در گردان باز شد. در آن ساعت هیچ کس تو رستوران هوزه نبود. ساعت شش ضربه زده بود. مرد میدانست که شش ونیم اولین مشتری ثابت می آید. مشتری هاش چنان حسابگر و دائمی بودند که هنوز صدای زنگ شش محو نشده، زنی به روال روزانه، داخل شدوبی حرف، رو صندلی بلند گردان نشست. سیگاری روشن نکرده بین لبهاش گیر داد. جاگیر که شد، خوزه نگاهش کرد و گفت «سلام، ملکه.» و به طرف دیگر پیشخوان رفت و شیشه رو پیشخوان را با کهنه خشکی پاک کرد. یکی وارد رستوران که میشد، خوزه همیشه همین کار را میکرد. برخوردش با زن خودمانی بود. رستوران دار خپله چهره گلگون کمدی روزانه اشتیاق به خدمتش را که در خدمت به همه بود، به جا آورد و از انتهای دیگر پیشخوان گفت:
« امروز چی میخوای،ملکه؟»
« از همه چی بیشتر میخوام بدونم تو چیقدر آقائی »
رو آخرین صدلی ازردیف صندلیها ی گردان نشست. با سیگار خاموش بین لبهاش، آرنجهاش را رو پیشخوان رها کرد.حرف که میزد، دهنش را درهم می فشرد که سیگار جلب توجه خوزه را نکند. خوزه گفت:
« متوجهش نشده بودم.»
« تو تا حالا متوجه هیچ چی نشدی. »
مرد کهنه را رو پیشخوان رها کرد و به طرف تاریکی محاصره شده با چوبهای قیری و خاکی بویناک رفت و با کبریتی برگشت. زن در برابرش خم شد که به شعله بین دستهای پشمالود روستائی مرد برسد. تا سیگارش را روشن و سرش را بلند کند، خوزه انبوه موهای با وازلین چرب ارزان شکل گرفته و شانه لخت بالای کرست گلدوزی شده زن را پایید و جوانه های پستانهای پلاسیده ش را نگاه کرد.
« امروز خوشگلی، ملکه.»
« جفنگ نگو. فکر نمی کنم تو پرداخت حسابم کمک کنه. »
« نخواستم اینو بگم، ملکه. شرط میبندم نهار امروزت مشکل داشته. »
زن اولین قلاج دود غلیظ را فرو داد. بازوهاش را که هنوز رو پیشخوان بود، از هم باز کرد و از شیشه بزرگ رستوران خیابان را نگاه کرد. چهره ای مالیخولیائی داشت - مالیخولیائی هرزه و تهوع آور.
« واسه ت یه استیک حسابی آماده میکنم.»
« پولشو ندارم.»
« سه ماهه پول نداری و منم همیشه واسه ت خوراکای حسابی آماده کرده م»
زن که با اخم های تو هم هنوز خیابان را نگاه میکرد، گفت:
« امروز یه جور دیگه ست.»
« تموم روزایه جورند. تموم روزا ساعت شیش ضربه که میزنه، میائی تو و میگی مث خرس گشنه ئی ومن یه چیز حسابی جلوت میگذارم. تنها فرقش اینه که امروز نمیگی مث یه خرس گشنه ئی و میگی امروز یه جور دیگه ست.»
« و این یه واقعیته.»، مرد را که در طرف دیگر پیشخوان، تویخچال را نگاه میکرد، پائید. مرد دو-سه دقیقه کارش را طول داد و به ساعت بالای قفسه نگاه کرد. سه دقیقه بعد از شش بود. زن دود سیگار را بیرون داد و با حرارت و خشک وکوتاه گفت:
« این یه واقعیته خوزه. امروز سر ساعت شیش نیومدم. واسه همین یه جور دیگه ست. »
مرد ساعت را نگاه کرد و گفت «اگه این ساعت یه دقیقه عقب باشه، دستمو قطع میکنم!»
« قضیه این نیست،خوزه. امروز من سر ساعت شیش نیومده م. یه ربع به شیش اومده م.»
« درست ساعت شیش بود که اومدی تو، ملکه، شیش ضربه زده بود. »
« من یه ربعه اینجام.»
خوزه رفت سرجاش. صورت بزرگ پف آورده پرش را به طرف زن فشرد و یکی از پلکهاش را با انگشت اشاره بالا کشید و گفت « عینهو یه کیسه ست!»
زن سرش را عقب کشید. جدی، بی حوصله، سست و تازه از ابری از اندوه و خستگی رها شده بود.
« جفنگ نگو خوزه. میدونی که من شیش ماهه چیزی نمی نوشم.»
« اینو واسه یکی دیگه پچپچه کن، نه واسه من. شرط می بندم باردوم دست کم یه لیتر نوشیده ای. »
« فقط دوتاقلپ بایکی ازدوستام خالی کرده م.»
« آها!این قضیه همه چی رو روشن میکنه.»
« اون قضیه هیچ چی رو روشن نمیکنه. من یه ربعه اینجام. »
مرد شانه ش رالرزاندیو گفت « خب، کی اونجا بودی، اگه یه ربعه اینجائی، تو آخرین ده دقیقه یا کمتره که هیچکس داخل نشده؟»
زن با حالتی از شیفتگی، سرسری بازوهاش را رو شیشه پیشخوان باز کرد و گفت « مخالفم خوزه، نه اینکه من اینجور بخوام، الان یه ربعه من اینجام.»
ساعت را نگاه و حرفش را تصحیح کرد « چیزی که من میگم: بیست دقیقه ست.»
«خیل خب، ملکه. من یه روز و یه شب ازت پذیرائی میکنم که تو رو راضی
ببینم. »
خوزه تمام مدت پشت پیشخوان مشغول بود. اشیاء را تمیز کرده و چیزی را از جائی به جائی سرمیداد و تو عوالم خودش بود.
« میخوام تو رو راضی ببینم.»، کارش را رها کرد و برگشت کنارزن:
« میدونی که خیلی دوستت میدارم»
زن با سردی نگاهش کرد« که چی؟عجب عاشقیئی کردی خوزه! فکر میکنی با یه میلیون پزو باهات میخوابم؟»
« نمیخواستم اینو بگم، ملکه. بازم شرط میبندم نهارت وضعش خراب بوده. »
« واسه همین حرفمو نمی فهمی دیگه.»، تن صداش کمی بی تفاوت شد:
« هیچ زنی سنگینی تو رو تحمل نمیکنه. حتی واسه یه میلیون پزو.»
خوزه سرخ شد. پشتش را به طرف زن چرخاند و شیشه های تو قفسه را گردگیری کرد. صورتش را برگرداند و گفت:
« امروز تحمل ناپذیری، ملکه. فکر می کنم بهتره استیک تو بخوری بری بخوابی.»
« گشنه نیستم.»، دوباره خیابان را نگاه کرد. پیاده روهای تیره شهر رو به تاریکی را نگاه کرد. سکوت تیره لحظه ای تو رستوران ها کم شد. تنها ور رفتن خوزه به قفسه سکوت رابرهم میزد. زن ناگهان نگاهش را از خیابان واگرفت و باصدائی آهسته، لرزان و دگرگون شده گفت « تو واقعا منو دوست داری پپیلو؟»
هوزه زن را نگاه نکرد و کارش را ادامه داد«واقعا.»
« خیلی خب، اینو
بهت گفته م ؟»
خوزه صداش را عوض نکردو صورتش را به طرف او بر نگرداند و گفت:
«چی بهم گفتی؟»
« بایه میلیون پزو. »
« من اونو فراموش کرده م.»
« منو دوست داری؟»
« آره.»
سکوتی مسلط شد. چهره خوزه مثل قبل به طرف قفسه ها و دیوار بود و باز هم زن را نگاه نمیکرد. زن دوباره ابری از دود بیرون داد. سینه ش را پیش خوان تکیه داد و ملایم و ملیح و پیش از حرف زدن زبانش راگازگرفت و توک زبانی گفت:
« اگه باهاتم نخوابم؟»
خوزه برگشت و زن را نگاه کرد و گفت:
« اونقده دوستت دارم که باهاتم نمیخوابم.»
به جای اولش برگشت. بازوی نیرومندش را رو پیشخوان رها کرد و زن را از روبه رو نگاه کرد. تو چشمهاش خیره شد و گفت:
« اونقده دوستت دارم که حاضرم هر شب مردی رو که با تو میخوابه بکشم. »
زن اول گرفتارگاوگیجه شد. بعد مردرا بادو دلی، دلسوزی و استهزاء، با دقت نگاه کرد. مدتی کوتاه در سکوت کنترل خود را حفظ کرد. بعدقهقهه زد:
« تو حسودیت میشه خوزه!خیلی جالبه،حسودیت میشه!»
باز خوزه بی پرده پوشی، شبیه جوانی خجالتی، سرخ و گرفتار شرمندگی شد و همه رازش را بیرون ریخت « امروز غروبی هیچ چی رو نمی فهمی، ملکه.»
عرقش را با کهنه پاک و حرف را دنبال کرد«این قضیه بی رحمی تو شدیدتر میکنه»
حالت چهره زن دگرگون شد و گفت« پس حالانه.»، حالتی خاص به نگاهش داد و غیرعادی و وسوسه انگیز، تو چشم مرد خیره شد « حالا دیگه حسود نباش.»
« تا اندازه ای درسته، اما نه اونجور که تو میگی.»
یقه ش را بست و گردگیریش را ادامه داد. گلوش را با کهنه خشک کرد.
« که چی؟»
« درسته، اونقده دوستت دارم که وقتی اون کارم میکنی ناراحتم نمیکنه. »
« یعنی چی ؟»
« یعنی که هر روز با یه مرد دیگه فلنگو میبندی.»
« واقعا اونو به خاطر اینکه با من نخوابیده میکشی؟»
« واسه اینکه باتو نخوابیده، نه. اونو واسه اینکه باتو خوابیده میکشم.»
« حالا اومدیم سر اصل قضیه.»
بازی به نقطه جوشش رسیده بود. زن آهسته، ملایم و ملتمسانه حرف میزد. صورتش را به پوست سالم و نرم پشت مردچسباند. مرد از نسیم کلماتش جادو شده و بیحرکت و خشک برجاماند و گفت « تمومش واقعیه.»
«بعدش؟»
زن دستش را دراز کرد و بازوی زبر مرد را نوازش کرد. با تلنگری دیگر ته سیگار را جلو راند « و تو از پس کشتن یه مرد ور میائی ؟»
« با دلیلی که بهت گفتهم، آره.» تن صداش هیجان زده بود.
زن باهدف دست انداختنش، با خونسردی خندید «چه وحشتناکه خوزه. خیلی وحشتناکه!»، خنده ش را ادامه داد:
«خوزه، یه آدمو میکشه! کی فکرشو میکرد که پشت چهره این آقای شکم گنده و به ظاهر مقدس که هیچوقت ازم پول نمیگیره و هر روز یه استیک مهمونم میکنه و تا پیدا کردن یه مرد واسه خودم، باهام حرف میزنه، یه قاتل خوابیده باشه؟ خیلی وحشتناکه خوزه! به وحشتم میندازی!»
خوزه گیج بود و احساس آشفتگی کرد. خنده زن تمام که شد، خوزه خود را فریب خورده حس کرد:
« تو پاتیلی، ابله! برو بخواب. هیچوقت میل به غذا نداری.»
زن که دیگر نمی خندید و دوباره جدی بود، متفکرانه خود را به پیشخوان تکیه داد. مرد را که فاصله میگرفت، نگاه کرد. دید که در یخچال را باز کرد و بی برداشتن چیزی، دوباره بست. بعد او را دید که مثل اول، شیشه درخشنده را برق می انداخت. دوباره با صدائی آرام و ملایم گفت:
« این یه واقعیته که منو دوست داری، خوزه!», مرداورانگاه نکرد.
« بروبخواب، پیش از دراز کشیدنم یه دوش بگیر که سیامستیت فروکش کنه.»
« خوزه شریف، من سیامست نیستم.»
« پس دوباره بی رحم شدی.»
« بیا اینجا، می باس باهات حرف بزنم.»
مرد نیمه آماده ونیمه مشکوک، خود را جلو کشید.« بیا نزدیکتر!»، مرد رو در روی زن ایستاد. زن در برابرش خم شد. با اشاره ای، موهاش را آرام کشید و گفت:
« اونی رو که اول گفتی، واسم تکرار کن.»
« چی رو؟»، سعی کرد با موهای کشیده و سرخم شده نگاهش کند.
« که یه مرد رو که با من بخوابه میکشی!»
« یه مرد رو که باتو خوابیده باشه میکشم، ملکه. این یه واقعیته.»
زن رهاش کرد« پس اگه من اونو کشتم، ازمن دفاع میکنی؟»
این را با قدرت گفت و کله خوک مانند خوزه راباعشوه ای زمخت فشرد. مرد جواب نداد و خندید.
« جواب بده خوزه! اونو که کشتم، ازم دفاع میکنی؟»
«تموم قضیه همینه. میدونی که حرف زدن راحت تر از عمل کردنه.»
« هیچ کس به اندازه تو قدردانی از پلیسو قبول نداره.»
خوزه متین و با رضایت خندید. زن دوباره از رو پیشخوان به طرفش خم شد و گفت : «این یه واقعیته خوزه. میخوام شرط ببندم که تو هیچوقت دروغ به زبون نمیاری.»
« واسه اینکه هیچ چی گیر آدم نمیاد.»
« فرق نمیکنه. پلیسم اینو میدونه و بدون دوباره پرسیدن،همه حرفاتو باور میکنه.»
خوزه نفهمید زن میخواهد چه بگوید. شروع کرد به ضربه زدن آهسته رو پیشخوان جلوی زن.
زن دوباره خیابان وبعد ساعت را نگاه کرد. انگار میخواهد پیش از آمدن اولین مشتری دائمی حرفش را تمام کند، تن صداش را عوض کرد:
«دروغ گفتی خوزه؟واقعا که!»
همانطور آهسته رو پیشخوان ضربه میزد. ناگهان تو عمق چشمهاش خیره شد. فکر وحشتناکی از خاطرش گذشت. فکری از یک گوشش وارد شد،لحظه ای مبهم و درهم برهم تو ذهنش دور زد و از گوش دیگرش خارج شد.تنها اثری داغ جا گذشت
« خود تو تو چی دخمصه ای انداختی، ملکه؟»
رو به جلو خم شد. بازوهاش را رو پیشخوان جمع کرد. زن بوی شدید آمونیاک را همراه نفسهای حاصل از فشار شکم مرد به پیشخوان را حس کرد.
« اینو جدی میگم، ملکه. خودتو تو چی دخمصه ای انداختی؟»
زن سرش را به طرف دیگر برگرداند و گفت:
« تو هیچ چی. من واسه سرگرمیم این حرفا رو میزنم.»
دوباره به مرد خیره شد و گفت« میدونی، تو نباید هیچ کسی را کشته باشی؟»
خوزه شگفتزده گفت « من هیچوقت به اینکه یه نفر یکی دیگه رو بکشه، فکر نکرده م. »
« نه مرد، منظورم اینه که هیچ کس که با تو میخوابه. »
« آه! حالا روشن حرف میزنی. همیشه فکر میکنم تو به اینجور زندگی توجه نکردی. اگه اونو رهاش کنی، تضمین می کنم هرروز، بی گرفتن یه سنتاو، یه استیک بزرگ واسه ت آماده کنم.»
« متشکرم خوزه،اما واسه این نیست. واسه اینه که نمیتونم باهیچکس بخوابم دیگه!»
« دوباره همه چی رو قاطی پاتی کردی .» آهسته آهسته حوصلهش سر میرفت.
« روهم رفته هیچ چی رو قاطی نمی کنم.» خود را رو صندلی رها کرد. خوزه پستانهای خوابیده اندوه آورش را زیر سینه بند دید زد.
« فردا میام و قول میدم هیچوقت مزاحمت نشم. قول میدم دیگه هیچوقت باکسی نخوابم.»
« چیجوری شدکه با این عجله این تصمیمو گرفتی ؟»
« کمی با خودم خلوت کردم، تویه لحظه واسهم روشن شد که کار کثیفیه.»
خوزه دوباره کهنه را جمع کرد و به سطح شیشه کنارش مالید. بی نگاه کردن به زن، گفت « درسته، جوری که تو اون کار رو میکنی، کار کثیفیه. باید خیلی وقت بگذره که تمیزشی.»
« خیلی وقت بود این قضیه رو پیش خودم حلاجی میکردم، چند وقتیه که متقاعد شده م. مردها حالمو هم میزنن دیگه.»
خوزه خندید. سرش رابلندکرد. خندید و زن رانگاه کرد. زن با تمرکز و شگفتزده، با شانههای بالا گرفته حرف میزد. با قیافه ای ساکت و صورتی براق و طلائی پائیزی، خود را رو صندلی گردان دولا کرد.
« منظورت اینه که مرد یه زنو آروم نمیگذاره؟مردی رو میکشی، به این خاطر که زن با اون خوابیده؟ از اون و همه مردای دیگه که زن باهاشون خوابیده، حالت بهم میخوره؟»
« دیگه لازم نیست از این جلوتربری ...»، باصدائی توام بادلسوزی،حرکت کرد.
«زن به یه مرد که میگه حالشو بهم میزنه، وقتی زن اونو موقع لباس پوشیدن میبینه و به خاطر میاره که تموم بعدازظهر باهاش توهم غلتیده ومجبوره خودشو با لیف و صابون از شربوش خلاص کنه؟ »
خوزه کهنه را رو پیشخوان مالید وبا نوعی بی تفاوتی گفت:
« اینا مربوط به گذشته ها میشه، ملکه، به همین دلیل ازمیون برداشتنش لزومی نداره. میگذاریمش بره دنبال کارش. »
زن حرفش را دنبال کرد. صداش یکنواخت تر، خروشانتر و طوفانی و پر حرارت تر شد:
« اگه زن به اون بگه حالشو بهم میزنه و مرد لباس پوشیدنشو ول کنه و به طرف زن بره و شروع کنه به بوسیدنش و.....؟»
« این کار شایسته یه مردنیست. »
زن بافشاری مایوسانه گفت « اما اگه اون این کار رو کرد؟ اگه مرد برازنده کارشو ادامه داد؟و حال زن تا حد مرگ بهم خورد؟ و زن یگانه امکان خلاصی شو تو این دید که کاردی رو با تموم قدرت تو شکم مرد فرو کنه؟ »
« خیلی ساده ست، این یه کاروحشیانه ست. خوشبختانه مردی پیدا نمیشه که کارای مورد اشاره ی تو رو بکن. »
زن لبریز ازناامیدی گفت« خب، اگه اون این کارو کرد؟ فرض کنیم این کاروکرد؟»
« به هر حال، این قضیه چندون مشکل نیست. »، بدون تکان خوردن ازجاش و بی توجه به سرگرمیش، پاک کردن پیشخوان راادامه داد. زن با استخوان انگشتش رو شیشه ضربه ای زد و دوباره وحشی و مهاجم شد و گفت:
« تو خیلی وحشی هستی خوزه. انگار هیچ چی حالیت نیست.»
آستینش را با خشونت جمع کرد و گفت:
« راحت بگو که زن می باس اونو بکشه دیگه!...»
خوزه کوتاه آمد و آشتی جویانه گفت:
« خیلی خب، هرچی تو میگی، همون درسته.»
زن آستین خوزه را کشید و گفت « این کار دفاع از خود نیست؟»
خوزه نگاهی گرم و دوستانه به زن کرد و گفت « تقریبا. تقریبا.» و به نشانه همدردی قلبی و همزمان همدستی مشکوک، بهش چشمک زد. زن همانطور جدی ماند و او را به حال خود رها کرد.
« پرت و پلا گفتن. یه زن به خاطر دفاع از خودش اون کارو کرده؟ »
« اومدی سر اصل قضیه.»
« سر کدام اصل قضیه؟»
« قضیه زن. »
« قبول، یه زن که تو خیلی دوستش داری، نه که باهاش نخوابی، میدونی؟ مخصوصا تو، همونطور که میگی، خیلی دوستش داری. »
خوزه شل و ول و کم حوصله، گفت « خب، هر جورتو بخوای، ملکه.»
دوباره فاصله گرفت. ساعت را نگاه کرد و دید حدود شش و نیم است. فکر کرد چند دقیقه دیگر رستوران پرمیشود و شیشه را با فشار برق انداخت. از شیشه پنجره خیابان را نگاه کرد. زن رو صندلیش ساکت و ساکن ماند و با حالتی تو خود فرو رفته و اندوهگین، حرکات مرد را تماشا کرد. همانطور که مردی دوست دارد پرتو ملایم لامپی را نگاه کند، او را نگاه کرد. ناگهان بی اشاره آشکار و با صدایی ملایم و با طمانینه گفت« خوزه؟»
مرد با اندوه و مهربانیئی مبهم، مثل گاومادر، نگاهش کرد. به این دلیل نگاهش نکرد که حرفهاش را گوش کند، تنها برای دیدنش و برای دانستن اینکه هنوز آنجا و درانتظاریک نگاه، حفاظت یادلسوزی بود، تنها نگاهی بازیگرانه به او انداخت.
«بهت گفتم که فردا میام و تو هیچ چی بهم نگفتی !»
« آره، اما بهم نگفتی کجا میری. »
« یه جائی که مردا نباشن که بخوان با یکی بخوابن. »
خوزه دوباره خندید و پرسید « راستی راستی میری؟ »، انگار مفهوم قضایا را فهمید و حالت صورتش را عوض کرد.
« بستگی به تو داره. اگه بتونی بهم بگی دقیقا کی اومده م، فردا میام و دیگه داخل این قضایا نمیشم. فهمیدی؟»
خوزه خندید و با سر تائید کرد. زن خود را به طرفش خم کرد:
« اگه یه روز دیگه بیام اینجا و ببینم این ساعت یه زن دیگه رو این صندلی نشسته و تو باهاش گپ میزنی،حسودیم میشه ها!»
« دفعه دیگه که میائی، می باس یه چیزی واسم بیاری »
« بهت قول میدم اون بچه خرس اهلی رو پیدا کنم و واسه ت بیارم.»
خوزه خندید. انگار شیشه ی نامرئی را پاک میکند، با کهنه که بین او و زن فاصله انداخت، به هوا پرید. زن حالا با کمی دلبری خندید. مرد در انتهای دیگر پیشخوان مالیدن کهنه را رو شیشه ادامه داد و بی اینکه زن رانگاه کند،گفت« چی ؟»
« هرکی ازت پرسید من چی ساعتی اومد م، میگی یه ربع به شیش؟»
« واسه چی؟» ، با اینکه اول صداش را شنیده بود، مثل قبل،نگاهش نکرد و گفت:
«واسه چی ؟»
« نقش بازی نکن. بخش اصلیش رو انجام دادی.»
خوزه اولین مشتری ثابت را که تو آستانه پیدا شد و به طرف یک میز گوشه ای رفت، دید. ساعت را نگاه کرد. راس ساعت شش ونیم بود.سر سری گفت:
« خب، ملکه، هرچی تو بخوای، من همیشه همه چی رو ر وبه راه میکنم. هرچی تو بخوای .»
« خیلی خب، پس استیک منو سرخ کن.»
مرد به طرف یخچال رفت. بشقابی با گوشت بیرون آورد و رو میز گذاشت. اجاق را روشن کرد و گفت:
« واسه ت یه استیک برازنده خداحافظی درست میکنم.»
«متشکرم پپیلو.» و توفکرفرو رفت.ناگهان انگار تو تنهائی دنیای مردگان و زندگیئی با شکلی ناشناخته و کدر فرو رفت. صدای جز جز گوشت تازه را تو کره، در طرف دیگر پیشخوان نمی شنید. صدای تکه راسته خشک و جوشنده ای را که خوزه تو ماهیتابه میگرداند و بوی ملایم گوشت چاشنی خورده که آهسته آهسته فضای رستوران را لبریز میکرد راهم نمی شنید. بیش از حد تو خود فشرده، در جاش نشسته بود. سرآخر سرش را به زحمت بلند کرد. انگار از مرگی در لحظه ای دراز برگشت.مرد را در برابر آتش شعله ور شادی بخش اجاق ایستاده دید.
« پپیلو؟»
« ها!»
« به چی فکر میکنی؟»
« فکر میکردم که تو اون بچه خرس اهلی رو از کجا میتونی پیدا کنی .»
« خیالت راحت، من میتونم. ازت میخوام بهم بگی که هرچی بهم دادی، واسه این بود که از شرم خلاص شی؟»
خوزه از کنار اجاق نگاهش کرد:
« تاکی می باس اینو بهت بگم؟بازم چیزی از بهترین استیک میخوای؟ »
« آره.»
« چی؟»
« یه ربع بیشتر وقت میخوام. »
خوزه خود را به عقب تکیه داد که ساعت را نگاه کند. بعد مشتری ثابت را که کنارمی گوشه ای منتظر بود و گوشت قهوه ای شده تو ماهیتابه رو نگاه کرد.
« جدی میگم ملکه، سردرنمیارم! »
« احمق نباش خوزه، به این فکر کن که من از ساعت پنج و نیم اینجام....»
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد