logo





آهو (۹)

يکشنبه ۹ آذر ۱۴۰۴ - ۳۰ نوامبر ۲۰۲۵

بهمن پارسا

new/bahman-parsa05.jpg
غروب که پدرم به خانه آمد، من و مادر هریک به شیوه‌ی خود از روزی که با نِلی و آندره گذرانده بودیم برایش تعریف کردیم. پدر از اینکه ما از روز خود راضی بوده‌ایم، ابراز رضایت و خوشحالی کرد. وقتی مشغول خوردن شام بودیم، مادر از او پرسید:
ـ سیاوش، تو این مدت توی محل کارت دوستی پیدا نکردی؟ بین همکارات کسی هست که بخوای باهاش رفاقت داشته باشی؟ راستی ایرانی هم بین همکارات هست؟
پدر سرش را بلند کرد و لحظه‌ای مستقیم، با نوعی مهر و سپاس، به مادر نگاه کرد. بعد گفت:
ـ چطور شد یه‌مرتبه به این فکر رسیدی؟
مادر گفت:
ـ یه‌مرتبه نیست… مدتیه بهش فکر می‌کنم. تو شهر خودمون بالاخره اون همه دوست و آشنا و فامیل داشتیم؛ کم پیش می‌اومد تنها باشی. اما حالا اینجا تقریباً همیشه تنهایی…
حرف مادر هنوز تمام نشده بود که پدر گفت: «من تا وقتی با شما هستم تنها نیستم»،‌
این حرف پدر، مثل بیشتر حرف‌هایش، پُر از احساس و مهر انسانی بود که هرگز در درستی و راستکاری‌اش شک نکرده‌ام. او انسانی است که به آنچه می‌گوید پایبندی تام دارد. کم پیش آمده پدرم چیزی گفته باشد که از عمق وجودش به آن باور نداشته باشد.
من در چشمان مادر و در تک‌تک حرکت‌های صورتش، سپاس و شادکامی را دیدم؛ سپاس و شادکامی زنی که به عشق شوهرش عمیقاً باور دارد.
پدرم بعد گفت:
ـ نه تا امروز هموطنی ندیدم ، ولی خُب بین همکارام کسایی هستن که فکر می‌کنم ممکنه باهاشون به دوستی برسم، ولی هنوز جدّی بهش فکر نکردم. به‌هرحال همه‌چی در حال «شدنِه». دوست پیدا خواهم کرد. فعلاً از حضور نِلی و آندره در کنار شما خیلی خوشحالم. مردم تمیز و بی‌آلایشی به نظر می‌رسن! نه؟!
مادرم درباره‌ی نِلی و آندره گفت:
ـ من با اونا خیلی آشنا نیستم، رابطه‌ی نزدیکی باهاشون ندارم. ما دو جور مردم مختلفیم، با فرهنگ‌هایی کاملاً متفاوت. قصد من ارزیابی و نمره دادن نیست، ولی زمان می‌خواد تا دو طرف به درکی روشن از هم برسیم. سدّ زبان خودش یه مسئله‌س. امّا چیزی که نمی‌تونم انکار کنم اینه که اونا با کمال میل دارن به ما کمک می‌کنن که، تو جامعه و زندگی تازه، جای خودمونو پیدا کنیم. باور دارم،بدون چشمداشت این کار رو می‌کنن. همین حس باعث می‌شه بهشون اعتماد داشته باشم و تا می‌شه ،ازشون چیزهایی رو که زندگی‌مونو اینجا آسون‌تر می‌کنه یاد بگیرم.
وقت خواب من رسیده بود، در حالی‌که هوا هنوز روشنِ روشن بود. پدر مشغول جمع کردن ظروف روی میز شد و مادر مرا به اتاقم برد تا لباس‌هایم را عوض کنم و بخوابم. فکر می‌کردم هوا روشن‌تر از آن است که خوابم ببَرد…
وقتی چشم باز کردم، صبح بود!
*
روزهای من و مادرم در کنار هم، با سرگرمی‌های مختلفی سپری می‌شد. گاهی به پارک و محوطه‌ی بازی کودکان می‌رفتیم؛ جایی که من واقعاً لذّت می‌بردم. بعضی وقت‌ها مادر از دکّه‌ی پیرمرد خوش‌برخورد و مهربانی ـ همان که همیشه ته‌سیگاری گوشه‌ی لبش داشت و هر از گاهی داد می‌زد «La Barbe à Papa !» ـ یک پشمک برایم می‌خرید.
برخی روزها هم به فروشگاه‌های نزدیک خانه سر می‌زدیم و دیدنی ها راتماشا می‌کردیم. حرف می‌زدیم و خیال‌بافی می‌کردیم.
امّا از همه‌ی این‌ها بهتر، Marché بود. شلوغی آن بازار روز ـ که چهارشنبه‌ها برپا می‌شد ـ همیشه مرا هیجان‌زده و خوشحال می‌کرد. دیدن آن‌همه میوه و سبزی تازه و رنگارنگ، آن‌همه ماهی‌های جورواجور و زیتون‌های سبز و سیاهِ ریز و درشت، برایم تماشایی و دوست‌داشتنی بود. فقط غرفه‌های پنیر‌فروش‌ها را دوست نداشتم؛ بوی تندشان آزارم می‌داد! امّا روزگار برنامه‌ی خاص خودش را داشت. ولی یکی از کارهای حتمی روزانه این بود که من، حداقل یکساعتی را باید تمرین خواندن و نوشتن میکردم. باید بود که با جمع و تفریق و اعداد خوب آشنا می شدم و مادر م خیلی خوب کمکم میکرد.
جمعه بهترین روز هفته بود. پدر ساعتی زودتر از همیشه به خانه می‌آمد. پس از کمی استراحت، مدّتی برایم کتاب می‌خواند. گاهی از طرز تلفّظ بعضی واژه‌ها توسط پدرم ،خنده‌ام می‌گرفت! مادر اگر بود و این خنده را می دید، با نگاهی هشداردهنده سرزنشم می‌کرد؛ امّا پدر با مهربانی می‌گفت: «ای پدرسوخته، حالا بذار نوبت تو بشه، اون‌وقت من می‌دونم و تو!»
آن روزها نمی‌فهمیدم چه چیز، کِی و چرا قرار است «نوبت من» شود، امّا در دیگِ زندگی، چیزهای زیادی برایم در حال پخته‌شدن بود.
در همان تعطیلات تابستانی و با کمک پدر، من با Carméla آشنا شدم. هنوز هم شجاعتش را تحسین می‌کنم؛ جوجه‌ای بی‌باک و ماجراجو. وقتی پدر داستانش را برایم می‌خواند، با هر صفحه که جلوتر می‌رفتیم، بیشتر شیفته‌ی آن جوجه‌ی کوچولوی نترس می‌شدم و دلم می‌خواست مثل او باشم؛ درست مثل کارمِلا، قهرمان قصه‌ی «جوجه‌ای که می‌خواست دریا را ببیند».


غروبِ یکی از جمعه‌ها، وقتی به اتاقم رفتم تا برای خواب آماده شوم، بدون آن‌که قصدی برای شنیدن گفت‌وگوی پدر و مادرم داشته باشم، شنیدم پدر می‌گوید
ـ مینا، موافقی یه تلویزیون بخریم؟
ـ یعنی از نظر مالی می‌تونیم؟ سختت نیست؟
ـ فکرامو کردم، واسه همینه که باهات مطرح می کنم.
ـ خب، چی فکر کردی؟
ـ حالا که هوا از زمستون و پاییز روشن‌تره، من توی راه رفت‌وبرگشت به سر کار، آگهی‌های زیادی می‌بینم. یکی از فروشگاه‌ها همه‌ی وسایل برقی و الکترونیکی و خانگی رو قسطی می‌فروشه. می‌تونیم بریم ببینیم و اگر با بودجه‌مون جور بود بخریم. این برای هر سه‌تای ما خوبه. موافقی؟
ـ اگر از پسِ قسط‌هاش بر بیایم، چرا که نه؟
شنیدن این مکالمه خواب را از سرم پراند. تا نیمه‌شب بیدار ماندم. تلویزیون! چه چیزِ هیجان‌انگیزی بود. صبح زود که بیدار شدم، دست‌و‌صورتم را شستم و خوشحال رفتم پدر و مادرم را سلام کنم؛ انگار نه انگار که شب قبل بی‌خوابی کشیده بودم.
مثل همیشه نان و شیرینی روی میز بود. پدر زودتر از همه بیدار می‌شد، امّا معمولاً شنبه و یکشنبه تا حدود ۸:۳۰ در تخت می‌ماند. این حقِ مردی بود که هر روز ساعت شش از خانه بیرون می‌رفت.
وقتی صبحانه تمام شد و با هم ظرف‌ها و میز را جمع کردیم، مادر گفت:
ـ آهو جان، بیا آماده شو، می‌خوایم بریم بیرون...
مادر مرا به اتاقم برد تا لباسی مناسب بپوشم، موهایم را شانه کند و به قول خودش «دختر خوشگلمو تَر گُل و وَر گُل کُنمُ!»
من با لب‌های ورچیده نگاهش کردم. مادر فوراً گفت:
ـ باشه باشه، دیگه نمی‌گم...
این‌طور حرف‌زدن مادر همیشه برایم یادآور «جوونُومی» است و دلم می‌گیرد.
شانه‌کردن موهایم که تمام شد، مادر رفت و آماده شد و بعد همراه پدر از خانه بیرون شدیم. هوا مثل همیشه نیمه‌ابری بود. گرما بد نبود، امّا گرمای واقعیِ تابستان هم نبود. شاید همین ابرها بودند که باعث می‌شد ند هر وقت آفتاب کمی بیشتر از معمول خودی نشان می‌داد، مردم فوراً در پارک‌ها یا حتی وسط میدان‌ها و روی نیمکت‌های خیابان لم بدهند تا زیر تابش نور خورشید قرار بگیرند. به‌خصوص، زن‌ها صورتشان را مستقیم رو به آفتاب می‌گرفتند ،و منظره‌ای دیدنی پدید می‌آمد.
آفتابی که در کرمان به سخاوتمندی فراوان بود و مردم ـ مخصوصاً در ساعات نیمروز ـ از دستش به ستوه می‌آمدند، اینجا کالایی کمیاب و دوست‌داشتنی به حساب می‌آمد.


مثل همیشه برای رفتن به جایی باید از اتوبوس و ترام استفاده می‌کردیم. وقتی سوار اتوبوس شدیم، با صدایی آهسته و پچ‌پچه‌وار به مادر گفتم:
– داریم می‌ریم تلویزیون بخریم… مگه نه؟!
مادر لبخند زد و گفت:
– ای شیطون… یواشکی به حرف‌های مامان‌وبابا گوش می‌کنی؟
– نه… به خدا نه… ولی شنیدم… حالا راست می‌گم یا نه؟
پدر با لبخندی گرم و پر از محبت گفت:
– آره، آهو خانوم… داریم می‌ریم ببینیم می‌شه بخریم یا نه! اگه بشه، بعله…
من فقط توانستم از عمیق‌ترین جای دلم آهسته بگویم: «آخ که چه خوب می‌شه… مرسی بابا، مرسی مامان.»
یادم هست که برای رسیدن به فروشگاهی که پدر انتخاب کرده بود، در یکی از ایستگاه‌ها از اتوبوس پیاده شدیم و ترام سوار شدیم. آن فروشگاه کمی بیرون از شهر، در محوطه‌ای باز و وسیع قرار داشت. اسمش Cora بود؛ فروشگاهی بزرگ که همه‌چیز در آن پیدا می‌شد: خوراک، پوشاک، نانوایی، میوه‌فروشی و بسیاری چیزهای دیگر، از جمله وسایل برقی و الکترونیکی.
وقتی وارد شدیم، پدر از یکی از کارکنان درباره‌ی محل تلویزیون‌ها پرسید و با راهنمایی او خودمان را به آن بخش رساندیم.
پدر میان چندین دستگاه تلویزیون با نام‌ها و مدل‌های جورواجور قدم می‌زد و یکی‌یکی آن‌ها را با دقت نگاه می‌کرد. هر چند لحظه یک‌بار یکی را به مادر نشان می‌داد و آرام می‌پرسید: «این چطوره؟»
مادر دو تای‌شان را پسندید، اما زود گفت: «باید ببینی قیمت کدومشون مناسب‌تره!»
پدر از فروشنده‌ی آن قسمت سؤال‌های دقیق و فنی می‌پرسید. از حالت چهره‌ی فروشنده معلوم بود که از اطلاعات پدر تعجب کرده؛ انگار خودش هم این‌قدر وارد نبود.
سرانجام پدر و مادر یکی از تلویزیون‌ها را پسندیدند. پدر درباره‌ی قیمت و شرایط خرید اقساطی پرسید. فروشنده ما را تا میزی که در انتهای سالن بود برد. اول قیمت را گفت و بعد از شغل و محل کار و درآمد پدر سؤال کرد ،خواست بداند مدارک هویت و شغلی اش همراهش هست یا نه، ومؤدبانه پرسید:
– نمی‌خوام فضولی کرده باشم… این تلویزیون رو برای خونه می‌خرین یا آپارتمان؟
پدر گفت:
– برای آپارتمان… ولی چه فرقی داره؟
فروشنده گفت:
– فقط برای اینکه بهتر انتخاب کنین می‌پرسم. اگه محل زندگیتون کوچیکه، تلویزیون کوچیک‌تر بهتره. این یکی برای آپارتمان، یه‌کم بزرگه!
پدر می‌خواست حرف‌های او را برای مادر توضیح بدهد که مادر گفت:
– متوجه شدم… فکر می‌کنم حق با اونه.
این بار مادر، با تمام اعتمادبه‌نفسی که از کلاس‌های درس زبان فرانسه پیدا کرده بود، رو به فروشنده کرد و گفت:
– کوچیک‌تر از این اندازه، کدام است؟
من از این حرکت مادر چه کیفی بردم! هنوز هم یادم نرفته. همان لحظه غرق غرور و شادمانی بودم… حتی اگر تلویزیون هم نمی‌خریدیم.

ادامه دارد


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد