logo





ری برادبری

تقسیم طاقت فرسا

ترجمه علی اصغرراشدان

سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱۶ مه ۲۰۱۷

Aliasghar-Rashedan05.jpg
Ray Bradbury
Qualvolle Teilung

(22آگوست 1920- 5جوئن 2012، آمریکائی، رمان وقیلمنامه نویس ونویسنده رمان وفیلمنامه معروف فارنهایت 451بود. )

« توقفلوعوض کردی! »
صدای مردزنگی حیرت زده داشت. ایستادوبه دستگیره که تودستش بازی میکردخیره ماند. درحالی که کلیدکهنه رادرچنگ داشت، زن ازداخل دستگیره راچرخاندومردداخل شد.
زن گفت « خواستم غریبه هانتونن بیان توخونه. »
مرددادزد « غریبه ! »
دوباره دستگیره راتکان داد، کلیدراباآهی پرحسرت گذاشت ودررابست، گفت:
« آره، کاملاحق باتوست، ماواسه هم کاملاغریبه ایم. »
زن ننشست، وسط اطاق ایستاده ماندومردرانگاه کرد، گفت:
« اومدیم سراصل قضیه. »
« به نظرمیرسه همه چیزو آماده کردی، قوی عزیزم! »
مردناراحت کتابهارا تماشاکرد، بانظمی باورنکردنی وخیلی تمیزبه دوبخش جداتقسیم ورو زمین تلنبارشده بودند، گفت:
« نمیتونستی منظرمن بمونی ؟ »
زن سرش رااول به چپ وبعدبه راست،اندکی تکان دادوتکرارکرد:
« خواستم وقت هدرندم، اونجائی مال منه، اینجائیم مال تو. »
« صبرکن ببینم. »
« تومیتونی وارسی کنی، تاهروقت که میخوای: این مال منه، اونجائی مال تو. »
« اوه، نه. به این سادگیام نیست! »
مردرفت طرف کتابهاوشروع کردبه بسته بندی، کتابهائی ازکپه خودوکتابهائی ازکپه دیگربرداشت.
« دوباره تقسیم شون می کنیم. »
« همه شونودوباره روهم میریزی! واسه جداکردنشون ساعتاوقت تلف کرده م. »
مردفیس فیس ومخالفت کرد، طرف کپه های کتاب رفت وزانوزد:
« روانکاوی فروید! می بینی؟ واسه چی توکپه کتابای منه؟ من ازفرویدمتنفرم! »
« فکرکردم اینجوری ازشرش خلاصم میشم. »
« میخوای ازشرش خلاص شی، بگذارش واسه یه هدف بهتر، سعی نکن آشغالای احمقانه تویه جوری طرف بیگانه هابندازی. اینجورچیزاروبگذارواسه شوهرسابقت. سه قسمت می کنیم، یکی واسه تو، یکی واسه من، سومیشم واسه سپاه رستگاری. »
« سهم سپاه رستگاری رو تووردار، تلفن کن وبهشون بده. »
« واسه چی نمی تونی شخص خودت تلفن کنی؟ خدامیدونه من علاقه ندارم این زباله هاروتاآخرشهر بکشونم. این قضیه میتونه خیلی آسون تر....»
« آره، آره، خیلی خب. تویه ریزحرف میزنی، گوش کن، توکتاباروبگرد. برو، اول کپه منووبعدمال خودتوبگرد، اگه اعتراض داشتی بهم بگو...»
« اون جارونگاکن، توربر من توکپه ی توست، واسه چی اونجاست ؟ »
« واسه این که شب ژانویه ده سال پیش بهم هدیه دادیش، فراموش کردی؟ »
« اوه، درسته. خیلی خب، ویلاکاترچیجوری اونجا رفته ؟ »
« دوازده سال پیش شب جشن تولدم ازت گرفتم. »
« انگارحسابی پاک لوست کرده م. »
« آدم میتونه اینوبگه، اینامربوط به خیلی پیشه. اگه میخواستی بازم منولوس کنی، حالااحتمالااینجاننشسته بودیم که کتابارواشتباهاتقسیم کنیم. »
مردسرخ شد، خودرابرگرداندوبادقت وآرامش کامل شروع کردبانوک کفش به کپه کتاب زدن. گفت:
« کارن هورنی، خب، تنهاحوصله موسربرده. یونگ، بیشترباب مذاقمه، اماتومیتونی نگاهش داری. »
« هزاربارتشکر. »
« همیشه واسه توفکرمهم ترازاحساس بود. »
« کسی که همیشه یه تشک باخودش میکشه، بهتره ازفکرواحساس حرف نزنه. کسی که دایم روگردنش جوش داره...»
« این قضیه روایکس بارنشخوارکردیم. »
مرددوباره روزمین چندک زد، دستهاش راروکپه کتاب گذاشت ولغزاند. گفت:
« کشتی احمق ازکاترین آن پورتر، توتموم دنیا، تونستی کشف کنی که تنهاتوراه خودت مبارزه کنی؟ اون مال توست. مجموعه داستان جان کولیزر!خودت میدونی من بهش آویزونم! میادتوکپه ی من! »
زن دادزد« یه لحظه صبرکن! »
« توکپه ی من! »
مردکتاب رابیرون کشیدوروزمین انداخت.
« نه! خرابش کردی. »
مردیک تیپای دیکربه کتاب زد، گفت « اون حالامال منه. »
زن گفت « خیلی خب، کتابخونه شهرو اداره نمی کنی که! »
« اون گوگوله، خسته کننده. سال بلو، خسته کننده. جان آپدایک، سبکی کاملازیبا، امابدون تصویر. فرانک او، کانر، خسته کننده ؟ اوکی، تومیتونی اونم داشته باشی.هنری جیمز؟خسته کننده. تولستوی، هرگزبااسامی کنارنیامده،خسته کننده نیست. کلافه کننده ست، اونم داشته باش. آلدوس هاکسلی؟ یه لحظه صبرکن! دقیقامیدونی، مقاله هاش بیشترازرمانهاش باب مذاقمه! »
« توکاست هارو نمی تونی تقسیم کنی! »
« اون کارم میتونم بکنم! این بچه روهم دقیقاازوسط دوقسمت می کنیم. تورماناشو برمیداری، من افکارشو. »
مردکتاب هاراسه کپه کردوبرشان گرداند روی فرش. زن نزدیک شدوشروع کرد به وارسی کپه ای که برایش گذاشته شده بود.
« چی کارمیکنی، دوباره؟ »
مردخواست بداند«دوباره نگاه می کنم ببینم کتابارودرست بهت داده م. اینجا، جان چیور، برمی گردونمش توکپه خودم. »
« خدای من! معنی این کارت چیه؟ من اینوورمیدارم، تواونومی قاپی؟ چیورروبرگردون سرجاش. پوشکین وروب گریه، همون فرانسوی خسته کننده اینجاست. کنوت هامپسون؟ نویسنده اسکاندیناویچی خسته کننده. »
« منتقدارومیتونی نگاهداری. من فکرکنم این روزاتونخ بررسی ادبیات افتاده م. توهم منظورت همینه، میتونستی تموم کتابای خوبوورداری ومزخرفاتوواسه من بگذاری؟ »
« ممکنه. این همه نویسندگان مدرن، یکی بعدازدیگری، برندگان جایزه نوبل. خودت خیابون پنجم روستایش وتوراه تموم وقت گلوله هاتوشلیک میکنی! »
« چارلز دیکنزوبه عنوان به دردنخورانگاه نمیداری؟ »
« دیکنز!تاهنوزتواین قرن یکی مثل اون نداریم! »
« خب، خداروشکر! می فهمی که مجموعه رمانهای توماس لاوپیکوک ورمان علمی آسیموف روبهت داده م. کافکا؟ ازرش حرف زدن نداره. »
« که اینجور، حالاکدوم یکی ازماکتاب می سوزونه ؟ »
مردباآراده ای وحشیانه خم شد، اول کپه اوبعدمال خودراوارسی کرد:
« پیکوک کنارخداست، برزگترین وهومری ترین تموم زمانها. کافکا؟ دیوونه ودرخشان. آسیموف؟ یه نابغه! »
زن گفت « گوش کن! گوش کن! خدای من. »
نشست، دستهاش رارودامنش گذاشت، طرف جلوخم شدوسرش راطرف ادبیات مرحع تکان دادوگفت:
« من معتقدم حالارفته رفته واسه م روشن میشه ازکجاهمه چی شروع کردطرف سکستگی رفتن. کتابائی که تومیخونی، جزآهن قراضه هیچ چی نیستن. کتابائی که من می خونم، واسه توفقط زباله وتمومش آشغاله. واسه چی توده سال این قضیه رو نشناختیم؟ »
« آدم خیلی چیزارو نمی شناسه،وقتی...»
مردتردیدکرد « همدیگه رودوست میدارن. »
حالاقضیه روشن بود. ناراحت، تومبلهاعقب خزیدند، دستهاراتوهم پیچیدندوپاهاراکنارهم مرتب کردند. زن مردرانگاه که کرد، توچشمهاش پرتوخاصی بود.
مرداطراف رانگاه وشروع کردبه پرسه زدن دراطاق وغرید:
« آه،لعنتی! دوباره. »
پاش رابه کپه کتاب کوبید، بعدراهش راادامه دادکه باکپه های دیگرهم همین کاررابکند، باآرامش وخونسردی کامل گفت:
« هرچی ازمال من قاپیده وبه مال تواضافه میشه، واسه من تموم این مزخرفات یکیه. روهمرفته چیزی که واسه من جالب نیست، مسئله اصلی...»
زن باخونسردی مدتی خیره نگاهش کردوپرسید:
« احتمالاتااونجامبارزه می کنی که زیراتوموبیلت بمیری؟ »
« فکرمی کنم همین جوره. »
« میخوای توبیرون رفتن کمکت کنم؟ »
« نه . »
دوباره مدتی طولانی ساکت ماندند« خودم ازپس این کارورمیام. »
« مطمئنی ؟ »
« کاملا. »
مردآهی عمیق کشید،چندکتاب راتاپشت دربرد، گفت:
« چنتاجعبه توماشین دارم، میارمشون بالا.»
« نمیخوای همه شودوباره وارسی کنی ومطمئن شوی همه چی درست سرجاشه؟»
مردگفت« آخ،یه چیزدیگه. توذوق منومی شناسی. به نظرمیرسه همه چیزودرست راست ریست کردی. انگارآدم دوورق کاغذروازهم جداکرده باشه، الان اونایه جوری آونجان که باورم نمیشه. »
مردبه کپه کردن کتابهاپشت درفکرکردودرجاایستاده ماند، اول برج وباروی کتاب یک طرف و بعدبرج وباروی ادبیات مقابل راوبعدزن درهم فشرده ی نشسته تودره ی بین کپه های کتاب راوراندازکرد. دره ی پهن پائین اطاق منتهی به او، یک تکه راه کامل به نظرمیرسد.
دوگربه داخل شدند، هردوسیاه، یکی بزرگ ودیگری کوچک، ازآشپزخانه بیرون خزدیدن، ازمبل هابالارفتندوخرخرکردند، بدون ایجادهیچ وسروصدائی، دوباره خارج شدند.
دستش راتکان داد. پای راستش راطرف دربرگرداند. زن بلافاصله پرانرژی دادزد:
« اوه،نه. تواین کارو نمی کنی. دستتوازروگربه هابکش کنار. ماوده وماوده لین بامن میمونن. »
مردنشست « اما...»
زن گفت « امانه اونا... »
سکوتی طولانی حاکم شد. مردسرآخرشانه هاش راپائین گرفت. کاملاخونسردگفت:
« لعنتی، بازدوباره، من هیچ کدوم ازاون کتابای احمق رونمی خوام . می تونی تمومشونونگاهداری. »
« یکی دوروزدیگه فکرت عوض میشه ومیائی که ببریشون. »
« کتابارونمی خوام، من فقط تورومی خوام. »
زن بدون این که ازجاش تکان بخوردگفت:
« این وحستناک ترین چیزتموم قضیه ست. من اینومیدونم، امااین قضیه غیرممکنه.»
« طبیعیه. الان دوباره اینجام. میرم جعبه هاروبیارم بالا. »
مرددررابازکرد، دوباره به قفل خیره ماند، انگارنمی توانست باورکند. کلیدکهنه راازجیبش بیرون کشیدورومیزکوچک کناردرگذاشت، گفت:
« پس من دیگه هیچ چی لازم ندارم. »
زن حرفش راطوری آهسته تکرارکردکه مردبه سختی شنید:
« دیگه هیچ چی، نه .»
« دوباره که اومدم، درمیزنم. »
مرددرحال رفتن، دوباره برگشت، گفت :
« میدونی که ، درباره مشکل واقعیم بایدصحبت کنیم، تاحالایه کلمه بهش اشاره نکرده ایم. »
زن نگاه کردوگفت « منظورت چیه؟ »
مردتردیدکرد، رفت تواستانه دروگفت« بچه هامال کی باشن؟ »
پیش ازاین که زن بتواندجواب دهد، درپشت سرمردبسته شده بود...

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد