logo





وصیّت‌نامه‌ی یک نویسنده

نقد «ذره‌های خاکستری عشق- وصیت‌نامه» از مسعود نقره‌کار

پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴ - ۲۷ نوامبر ۲۰۲۵

مسعود کدخدایی

new/masoud-kadkhodaei4.jpg
با خواندن «ذره‌های خاکستری عشق»، در فضایی بین واقعیت و خیال، بین گذشته و حال، بین آرامش و آشوب، گاهی شیفته‌ی طبیعت و گاهی سرگشته‌ی صناعت، بین ایرانِ پشت‌سر و جهانِ تبعیدِ پیشِ رو، در متنی صیقلی و لغزان، و به یاری کلامی که از دلی دردمند و دنیادیده بر می‌خاست، لحظه‌هایی پاک فراموش می‌کردم که کودکم یا پیر، در میهنم یا تبعید، در این جهانم یا ایستاده در جهانی دیگر که بر گور خود می‌گریم.

زهره خالقی در باره‌ی «ذره‌های خاکستری عشق -وصیت‌نامه» به زیبایی نوشته است:
«من این رمان را نخواندم، در آن غرق شدم. مثل لحظه‌یی که در نقاشی گم می‌شوم و رنگ از فرم جدا می‌شود تا جهان به حس بدل شود.»

و من می‌گویم در این کتاب شناور بودم، تا اینکه تمامش کردم.

نثر نقره‌کار در این رمان روان و صیقل‌خورده است، نوشته‌ی کسی‌ست که هر جمله‌ی کتاب را زیسته و برای همین، راویِ برساخته‌ی او، ناپخته و بی‌راه نمی‌گوید و به آنچه از او می‌ماند یا نمی‌ماند اندیشیده است و سخنانش، جدا از اینکه مرجعی فلسفی، روانشناسانه، ادبی یا احساسی داشته باشد، چون از دلی برآمده که برای خودش می‌نویسد، سخت به دل می‌نشیند.

راوی که همان نویسنده است، در برابر آینه و برای آنان که دوستشان دارد، در هم‌نشینی سگ وفادارش که در سکوت، بی قضاوت و اعتراض به او گوش می‌دهد، از کارنامه و یادمانده‌ها و بازمانده‌هایش می‌گوید. او گذشته از سگی که سودش در زنده ماندن ارباب است، با یک نفر دیگر که سودش در برگزاری مراسم گورسپاری اوست گفتگو می‌کند و او که پزشک است، به تجربه دریافته است که: «... بدن آدم همیشه پول‌ساز بوده است. زنده‌اش در بازار سکس و مرده‌ اش در مرده‌بازارِ فروش قبر و کفن و دفن و سوزاندن مردگان و برنامه گزاران مجالس سوگواری، از پول سازترین کسب و کارها شده است.» ص. 43

این انسان پرسشگر و پاسخ‌طلبِ ناآرام که به پیری رسیده و هنگام وصیتنامه‌نوشتنش رسیده است، در واقع به خودش می‌گوید: «عریان شو تا صدای شیون خاطره‌ها و سکوت موهای سپید را نشنوم، عریان شو!» ص 129

در این داستان، کسی که به گفته‌ی خودش پزشکی موفق، نویسنده‌ای پرکار و مبارزی خستگی‌ناپذیر در راه آزادی بوده و همه‌ی عمرش را در راه برقراری عدالت اجتماعی فعالیت کرده است، تازه در مراسم سوگواریِ پس از مرگش می‌شنود که پشت میکروفن در باره‌اش می‌گویند آدم ارزشمندی بوده است. و همین موجب می‌شود که از میان تابوت بانگ بردارد: «وایِ من! نمی‌دونستم آدم مهمی هستم، انسانی مهربان و سرشار از انسانیت، پزشکی والامقام، نویسنده‌ای بزرگ، پژوهشگری توانا، رزمنده‌ای خستگی‌ناپذیر در راه آزادی و عدالت اجتماعی و... عجب! پس قرمساق‌ها چرا وقتی زنده بودم یکی از شما یه بار هم این‌ها رو به خود من نگفتید؟ آزارم دادید، تحقیرم کردید، تهمت‌ها زدید، تلاش می‌کردید نادیده‌ام بگیرید، پشت سرم بدگویی می‌کردید، نردبان‌تون بودم، سوءاستفاده کردید تا خودتون رو به جایی که می‌خواید برسونید.» ص. 163-164

از جنبه‌های مثبتی که این رمان را خواندنی کرده است، ازجمله موردهای زیر شایان توجه است: جذّابیّت موضوع، پرداختِ پرکشش متن، زبانِ روان، بردن و آوردنِ خواننده میان گذشته و حال و آینده بی آنکه خسته‌کنده باشد. با این‌همه، این رمان هم نتوانسته از همه‌ی مشکل یا خطرهایی که داستان‌های نوشته‌شده از زاویه‌ی دید اول شخص را تهدید می‌کند، بگریزد.



چند نکته‌ی مهم در مورد زاویه‌ی دید اول شخص

در اصل و به‌طور کلی، شیوه‌ی زاویه‌ی دید اول شخص، برای این انتخاب می‌شود که ما را به شخصیّت اصلی بسیار نزدیک کند، تا بتوانیم به‌خوبی با او احساس نزدیکی و هم‌دردی کنیم و تحت‌تأثیر قرار بگیریم.

اما می‌دانیم که با استفاده از این زاویه‌ی دید، راوی تنها می‌تواند آنچه را خود می‌بیند، می‌داند، یا احساس می‌کند روایت کند و این می‌تواند مانع پرداختن به کنش و واکنش‌های مهمی باشد که می‌تواند خارج از دید راوی اتفاق افتاده باشد و همین می‌تواند ایجاد تعلیق و گره‌افکنی در داستان را دشوار کند و در نتیجه خواننده، جهان داستان را کوچک و بسته احساس کند.

خطر دوم زیر پرسش کشیدنِ اعتبار راوی از طرف خواننده است. چون هرچه او می‌گوید یک‌طرفه است و برای گریز از این خطر، نویسنده می‌تواند با به‌کار بردن طنز، یا نگاه از زاویه‌ی دید منتقدان و مخالفان راوی، او را از زاویه‌های دیگری نشان دهد و شخصیتی خاکستری ارائه کند. این را هم باید افزود که برگزیدن راوی نامعتبر از سوی نویسنده، می‌تواند موجب قوت داستان هم بشود.

از نقطه‌های ضعف گزینش این زاویه‌ی دید، یکی هم یکنواختی لحن و ریتم روای است که چون داستان از ذهن و دهان یک نفر شنیده می‌شود، نمی‌گذارد چنان که باید، صداهای دیگر هم شنیده شوند و نیز ممکن است روند داستان برای خواننده، در جاهایی زیادی کُند یا زیادی تند به‌نظر برسد.

در این شیوه، چون نویسنده ناچار می‌شود در مورد کار و رفتار شخصیت اصلی، از رفتار و کردار و واکنش دیگران نسبت به او، یا از گفتارهای غیرمستقیم استفاده کند، می‌تواند او را در معرفیِ همه‌جانبه‌ی شخصیت اصلی دچار مشکل کند.

دیگر اینکه، ممکن است به‌گونه‌ای ناخواسته، روایت به شرح احساسات و افکار شخصیت اصلی بدل شود و به کنش و درام داستان لطمه بخورد که در نتیجه، گذشته از آنکه داستان کشش خود را از دست می‌دهد، بیش از حد درونی شده و تعادل میان «نشان‌دادن» و «گفتن» به‌هم می‌خورد و جاهایی در داستان گزارش‌گونه یا موعظه‌وار می‌شود و چون خواننده ذهن راوی را می‌خواند و هر چیزی را که راوی می‌فهمد، به سرعت از آن آگاه می‌شود، لذّتِ کشف‌های خودش از داستان را از دست می‌دهد و در نتیجه از جذابیّت داستان برایش کاسته می‌شود.

در این شیوه، چون سایر شخصیت‌ها بر اساس برداشت راوی شناخته می‌شوند، به‌طور معمول، خواننده به گونه‌ای سطحی با لحن و دایره‌ی لغات و اصطلاحات و رفتار شخصیت‌های فرعی آشنا می‌شود و از ژرفای شخصیت و علت رفتار آنان آگاه نمی‌گردد.
چون داستان‌گویی به شیوه‌ی اول‌شخص، در اصل بر یک «صدا» که صدای راوی‌ست استوار است، پس جذابیت «صدای راوی» در این گونه داستان‌ها بسیار مهم است، چون اگر شخصیت راوی از نظر لحن، علت‌های منطقی، طرز فکر یا زبان جذاب نباشد، حتی اگر پیرنگ قوی باشد، کل داستان آسیب می‌بیند.

اکنون ببینیم در «ذره‌های خاکستری عشق - وصیت‌نامه»، کدام‌یک از اِشکال‌هایی که می‌تواند دامنگیر این شیوه‌ی نوشتن شود، دامن آن را هم گرفته و از کدامشان به سلامت جسته است.

ما در این کار چندان با تعلیق و غافلگیری روبرو نمی‌شویم.

ما راوی را از زاویه‌ی دید خودش می‌بینیم.

در سراسر داستان، این صدای راوی‌ست که ما پیوسته می‌شنویم و او همه‌چیز را می‌گوید و چیزی ناگفته باقی نمی‌گذارد. پس هرچند نوشته چنان است که خواننده را وادار به اندیشیدن می‌کند، اما او نانوشته‌هایی در بین خط‌های نوشته‌شده نمی‌یابد تا با کشفی تازه، خودش هم وارد داستان شود و به اصطلاح روایت خودش (روایتی نو) از آن بدهد.
دیگر اینکه شخصیت‌های فرعی را به‌طور سطحی می‌بینیم و آگاهی عمیقی از آن‌ها دریافت نمی‌کنیم.

ریتم و لحن داستان یک‌نواخت است، اما لحنِ صمیمی، حافظه‌ی رشگ‌برانگیز و دانش چندجانبه‌ی نویسنده، روایتی پرکشش ایجاد کرده است که ما را تا آخر داستان با خود همراه می‌کند.

راوی چون می‌خواهد مقبول خواننده واقع شود، نمی‌تواند چنانکه کسان دیگری می‌توانند از خوبی‌های او بگویند، از خودش تعریف کند، چون در آن صورت، خواننده می‌تواند او را به خودستایی متهم کند. پس او نقشی فروتنانه و محجوب از خودش به نمایش می‌گذارد.
راوی بیشتر حرف می‌زند و صحنه‌سازی و نشان‌دادن در آن کمتر است، اما چون سخنانش سنجیده است و به موضوع‌هایی اشاره می‌کند که برای ما آشناست، ما را به همدلی و اندیشیدن وامی‌دارد و آن را با لذّت می‌خوانیم.

روایت به‌طور عمده شرح احساسات و اندیشه‌های راوی‌ست، اما آن دید انسان‌دوستانه و عدالت‌جویی که در سراسر متن موج می‌زند و جزئی از خواسته‌های طبیعی هر انسانی است، آن را جذّاب کرده است.

روی‌هم‌رفته، این رمان پر از نکته‌هایی است که آن را بسیار خواندنی کرده است.

ذره‌های خاکستری عشق - وصیت‌نامه. نویسنده: مسعود نقره‌کار
انتشارات فروغ - چاپ اول، تابستان ۲۰٢٥، ۱۹۹ صفحه



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد