logo





ضد اسلامی یا ضد شرقی

(معضل آقای لوئی استراوس)

جمعه ۲۲ آبان ۱۳۹۴ - ۱۳ نوامبر ۲۰۱۵

فرهاد قابوسی

نگاه اندیشمند شرقی به غرب همواره نگاهی مرعوب و تحسین آمیز بوده است. این ناشی از حجب و حیائی است که اندیشمند شرقی در گذر تاریخ آموخته است. تاریخ که انعکاسی از جغرافیا و شرایط اقلیمی مسلط بر آنست. اما غربی دستکم به جهت فراموشی تاریخی و «غیر تاریخیگری» اش فاقد این حجب و حیاست (1)، تا جائیکه در دوران معاصر به «پایان تاریخ» رسیده است (2). باین معنی فراموشی تاریخی غرب همسان فراموش کردن جغرافیای شرق وسیلۀ غرب و سعی اش در غربی کردن آن جغرافیاست؛ خصایصی که بیشک در تسلط غرب بر شرق نقش داشته است. تا شرق را بعنوان منبع مادۀ خام به "لباس" غربی در آورد. در این گیر و دار تسخیر مادی و معنوی شرق وسیلۀ غرب است که هرچه نگاه شرقی به غرب مرعوب تر و تحسین آمیزتر باشد، توحش بینش و روش غرب را جری تر می کند. اما در علم و منطق رعب و تحسین معنی ندارند و سخن تنها بر سر بود و نبود وقایع و درستی و نادرستی موضوعات است.

بر آمدن اسلام سیاسی در دوران معاصر و گرایش های افراطی اش همچنانکه بارها یاد آوری کرده ام، محصول مساعی کوته بینانۀ غرب برای ایجاد آلترناتیو فکری در مقابل رواج اندیشۀ سوسیالیسم در شرق بود. که همچنانکه شاهد هستیم تا همکاری با استبداد عربستان در تسلیح افراطیون سنّی اسلامی برعلیه افراطیون شیعه دوام یافته است. اینک اما پس از "خرابی بصره"، غرب برای پرده کشیدن بر روی اشتباهات دائم خویش در شرق، در عین کمک به جریانهای سیاسی سنّی، اسلام افراطی را بعنوان مسئلۀ اصلی دنیای آزاد معرفی کرده است. تا حظور دائم خویش در شرق را برای حل این معضل خود ساخته توجیه کند. در حالیکه فرزانگان غربی نظیر سیمور هرش، نوآم چومسکی و گور ویدال، خود غرب نئولیبرال را مسئلۀ اصلی دنیا می بینند که برای حفظ منافع کوتاه مدت خویش اسلام را از افغانستان تا عراق و لیبی و سوریه افراطی کرده است. از این روست که اطاقهای فکری غربی هر از گاهی در پی نبش قبر ضد اسلامی جدیدی می روند تا ضمن آبرسانی به آسیاب خویش، با ارعاب اندیشمند شرقی بوسیلۀ این نام و آن نوشتۀ، او را در حمایت از غرب توجیه کنند. لوی استراوس یکی از این نامهای رنگ باختۀ قدیمی است که هر از گاهی برای توجیه موضع غرب در برابر شرق علم می شوند.

ارزیابی منطقی نگاه غرب به شرق نشان می دهد که اکثر ارزیابی های اروپایی از شرق به تبع پیشفرض های بینش غربی نسبت به شرق، همواره ارزیابی های کوتاه و موقتی بدون ملاحظۀ اساسی موضوعات بوده اند. که از ابتدا تاکنون و یعنی تا اندیشمندان معاصر نظیر لوی استراوس، مبتلا به عارضۀ روزمرۀ "مخالفت با غیر" و "بی علاقه بودن به فهم دیگری" مانده است! عارضه ای که ناشی از رابطۀ دشمنانۀ تاریخی غرب و شرق آغاز شده میان یونانیان و بربرها، و تداوم یافته در جنگهای صلیبی است. شدت و حدت این دشمنی تاریخی در فرهنگ "محبت" مسیحی تا قرن بیستم و دوران معاصر موثر بوده است. آنچنانکه به تعبیر متخصص قرون وسطی استیون رانسیمن در «تاریخ جنگهای صلیبی» سایۀ این جنگهای ضد شرقی که با تاراج قصبه های یهودی نشین آلمان آغاز شدند، تا فاجعۀ ضد سامی گری اروپای قرن بیستم نیز قابل ملاحظه است. ضد سامی گری ای که در نظر من همچنانکه در اصل بعنوان ضدیت دینی برخاسته از انجیل اروپای مسیحی با شرق یهودی نشو و نما یافت، اینک تحت شرایط سیاست غرب از نیمۀ ضد دینی ضد یهودی، به نیمۀ ضد عربی در لباس ضد اسلامی تبدیل یافته است. روایات و توجیهات غربی این دشمنی طولانی نه تنها بیشترین متون کتابخانه های دنیا را پر می کنند، بلکه در پی تکرار مداومشان اینک بدل به اصول بینش و اندیشۀ روزمرۀ غربی شده اند. لذا آقای استراوس بعنوان یک اروپایی ناب در متن چنین سنت فکری پرورده شده و از اینرو تنها قادر به اندیشه در محدودۀ بینش اروپایی بوده است؛ بینشی که همچنانکه تاریخ جدید نیز نشان می دهد، آکنده از فجایع انسانی، تناقضات عمده و کوتاهی های اساسی بوده است.

برای آنکه مسئلۀ اصلی روشن شود، یاد آوری می کنم که بر خلاف ظاهر، مسئلۀ اصلی استراوس با "اسلام" نیست، بلکه با "شرق" بعنوان «غیر غرب» است. کمااینکه او هندوئیسم، تائوئیسم و بودیسم را شامل همان اشکلات و ایراداتی می داند که به اسلام گرفته است (3). در این رساله او از دو تفاوت عمده میان بینش شرقی و غربی می نویسد: اولی را "در فقدان من «خویش» در شرق (برخلاف غرب) و عقیدۀ شرق به ظاهری بودن فردیت می نامد". و دومی را "به عکس اعتقاد غرب در «لوگوس» یا مطابقت اولیۀ «سخن نیک پرداخته» با «واقعیت»، در اعتقاد شرقی به ناهم ارزی میان آن دو می بیند".

اما از زیر "عبای" استدلال مابعدالطبیعی او در مورد اول، پیشفرض هموطنش دکارت در تقسیم عالم به «متفکر» یا من اندیشنده و «ممتد» یا مادۀ فاقد اندیشه، آشکارست. که تقسیمی ذهنی، ضد علمی، کاملأ دینی و متحجر محسوب می شود. تقسیمی که با نفی واقعیت علمی تکامل و نفی تدریج آن، باقیماندۀ بینش قرون وسطی ای توجیه خدای مسیحی بنظر می رسد، که بر «من اندیشندۀ» مسیحی مکشوف شده است. تقسیمی که بنظر من با توجه به ابتدایی شمردن ساکنان آفریقا و شرق در عصر دکارت و کانت، یکی از وسایل فکری توجیه استعمار و برده داری غربی خصوصأ در آفریقا برای شهروندان باسواد شهری غرب بوده است که تامین کنندۀ مخارج اکتشافات نظامی لازم برای استعمار دولتی بوده اند.

لذا استراوس که برای توجیه نظراتش موقرانه به تفلسف متوسل می شود، توجهی به سابقۀ بحث طولانی میان «وحدت» و «کثرت» در فلسفۀ یونان نمی کند که بحث «فردیت» ضمیمۀ آن محسوب می شود. لذا تفلسف او به سطح بهانه ای برای توجیه برتری اندیشۀ غربی بر نگاه شرقی تنزل یافته است. در حالیکه به فرض پذیرش واقعیت «فردیت» در غرب و فقدان آن در شرق، این تفاوت ناشی از تکامل تاریخ غرب تحت شرایط اقلیمی و تاریخی متفاوتی نسبت به شرق است و نه بر آمدن دین اسلام و ادیان دیگر در شرق، که بعنوان محصولات همان شرایط حداکثر می توانند بعنوان علائم نتایج یا معلول های فرهنگی شرایط اقلیمی و مادی معتبر باشند. و نه بعنوان علل فرهنگی ماوقع! کمااینکه قرنها پیش از اسلام ساختار سیاسی «منفرد» شهر ـ دولت ها در یونان و اروپای قدیم در مقابل استبداد های تمرکز گرای شرقی، حاکی از تفاوتهای اساسی اقلیمی در بر آمدن این ساختارهای متفاوت و نتایج اجتماعی بعدی آنها بوده است. که چون فردیت شهروندی در ساحت ساختار منفرد شهر ـ دولت یونانی متکی بر برده داری قابل ظهور بوده، ولی تحت اجبار استبداد یکسانساز شرقی ماقبل اسلام ممکن نشده است. لذا بهانۀ اسلام در این مورد بهانه ای مبتذل خواهد بود. کمااینکه دیگر ادیان شرقی هم بعنوان اندیشه های شرقی از نظر استرواس شامل همان تفاوتها با اندیشه غربی هستند که اسلام است. لذا اگر هم آنچنانکه استراوس می پندارد، نقیصه ای بواسطۀ تفاوت اندیشۀ شرقی با آن غربی مطرح باشد، شامل تمام ادیان شرقی و سراسر شرق خواهد بود. اما بر خلاف ظاهر تخصیص مسئله به اسلام، در واقع تعمیم استراوس از مسئله به ادیان شرقی است، که زمینۀ «اروپامرکز» بینش او را روشن و نادرستی نظرش را از نظر منطق که قائل به مرکز نیست، مستدل می سازد.

به نظر من اما نه تنها این ایرادات و تفاوت های بینش و ادیان شرقی نسبت به بینش غربی که بنظر «اروپامرکز» استراوس تنها بینش معقول محسوب می شوند، اعتبار منطقی نداشته و ناشی از ارزیابی های سطحی و موقت او هستند. بلکه موضع شرقی در مورد تفاوت دوم یاد شده، موضعی مقرون به صحت و مطابق «واقعیت» بنظر می رسد. کمااینکه «سخن» حداکثر بیان «واقعیت» می تواند باشد و نه عین آن. و این عرضۀ متاع متافیزیک یونانی در بازار مکارۀ کلام مابعدالطبیعی است که "سخن یونانی را مطابق واقع و هم ارز واقعیت" شمرده است. در حالیکه برخلاف تبلیغ «تطابق سخن و واقعیت»، بارها و بارها در طول تاریخ مجبور به تصحیح «سخن» و تطبیق آن با «واقعیت» شده و می شود. یعنی اگر کسی از نقطه نظر منطقی به تفاتهای باصطلاح "فلسفی" میان غرب و شرق منظور استراوس بنگرد، بسیاری از آنها رنگ می بازند. کمااینکه ارزیابی استراوس از این موضوع (3) ارزیابی اساسی بنظر نمی رسد. بلکه نوعی نگاه عجولانه از مقطع میانبر تاریخ است که زمینه تاریخی و اساس منطقی موضوع را برنمی تابد. اگر خلاصه کنم، ارزیابی استراوس نوعی ارزیابی عجولانۀ "سیاسی" است که بیشتر شایستۀ قلم انسانشناسان «اطاق های فکری» آمریکای شمالی بنظر می رسد تا تحلیل عضو یک آکادمی علمی! هرچند که از یاد نباید برد که آکادمی های علمی به تبع وابستگی حیاتی به شرایط غرب، امروز فاقد آن کیفیتی هستند که زمانی داشتند.

اما اشتباه فنی عمدۀ لوی استراوس نظیر بسیاری از همفکرانش در غرب اینست که آنها تحت تاثیر بینش مابعدالطبیعی حاکم بر غرب که "سخن را هم ارز واقعیت می پندارد"، دین و پدیده های فرهنگی و اجتماعی را محصول شرایط اقلیمی و مادی تکامل جوامع و روابط اجتماعی و اقتصادی ناشی از این شرایط نمی شناسند. لذا اگر شرقی دینی زندگی می کند، غربی دینی می اندیشد و دینی می نگرد. لذا غربی پدیده های اجتماعی شرق را صرفأ محصول مستقیم دین تصور می کند. در حالیکه همچنانکه یاد آوری شد، خود دین نیز همچنانکه ساختارها و نهاد های متفاوت ادیان نشان می دهد، بعکس تصور مابعدالطبیعی غرب، محصول شرایط مادی و اقلیمی تکامل اجتماعی است. کمااینکه ساختار خدایان و ادیان همه به ستارگان، ابر و باد و رعد و برق و آثار و شرایط اقلیمی بر می گردد. و از اینرو بفرض هر پدیده ای هم که بظاهر ناشی از دین تلقی شود، در اساس ناشی از شرایط اقلیمی و مادی یا اجتماعی ـ اقتصادی ناحیه ای بوده است که دین نیز در آنجا تکوین یافته است. و گرنه نمی توان به ریشه های اصلی و عمومی پدیده های اجتماعی رسید. یا نظیر استراوس در میانۀ راه درجازد.

لذا اگر پدیده ای تحت عنوان "فردیت" در اروپا و غرب قابل تکوین بوده است، پدیده ای ناشی از شرایط اقلیمی و مادی تکامل جوامع اروپایی بوده است. که در ضمن رواج و تسلط دین مسیحی در اروپا تکوین یافته است. و لذا اگر هم ملاحظۀ کوتاه تلاقی و ارتباطی ظاهری میان فردیت و مسیحیت در اروپا تشخیص دهد، این اروپاست که بعنوان تلخیص شرایط اقلیمی، مادی یا اقتصادی معیّنی، امکان تکوین به هردوی این پدیده ها، یعنی دین مسیحی و "فردیت"، را داده است. کمااینکه مسیحیت دینی برخواسته از شرق بود که در اروپا به این صورتی در آمد که اروپایی شمرده می شود. یعنی تاثیر محل و شرایط مادی تکامل بر ساختار پدیده ها بیشتر از خواستگاه کلامی و موقت آنهاست. چونان که «سخن» دین مسیحی شرقی در تطبیق ثانویۀ خویش با «واقعیت» محیط و تاریخ غرب مبدل به واقعیتی غیر از آن «سخن» شده است.

اینست وقتی که لوی استراوس می نویسد (3): "فلسفۀ غربی شخصیت گریز از مرکزی است: همه چیز از او سرچشمه می گیرد"، حتی خود متوجه تناقض این بینش نیست. چون مقولاتی نظیر «مرکز» مقولاتی "محلی"، وابسته به موضع ناظر و غیر عمومی بوده، و لذا نامعتبر محسوب می شوند. حتی تصور هندسی مرکز نیز تصوری القاء شده از خارج مبتنی بر هندسۀ غلط اقلیدسی تخیلات مسطح و غیر ذاتی ساختارهای طبیعی و هندسی محسوب می شوند. چون مرکز ما به ازائی بر روی دایره یا سطح کره بعنوان اشکال منحنی ندارد. یا به معنی دیگر دایره یا کره "تصوری" از "مرکز" ندارند. بلکه این ما هستیم که از خارج مرکز را به اشکال منحنی نسبت می دهیم. لذا تفسیر لوی استراوس یا به فرض تفسیر فلسفۀ غربی از این موضوع بر اساس خصیصۀ خروج از مرکز "تفسیری بالمواضعه" است و اعتبار عام منطقی ندارد. از اینرو اگر که اصرار در تشخیص واقعیت خصیصۀ «فردیت» در غرب داشته باشیم، این خصیصه مرجوع به موضع غیر منطقی اما مرکزی "تیران" (4) یا مستبد در جامعۀ یونانی خواهد بود. به گمان من تناقضات بروز فردیت در جوامع اروپایی را از ابتدا تا تکیه بر برده داری صنعتی، و عوارض فلسفۀ لیبرالیسم (آزادی فردیت) و خصوصأ توحش نئولیبرالیسم معاصر را تنها باتوجه به این زمینۀ یونانی می توان درک کرد.

یاد آوری کردم که اشکالات عمدۀ بینش غربی ریشه در ساختار مابعدالطبیعی آن دارد که قادر به تشخیص زمینۀ واقعی پدیده های اجتماعی نیست. یکی شمردن «سخن» و «واقعیت» و پذیرش واقعیت «موضوع» به صرف "تسمیۀ" آن، مورد روشنی از این بینش مابعدالطبیعی است که در نهایت به تغییر و تجاوز به « واقعیت» برای تطبیق آن با «سخن» می انجامد. بینش مکانیکی دکارت در بارۀ طبیعت و اعتقاد به بردگی طبیعت نزد بشر، و سیاست تغییر شرق (خاورمیانه) مطابق «سخن» آمریکای شمالی تکامل این بینش مابعدالطبیعی غرب در عصر ماست که چون از درک واقعیت بازمانده است، درپی ساختن واقعیتی مطابق سخن ذهن غربی است.

حواشی و توضیحات:

(1) در مورد غیر تاریخیگری و ضد تاریخی گری بنگرید به نظرات کارل رایموند پوپر:

Karl R. Popper: Das Elend des Historizismus (1957). Tübingen: Mohr 1987.

یا "فقر تاریخیگرایی" (تاریخی گری)، خوارزمی، ایران.

(2) در مورد «پایان تارخ» بنگرید به:

F. Fukuyama, „The end of history and the last Man”, Free Press, 1992.

(3) C. Lévi-Strauss, “Die andere Seite des Mondes”, Surkamp, 2012.

(4) Tyrann.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد