logo





فرانس کافکا

درگاه قانون

ترجمه: بهمن پارسا

چهار شنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۲۰ مه ۲۰۲۰

new/kafka.jpg
نگهبانی از درگاه قانون مراقبت می کند. یک روستایی با مراجعه‌ی به او خواستار اجازه‌ی ورود به قانون می شود. امّا نگهبان به وی می گوید فعلا نمی‌تواند با تقاضای او موافقت نماید. روستایی فکری می‌کند و می‌گوید، بنابراین بعدا می‌تواند داخل شود. نگهبان می‌گوید«ممکنه»، «ولی فعلا نه» دروازه‌ی قانون مطابق معمول باز است و نگهبان قدمی کنار می‌رود، روستایی سرک می کشد بلکه از میان دروازه بتواند درون قانون را ببیند. وقتی نگهبان این حرکت را دید، خنده کنان گفت: «اگه اِنقدهِ مشتاقی بیخیال اخطار من، برو تو. ولی حواست به زور من باشه. و تازه من آخرین ِ نگهبان هام. جلوی هر تالار یه نگهبان هست، یکی از یکی قلدر تر. منی که با تو حرف می‌زنم حتی طاقت ِدیدن نگهبان ِ سومی را ندارم» مرد روستایی انتظار چنین مشکلاتی را داشت، با خودش فکر کرد، قانون در همه احوال و برای همه کس می‌باید که در دسترس باشد، ولی فعلا که از نزدیک نگهبانِ پوستین پوش را، با آن دماغ ِ بزرگ و تیز، و ریش ِدراز و سیاه ِ تاتاری می بیند، تصمیم می‌گیرد باری به هرجهت منتظر صدور اجازه ی ورود بماند. نگهبان چهارپایه یی به وی می‌دهد تا گوشه یی کنار در بنشیند. روستایی روزها و سال‌ها همان‌جا نشسته می‌ماند. وی بارها تلاشی برای ورود می‌کند و با طرح خواسته هایش نگهبان را خسته می‌کند. نگهبان مرتبا وی را تحت بازجویی قرار داده و از وی درباره ولایتش و بسیاری چیز های دیگر در کمال بی تفاوتی سوالاتی می پرسد، درست مثل بزرگان ِ قوم، و سپس به او می‌گوید هنوز نمی تواند به داخل راهش بدهد .روستایی که برای این سفر خویش رابه انواع وسایل مجهز کرده سعی می‌کند با استفاده از ارزشمند ترینِ آن‌ها سبیل نگهبان را چرب کند. نگهبان هر چیزی را می پذیرد با ذکر این‌که«اگه من اینارو قبول می‌کنم فقط واسه اینه که فک نکنی چیزی رو یادت رفته». روستایی طی سالیان متمادی بدون وقفه در کار ِ نظاره ِ نگهبان است. وی نگهبانان دیگر را فراموش کرده و خیال می‌کند که این یکی تنها مانع ورود ِوی در قانون است. در اولین سال‌ها، وی با فریاد و هتاکی بخت ِ بد را نفرین می‌کرد، بعدها با بالا رفتن سن، فقط غر می‌زد و دندان قروچه می کرد. به عالم بچّگی برگشت، و چون در تمام طول این سال‌ها که نظاره گر ِ نگهبان بود متوّجه شد که روی یقه ی پوستین او پر از شپش است، پس ،از شپش‌ها خواست که به وی کمک کنند بلکه نظر نگهبان را عوض کنند. بی‌نایی اش تحلیل رفته بود و به درستی نمی‌دانست آن‌چه او را احاطه کرده اوهام است و یا این‌که چشمانش وی را می فریبند. ولی در تاریکی نور ِ درخشانی را که از درب ِ قانون ساطع شد دید. اینک، وی مدتِ زیادی زندگی نخواهد کرد. پیش از مرگ ، وی همه ی تجربیات خویش را از تمامی این سالها در ذهن خود جمع آورد تا بلکه موّفق به طرح سئوالی شود که تاکنون با نگهبان مطرح نکرده. چون قادر به حرکت بدن ِ فرتوتش نیست به نگهبان اشاره یی می کند. نگهبان باید خود را کاملا به سوی مرد دولا کند، چرا که فرق زیادی میان هیکل او و پیکر نحیف مرد وجود دارد. می‌گوید« دیگه میخای چی بدونی؟» «طمع ِ تو سیری نداره». مرد روستایی گفت« همه دنبال ِ رسیدن ِ به قانونن»«امّا چه جوریه که تو همه ی این سالا کسی غیر من نخواس بره تو؟». نگهبان دریافت که از عمر مرد چیزِ چندانی باقی نیست، پس برای این‌که گوش‌های ناشنوای او بشنود فریادکشان گفت:« هیچ‌کس دیگه غیرِ تو نمی تونس از این در رد بشه، برا این‌که این ورودی فقط واسه توس. حالام من باس برم و درو می بندم.»

******************************

اصل این نوشته -مثل همه ی نوشته های کافکا- به زبان ِ آلمانی است"Vor dem Gesetz"که در انگلیسی به (before the law) و در فرانسه به (devant la loi) ترجمه شده. در فارسی نیز میدانم که به (جلو قانون) ترجمه گردیده. ولی با توّجه در متن و عنایت به عنوان آلمانی نوشته ، "درگاه ِ قانون "را شایسته تر میدانم.




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد