logo





من میلیوا هستم!

پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۸ - ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۹

مهرنوش مزارعی

خورشيد به آرامی و با احتياط از زير ابرها بيرون مى‏آمد و گرماى مطبوعى در تنم مى‏دواند. موج‏ها آرام تا كنار پايم مى‏آمدند و دوباره به ميان اقیانوس باز مى‏گشتند. مرغهاى سفيد دريائى، به‏دنبال طعمه با قدم‏هاى تند، موج ها را تعقيب مى‏كردند. كشتى‏هاى نفت‏كش، با عظمت و بى‏اعتنا، در فاصله كمى از ساحل لنگر انداخته بودند. کمی پیش، وقتیکه سوزان و من برای خوردن ناهاراز محل کارمان بیرون آمدیم، فکر می کردیم که هوا بزودی سرد خواهد شد. حتی احتمال می دادیم که توفان شود.
سوزان كه در كنارم قدم مى‏زد بی مقدمه پرسید:
«تازگيها به رفتار ميلا و دانيل توجه کردی؟»
بدون اينكه سرم را برگردانم پرسيدم” منظورت چيه؟ “خنده ريزى كرد و گفت:
«نگو كه تا حالا متوجه نشدى!»
«چيز جديدى پيش اومده؟»
« فكر مى‏كنم بينشون يه چيزى باشه.»
با تعجب نگاهش کردم. صورتش پر از خنده بود و چشمان مُوربش باريك‏تر به نظر میرسید. از صورتش نمى‏شد فهميد شوخى مى‏كند يا جدى است. اما حرفش بيشتر به شوخى مى‏خورد. ميلا و دانيل! با يك من سريش هم نمى‏شد آنها را بهم چسباند. اگر میلا حرفش را می شنید سکته می کرد. سوزان كه فهميد باورش نكرده‏ام گفت:
«رابطه عشق و نفرت.»
این بار لحنش جدی و دلسوزانه بود.
سوزان از نسل سوم ژاپنی های مهاجر به آمريکا و مثل من طراح و برنامه‏نويس سیستم های كامپيوتری بود. ما هردو بعنوان مشاور روی یک پروژه كار می کردیم و اغلب ظهر ها برای قدم زدن و خوردن ناهار با هم به کنار دریا می رفتیم. محل کارمان با اقیانوس فاصله چندانی نداشت
دانيل و میلا را از دوسال پیش می شناختم. در آن زمان با اين شركت قراردادی داشتم كه قسمتى از سيستم کامپیوتری حسابداریشان را با توجه به نیاز شرکت تغییر دهم. دفتر کار دانیل روبروی اتاقک من بود. او اغلب با تلفن به زبان چینی صحت می کرد و یا با سری آویخته، در جلو کامپیوتر چرت می زد. دانيل و چرت‏هايش موضوع شوخى و خنده بقيه بود. او سر و روئى آشفته داشت و موهاى صاف و مشكيش پر از چربى و شوره بود. قدِ بلند و هيكل ورزشكارانه‏اش به چينى‏ها نمى‏خورد. بيش از چهل سال داشت اما هنوز ازدواج نكرده بود و با مادرش زندگى مى‏كرد. لهجه غليظی داشت و موقع حرف زدن به انگلیسی، مِن و مِن مى‏كرد. انگار همیشه به دنبال كلمه مناسبى برای گفتن می گشت. با این وجود دانيل از نظر فنى يكى از با دانش ترین كارمندان شركت بود. من هم، مانند دیگر کارمندان دپارتمان، اگر سئوالی فنى‏ داشتم اول به سراغ او می رفتم. اما او اغلب خنده‏اى مصنوعى مى‏كرد و مى‏گفت:« مى‏خواى همه اسرار منو بدونى؟» و یا « بايد از رئيسم بپرسم. مى‏خواد در مورد هرکاری که من مى‏كنم بدونه»
ميلا، رئيس دانيل بود كه او هميشه با احترام و بعنوان “رئیس من” از او ياد مى‏كرد.
چند ماهی بعد از شروع کارم يك روز همراه با تعدادی از همکارانم در راهرو ايستاده بوديم و داشتیم صحبت مى‏كرديم که زنى بالا بلند، خوش هيكل و با کت و دامنی خوش دوخت، از جلویمان رد شد و به آبدار خانه رفت. او بعد از چند دقيقه با فنجانى قهوه در دست که برگشت. همکارم بيل با خوش رویی به او سلام كرد. زن که قيافه‏اى اخمو و جدى داشت، اعتنائى به او نكرد و از كنارمان رد شد. بيل با كمى دلخورى و زير لب گفت:«چه بی ادب!»
جیم، همکار دیگرم، آهسته، مثل اينكه رازى را بر ملا مى‏كند، گفت:
«اهل يوگسلاويه. تازه استخدام شده. اسمش میلا ست.»
بيل گفت: «یک ماده سگ خشن بی ادب اهل اروپای شرقی!»
میلا لهجه بسيار بدى داشت و نوشته‏هايش پر از غلط هاى املائى و انشائى بود. با تمام اين ضعف ها، او خودش را به‏سرعت با شرايط و محيط كار وفق داد و بزودى، مدير يكى از پروژه‏ها شد. برخلاف دانيل بيشتر کارمندان شرکت، علاقه چندانى به میلا نداشتند و از كار كردن براى او طفره مى‏رفتند. در غيابش از او بدگوئى مى‏كردند و اداى صحبت كردنش را در مى‏آوردند.
وقتيكه بعد از مدتى دوباره به آن شرکت برگشتم ميلا مدير بخش "توليد و توسعه پروژه‏هاى جديد" بود و بسته به نوع پروژه، افراد متفاوتی برايش كار مى‏كردند. میلا حالا موهاىش را كوتاه و رنگ کرده بود. رنگ روشن موهایش خطوط صورتش را ملايم‏تر نشان مى‏داد.
سوران و من ناهارمان را خوردیم و برگشتیم به سرکارمان. درِ اتاق ميلا بسته بود و صدائى از او شنيده نمى‏شد. در كه باز بود صداى خشن و بلند او در تمام هال مى‏پيچيد. از پشت شيشه مى‏شد ديد كه دانيل با اوست. سوزان با سر اشاره‏اى به درِ بسته كرد و آهسته گفت: « هنوز هم حرفمو باور نمی کنی؟»
گفتم: «داره بهش دستورات کاری می ده.»
با خنده گفت: « آره راست می گی حتما برای اینکه کسی نفهمه چه دستوراتی بهش می ده در رو بستن!»
سوزان راست می گفت این کارشان کمی عجیب بود.
رفتار ميلا با كسانى كه براى او كار مى‏كردند، بخصوص با دانيل، خشن و بى‏ادبانه بود. اغلب حرف او را در ميان صحبت قطع مى‏كرد و گاهی سرش داد مى‏كشيد. چندين كار را همزمان به او محول می کرد و از می خواست که آنها را در فرصت کمی تحویل دهد. ساعت رفت و آمدش را كنترل مى‏كرد و در جلسات او را به دروغ‏گوئى و تنبلى متهم مى‏كرد. اما دانيل مرتب در راهرو به دنبال ميلا راه مى‏افتاد و جزئيات كارش را براى او توضيح مى‏داد و یا از او اجازه می خواست که جواب سئوال های دیگران را بدهد. بارها شنيده بودم كه ميلا با عصبانيت سرش داد مى‏زد: «بسه! بسه دیگه... حالا وقت ندارم.»
با همه اینها، ميلا هميشه دانيل را براى كار كردن روى پروژه‏هاى جديدش انتخاب مى‏كرد و دانيل هم با خوشحالى مى‏پذيرفت.
از زندگى شخصی ميلا هیچکدام از ما اطلاع چندانی نداشتیم فقط چندبار به ما گفته بود که يكى از آرزوهايش اين است که روزی خانه‏اى در وطنش بخرد و زمانى به آنجا برگردد. يكبار هم به سوران گفته بود كه پانزده سال پیش به لس‏آنجلس آمده و با داشتن دو بچه و شوهر، سالها در يك رستوران كار می كرده و در همان حال به کالج می رفته و مدركش را در علوم كامپيوتر گرفته است.
دانیل هم در اداره دوستی نداشت. بر خلاف انتظارمان ميلا تنها كسى بود كه گاهى در مورد مشكلات و مسائل دانيل حرف مى‏زد. در اين مواقع لحنش آرام و مهربان مى‏شد. با همدردى مى‏گفت كه دانيل در مورد خريد، گرفتن وام و يا تعمير خانه، اين و يا آن مشكل را داشته، يا اينكه مادرش را به دكتر برده و يا علت چرت زدنهاى روزانه دانيل كار دوم اوست كه چند شب در هفته انجام مى‏دهد.
پشت ميز كارم نشستم و دوباره نگاهى به پنجره‏ى اتاق ميلا انداختم. دانیل بر خلاف هميشه به پشتى صندلى تكيه داده بود و با حوصله به ميلا گوش مى‏ داد و با حرکت سر حرفهایش را تایید می کرد. ياد روزى افتادم كه سوزان پاكتى خرما با خود به سر كار آورده بود و به همه تعارف مى‏كرد. وقتیکه دانيل از جلو اتاقک مان رد می شد سوران صدايش زد و با مهربانى خاص خودش از او پرسید:
«دانیل دوست داری یک کمی از این خرما ها داشته باشی؟»
دانيل نگاه شرمگينی به او كرد، صورتش سرخ شد و بدون جواب به راهش ادامه داد. چند دقيقه بعد وقتيكه سوزان داشت به كس ديگری خرما تعارف مى‏كرد دانيل برگشت و با خنده و خجالت گفت:
«منظورت این نوع خرما ست؟ فکر کردم منظورت یک چیز دیگه ست!» *
هر دو خندیدم و سر به سر دانيل گذاشتيم. دانيل روز بعد با لكنت زبان و خجالت از سوزان پرسيده بود که آیا زنی را مى‏شناسد كه بخواهد با او رانده وو داشته باشد؟
ميلا در طرف ديگر ميز، و درست روبروى دانيل نشسته بود و با خونسردی موضوعى را براى او تعريف مى‏كرد. میلا به پشتی صندلیش تکیه داده بود و بازوهایش را روی دو دسته آن ول داده بود. حالتش با آنچه چند روز قبل از او ديده بودم كاملاً متفاوت بود. آن روز وقتیکه بر سر يك مسئله فنى میلا و من با هم اختلاف نظر پيدا كرده بوديم او دانيل را صدا زد تا نظرش را بپرسد. اما در وسط توضیحات او، عصبانی شد و سرش داد كشيد:
«بسه دیگه. من فقط یک سئوال ساده کردم تو دوباره داری تمام جزییات را برایم تعریف می کنی. چند بار بگم که حوصله شنیدن مزخرفات تو را ندارم. برو. برو بیرون.»
بعد از آنكه دانيل اتاق را ترك كرد ميلا كنترلش را از دست داد و شروع كرد به گريه كردن. انتظار هر چیزی از او داشتم به جز گريه کردن. درِ اتاق را بستم و کنار دستش نشستم. در ميان هق‏هق گريه مرتب مى‏گفت كه از كار كردن در اين شركت و همه افراد آن متنفر است. مى‏گفت كه هيچكس او را درك نمى‏كند و همه در حال توطئه كردن بر عليه او هستند. مى‏گفت كه از انگليسى صحبت كردن متنفر است . می گفت این چه زبان گهی است، چرا همه چیز تو این زبان باید اینقدر مشکل و بی قاعده باشه؟ گفت دلش مى‏خواهد فقط به زبان كُريشى حرف بزند. می گفت چرا این احمقها می توانند به زبان خودشان حرف بزنند و من نمی توانم. مى‏گفت هنوز وقتی کسی میلا صدایش می کند گیج می شود. می گفت من میلیوا هستم نه میلا.
گریه اش شدید تر شد. می توانستم دردش را احساس کنم. آیا پشت سر منهم مرا مسخره می کردند؟ اسم مرا هم به سختی می توانستند تلفظ کنند. حتا اگر اسمم را برایشان هجی می کردم نمی توانستند حروف H و R را با هم تلفط کنند. مجبور شدم که H را از اسمم حذف کنم تا بتوانند حداقل مرا مِر - نوش صدا کنند نه مخرنوش یا چیزی عجیب و غریب تر از آن. جعبه دستمال كاغذى را كنار دست میلیوا گذاشتم. دستمالی برداشت و فین بلندی در آن کرد. به پنجره نگاهی انداختم. پره کرکره ها باز بودند. اگر کسی از آنجا رد می شد می توانست ما را ببیند. حتما بعدا مرا بازجویی می کردند که چرا میلا گریه می کرد. و این می توانست موضوع دیگری باشد برای مسخره کردن او و شاید هم ما.
کمی که آرامتر شد گفت كه از بودن در اینجا خسته شده است و دلش مى‏خواهد به وطنش برگردد. باز گریه اش شروع شد.
«اما وطن من کجاست؟ دیگر در دنیا جایی به نام یوگوسلاوی وجود ندارد.»
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
«از جواب دادن به سئوالات مردم در مورد كشورم خسته شده ام. چرا اینها نمى‏فهمند من صِرب نيستم و كُريشن هستم اینها هیچ گهی در مورد این مسائل نمی دانند.»
احساس گناه کردم ، منهم همین سئوال را قبلا از او کرده بودم. اخیرا جنگ های داخلی یوگسلاوی شروع شده بود و اخبار رادیو و تلویزیون پر بود از رفتار بی رحمانه صرب ها بر علیه اهالی کُریشیا.
اشکهای میلا با سیاهی ریمل اش در هم رفته بود و از گونه هایش روان بودند. اما به نظر نمی رسید اهمیتی به آن بدهد. کمی آرامتر شد. اما بعد از چند لحظه دوباره هق هق و درددلش را از سر گرفت. می گفت هیچکس قدر زحماتش را نمى‏داند. ساشا، شوهرش، بيست و پنجمين سالگرد ازدواجشان را فراموش كرده بود و پسران تنبلش با او هیچ وقتی نمی گذرانند. آنها قبلا حداقل برای روز مادر برای قدردانی او را برای خوردن صبحانه و یا ناهار بیرون می برده اند اما امسال هر دو مشغول وقت گذرانی با دوست دخترهاشان بوده اند. آنها از او انتظار داشتند که شبانه روز كار كند و خرج دانشگاهشان را بدهد.
نمی دانستم که چطور آرامش کنم. نشستم نزدیکش و شروع کردم به نوازش دستهایش. کمی آرام شد و شروع کرد به پاک کردن چشمهایش با دستمالی که در دست داشت. نتوانستم ساکت بمانم و فریاد زدم:
«با آن دستمال نه! چند دقیقه پیش توش فین کردی!»
هر دوتا شروع کردیم به خندیدن.
از پشت میزم نگاه دیگری به پنجره اتاق میلا انداختم. ميلا آرنج‏هايش را روى ميز گذاشته بود و صورتش را به كف دستها تكيه داده بود و با لبخندی ملایم به حرفهاى دانيل گوش مى‏داد.
نگارش اول 1995
باز نگرش 2017

به نقل از " آوای تبعید" شماره ۱۰
*کلمه Date در انگليسى هم به معنى خرما است هم به معناى راندوو یا یک قرار عاشقانه


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد