logo





خدامراد فولادی

انسان ها بعد از مرگ چه می شوند؟

سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸ - ۲۴ سپتامبر ۲۰۱۹

پاسخ ِ ماتریالیستی که بر یافته های علمی- بیولوژیکی از یک سو، و جهان شناسی ِ علمی عقلانی ِ ماتریالیستی دیالکتیکی و خصوصن ماتریالیسم ِ تاریخی استوار است، بر این نظر است که کلیه ی جانداران ِ موجود بر روی زمین- که به شرط ِ وجود ِ شرایط ِ آب و هوایی و بیولوژیکی ِ مشابه ِ زمین در دیگر سیاره ها نیز یقینن شمول و روایی دارد – دارای ژن هایی هستند که حیات( زندگی) ِ فردی و نوعی ِ جاندار را بر روی زمین تداوم می دهد و تا زمانی که زمین هست و قابل ِ سکونت است این زندگی هم به لحاظ ِ افراد ِتکین، و هم به لحاظ ِ افراد ِ اجتماعی و انواع و گونه های معیین ِ جانوری و حتا گیاهی تداوم ِ گسستی- پیوستی خواهد داشت، و ژن ها عامل ِ اصلی ِ این گسست و پیوست ِ بی وقفه ی ماده ی در حرکت در شکل ِ حیات ِ فردی و اجتماعی ِ جانداران و ازجمله انسان ها هستند.
برای این پرسش دو پاسخ وجود دارد: یک پاسخ ِ ایده آلیستی مذهبی، و یک پاسخ ِعلمی و ماتریالیستی دیالکتیکی.

پاسخ ِ ایده آلیستی مذهبی معتقد است که روح ِ انسان بعد ازمرگ به عالم ِ دیگر(ماورای طبیعت و عالم ِ برزخ) پرواز می کند تا در روز ِ محشر( قیامت) خالق دوباره آن روح ِ جداشده از جسم ِ مادی رابه جسم اش حلول دهد و آنرا تبدیل به همان فردی نماید که پیش از مرگ بود، تا آن را برای زندگی ِ جاودان حیات بخشد. در این اعتقاد، اولن، تقدم و اصالت ِ حیات و وجود با روح ِ غیر ِ مادی است و نه با ماده ای که روح در آن جای گرفته، و ثانیین ، بعد از مرگ فقط انسان ها و فقط مردها- آنچنان که از کتاب های مقدس ِ ادیان ِ الهی بر می آید- برای حساب پس دادن و سزا و جزا دیدن زنده می شوند، ثالثن، دیگر جانداران نه روح دارند و نه از این رو بعد از مرگ زنده می شوند، وقتی هم افراد ِ تکین شان مردند، برای همیشه « از دنیا رفته » و به « هیچ » ِ وجودی یا «هیچ» ِ زمانمکانی(عدم) پیوسته اند.

اما، پاسخ ِ ماتریالیستی که بر یافته های علمی- بیولوژیکی از یک سو، و جهان شناسی ِ علمی عقلانی ِ ماتریالیستی دیالکتیکی و خصوصن ماتریالیسم ِ تاریخی استوار است، بر این نظر است که کلیه ی جانداران ِ موجود بر روی زمین- که به شرط ِ وجود ِ شرایط ِ آب و هوایی و بیولوژیکی ِ مشابه ِ زمین در دیگر سیاره ها نیز یقینن شمول و روایی دارد – دارای ژن هایی هستند که حیات( زندگی) ِ فردی و نوعی ِ جاندار را بر روی زمین تداوم می دهد و تا زمانی که زمین هست و قابل ِ سکونت است این زندگی هم به لحاظ ِ افراد ِتکین، و هم به لحاظ ِ افراد ِ اجتماعی و انواع و گونه های معیین ِ جانوری و حتا گیاهی تداوم ِ گسستی- پیوستی خواهد داشت، و ژن ها عامل ِ اصلی ِ این گسست و پیوست ِ بی وقفه ی ماده ی در حرکت در شکل ِ حیات ِ فردی و اجتماعی ِ جانداران و ازجمله انسان ها هستند. پیوستار و فرایندی که در آن ژن های فرد به نوع( گونه)، و ژن های نوع به فرد انتقال می یابد و با هربار انتقال، بر غنای کیفی ِ ژن های اطلاعاتی و شناختی افزوده می گردد.

نقش ِ ژن ها در بقا- ودرنتیجه در تکامل ِ – جانداران:

ژن چیست؟ « ژن واحد ِ مولکولی ِ وراثت از یک ارگانیسم ِ زنده است. غالب ِ صفات ِ بیولوژیکی( زیستی) اثر ِ ترکیبی از اقدامات ِ بسیاری از ژن ها هستند. آرایش ِ ژنتیکی ِ یک موجود ِ زنده یعنی ترکیب ِ ژن های آن تعیین کننده ی مشخصات ِ آن مانند ِ رنگ ِ چشم های یک جاندار یا بوی یک گل و گیاه است. اغلب ِ ژن ها اطلاعات ِ مربوط به ساخت ِ پروتئین ها را در بردارند و معمولن در توالی ِ واحدهای سازنده ی مولکول ِ دی. ان. ای( نوکلئوتیدها) ذخیره می شوند. برای آنکه یک ژن بتواند اثر ِ خود را نمایان سازد، باید نخست به پروتئین ترجمه شود. ترجمه ی ژن ها با واسطه ی درشت مولکول های دیگری به نام ِ اختصاری ِ آر. ان. ای. انجام می شود. هر سلول ِ بدن ِ انسان شامل ِ بیست و پنج هزار تا سی هزار ژن است. ژن ها حامل ِ اطلاعاتی هستند که تعیین کننده ی ویژه گی های ما انسان ها هستند. ویژه گی ها شامل ِ مواردی اند که ما از مادر و پدر ِخود به ارث برده، و به فرزندان ِ خود انتقال می دهیم. ژن ها نه فقط در انسان، بلکه در کلیه ی جانداران ِ غیر ِ انسان و گیاهان نیز وجود دارند. در انسان ها یک هسته ی سلول شامل ِ چهل و شش کروموزوم ِ تک یا بیست و سه جفت کروموزوم است. نیمی از این کروموزوم ها را از مادر و نیمی را از پدر می گیریم. اطلاعاتی که ژن ها انتقال می دهند، شامل ِ اطلاعات ِ بیولوژیکی و حتا خصوصییات ِ اخلاقی و رفتاری است. ».( برگرفته از چند مقاله ی علمی ). در واقع می توان گفت ژن ها آرشیو و بایگانی ِ یک وحدت ِ همبسته ی حیاتی اند که در جانوران و انسان توسط ِ مغز فرماندهی و کنترل می شود ، و در گیاهان توسط ِ سیستم ِ آوندی و هسته و دانه ی گیاه. به طوری که اگر ژن ها یعنی مولکول های انتقال دهنده ی اطلاعات ِ بیولوژیکی ِ افراد و انواع ِ جانوری و گیاهی نبودند ، زندگی بر روی زمین نه می توانست ادامه و نه تکامل یابد. این ژن ها هستند که خودویژه گیهای فردی و نوعی ِ هر جانداری را به افراد ِهمان نوع انتقال می دهند که موجب ِ سازگاری ِ آن با شرایط ِ متنوع ِ زیستی بر روی زمین می گردد. برآیند و کارکرد ِ همین اطلاعات ِ شناختی که در وحدت ِ ارگانیک ِ مغز، سیستم ِ عصبی و ژن های جانوران و دانه و هسته ی گیاهان ذخیره شده اند است که ما آن را زندگی( حیات) می نامیم. به همین دلیل است که از انسان ِ کارورز ِ اندیشه ورز، انسان ِ کارورز ِ اندیشه ورز تولید می شود، از پلنگ ِ شکارچی ِ درنده، پلنگ ِ شکارچی ِ درنده ، و از لوبیا لوبیا ، ونه فرد یا نوع ِ غیر ِ آنها. این حتمییت ِ تولید ِ مثل در جانوران و گیاهان ناشی از اطلاعات ِ دقیقی است که در ژن ها ذخیره شده و به فرد و گونه بدون ِ خطا انتقال می یابد.

موارد ِ استثنایی در این قاعده و قانون ِ کلی و عام، تنها دلالت بر معیوب بودن، ناسالم بودن ژن یا ژن ها در یک فرد ِ خاص دارد که امری اتفاقی و تصادفی و خارج از قانونمندی و حتمییت ِ کارکرد ِ حیاتی ِ ژن هاست. انسان ها در تجربه ی عملی و زیستی شان این واقعییت را دریافته اند که می گویند« هرچه بکاری همان را درو می کنی»،یا «گندم از گندم بروید جو ز ِ جو». که بیان کننده ی عمومییت ِ ژنتیک اگرنه به زبان ِ علمی که به بیان ِ عامیانه است. یا باز در نمونه ای دیگر، همچنان که می دانیم، در صحراهای آفریقا نوزاد ِ جانور ِ وحشی هم مادر و پدر ِ خود را در میان ِ هزاران جانور ِ دیگر تشخیص می دهد وهم جای پستان مادر را، که بدون ِ خطا به سراغ آن ها می رود. جایگاه ِ تمام ِ این تشخیص ها و شناخت های دقیق، ژن های حیاتی هستند که از خود ِ پدر و مادرها درتولید ِ مثل به فرزندان انتقال یافته و در مراحل ِ بعدی ِ همانند سازی به نسل های بعدی انتقال یافته و عامل ِ بقای نوع ( گونه) خواهد شد . ژن هایی که با دیگر اندام های جانوران و گیاهان پیوند ِ ارگانیک دارند که در جانداران ِ پرسلولی مرکز ِ فرماندهی و کنترل و بازسازی شان در مغز،و در گیاهان در هسته و دانه( تخم) قرار دارد. در هیچ کدام از این کرد وکارهای هدف مندانه و غایت مندانه ، روح ، یا نیرویی فراطبیعی و غیر ِ مادی کم ترین جایگاه، نقش و دخالتی ندارد.

این واقعییت های انکار ناشدنی بیانگر ِ نقش ِ خودویژه ی ژن ها در همانندسازی( تولید ِ مثل)، و بقا و ادامه ی حیات ِ فردی، و تکامل ِ نوعی ِ کلیه ی جانداران و زیستمندان و همچنین گیاهان است. به بیان ِ دیگر، اگر مولکول های واسطه و ژن های حامل و ناقل ِ اطلاعات ِ زیستی ِ افراد ِ زنده یا زنده گان ِ مرده نبود،زندگی ِ فردی و نوعی بر روی زمین نه تنها ادامه نمی یافت و نه تنها غایت مندانه تکامل پیدا نمی کرد، بلکه در همان آغاز ِ راه از حرکت باز می ایستاد و از روی زمین محو می شد. تکامل ِ غایت مندی که محصول ِ افزایش و انباشت ِ تغییرات ِ تدریجی ِ فرمی- رفتاری، و دگرگونی ِ های کیفی در روابط ِ دوسویه ی جانداران و گیاهان با طبیعت ِ پیرامون و با نوع ِ خویش بوده است.

در تکامل ِ میمون به انسان، ژن های جانوری به ژن ِ انسانی تبدیل شد. تکاملی که در لحظه ی تاریخی ِ گذار از جانور به انسان در نتیجه ی ابزارسازی، جنبه ی طبیعی ِ آن بر جنبه ی اجتماعی- انسانی اش چربش داشت. چراکه میمون- انسان ِ اولیه هنوز از سنگ و چوب ِ تیز شده یا آتش ِ به پاشده از برخورد ِ صاعقه با درختان یعنی از ابزار ِ طبیعی ِ موجود درطبیعت استفاده می کرد و پراتیک- شناخت ِ انسان-میمون به مرحله ای ارتقا نیافته بود که موجب ِ ایجاد ِ شناخت ِ پایدار ِ ژنتیک و انتقال ِ آن به مثابه ِ دوران ِ نوینی از حرکت ِ ماده در شکل ِ نوین ِ اجتماعی در روند ِ تکامل ِ انسان گرددو مرحله ای بود بسیار طولانی در مقیاس ِ میلیون سال. اما در هرحال تکامل ِ نوع به نوع صورت گرفته و برگشت ناپذیر بود. ژن هانیز سرانجام در تداوم ِ تکامل، از ژن ِ جانوری به ژن ِ انسانی تغییر ِ ماهییت دادند. یعنی، گونه ی نوپدید در روند ِ تکامل، با ارگانیسم و سیستم ِ عصبی و مغز ِ تکامل یافته ی اندیشه ورز و اندیشه مندش این توانایی را پیدا کرد که شناخت ِ طبیعی- جانوری را به شناخت ِ علمی- عقلانی، و ژن های جانوری را به ژن های انسانی در روند ِ تولید و مناسبات ِ تولیدی تغییر ِ ماهییت و کارکرد دهد. بنا بر این، اگر کالبد ِ مادی را ظرفی برای پذیرش و جایگاه ِ حیات و متعاقبن شناخت و آگاهی بدانیم، شناخت ِ محیط و جهان ِ پیرامون مظروف ِ آن است که در کللیت ِ همبسته ی فردی و نوعی ِ جدایی ناپذیر ِ جانداران ِ معیین هستی ِ معیین و مشخصی دارد که با مرگ ِ یک وحدت ِ کالبدی ، آن مظروف به ظرف ِ نسل و نسل های بعدی یعنی فرزندان و فرزندان ِ فرزندان انتقال می یابد. رشته ای که اگرچه به لحاظ ِ کالبد ِ فردی گسست دارد(نفی میشود) اما به لحاظ ِ شناخت شناسی و آگاهی، به دلیل ِ تداوم ِ حیات ِ نوعی در تجربه ی تاریخی همبسته و همپیوسته است(اثبات می شود). این پیوستار ِ انتقال ِ حیات ِ مادی و آموزه های ذهنی ِ فردی- نوعی ِ طبیعی تاریخی که مجموعن شعور، شناخت و آگاهی نامیده می شوند و در وحدت ِ ارگانیک ِ جانداران ِ فردی و جمعی( نوعی) از مادران و پدران به فرزندان انتقال می یابند، تا زمانی خواهد بود و ادامه خواهد داشت که زمین یعنی جایگاه و ماوای ِ حیات ِ این موجودات وجود داشته باشد. اما، به محض ِ پایان یافتن ِ عمر ِ زمین که طبق پیش بینی های علمی چهارهزار وپانصد میلیون سال بعد خواهد بود، حیات ِ کلیه ی جانداران به طور ِ فردی و نوعی پایان خواهدیافت به طوری که غیر از مواد و عناصر تشکیل دهنده ی اسکلت های شان- البته اگر تا آن زمان باقی مانده باشد- هیچ اثر ی از حیات ِ جانداران ِ زمینی چه فردی و چه نوعی چه انسانی و چه جانوری و گیاهی باقی نخواهد ماند. چرا که با پایان یافتن ِعمر ِ زمین، دیالکتیک ِ حاکم بر کلییت و جزییت( عام و خاص) ِ آن نیز با تمام ِ تضادهای خاص و عام اش که موجب ِ وحدت و کثرت و بقا و تداوم ِ این کلییت و جزییت و ازجمله حیات می شد، به پایان می رسد و آنچه از سیاره باقی می ماند اتم ها و مولکول هایی است که جذب ِ فضا و زمانمکان ِ بیکرانه خواهد شد.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد