logo





دستش را می‌گیرم

سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۰ اوت ۲۰۱۹

مجید نفیسی

nafisi.jpg
برای آذر

پیچکهای شب دوباره می‌رویند
و رویاهای من به بیداری چنگ می‌زنند.
در کنار آبهای آرام
تنها زاری شن را می‌شنوم.
چشمم را می‌بندم
و دستش را می‌گیرم.

بیست‌و‌پنج سال پیش بود
در کنار آبهای خزر.
سرانگشتان ما
همراه با صدای والسی
که از بزمگاهی بر‌می‌خاست
در سراسر شب پخش می‌شد.
آه! چه خوب بود
چیدن ستاره‌ها و لبخندها
و شنیدن نام خود
در نجوای میان دو موج.

چشمانم را می‌گشایم.
نگاهش هنوز کودکانه است
و تنها گیسوانش
دانشِ سالیان را نشان می‌دهد.
هر دو خاموشیم
با این همه انگشتان من
با انگشتان او حرف می‌زنند:
اولی می‌گوید "ستاره‌ی من باش"
و انگشت او می‌گوید "پس آسمانی بایدم"
دومی می‌گوید "ماهی من باش"
و انگشت او می‌گوید "پس دریایی بایدم"
سومی می‌گوید "آهوی من باش"
و انگشت او می‌گوید "پس مرغزاری بایدم"
چارمی می‌گوید "شکوفه‌ی من باش"
و انگشت او می‌گوید "پس گلزاری بایدم"
پنجمی می‌گوید "دلدار من باش"
و انگشت او خاموش می‌ماند.

دستش را رها می‌کنم
بر‌می‌خیزم و فریاد می‌زنم:
"آه! ای دریای کودکی من!
بگذار تو را چون ساحل شنی
دوباره در بر بگیرم."

مجید نفیسی
سیم دسامبر هزار‌و‌نهصد‌و‌نود


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد