logo





فردیت زنانه

در بازخوانی دو داستان از مهشید امیر شا

پنجشنبه ۸ فروردين ۱۳۹۸ - ۲۸ مارس ۲۰۱۹

علی صدیقی

ali-saddighi2.jpg
از مهشید امیرشاهی بین سال های ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۰ چهار مجموعه داستان منتشر شد که ” کوچه بن بست”، “سار بی بی خانم”، ” بعد از روز آخر” و ” به صیغه اول شخص مفرد” نام داشتند و سال بعد یعنی در سال ۱۳۵۱ نیز گزیده ای از داستان های او در یک مجموعه به چاپ رسید و پس از آن او که نیم دهه پرکاری را پشت سر گذاشته بود، تا مدت ها مجموعه داستان کوتاه یا رمان منتشر نکرد. انقلاب و پس از آن تبعید در اروپا، او را وارد دنیای سیاست کرد و شگفت آن که، او که پیش تر با هیچ نشریه و جریده ای که” حال و هوای سیاسی” داشت همکاری نمی کرد، بیش از یک دهه در سیاست ماند و بخش مهمی از توان ادبی اش در امور غیرادبی مصرف شد. بعد آن، از ابتدای دهه هفتاد شمسی امیرشاهی بار دیگر به جهان ادبیات داستانی بازگشت و آثار متعددی در خارج از ایران به چاپ رساند. اما، چرا داستان نویس پر کار نیمه دوم دهه چهل، در هفت سال دهه پنجاه (۱۳۵۰ تا ۵۷ ) مجموعه داستان یا رمانی منتشر نکرد پرسشی است که پاسخ آن درجایی نیامده است.



چیزی که در این این جا، در این نوشته کوتاه مورد نظر است، دقت در داستان های سال های قبل از انقلاب اوست که از جهت های زیادی قابل بازنگری و بازخوانی اند. بخصوص چند داستان او در مجموعه های سوم و چهارمش سرچشمه های داستان نویسی زنان به مفهوم خودباوری و فردیت زنانه با محور انتقادی به جایگاه زن در ایران آن سال ها است.

جایگاه داستان های امیرشاهی با همان چند مجموعه اول در داستان نویسی ایران مکانی است مهم و قابل ارجاع. قابل ارجاع به جهت بازخوانی آثاری که از ارزش ادبی و هنری قابل تأملی برخوردارند. داستان های او، خاصه در دو مجموعه بعد از روز آخر و به صیغه اول شخص مفرد، بخاطر ارائه فردیت زنانه، برجستگی های تکنیکی، زبانی مستقل از داستان نویسان پیش از خود، در حافظه تاریخی ادبیات داستانی ایران از مقام چشمگیری برخوردارند. به این ویژگی ها می توان نگاه انتقادی و ستیزنده داستان هایش نسبت به باورهای خرافی دینی و اجتماعی را افزود و در خوانش امروزی، به نگاه اسطوره زدایانه دینی اش -داستان آخر تعزیه- اشاره کرد و از قلم چالاک و پوزخند های طنز نگارانه اش در برابر سطحی نگری جامعه آن زمان لذت برد و در همین حال به دقت جامعه شناسانه و مردم شناسانه داستان های او در شناخت فرهنگ کوچه و بازار و خانواده ایرانی سال های چهل و پیش از آن، تأکید داشت.



همه این عناصر و موضوعات و گاه درونمایه ای که از آن سخن رفت، در داستان های آن سال های مهشید امیر شاهی، تا به امروز، هم چون یک ترکیب داستانی پویا و هم چون موجودی زنده در فضای داستان نویسی ایران نفس می کشند. موجودی که اگر به چشم هر بیننده ای نیاید به معنای نبودش نیست. چون در ظاهر امر داستان های او که در شکل و سبک رئالیستی در برابر خواننده قرار می گیرند، چیزی پنهان در خود ندارد و آشکار است، اما نوع رئالیسم او به هیچ عنوان به معنای آسان یاب بودن وجوه داستانی او نیست. ایجاز که از ویژگی های زبان و نثر اوست، در شکل و تکنیک روایی داستان های او نیز هنرمندانه بکار بسته می شود و شیوه روایت به طور مثال در دو داستان ” نام، شهرت، شماره شناسنامه” و” لابیرنت” بدون هیچ تصنعی چنان تو در تو و چند لایه می شود که در کنار عناصر دیگر داستان در بازخوانی، فرصت تاویلی تازه ای به خواننده اش می دهد.

در داستان ” نام، شهرت، شماره شناسنامه” که در مجموعه به صیغه اول شخص به چاپ رسیده، زنی متنفذ که از قدرت کلام و غرور رفتار و زیرکی موشکافانه ای برخوردار است برای رو در رویی با سارقان و خریداران اموالش، در یک پاسگاه ژاندارمری ،که در همان ابتدا نویسنده با چند جمله کوتاه، فضایی جاندار از پاسگاه ژاندارمری آن سال ها خلق می کند، نشسته است:

“اطاق رئیس پاسگاه کوچک و چرک بود. کف آجریش از گل و باران کفشها خیس و کثیف بود. یک سیم با یک لامپ لخت از سقف آویزان بود. همه آدمهایی که تو اطاق بودند کنار دیوارها ایستاده بودند.”



در میان آدم های احضار شده به پاسگاه، زن جوانی هم هست که پالتو پوست به سرقت رفته زن متنفذ – راوی – داستان را خریده است. زن جوان در بازجویی سرپایی، می گوید در محله قلعه یا شهرنو کار می کند و روزی که با دوستش کنار در ورودی محل کارش نشسته بود، یک مرد جوانی این پالتو را آورد و گفت این را از کویت آورده. می گفت ۲۰۰ تومان که ما از او به ۱۰۰ تومان خریدیم. بعد در ادامه داستان درمی یابیم که زن جوان که اسمش طاهره معروف به منیر است، حرفش درست است و با اقرار متهم مطابقت دارد. چیزی که اما مهم است رفتار نویسنده با این زن جوان شاغل در محله شهرنو تنها راست گویی اش نیست. امیرشاهی نگاه خواننده اش که همواره زنان آنجا را درکلیشه های نگارشی عموما دغلکار، بد دهن، با زیبایی از دست رفته و با غمی که در اعتیاد پنهان خوانده، چیزی دیگر ترسیم می کند و به نکته ای انگشت می گذارد که داستان در درون مایه و نکته مرکزی خود درصدد بیان است: فقر مالی و فقر فرهنگی و بیسوادی.

“صورتش بیضی و خوش تراش بود. و رنگ مهتابی قشنگی داشت و چادرش هیچ نقشی در پنهان کردن سرو گردنش بازی نمی کرد. … ته چشمش با من غریبی می کرد، حتی شاید از من می ترسید. من هم نگاهش کردم و خندیدم. حالت چشمش عوض شد، دیگر توش غربت نبود، اول تعجب بود بعد دوستی. … طاهره خوشش آمد و سرخ شد و خندید. دندانهایش مثل مروارید بود و وقتی خندید پوستش شکفت. … دلم می خواست از طاهره معروف به منیر بپرسم مگر بچه دارد؟ و چند تا؟”



همین طاهره معروف به منیر ساکن قلعه موقع پر کردن فرم اقرارنامه که رئیس پاسگاه آن را قرائت می کند معلوم می شود بی سواد است و بعد مشخص می شود “رفیق شخصی اش” که او با زن جوان به پاسگاه آمده هم سواد نوشتن و خواندن ندارد و بعد درمی یابیم همه ی دزدان و خریداران اموال ، هیچ کدام شان نمی توانند متن رئیس پاسگاه را که مانند معلم سال های ابتدایی قرائت می کند، بنویسند و سواد ندارند و آن گاه همه را راوی داستان می نویسد:

“طاهره معروف به منیر شهرت عزتی نام پدر محمد علی شماره شناسنامه ۵۷۰ از تهران خریدار پالتو به قیمت ۱۰۰۰ ریال…”

چنان که گفته شد، در داستان نام شهرت، شماره شناسنامه طاهره معروف به منیر، کارگر جنسی “شهرنو”، در قلم امیر شاهی، زنی فراتر از داده های پیشین ادبیات داستانی ما خلق می شود. نگاه راوی جدا از تعریف زیبایی زن، فارغ از ویژگی های شخصیتی زنان شاغل در آن جا، راستگو هم هست. او از نگاه راوی زن داستان فاقد مشخصات شخصیت های کلیشه شده است. نه پرگو و بددهن، نه معتاد و نه کسی است که زیبایی از دست رفته اش در آن جا به خاطر آلودگی خاص، امروز به حالت ترحم برانگیزی رسیده باشد. همه ی این ها در کنار نگاه و رفتار مهربانانه راوی با او؛ داستان، او -منیر- را راست گو نیز می داند. در یک راست آزمایی نهانی، او هر آنچه را که در بازجویی و در کنار شاهدان و شاکی می گوید، بعد، همان گفته هایش از زبان مجرم تأیید می شود. دریافت ما از شخصیت منیر و دیگر خریداران اموال دزدی و دزدان خانه راوی، با بازشدن مبحث بی سوادی دزدان و فرد شاغل در شهر نو و رفیق شخصی او، و دیگر متهمان که دارای جرم و جرایم مختلفند و به قاعده در رده افراد بزهکار و تبهکار جامعه جا می گیرند و ناباب و بد رفتارتلقی می شوند، به سوی فقر فرهنگی و فقر اقتصادی و فاصله طبقاتی در جامعه پیش می رود.



هر چند رفتن راوی و ماموران ژاندارم در ساعت دو بامداد به یک قهوه خانه برای شناسایی سارق و مجرم اصلی، فضای قهوه خانه درخشان و ماندگار توصیف می شود و به واقع همان کافی است تا نهایت فقر نهفته در جامعه و فاصله طبقاتی را دریابیم ، اما در پایان در ادامه تک گویی راوی در چند سطر چیزی مثل یک بیانیه به داستان تحمیل می کند که ای کاش نمی کرد. بیانیه ای که راوی در آن همه چیز را – تقریبا به طور غیر داستانی – به فقر اقتصادی و فرهنگی و خشم طبقاتی نسبت می دهد. چیزی که داستان پیش از آن در عمل داستانی بخوبی آن را گفته است. و شگفت آن که در آخر داستان، راوی – شاکی پرونده – به حمایت از “رضا” که خود علیه او شکایت کرده بر می خیزد و وقتی که ژاندارم با دو دستش به سر رضا می کوبد راوی در جانبداری از او می گوید: “دلم می خواست رضا جوابش را بدهد.” اگر این نکته را کنار بگذاریم، داستان نام شهرت، شماره شناسنامه بخاطر تکنیک روایی هنرمندانه و چینش حرفه ای قطعات خرد در اندام داستانی و بکار گیری زمان غالبا شکسته در ساختار روایی و نیز زبان داستانی متکی به ایجاز، از بهترین داستان های امیرشاهی و از نمونه های برجسته داستان کوتاه قبل از انقلاب است. گذشته از این ، سویه دیگر برجستگی شخصیت زنانه در این داستان، در شخصیت خود راوی است. راوی زنی است توانا، پرسشگر و صاحب نفوذ و کلام. او با رفتاری قدرتمند و مستقل، چهره زنی را ترسیم می کند که ضمن فردیت زنانه دارای حضور اجتماعی فعال است.

در بسیاری از داستان های امیر شاهی در سال های پیش از انقلاب، با تجربه هایی از زندگی زنان مواجه ایم که پیش از او در ادبیات داستانی ما رنگی نداشته است. نخستین بار در داستان های اوست که زنان با باور زنانه مستقل بر فرهنگ مرد برتر جامعه معترض می شوند. نه تنها باور به موجودیت و فردیت زنانه در دو مجموعه داستان ” بعد از روز آخر” و “به صیغه اول شخص مفرد” خود نمایی می کند، که غرور زن بودن نیز در اجتماع مردانه داستان نویسی آن سال ها نیز در آثارش پیداست. در کنار این، نثر و زبان امیرشاهی در داستان، از همان نخستین داستان ها نشان داد که به فرهنگ کوچه و جاری در لایه های پایین دست جامعه تسلط دارد، و این تسلط و بکارگیری آن چنان شاخص است که در نگاه اول زبانش را با معیارهای آن زمان، مردانه می نمایاند.

در لابیرنت، داستان اول در مجموعه “به صیغه اول شخص مفرد” با زنی آشنا می شویم که در زندگی اجتماعی و شخصی، فردی شکست خورده و آسیب دیده است. اما زبان پر غرور او نشان می دهد که تسلط و استبداد مردانه را در زندگی مشترک بر نتابیده و بر نمی تابد. یک نمونه از زبان پر غرور او پاسخی است که به دکتر معالجش در خارج از کشور می دهد. این که چقدر این حرف در بافت داستان منطقی و پذیرفته است، موضوع دیگری است اما همین قدر که در داستان بیان می شود یکی از پازل های پنهان شخصیتی است که داستان را روایت می کند. او در برابر سخن دکترش که او را به بردن به بخش روانی تهدید می کند می گوید: “گه می خوری، تو و فویل با هم گه می خورید، گه!”

در تک گویی لابیرنت چنان که از عنوانش معلوم است دنیای درون زنی در برابرمان قرار می گیرد که در یک فرصت- در پی یک حادثه تاسف بار، شاید خودکشی ناموفق در کنج یک آسایشگاه، در غربت- در خودش فرو رفته و رخدادهای تلخ زندگی اش را بازگو می کند. تکنیک تک گویی به داستان و راوی این اجازه را می دهد تا در دهلیز خاطرات، گذشته را بکاود و از زمان چون عنصری تکنیکی بهره گیرد و بر داستان، پوششی مدرن متناسب با مضمون و شخصیت داستان بسازد. راوی دوبار ازدواج کرده و هر بار پس از کتک کاری با شوهر، از آنان جدا شده است. انتقاد داستان از رفتار مردانی است که ابتدا عاشق راوی بوده اند و در زندگی مشترک به دنبال یک مشاجره، دست بزن خود را بارها بر زن فرود آوردند این انتقاد اما تنها از یک یا دو مرد نیست، زن، راوی داستان، به طور عموم رفتار جامعه مرد برتری را به چالش می کشد که مردانش حتی در معاشقه نیز هیچ ظرافتی ندارند. یادآوری شب زفاف او با شوهر اولش، کریم، فرهنگ نازیبای همبستری سنتی یکطرفه را به باد نکوهش می گیرد: “در لابیرنت خاطره های زن، تنها خاطره های عشقی ناکام جای دارد. عشق به مفهوم زیبای آن در داستان موجودیت ندارد، چرا که زن هیچ گاه به عشق فرصت رشد در خود نداده. رابطه اش با فیروز در حد دیدار درون هواپیما و در کنار هم نشستن به جایی نمی رسد. در یک یادآوری دیگر به عشق از دست رفته ای غبطه می خورد که ای کاش به ” او “آدرس داده بود و حالا می توانست از او “کاغذی”، نامه ای دریافت کند. مرد دیگر، ” ویمال” است که با وجود قهر بودن با او دلش می خواهد با او رابطه عاشقانه داشته باشد. اما بقیه، وقتی که ازدواج می کند در می یابد غیر قابل تحملند.

چیزی که پس از خواندن داستان لابیرنت در خواننده باقی می ماند، حسی است خفقان آور که در آن مردان، متکی به فرهنگ سلطه مرد برتر، با سرکوب صدای زنان، امکان برابر را از آنان سلب می کنند. لابیرنت، اعترض خاموش و خشم فرو خورده یک زن است علیه این فرهنگ در داستانی که نیم قرن قبل نوشته شده است.

نقل از : شهروند (کانادا)

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد