logo





رمضمون بیغوش

پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۴ - ۰۴ دسامبر ۲۰۲۵

علی اصغر راشدان

new/aliasghar-rashedan07.jpg
خمارکه می‌شد، روی سگش بالا میامد و دودمان رمضون بیغوش رابه بادبدترین ناسزاها می گرفت. رمضون بیغوش وارد شد و قیافه خولی‌وارش را که دید، چهارستون تنش لرزید. مردپشم وپیلی بی مقدمه خرناسه کشید:
« مرتیکه، نگوواسه چی بددهنی می کنم. رتبه ت از خنگ خرم پائین تره. حیف نون، نتونست یه مینی بوسو با بیست تا آدم فکسنی پرت کنه ته دره! »
« بی انصافی میکنی دیگه! تقصیر من چیه! چرخ جلو پشت یه سنگ گیر کرد. ماشین عینهو لبه دره که بود، خودمو از مینی بوس پرت کردم پائین. هرچی انتظار کشیدم و از عقب هولش دادم، پرت نشد پائین لامصب، اونام تا دیدن من پریدم پائین همه‌شون دستپاچه شدن، عینهو کلاغ، از درو پنجره ها پریدن پائین. رفتم جلو ببینم واسه چی پرت نشد تو دره، چرخ جلوش گیر کرده بود به یه تخته سنگ به این گندگی! حالا بفرما، تقصیر من چیه، آقاجون؟»
«حیف نون، می خواستم پرتش کنم ته دره، چرخ جلوش گیر کرد به یه سنگ و پرت نشد که نشد. بهم نگوبد دهنی میکنم. خرپدرته، مگه مینی بوسه فرغون بودکه یه سنگ بتونه جلوشو سد کنه؟ نه، تو پیزی شونداشتی! بیستا آدمو که تو مینی بوس دیدی خشتک تو زردکردی. واسه پرت کردن یه مینی بوس با بیستا آدم فکسنی، خنگ بازی در میاری وعاجزی. واسه چی بهت که گفتم برو با قمه و قداره آدمای اون فصرنیارون، سر کوچه گل سنگ روازدم قتل عام و تیکه پاره کن و قصرشونو واسه خودت تصرف کن، نصف روزم نکشید، اون همه زن و مرد و صغیر و کبیر و ساطوری کردی و خم به ابروت نیاوردی؟ حالا یه سنگ جلو پرت شدن مینی بوسه روبه ته دره میگیره؟ میدونی اگه زر‌ناله های این عیال پا شیکسته نبود، این افتضاحو که درآوردی، چیکارت می کردم؟ با کله پرتت میکردم تو چاه مستراح. نه از این مستراح فرنگیا، از اون چاههای مستراح قدیمی که ته شم یه انباری داره به قاعده یه استخر. دور چاه مستراحم سنگ داره دیگه، نشونت میدادم که سنگ نمیتونه جلو پرت شدن هیچی روبه اون ته ها بگیره. بی عرضه پخمه خنگ! »
رمضون بیغوش چم وخم ونبض مردپشم وپیلی رادست آورده بود. سربلند نکرد و یک کلام جواب نداد. رفت کنار منقل کنار در چندک زد. زغالهای منقل را برق انداخت. منقل، وافور و بساط چای و کاسه خرما را آماده کرد و تومجمه مسی کنگره دارگذاشت، بلندش کردوآوردروکرسیچه جلو مردپشم پیلی خم شدو گذاشت. چند تکه تریاک قهوه ای روشن با تیغ از سر لوله تریاک برید،با سینه شستش کمی ورز داد و آماده کرد.حقه وافور را رو زغالهای سرخ شده منقل چرخاند و گرمش کرد. به اندازه نصف باقلا تریاک کنار سوراخ حقه وافور چسباند. رو حرارت عمل آورد. نی وافور را خاکسارانه طرف یارو دراز کرد. خودش رو به روش کنار دیگر کرسیچه چندک زد. یارو نی را تو لبهای سیاهرنگش گرفت و پک زد. رمضون بیغوش یک تکه زغال سرخ را رو گلوله تریاک گرفت، جزجزش رادرآوردو با سوزن مخصوص نمی گذاشت جلو سوراخ حقه وافور گرفته شود.
دودچند بست پروپیمان رابه خورد مردپشم وپیلی داد. پشت بندش چند استکان چای سیاه با خرمای شیره چکان تو مجعمه جلوش گذشت...
اخمهای مردپشم پیلی یواش یواش باز شد. دستی رو سرو روی رمضون بیغوش کشید و گفت:
« بسمه دیگه رمضون، خوب رگ خوابمو پیدا کردی، ناجنس! حسابی حالمو جا آوردی. حالاتا من حرف میزنم، خودتم بساز...»
« رو چشمم آقاجون، شوما اوقات تلخی و خونتو کثیف نکن، هرچی بگی، شیشدونگ تمکین می‌کنم. باور کن آقاجون من اصلا و ابدا تقصیر ندارم. تابه خودم اومدم و خواستم از سر برنامه رو پیاده کنم، ناکسا دستمو خوندن. دوره م کردن ومیخواستن پرتم کنن تو دره. اونا که همون دور اطراف و دورادور مارو می پائیدن، خودشونو رسوندن و برمون گردندون تهرون.»
« حالا کسی نیست از این بیستا آدم فکسنی مثلا نویسنده، بپرسه شوما تو ارمستان چیکار داشتین؟ سر پدراتون اونجا چال بود؟ میخواستین برین نوشته های مشعشع تونو اونجا بخونین که چی بشه؟ مملکت خودتون و همه دنیا رو بهشت برین کردین، فقط ارمنستان مونده بود که برین گندش بزنین؟ وای به روزگاری که بچه آدمیزاد گرفتار خود شیفتگی و خود بزرگ بینی بشه! »
« گفته شوما متینه آقاجون. منم همینو میگم. نویسنده های مردم دیگه میرن آمریکا، اروپا و صدتا کشورای ازخودشون بیتروبالاتر، نوشته هاشونو میخونن، اینام مثلامیخوان ادای آدمای اهل ادب و فرهنگو در بیارن. اونم واسه کی؟ واسه یه عده ارمنی! برین پی کارتون پدر آمرزیده ها! تودنیاجای درست وحسابی کمه که بن کردن به ارمنیا! »
« چائیات سرد بود، یه چای داغ از قوری کنار زغالا برام بریز که چرتمو پاره کرد. ارمنی جماعت چی میدونه هنر و ادب و ادبیات چیه؟ خیال میکنه آش شوله قلمکاره! حالا شوما میخوائین برین ارمنستان که مثلا اهن و تلپ کنین، شونه بالا بندازین که این مائیم طاووس علیین شده؟ برین کشک تونو بسابین! نکنه واسه چشم چرونی و موس موس کردن، دنبال خوشگلای ارمنی بودین؟ مردم میرن بورکینافاسو آدم شکار می کنن و میارن قم که اسلام ناب محمدی روتو ناف آفریقا رواج بدن، اینا میخوان نوشته های هنری و ادبی مشعش شونو واسه ارمنیا بخونن و بکشونن شون اینجا. اینقد از مرحله پرتن که نمیدونن ما از دست همین ارمنیای عرق ساز و عرق فروشم به تنگ اومدیم و برنامه داریم هر چی زودتر نفی بلدشون کنیم. اینا می‌خوان برن ارمنستان نوشته های مشعشع شونو قرائت بفرمان و بازم ارمنی شیفته مملکت کنن و بکشونن اینجا!اینجاست که میگم اینا واسه لای جرز وهمون ته دره جون میدن. حالا، این دفه قسر در رفتن. دنیا که به آخر نرسیده. نفس یکی یکی شونو میگیریم. کاردآجین شون می‌کنیم، طناب دور گلوشون می پیچیم، زیر ماشین شون می‌گیریم، گرفتار ایست قبلی شون می کنیم. هزار جور سلاطون به جونشون می‌ندازیم. سگ جوناشونم میندازیم توهلفدونی واونقده نگاهشون میداریم وفشارشون میدیم که از عادت زشت نفس کشیدن دست ور دارن. مردن یه جور نیست که. عزرائیل با هزار شکل میره سراغ آدمای موی دماغ و موذی، آق رمضون بیغوش!.....چای داغت نرسید!...»



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد