مینویسید، دقیقاً پای همین در میان است: خودتان را آسیبپذیر میکنید.
اشپیگل: خانم اتوود، از این گفتوگو از شما سپاسگزاریم.
به نقل از هفتهنامه اشپیگل شماره ۵۰ سال ۲۰۲۵