logo





ملاقات با شاهزاده

چهار شنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۴ - ۰۳ دسامبر ۲۰۲۵

مرضیه شاه بزاز

new/marzie-shahbazaz2.jpg
مردم می پرسند توی این سن و سال، خونه و دکور خونه را عوض کردن و وسایل خونه را بیرون ریختن و این حرفا معنی نمی ده، آخه دهه ی شصت سالگی آدم، برا این کارا دیگه دیر نیست؟ کمی فکر می کنم، جواب قانع کننده ای ندارم. هر چند نمی خوام تجربه ام را با دور و بری ها در میان بذارم ولی شاید با آدمهایی که نمی شناسم و دارن این متن را می خونند مهم نباشه، هر چی هست، بیشتر خوانندگان امروزی چند دقیقه بیشتر روی یه نوشته وقت نمی ذارن، بعد پرتاب می شن به نوشته ی بعدی بدون اینکه روی متن قبلی تاملی بکنند یا یادشون بمونه.
.
چرا میخوام خونه و تمام محتویات خونه را بندازم دور؟ حدود هشت ماه پیش، پس از مدتها فکر و چالش با خودم و دوروبری ها، و خسته از اینجا و آنجا ، بفکر گشتن برا یک خانه ی نو و دکوری نو که با دیدنشان، هر صبح سر شوق زندگی بیفتم، افتادم، اینجوری بود که یک شب زمستان که سقف خونه از برف شروع به چکه چکه کردن آب کرد، بخاری کهنه را که گاهی کمی گرم می کرد و گاه یخ می زد، زدم با لگد و از کار انداختم و گفتم دیگه بسه. بدبختی ما طبقه ی متوسط (بیشتر مرفه) اینه که تقریبا همیشه امکان تغییر را داریم یا یک خونه ی مثلا شیک بخریم و با مجسمه ها و مبلمان و نقاشی ها تقلبی از مجسمه و دکورهای خاص طبقات بالا، خونه را دکور بکنیم و کلی پز بدیم و خودمون را با زور و فشار ده هزار اتمسفری توی طبقه بالا بچپونیم، یا اون وسطا در کشمکش بمونیم و بنا به مصلحت روز، یه روز فقیر باشیم و روز دیگر ثروتمند و اعیان. خلاصه گفتم کی به کیه، ببینم چی میشه. البته صادقانه بگویم کلی با خودم و بودجه ام کلنجار رفتم و هر دقیقه برا خودم کلی منطق و دلیل آوردم که حتما دارم کار درستی می کنم.
.
اول هر چه داشتم را گاه با افسوس و گاه خوشحال، انداختم دور، هر یک تیکه، کلی خاطره و گاه ارزش برام داشت، آخرش به خودم گفتم حالا اون آدم قدیمی را بنداز دور، درسته شکل و شمایلت هنوز همونه که بودی ولی حالا یک آدم جدیدی و بایدی که عوض بشی. بالاخره با سختی و کشمکش، خانه ی قدیمی را خیلی خیلی پایین تر از ارزش واقعی اش حراج کردم و یکی پس از دیگری فرش و مبل و اثاثیه را هم انداختم دور، دوره عوض شده بود و اصلا خریداری نبود.
.
خونه ی نو راستش اصلا به شکل و شمایل من نمی خورد، اگه دقت کردید، پس از مدتی همه شکل خونه هاشون می شن، اما من هر روزی که می گذشت، بدتر با شکل و شمایل خونه م فاصله میگرفتم، اما به روم نمی آوردم و فکر می کردم اگه من به روم نیارم، بقیه آدما هم نمی بینن و این فاصله محو می شه. خونه ی جدیدم بزرگ بود و همه چیز سفید بود، اصلا فرم خونه طوری بود که رنگ نمی پذیرفت، همه چیز سفید! آدم که وارد خونه می شد، با کنجکاوی گوشه و کنار را می گشت، پستوها را باز می کرد که ببیند شاید رنگا یه جایی قایم شدن، ولی حیف از وقت، در هر اتاق و پستو را که باز می کردی، همه سفید سفید بود، آدمهای تخس دلشون می خواست حداقل یه ذغال ور دارن و رو دیوار یه چیزی بنویسن یا بکشن، حالا هرچی باشه، حتی فحش.
.
راه افتادم این فروشگاه آن فروشگاه، فیزیکی و دیجیتالی، ژورنال پس ژورنال، چندتا متخصص دکور خانه هم استخدام کردم و پس از ماه ها اینور و آن ور رفتن و با فلسفه های مدرن دکوراسیون و تحویل دادن من به ژورنال هایی که باهاشون قرارداد داشتن و با خالی کردن حساب بانکی ام، تمام خانه را آنقدر با مبلمان و اثاثیه ی سفید و بیرنگ پوشاندند که اصلا جایی برا راه رفتن تو خونه نمونده بود. در نتیجه مجبور شدند برام یک کروکی بکشند که صبحها که از خواب بیدار می شدم چطوری برا صرف صبحانه و از کجای خانه و چطوری رد بشم تا به غذاخوری برسم، و برا صرف نهار چطوری از اتاق تلویزیون به معبد نهارخوری برسم. تازه کم کم ، فهرست غذای من هم عوض شد، قبل از این روزی فقط شاید کلا یک ساعت برا تدارکات غذا وقت می گذاشتم ولی تازه گی ها ساعتها با محاسبه و ضرب و تقسیمهای فراوان، پس از ساعتها به یک آش بیمزه دسترسی پیدا می کردم و با مراسمی باشکوه، قاشق به دهان، وجود مبارک را برای صد و بیست سال آینده ای سفید آماده می کردم. کالری ها حساب شده و مواد غذایی لازم برای هر یک از اعضای مبارك بدن در نظر گرفته شده بود.
.
وسایل خانه را متخصص دکوراسیون (خانه پرداز) با کمال وسواس انتخاب کرده بود، تلویزیون خانه چند کانال اختصاصی داشت، که خبرهای دهشتناک را پخش نمی کرد، همه اش گل بود و بلبلها که چهچه می زدند، البته برای فرونشاندن عطشِ هیجان طبیعی بدن، شبها فیلمهای هیجان انگیز جاسوسی و قتلهای مرموز و مخوف به نمایش گذاشته می شد،، اما نه آنچنان که به فکر و بدن آدم آسیب برسانند یا و یا به خاطره بچسبند، نه، سرسری، تماشا می کردم و نیازِ ذرات جنایتخواهی طبیعی بدنم را تامین می کردم.
.
دستشان درد نکند، وقتی که در مبل فرو می رفتم و سفیدی تمام وجودم را به آرامشی روحانی فرو می برد، دیگر به تخلیه ی حساب بانکی ام فکر نمی کردم. گاه کتابهای سفید را می خواندم البته اشتباه با کتابهای جلد سفید دوران انقلاب نشود، درست برعکس، آرام و آرامش آور، در واقع، خلسه آور! دکور جدید خانه خوبی اش این بود که کمکمک خاطرات قدیمی را از دهنم پاک می کرد، تازه، جدیدا شب و روز به آرایش ها و پیرایش های متنوع و جابجایی های هیجان انگیز محتویات خانه ی سفیدم فکر می کردم. سایز و شکل مبلمان و مجسمه ها و نقاشی هایی که در زمینه ی بیرنگ با رنگ سفید مات نقاشی شده بودند مرا مشغول می کرد و خانه پرداز استخدامی، با قراردادی چاق و چله و دائمی، ماهیانه می آمد و چند مبل را جابجا می کرد و باز هم به تخلیه ی حساب بانکی ام کمک می کرد و من بسیار سپاسگزار از او، با روی باز، حساب بانکی را در اختیار او می گذاشتم. جالب اینکه تمام مجلاتی را که قدیمها برای کشتن مگس بکار میگرفتم، الان ساعتها ورق می زدم و تحسین و قابِ خاطر می کردم.
.
اما اتاق خوابم، گاه سرکشی می کرد، برخی از شبها در را می بست و وقتی مطمئن می شد کسی دور و بر نیست، مرا می فرستد جلو آینه، تا شکل و شمایل خودم را بازرسی کنم، خیلی کج و کوله، کلا یک ترکیب بسیار نامتناسب شده بودم، هی آینه را ورانداز می کردم تا خودم از خودم سردربیارم، و آخرش هم بی نتیجه، نمی شد که نمی شد. پس با افکار مغشوش به خواب می رفتم ولی یادم رفت از کیفیت خوابم بگویم، از وقتیکه به کلاب سپیداندیشان پیوسته بودم، کلا آرام و عمیق به خواب می رفتم و البته که پیش از خواب، ذهن خلوت و آرامم را به تماشای سریالهای دور و دراز عشقهای پر از هیچ می سپردم. تازه فهمیده بودم زندگی برای لذت بردن است و هر لحظه ی سپیدش را باید با ولع در دهان پیش از قورت دادن، مزمزه کرد، مثل نان خامه ای تازه ی پر از خامه، انگار که ده روزی هست هیچی نخورده باشی. کم کم فهمیدم باید از دوستان و نزدیکان مزاحمی که سپیدی باشکوه خانه را به هم می زنند، دوری گرفت. انتقاد، اوقات آدمو تلخ می کنه و نباید از نظر دور داشت که استرس، به ترشح آدرنالین در بدن می انجامد و برای چی؟
.
پس از مدتی فکر کردم، چطور میشود با کمی بلند پروازی، بالا بالا ها را تجربه کرد، می تونستم ، چون هنوز حساب بانکی ام اجازه می داد، فکر کردم شبی، شاهزاده و شهبانوان را به خانه ام برای شام دعوت کنم، پس از این فکر بکر و جدید، هیجان تازه و جدیدی به سفیدی برف تمام وجودم را پر کرد.
.
با دفتر شاهزاده تماس گرفتم و پس از معرفی و کلی سین و جین، آخرش، دفتر شاهزاده برایم یک لیست بلند و بالا با شرط و شروط فرستاد که باید آنها را انجام می دادم تا تا بتوانند برای خوردن شام شرفیاب شوند. از جمله، علاوه بر خانواده ی شاهزاده، باید پنجاه شصت نفر همراه را میپذیرفتم، مراسم میهمانی و تدارکات مفصل و وقت گیر خواسته شده، مرا وادار کرد تا یک شرکتِ نامدار و با تجربه را برای اینگونه مراسمها استخدام بکنم، دفتر شاهزاده، وقت برای شش ماه دیگر داد و و مامور تدارکات نیز از من شش ماه وقت خواست تا تمام خواسته های شرفیابی را تهیه کند.
.
شش ماه تمام، روز در تدارک ملزومات شرفیابی، و شبها خوابش را می دیدم. رییس تدارکات خانمی بنام ژیلت بود که تمام خانه ام را سر کشید، پستو و دستشویی و اتاق خوابم را زیرورو کرد و آخرش آثار چند رنگ (می گفت لکه) اینجا و آنجا پیدا کرد که آنها را خطری مهلک برای شرفیابی تلقی کرد و خواست با تمام نیرو و با استخدام یک رنگشوی مجرب و با سابقه، آنها را با رنگی سفید تر از همه سفیدای خانه نابود کرده و بپوشانم. انجام این مقدمه، بی رحمانه به خالی کردن ذخیره ی بانکی ام پرداخت. برای ورود شهبانو، پس از تهیه ی وسایل جدید و حتی سفیدتر از آنچه که داشتم، آخر سر، موهای سیاه خود را حتی بی رنگ کردم و رنگ قهوه ای صورتم را عین مایکل جکسون ، سفید (بلیچ) کردم. دیگر حتی خودم، خودم را نمی شناختم، برای آسودگی خیال خودم و خلاصی از شر دوستان رنگ و وارنگ، هر کدام را به تهمتی، دشنام داده و تحقیر کردم و با آنها قطع رابطه کردم. از اینکه کمی دیر به صرافت ملاقاتی چنین مهم و سرنوشت ساز افتاده بودم، هی افسوس می خوردم و می گفتم چقدر خر و ساده بودم که ..
.
شنیده بودم شهبانوی جدید، بسیار شاد و چون برف سفید است و طاقت دیدن هیچ نوع رنگی را ندارد، مسئول موزیک استخدامی من، چند آلبوم سفید از زبانهای بیرنگ دنیا گرد آورد و با تنظیم برای حال و هوای پیش و پس و در حین شام، آنها را تنظیم کرد. قرار شد در تمام مدت ملاقات، تمام سالنهای خانه را با پس زمینه ی دیجیتالی بیرنگ بپوشانم تا فضا سالم و مناسب باشد. بالای در خانه هم چند تا پرچم بیرنگ ولی بسیار بزرگ و با عظمت را با پنکه ای سفید و قوی به اهتزاز در آوردیم. از همه مهمتر شش ماه طول کشید تا یاد گرفتم چطوری حرف بزنم و چه واژه هایی را استفاده بکنم که حرفام بوی هیچ رنگی را ندن. اصلا یاد گرفتم قبل از حرف زدن، اول زبانم را محکم گاز بگیرم و بعد با استفاده از واژه های مجاز و طعم خون (به عنوان یک یادآوری)، گزاره ای مجاز و حتما بی رنگ را در گوشهای شاهانه به نرمی نسیم پخش کنم. فکر می کردم همه ی اینها به نتیجه اش می ارزد و تازه، دیر آمده بهتر از هرگز نیامده است و دینم را باید که به سفیدای جهان ادا کنم.
.

پس از حدود شش ماه، خانه ی بزرگ و سفیدم، آنقدر براق شده بود که خودم هم به تعجب افتادم.حتی آن را نمی شناختم. از آشنایان قدیمی، هیچ اثری نمانده بود و کاملا برای میزبانی یک شرفیابی شاهانه آماده شده بودم. تا آن روز رویایی برای من فرا رسید.
.
ساعت شش، دروازه ی خانه ام را باز کردم تا خودروی اولی رسید، پس از هفت هشت ماشین با سرنشینان غریبه، یکی از مستخدمان (تازه استخدام شده و مجرب)، در ماشین هشتم را باز کرد و بالاخره چشم من به دیدن چند شهبانو و یک شاهزاده روشن شد، در ترس، از هیجان بر خود لرزیدم و بجای سر تا به سینه فرو آوردن، تا کف زمین سجده کردم و کمی خاکی شدم. (راستش به تلافی تعظیم های پیش از این ادا نکرده). بعد با تته پته، از زیبایی پرشکوه شهبانویان و جمجمه ی فکور و سرو قد شاهزاده گفتم و هر چی را که توی شش ماه یاد گرفته بودم، یهو تو یک ساعت اول بلغور کردم و دیگه حرف تازه آی بفکرم نرسید و لالمونی گرفتم، بخصوص براقی صورت یکی از شهبانوان مرا شوکه کرده بود.
.
خانه شلوغ شده بود و همه به خودنمایی و چاپلوسی دور و ور شاهزاده را گرفته بودند و با دلبری های سفیدانه، به رقابتی سخت، از یکدیگر پیشی می گرفتند. با کمال تعجب دیدم که شاهزاده پس از شام، مدام صداهایی پر صدا و گاه بی صدا تحویل دیگر میهمانان و میزبان خود می دهد و شهبانویان و دیگر میهمانان، با سفیده رویی، به تمجید از بوی و جنس آنها می پردازند. با کمال افتخار دیدم که رییس تشریفات استخدامی من، که حتی از عرضه ی شراب سرخ جلوگیری کرده بود، شرابهای بیرنگ را در حلقوم یک شهبانوی حشری می ریزد، شهبانوی حشری، کم کم شهبانویی خویش را فراموش کرد و با چند دشنام ناموسی با لحن لاتهای لس آنجلسی مرا شوکه کرد. همین شهبانو، با رقص آهنگ مورد علاقه اش با یک مرد خارجی مورد علاقه اش، داشت یکی یکی لباسهایش را در می آورد (مرد خارجی لخت اومده بود، لازم نداشت لباسش را در بیاره) و بیشتر و بیشتر حرف می زد، کلی مست شده بود و داشت از نقشه های شاهانه ی آینده پرده برمی داشت که ناگهان دو مامور نتراشیده نخراشیده وارد خانه شدند و دست و پای لختش را گرفتند و با اشاره ی شاهزاده، او را در ماشین انداختند و بردند. وقتی خانه از وجود پر ابهت شهبانوی حشری خالی شد، نوبت شاهزاده رسید، اول کمی آخ و اوخ بیرنگ گرد و سپس بعد از یک سخنرانی سرشار از وعده های سفید، حوصله اش سر رفت و قیافه ی جدی اش را تا کرد و در جیبش گذاشت و پرچم را هم کند و تا کرد و به دست دو مرد مرموز داد، یکی با کیپا، یکی دیگه هم با موهای عجیب و غریب. و خودش وارد سالن رقص شد، نفهمیدم از کجا، سی چهل دختر و زن زیبا و براق روی، بر سر و روی او ریختند و به نوازش تمام بدن مبارک پرداختند. من که دیگر چنته ام کاملن از گزاره های تعلیمی خالی شده بود، با سر گیجه و ناباورانه به آنچه می گذشت، خیره شده بودم. از خودم پرسیدم این چه کاری بود، شاه زاده و شاه نسب که چه عرض کنم، انگار که لات و لوتهای شهر را دعوت کرده ام، هر چه موندم تا از شاهزاده و شهبانو، سخن و رفتاری شاهانه ببینم، خبری نشد که نشد، پس درایت شاهانه کجا بود؟ پس نتیجه گرفتم که این رفتارها و سخنان، همانا رفتار ها و سخنان شاهانه می باشند و من بیخودی معطلم. یک چیزی مثل برق تو رگهام پرید و صدای جرس کالسکه ی شاهانه جان ام را پر کرد. ساعت پنج صبح مستخدمها، دست و پای شاهزاده و ملازمان را گرفته و در ماشینهای لوکس با شوفرهای مست تر از خودشان از خانه بیرون کردند.
.
حالا که چند ماهی از میهمانی آن شب می گذرد، هر جا می روم، خونه بوی تعفنی شاهانه می دهد، همه ی وسایل گرون خونه هم آلوده شده اند، حساب بانکی ام هم بکلی خالی شده، پس حالا معلوم شد که چرا تو این سن وسال تصمیم گرفته ام که خانه ام را عوض کنم و تمام وسایل آلوده را به آشغالدانی بریزم؟
.
.
.آتلانتا، ششم نوامبر 2025
مرضیه شاه بزاز
divanpress.com،




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد