logo





فمکه استوکس

صدای قدم‌ها طنین‌انداز می‌شود

ترجمه علی اصغر راشدان

جمعه ۷ آذر ۱۴۰۴ - ۲۸ نوامبر ۲۰۲۵



میگویم " بریم اطراف بلوک قدمی بزنیم. "
خورشید رنگ باخته ی زمستانی روی چند برگ مسی رنگ پراکنده می درخشد. گرفتن دستش را فراموش می کنم، دستم را میگیرد. خوشحالم که این کار را می کند؛ اولین فردیست که واقعا خواسته م و توانسته م دستش را بگیرم. از میان گورستان عبور کردیم. اطراف را خیره نگاه میکند. میدانم ازدیدن معتادان به کراک، عصبی است. به این خرافاتم که اگر در میان گورستان مرده ها قدم بزنی، تاخانه دنبالت می آیند، می خندد.
( دوباره ) می پرسد" رو این حساب، تو واقعا یه روح دیدی؟ اون چی شکلیه؟"
میگویم " بیا از این راه بریم. "، وارد پائین کوچه پشتی و خیابانهای حومه شهر میشویم. ردیف‌های کسل‌کننده‌ ی خانه‌های سنگریزه‌دار بژ رنگ، رو به روی ما قرار دارند، خودمان را دور می گردانیم توی یک کوچه بن‌بست آرام. تنها میتوانیم چهچهه ی یک توکای سیاه را از میان ناهنجاری بشنویم. در زمستان باصدائی زیرآهنگ ساکت میخواند. ساختمان جلومان تخته کوبیده ی خالی است.
می ایستیم و میگویم " این خونه ی بچه های قدیمی منه. "
و اشاره می کنم " اونی که اونجاست، اطاق من بود، تو طبقه اول. اون رو با برنی شریک شدم. برنی یه زنگ هشدار رو تختش داشت، وقتی می شاشید، خاموش می شد، صدای لعنتیش خیلی بلند بود. شبا گاهی وقتا بالا میرفتم رو اون سقف مسطح و اون رو بیرون می کشیدم. "
" کجا میرفتی؟ "
" بیشتر وقتا میرم سینما یا دکون ویدیوئی. میتونی بگی من بافیلما بزرگ شده م، نه با گرگا! "
می خندد " چن وقت اینجا زندگی کردی؟ "
" حول حوش پنج سال، هر دو سال تو هر طرفِ خونواده‌های سرپرست تقسیم می‌شه. من لعنتی از یه جا متنفر شدم و خواستم برگردم خونه ی بچه ها. سر آخر می فهمی اینجا داری چی میشی. گرچه نمیتونم بهت بگم چقدر لعنتی دلتنگ بودم. تنها دوستم جو رو داشتم. باهم رامبو تماشامی کردیم. من صداگذاری تریلر رو انجام میدم" چیزی که بیشتر مردم بهش میگن جهنم، اون بهش میگه خونه. "
" جو شبیه چی بود؟ "
" خوش فکر و بامره بود. یه بیماری پیشرونده داشت و تو 14سالگی مرد. بهم اجازه ندادن برم مراسم کفن و دفنش. "
با اندوه نگاهم می کند. میتوانم احساس کنم اندوهم را تو خودش جذب می‌کند، تو خودش میکشد و احساسش میکند، از این قضیه حال بدی دارم.
"می فهمم فیلما چقدر بهت کمک کردن. همونطور که کتابا به من کمک کردن."
پدرش یک مرد الکلی متجاوز بود. برعکس من، توی خانواده ش ماند، اما افسرده کننده بود و نا امن. هردومان نسبت ‌به دیدن والدین و فرزندان در کنار هم، واکنش های غریزی داریم.
تصور می کنم هردو نفرمان نیرومندیم؛ سرسختانه مقاومیم. گرچه ازنظرمن، شبیه یک اسب است، فوق العاده حساس و چابک، من گاهی وقتها شبیه یک خرگوش صدمه دیده م که سعی میکند لانه ش را پیدا کند.
می گویم " هر وقت جایی رو ترک کردی، یه کیسه زباله مشکی بهت داده شد که تموم وسایلتو توش بگذاری. هیچوقت اون رو فراموش نمی کنی. "
دستم را فشار میدهد و میگوید " مسیح مقدس، اون بده. "
میگویم " خب، دوستم دان بیشتر از سی تا جا داشت. "
" سی جا! نمیتونم مجسم کنم. "
" آره. به هرحال، این قضیه ی لعنتی سخته و اون حالش بدتر شد. من تو مسیرم باچنتا آدم خوب برخوردم. هیچوقت درباره فیونا باهات حرف زده م؟ "
سرش را تکان میدهد " فکر نمی کنم گفته باشی. "
" فیونا تو یه روستا، جائی که حول حوش 18ماه زندگی کردم، همسایه م بود. احتمالا تو 60سالگیش بود. تویه حراجی که تو یه گاراژ داشت، ملاقاتش کردم. از یه لامپ که می فروخت، خوشم اومد، از شیشه ی دریائی ساخته شده بود، یه سایه ی سبز زیبا. شروع کردیم به گپ زدن، بهش گفتم از کجا اومده م، سر آخر لامپ رو مفتی بهم داد. معلوم شد عاشق فروش تو صندوق عقب ماشین تو روز یه شنبه ست. رفتم و تو راست ریست کردن چیزا کمکش کردم، از یه فلاکس، چای نوشیدیم و بیسکویتای راحت الحولقوم خوردیم، همونجا روصندلیای پیک نیک نشستیم و آدمائی رو تماشاکردیم که چیزای شکسته پکسته رو جمع می کردن. حرف زدن باهاش رو دوست داشتم. اون یه کم متفاوت و مهربون بود. بهم گفت باهوشم و باید برم دانشگاه. مدتی طولانی ازم نگهداری کرد که ببردم اونجا، اما اون دونه می کاشت. "
" هنوزم باهاش تماس داری؟ "
میگویم " سال پیش مرد، اما آره، تماسم رو باهاش ادامه دادم. اواخر، وقتی تو یه خونه بود، میرفتم به دیدنش. جدول کلماتشو برداشتم – اون هنوز میتونست رو جدول کلمات کار کنه، ذهن هشیاری داشت. هنوز لامپ رو دارم. چنتا از وسائل بچگی هام رو هنوز دارم. تو چطور؟ "
میگوید " من کتابامو دارم، نه چیزای زیاد دیگه. "
میدانم هرکدام براش دنیائی و دارای مقداری جذابیت است. بدون یک رمان یا بخشی از یک شعر، در راهش، نا آرام است.
درهر حال، ساکت است و خیلی حرف نمیزند، من بیرونش می‌کشم. خطر اینجاست که خیلی از فضارا تصاحب می کنم و من لعنتی خفه نمی شوم، با این همه، مواظبم. دوست میدارم بیشتر در باره ش بدانم.
می گوید " تو حسابی گیج کننده ئی، با اون همه بالا و پائین، حالام اینجائی که هستی. "
می گویم " هوم، متشکرم. دلم میخواد پیشتر رفته بودم. "
سکوت برقرار میشود. توکای سیاه هنوز میخواند. یک مو را از روی صورتش، رو به عقب برس می کشد. موهاش پرپشت، بی نظم و زیباست. احتمالا فرد بهتری پیدا می کند.
روزی به منزله ی بسته‌ ای ترد و شکننده، به خود می اندیشم که با خرده‌ های پودری شیمیایی در تهش، با حداقل مزه ی تند، توی خیابان پرت شده. خود را مهار میکنم که این را به دختر نگویم...

____________________________________________________

فمکه روان درمانگر و نویسنده است. یک کتاب و مقالات گوناگون درمیان نوشته های مدرن اولیه ی زنان نویسنده ی بریتانیا چاپ و منتشر کرده است...



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد