logo





در سوگ بهمن امینی، مدیر نشر خاوران
و فعال سیاسی و مدنی پر تلاش!

جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷ - ۱۶ نوامبر ۲۰۱۸



با کمال تاسف و اندوه، خبر درگذشت بهمن امینی را شنیدیم. ما امروز دوستی را از دست دادیم که حضورش سال ها گرمابخش تلاش های ما بود. جامعه‌ی سیاسی و فرهنگی ایرانیان در خارج از کشور، امروز در سوگ یکی از کنشگران برجسته‌ی خود نشسته است!

بهمن امینی روز جمعه ۲۵ آبان ماه در اثر بیماری سرطان درگذشت. او انسانی پر تلاش و موثر در محیط فعالیت و زندگی خود بود. بهمن مدیر انتشارات خاوران بود که نشر آثار نویسندگان بزرگی چون شاهرخ مسکوب و سیمین دانشور و ده ها نویسنده‌ی دیگر را در کارنامه خود دارد.

بهمن امینی از زندانیان سیاسی دوران رژیم پهلوی بود. او در سال های اقامت خود در پاریس در فعالیت های فرهنگی و سیاسی مشارکت موثر داشت. همواره در صف مقدم این تلاش‌ها و از سازمانگران اصلی آن ها بود. در شکل گیری «جنبش جمهوریخواهان دمکرات و لائیک ایران» حضور فعال داشت. از بنیانگذاران «کمیته مستقل ضد سرکوب شهروندان ایرانی - پاریس» و «انجمن جمهوریخواهان ایران – پاریس»، هم چنین از تلاشگران موثر در شکل دادن به «شبکه همبستگی برای حقوق بشر در ایران» بود. او سال های متمادی برنامه‌ی «دیدار با اهل قلم» را در پاریس برگزار کرد.

درگذشت نابهنگام بهمن امینی، اندوه بزرگی برای یاران پر شمار او و همه کسانی است که او را از نزدیک می شناختند و سال های سال دوشادوش و در کنار او تلاش کرده اند و در فعالیت های فرهنگی و سیاسی کنار او بوده اند. جای او همواره در صفوف مبارزه برای دنیایی بهتر و انسانی تر خالی خواهد بود، اما یاد بهمن همواره در دل یاران او زنده خواهد ماند.

عصر نو این فقدان اندوهناک را به همسر گرامی اش هایده‌ی عزیز و خانواده و دوستان ایشان تسلیت می گوید.




google Google    balatarin Balatarin    twitter Twitter    facebook Facebook     
delicious Delicious    donbaleh Donbaleh    myspace Myspace     yahoo Yahoo     


نظرات خوانندگان:


2018-11-17 09:07:13
“باور نمی کند، دل من مرگ خویش را
نه، نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است، نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشک می شود ؟
آخر چگونه، این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و، خاک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار، سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک
پل می کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی، جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من، در هوا پر است”

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد