logo





» برای او ...»

به یاد بالدی ها .....که سوختند و می سوزند

شنبه ۱ آذر ۱۴۰۴ - ۲۲ نوامبر ۲۰۲۵

بهروز رحیمی

مادر گفت : " ننه قربونت بره ..کجا ؟" و مقنعه دور سرش را سفت و محکم پیچید .
پسر گفت : " برم سری بزنم به بابا ..."
و دستی روی کاکل مویش کشید .
سلیمه خواهر زیبای چهارده ساله اش گفت :
" قربون کاکام برم که هرکی ببین ش عاشق ش میشه .." مهربان زد روی دستش : " خدا نکنه! دده .مگه مو آلن دولن وم ." و همگی شان زدند زیر خنده...
.....
داشت سوار دوچرخه می شد که مادرش یک لقمه بزرگ نان و پنیر و سبزی که از ساندویچ معمولی هم بزرگتر می زد،گذاشت توی کیف اش:" ننه ..سر راهت ببر برای بابات." ونگران گفت " نمی دونم دلواپس چی بود؟ "
او که پچ پچ هایی از یاسین رفیق دانشجویش شنیده بود، نمی خواست حال مادرش را با حرف هایی که مطمئن نبود خراب کند . با مکث گفت :
" باشه ننه ...سر راه که دارم می رم ، هم دوچرخه شه بهش می دم و هم ساندویچ محبوب اش را..."
و سر مادرش را ماچ کرد.
سلیمه قربون صدقه های اونا را که دید.
خندید : " ننه . زیاد لوس ش نکن ، رو دستت میمونه ها .."
و برایش با دو انگشت بوسه ای فرستاد.
لبخندی زد و پایدان زنان رفت طرف دکه ...
........
ذهنش درگیر شد ، نکنه حرف یاسین در مورد جمع کردن دکه ها درست باشد و فکر کرد به پسر عموی قلچماق ...که معروف بود به بولدوزر شهرداری .
و به گرد و غباری که نفس را تنگ می کرد و بلوار ساحلی و درخت های کنار خیابان که بی آبی داشت خشک شان می کرد و پیچید توی"خیابان ملی راه" که مستقیم به دکه می خورد .
تعجب کرد .
این ساعت آن هم این وقت صبح ... گفت چه خبره؟
و چرخ را به درخت روبروی دکه قفل کرد .
از میان جمعیت رفت . سراغ پدر که خودش را چسبانده بود به در دکه .
شوک شد .چند نفر مرد که آرم مخصوص شهرداری روی لباس گل و گشادشان حک شده بود همراه پسر عموی یاسین داشتند ، سماور و قوری و سینی و دفتر و اجناس خرد و ریز توی دکه را بیرون پرت می کردند.
آشفته شد.به خصوص از مردی که شبیه گوریل بود و گریبان پدرش را گرفته و به زور داشت از دکه بیرون ش می انداخت .
با اندام لاغر و استخوانی اش که ناشی از زندگی بخور نمیرشان بود.
می دانست ویران شدن و گرفتن دکه ....یعنی سلیمه خواهر زیبای خوش زبانش به مدرسه نخواهد رفت و خودش هم قید دانشگاه را باید بزند و عمه و مادر ش دست شان خالی تر از همیشه خواهد شد.
ناخودگاه رفت سراغ گوریلی که ظاهرا سردسته بود:
" با با م ! مجوز دارد .."و رو کرد به جمعیت وتکه تکه فریاد زد :
" بیست سال پیش با گرفتن وام و نامه رسمی از شورای محل خریده ش . آن هم بعد ازسالها آوارگی از روستای خشک و ویرانش .. تا با فروش دفتر و قلمی بتواند چند هزار تومانی دست مادر و خانواده ش بگذارد."
گوریلی که یقه باباش را گرفته بود با شنیدن حرف هایش عصبانی آمد طرفش
:" هه هه ..مجوز داره..." برو پسر ..
و با چوب محکم زد به دستش که روبه جمعیت گرفته بود
یاسین بهش گفته بود : "معلوم نیست به که و کی در شهر وصل هستند ، این جماعت تلکه گیر.
گوریل هایی که هرکس زیر بار شون نرفت به بهانه ای داغون ش می کنند . "
فکر کرد با دست خالی با این جماعت چه کند. ساعتی گذشته بود و دکه در حال سوختن . دید مادر و خواهرش هم که معلوم نبود خبر از کی و کجا بهشون رسیده ، آمده اند .
در چشم و چهره شان نگاه کرد ، جز ترس و اضطراب چیزی دیده نمی شد .
سلیمه را دید گریان ، مادرش را که روی زمین افتاده ، جمع و جور می کند و پدرش آشفته تر از همیشه با کلمات عربی و فارسی از ادم ها کمک می خواهد. به خصوص وقتی بهت زده دید ، چهار لیتری بنزین را روی سر و لباس ش ریخت .
......
آسمان سربی رنگ بود و دور برش دود و آتش ..و گرد و غبار و تک و توک جوانانی که موبایل به دست داشتند فیلم می گرفتند .
ماند چه کند . هوا همان رنگی داشت که عمه ، قصه قتل پسرش را در روزهای اخر الزمانی ابان در نیزارهای ماهشهر برایش تعریف کرده بود . دریک آن تصمیم گرفت . کبریت را کشید .
چند لحظه بعد حس کرد شده است هم چون پسر عمه سوخته ش در نیزار و فقط سلیمه را می بیند ، که چون روحی سرگردان مات و گریان ، کنار جسم سوخته اش نشسته و به سینه خود می کوبد.

پاییز 1404/ بهروز رحیمی




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد