logo





دو تا دگمه توپی

پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۵ اوت ۲۰۱۹

شهلا شفيق

shahla-shafigh.jpg
گفتم: اصلاً به نظر نمی‌رسه عصبی باشه!
زيبا گفت: راستی هم!
داوی انگار برای تائيد حرفهای ما پيش پای زيبا دراز کشيد و سرش را روی دستهايش گذاشت. وقتی وارد خانه شده بوديم با جست و خيزی شاد و پر سروصدا پيچيده بود به پاهای زيبا.بعد، از واق واق افتاده بود و دنبال ما آمده بود توی سالن ميانی خانه و حالا لم داده بود روی زمين و زل زده بود به زيبا که با داگ سيتر صحبت می کرد.چشمهايش خرمائی سير بود واگر نور خفيفی نمی تاباند می شد فکر کنی دو تا دگمه توپی اند.در نگاهش دنبال خشم و پرخاشجویی گشتم اما هيچ چيز به جز پرسشی سمج پيدا نکردم.
منتظرهرچيزی بودم جزاين استقبال دوستانه ازطرف داوی که خشونتش با داگ سيتر سبب شده بود برنامه مان را بهم بزنيم.زيبا از کارش مرخصی گرفته بود تا مرا که اين روزها مهمان او وهمسرش بهرام بودم همراهی کند.داشتيم حاضر می شديم برويم گردش که داگ سيتر زنگ زد.آنقدر سراسيمه بود که زيبا تصميم گرفت به سراغ سگ برود.منهم فکر کردم بهتر است با اوهمراه شوم وهماندم اضطرابی مبهم در دلم سر برداشت که می دانستم ناشی از وحشت وسواس گونه ام از خشم حيوان هاست.به خود دلداری دادم که برای رسيدن به مقصد سه ربع ساعت در راهيم و فرصت کافی دارم تا با پرس و جو در باره سگ و دلايل احتمالی عصبيتش ترسهايم را مهار کنم.
اينطوری سر در آوردم که ناسازگاری سگ با داگ سيتر که بنا بود در مدت سفر چند روزه کوتاه اعضای خانواده مراقبش باشد، مشکلی جدی است.داوی پيراز چند ماه پيش دچار ديابت شده بود و نياز به تزريق روزانه انسولين داشت.ظاهرا کار سختی نبود اما سگ برای مانع شدن گاز می گرفت و داگ سيتر و خواهرش هيچ جور نتوانسته بودند از پسش بر آيند.بدون تزريق انسولين احتمال داشت داوی به کوما برود ومی بايست چاره ای برای حل مشکل يافت .زيبا از واکنش داوی که همه عقيده داشتند سگی بسيار مهربان است حيرت زده بود واضطراب مبهم من، که با فرض هارشدن داوی دليلی برای قطعيت يافته بود، با نزديک شدن به مقصد فزونی می گرفت.
حالا سگ پير داشت در آرامش کامل به گفت و گوی زيبا با داگ سيتر چينی ـ آمريکایی و خواهرش گوش می کرد.توی شش و بش بودم اين سگ کوچک لاغر پشم و پيلی ريخته چطور توانسته اين دو نفررا به ستوه بياورد که دگمه های توپی چشمهايش چرخيدند روی من.نگاهش را به تمامی حس می کردم.فکرکردم در طول اين سفراولين بار است که خارج از محدوده دوست و آشناها، نگاهی را احساس می کنم.دو روز پيش وقتی درخيابان های سانفرانسيسکو قدم می زديم يکباره متوجه شده بودم که با هيچيک از بیشمارآدمهایی که بهشان برمی خورديم چشم درچشم نمی شوم.دقت که کردم به نظرم رسيد آنها هم که در کافه ها و پارک ها نشسته بودند فقط به همراهانشان نگاه می کنند.و همانطورکه در خيابان عريض محصور در ساختمان های غول آسا پيش می رفتيم ناگهان احساس کرده بودم به اندازه يک مورچه کوچک شده ام.
اينطوری بود که در اين لحظه نگاه خيره داوی برايم سنگينی مطبوعی داشت.سگ تکانی خورد و راه افتاد.بی اختيار پشت سرش روان شدم. ازسالن ميانی خانه به سالن ورودی برگشتيم و قدم زنان به سوی پنجره بزرگی رفتيم که منظره باغچه خانه از آن پيدا بود.داوی دم جنبان به آرامی پيش می رفت و من، انگار داريم در بولواری گردش می‌کنيم، گامهايم را با او هماهنگ می کردم.همانطورکه پيش می رفتيم موج نگاه ها را احساس می کردم که از عکس های روی ديوار به سويمان می آمد و همراهی مان می کرد.
به طرف چيدمانی از عکس ها رفتم که کنار هم روی ديوار تابلویی ساخته بودند.داوی دنبالم آمد و پهلويم ايستاد.ازآن عکسهای فاميلی و دوستانه بودند که برای ثبت لحظه های با هم بودن گرفته می شوند و اگر خوب نگاهشان کنی صدای حرفها و خنده های شاد را می شنوی.غير از زييا و بهرام خيلی های ديگر را درعکسها به جا می آوردم؛ دوست های مشترکم با صاحبان اين خانه که از نزديک نمی شناختم.گرچه آنقدر در باره شان شنيده بودم که اصلا برايم غريبه نبودند.بهرام دوست صميمی پدر خانواده بودکه تقريبا درهمه عکس ها می ديدمش.با صورتی گشاده و مصمم وهمان نگاه و لبخند نافذ و اطمينان بخش که درعکس بزرگ تکی اش جلوه می‌کرد.
قاب عکس بزرگ تکی در گوشه ای از سالن تکيه داده بود به ديوار.فکر کردم اين قاب عکس حتما برای مراسم خاک سپاری او تدارک ديده شده.از بهرام نقل آن تصادف عجيب و مرگبار را شنيده بودم.او از ماشينش پياده شده بود تا به سرنشين‌های اتومبيلی که خراب شده بود کمک کند وهمانجا ماشينی ديگرمثل اجل معلق سررسيده بود.به لبخند بخشنده اش نگاه کردم و فکر کردم وقتی به سمت سرنشين های آن ماشين ديگر می رفته حتما همين لبخند را به لب داشته.بعد فکرم رفت به اينکه پس از آن روز شوم او ديگرهرگز به خانه نيامده و اينکه حتما مدت ها طول کشيده تا نيامدنش را باور کنند.به خودم گفتم شايد هنوزهم باورنکرده باشند.و شايد به همين دليل قاب عکس بزرگ تکی هنوز جايش را روی هيچيک از ديوارهای خانه پيدا نکرده نبود.
چرخی زديم و به سالن ميانی برگشتيم.سگ شادمانه بسوی زيبا دويد که ملايم صدايش زد.ودمی بعد داوی با اشتهاغذا خورد و آب نوشيد.روی کاناپه نشستيم و همانطور که سگ اين طرف و آنطرف می دويد، زيبا خلاصه گزارش داگ سيتر و خواهرش را برايم گفت.داوی ازهمان لحظه که با آنها تنها شده بود سفت و سخت قهر کرده بود.زير ميز سنگر گرفته بود و با هيچ ترفندی بيرون نمی آمد.به آب و غذائی که در دسترسش می گذاشتند لب نمی زد.وقتی نزديکش می شدند خشمش را با تعرض نشان می داد و دست که به او می زدند گاز می گرفت.داگ سيتر که از رفتارسگ خيلی متعجب بود فکر می کرد شايد صاحب قبلی سگ که رهايش کرده بود اصليت چينی داشته واحتمال دارد پرخاشگری داوی با او وخواهرش به اين موضوع مربوط باشد.
زيبا لبخندی زد و اضافه کرد:تعجب می کنه چطور رفتارش با تو هم که پيش ازاين نديده بود خوبه.به شوخی می گه اين سگ عاشق ايرانی ها ست!
گفتم : خوب، داوی با تو آشناست و من و تو با هم وارد خونه شديم.
سگ انگار برای تائيد حرفم پيش پايم دراز کشيد و دگمه های توپی چشمهاش چرخيد روی من.
گفتم:مطمئن شده شايد که باقی خونواده ناپديد نشدن و برمی گردن خونه.


اوت 2017
به نقل از شماره ۱۰


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد