logo





سوء استفاده از علم و تاریخ در اندیشه سیاسی

بخش چهارم: مابعدالطبیعه اندیشه و زمینه نژاد پرستی در تفکر آرامش دوستدار

سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۱ - ۲۷ نوامبر ۲۰۱۲

فرهاد قابوسی

خلاصه و منظور: در این بخش همچنانکه در بخش اول (ریشه های نژاد پرستی در آثار آرامش دوستدار) یادآوری کردم به "وسعت تاثیر نژاد پرستی ضد سامی" در اندیشه وی خواهم پرداخت و برای این کار اندیشه ضد سامی منابع عمده وی در شرقشناسی و تاریخ قدیم از "ادوارد مه یر" تا "شپولر" را ارزیابی و برخواهم شمرد. منابعی که در سایه اندیشه مابعدالطبیعی و تباعد از واقعیت به افراط در اندیشه صوری و استنتاجهای ضد انسانی کشانده شده اند. نتیجه ارزیابی من اینست که عمق این تاثیرات بر محتوی و روال اندیشه وی بسیار زیادتر از آنچه که بظاهر می نماید، بوده است.

در بخش اول نمونه هایی از ریشه های نظریات نژاد پرستانه آرامش دوستدار را نسبت به اسلام که ملهم از عقاید نژاد پرستانه یاکوب بورکهارت و نیچه نسبت به فرهنگهای شرقی است، توضیح دادم (1). و یاد آوری کردم که انتقاد محققین و نویسندگان دیگر ایرانی نسبت به دین، چه از نظر اسلوب نوشتن و چه از نظر محتوی، متفاوت از نوشته های یکجانبه آقای دوستدار در این مورد بوده و هستند! و اگر انتقاد دیگران از دین متوجه اندیشه دینی و ادیان بطور کلی بوده است، انتقاد آقای دوستدار بر خلاف دعاوی وی در نقد بینش دینی، به تبع منابع ضد سامی (ضد یهودی و ضد عربی) وی صرفا ضد اسلامی بوده اند. چون همچنانکه پیشتر نیز نشان داده ام برای او هم دین زرتشتی (مستحیل در تئوکراسی ساسانی) و هم دین مسیحی دارای جنبه های مثبت محسوب می شوند ( 1،1). تا جائیکه او نه تنها "گنوسید تئوکراتیک ساسانی" در مورد "مانویان و مزدکیان" را استثنائی نسبت به قاعده تئوکراسی ساسانی معرفی کرده است. بلکه حتی دین مسیحی را نیز بر خلاف اسلام دارای محاسنی شمرده است (1،2). در این یکجانبه نگری وی اما جای پای منابع ضد سامی آلمانی وی بروشنی پیداست که عینا به همین سیاق به ادیان قدیم نگریسته اند. و هر آنچه را که بنظرشان از "آریائیان" مخصوصا در غرب بر آمده بر محصولات اندیشه های سامی از شرق برتری داده اند.

یاد آوری این نکته ضروری است که مسئله نژاد پرستی دوجنبه منفی مرتبط با هم دارد. اول جنبه ضد انسانی و ضد اخلاقی آنست که با توجه به نتایج مشهود ضد بشری اندیشه ضد یهودی، "گنوسید یهود و کولی ها" در اروپای قرن بیستم، نیاز به توضیح بیشتری ندارد. دوم جنبه ضد عقلانی نژاد پرستی است که مبیّن سطحی نگری و سهل انگاری نسبت به مسائل احتماعی و فرهنگی است. چون تنها اذهان سهل انگار امکان تاثّر از نژاد پرستی دارند. و متقابلأ اندیشه نژاد پرستی است که ذهن را به ساده نگری و سهل انگاری عادت می دهد. همچنانکه بر طبق تذکر پیشینم: "من در این نظر مصّر هستم که شخص نژاد پرست قادر به تفکر منطقی نیست!" (1). کمااینکه نژاد پرستی مبین ساده انگاری و مشخصا ناشی از فقدان اندیشه منطقی است. برای من در رابطه با نوشته های آقای دوستدار این جنبه ضد عقلانی نژاد پرستی مطرح تر است. چون تصورات ضد سامی نوشته های وی نظیر "انگل شمردن" فرهنگ اسلامی که "بقای اسلام در پرتو زیست انگلی آغازینش در تن ایران باستان" میسر بوده است (2)؛ همانا دلیلی بر سطحی بودن اندیشه او و ساده نگری به مبحث پیچیده تبادل فرهنگهاست. کمااینکه با این حساب ساده وی فرهنگ ایرانی هم "انگل" فرهنگ سومری ـ بابلی باید شمرده شود که بعدها در دامن آن فرهنگ اسلامی زاده شده است. و به این ترتیب ما با انگلی روبرو هستیم که از نتایج خود تغزیه کرده است. لذا بکار بردن اصطلاح انگل در مورد اسلام با توجه به زمینه تاریخی آن نه تنها نادرست است بلکه صرفا حاکی از خود خواهی تاریخی است که شایسته اهل تحقیق بشمار نمی رود.

جنبه ضد عقلانی نژاد پرستی که بنظر من متاثر از مابعدالطبیعه اساسی "ایده آلیسم آلمانی" است بجهت دوری مابعدالطبیعه از واقعیت صرفا به "ظواهر منطقی" تکیه دارد که دور از تجارب واقعی و تنها ظاهرأ! منطقی بنظر می رسند. پیش از این متعددأ به فرمالیسم اندیشه آقای دوستدار و دوری اش از محتوی واقعی و تجربی مقولات مورد بحثش اشاره کردم (1). یاد آوری کردم که کسی که تحت تاثیر نیچه و دیگران "روال علم را مصنوعی" ببیند و در این رابطه تجربه علمی را (بعنوان اثر متقابل با طبیعت) که مبنی علم است نفی کند، فرسنگها با واقعیت علم و نگرش علمی فاصله دارد (1). اشاره کردم که کسی که بدون تخصص در هندسه برای توجیه علمی بودن هندسه یونانی در مقابل هندسه شرقی به "اصول موضوعه" (و "اصول متعارف") اقلیدس بعنوان نماد علمی شدن هندسه در یونان تکیه کند (3)، مبتلا به افراط متافیزیکی در مبحثی چون هندسه است که مبحثی اساسا و اصولا تجربی و فیزیکی است. و هرچند که هندسه در فقدان تجربه بظاهر ملبس به لباسی ظاهرأ منطقی بنظر رسد، اما تناقضات اساسی آن و شکست برنامه فرمالیستی هیلبرت که اشاره کردم حاکی از پای چوبین فرمالیسم بی توجه به تجربه است (1). تذکر دادم که اصرار مدرسه ای آقای دوستدار در "تفکیک هندسه و فیزیک" (3)، نه تنها حاکی از عدم اطلاع وی از رابطه مسلم این علوم بلکه ذات مابعدالطبیعی اندیشه وی است. و این همه حاکی از اشکالات ذهنی است که تحت تاثیر مابعدالطبیعه ایده آلیسم آلمانی بجهت عدم اطلاع از مبادی تجربی علم و منطق علمی! به افراط در کلام و فرمالیسم کشانده شده است. لذا هرآنچه که ظاهرا منطقی می نماید بدون تحقیق اعتبار تجربی آنها بعنوان حقیقت علم می کند، حتی اگر که این "حقایق" مثلا مبتنی بر پیشفرضهای نژاد پرستانه باشند. چون منطق صوری بدون ارتباط با واقعیات تجربی تنها چهارچوبی خالی از اعتبار واقعی است که در آن هر کلام مهملی ظاهرا منطقی بنظر خواهد رسید. علت اینست که منطق صوری به تساهل امتناع تجربه (تجربه فکری) دچار است. در این رابطه یاد آوری کردم که تا قریب به یک قرن پیش فلسفه اروپایی متاثر از مابعدالطبیعه با تکیه به منطق صوری و سهل انگاری منطقی ناشی از آن معتقد به وجود کمیات مهملی چون "دایره مربع" بود. سر سپرده چنین اندیشه ای البته که می تواند مبتلا به ضد سامی گری شود.

یعنی مسئله بر سر اینست که او بجهت عادتش به مابعدالطبیعه و اندیشه ضد تجربی و سهل انگاری (در سایه اندیشه های ضد سامی اش که تحت تاثیر منابع یاد شده تقویت شده اند)، قادر به ملاحظه زمینه و اعماق مباحثی که در آنها دخالت کرده است، نبوده است. و از سر ساده نگری نسبت به "ظواهر منطقی"، همچنانکه در مورد نظرش نسبت به اسلام و یا دخالتش در مباحث علمی و فلسفی در رابطه با اندیشه های دکارت و کانت نشان دادم (1)، فتوی عامیانه در مورد مسائلی داده است که می تواند خواننده نا آشنا به مباحث مذکور را به بیراهه ساده نگری نسبت به علم و فلسفه در ایران و سر انجام به ضد سامی گری (نسبت به فرهنگ بعد از اسلام ایران) به کشاند . و یعنی رابطه ای هست بین سهل انگاری آرامش دوستدار در مسائل علمی و بی خبری وی از زمینه بحث فلسفی نظرات دکارت و کانت (3) با ساده نگری وی نسبت به تاریخ قدیم ایران و مسئله اعراب (2). بینش یکجانبه او نسبت به تاریخ (منعکس در مدح تئوکراسی ساسانی (4)) به همان میزان مبتنی بر اطلاع سطحی نسبت به تاریخ و سهل انگاری تاریخی است که عدم فهم وی از اشکالات منطقی مباحث علمی مورد بحث وی نظیر هندسه اقلیدسی ناشی از معلومات سطحی وی نسبت به هندسه اند. همه این موارد نگرش سطحی و ساده انگارانه وی را من در بخشهای پیشین مقاله بررسی کرده ام (1). اما آنچه که مهم است همانا یاد آوری تاثیری است که سهل انگاری اندیشه ضد سامی منابع عمده وی در تاریخ و دین شناسی که مرجع و محور اصلی اندیشه وی محسوب می شوند، بر تساهل و ساده انگاری اندیشه وی داشته اند. کمااینکه سهل انگاری متاثر از منابع عقیدتی هر شخص عادتی است که به تبع سادگی اش می تواند به سرعت در سراسر تفکر شخص نفوذ کند. به این ترتیب ما در نوشته های آرامش دوستدار مواجه با محصولات تفکری هستیم که تحت تاثیر منابع یاد شده هم موضوع اصلی اش به دین تبدیل شده است و هم روش و بینشش به ساده نگری و سهل انگاری و استنتاج عجولانه یکجانبه کشانده شده است. بینش و روشی که مقید در بینش دینی و حوزه مابعد الطبیعه مانده اند و بویی از تحقیق علمی و استدلال منطقی و تجربی نبرده اند.

منابع عمده اندیشه و "استدلالهای" این نویسنده در نوشته های تاریخی وی همچنانکه آوردم بنص نوشته های وی آثار "نیچه"، "یاکوب بورکهارت" و نیز "هانس هینریش شه در"، "ادوارد مه یر"، "برتولد شپولر" و "والتر هینچ (هینتس)" هستند. نژاد پرستی ضد سامی دو نفر اول اصولا دستکم در اروپا معروفند. مواردی که من نیز به تفصیل توضیح داده ام (1). اما همچنانکه نمی توان در اثبات نژاد پرستی اشخاص به نظریات استثنائی آنان تکیه کرد، اندیشه نژاد پرست نیز همواره متمایل به جهات و منابعی است که با "نژاد پرستی" همگرا باشند. پس تعجبی نیست که هر چهار منبع دیگر اندیشه های آقای دوستدار نیز احتمالأ بواسطه عادت حوزه تحقیقات که دین شناسی و تاریخ قدیم بوده، از یکسو متمایل به عقل مابعدالطبیعی و از سوی دیگر نژاد پرست بوده اند. لذا این سئوال مطرح می شود که چرا آرامش دوستدار که دعوی تحقیق دارد، متوجه اشکال نژاد پرستی و نازیسم مشخص این منابع فکری خویش نشده و حتی تذکری نیز در این مورد به خواننده نداده است؟ تا خواننده با توجه به پیشفرضهای فکری منابع یادشده از قرار گرفتن تحت تاثیر افکار آنان پرهیز کند!

پاسخ این سئوال را می بایستی در تکرار موکّد اصطلاحات نژاد پرستانه ای چون "حیات انگلی" وسیله آرامش دوستدار در نوشته هایش دید (2)، (1). چون مصطلح بودن این اصطلاحات در نوشته های وی نشان می دهند که نظریات نژاد پرستانه برای او چنان عادی محسوب می شوند که ضرورتی به توجه و تذکر خاصی به آنها ندیده است! اما اینگونه عادات "روشنفکران" ایرانی به عقاید ضد سامی نباید مانع از توجه ما به این نکته گردد که سهل انگاری ذاتی اندیشه نژاد پرستی یکی از عللی است که مانع رشد تفکر منطقی در حوزه روشنفکری ایران شده است. دقت در این مسئله روشن می کند که رابطه روشنی میان تاثیرات عقاید نژاد پرستانه منابع آلمانی مذکور در اندیشه آقای دوستدار و طرفداری بی قید و شرط وی از فردوسی بعنوان یکی از منابع ایرانی نژاد پرستی (و نژاده پرستی) موجود است. همچنانکه "هینریش شه در" (بعنوان یکی از منابع فکری آرامش دوستدار در مورد تاریخ و ادیان) در سخنرانی نژاد پرستانه خویش در هزاره فردوسی در برلین هیتلری (1934) تحت عنوان "فردوسی و آلمانها" (5) : بر "خویشاوندی آریایی خلقهای ایران و آلمان" تاکید و "شاهنامه فردوسی را یکی از سمبل های بزرگ سرنوشت هندو آلمانی (ایران و آلمانی)" شمرده است تا در آخر سخنرانی اش "هایل هیتلر" بگوید. آنهم در سالی که آلمان هیتلری کتابهای بسیاری از نویسندگان یهودی و غیر یهودی آلمانی را سوزانده و آنهارا از ترس جان مجبور به ترک دار و دیار کرده بود. و این "شه در" همان کسی است که به لفظ مشخص نازیست! جنگ نژادی آلمان بر علیه شوروی را "نبردی برای حفظ خلقهای اروپایی" نامیده است (6). دقت در نظریات آرامش دوستدار در باره فردوسی نشان می دهند که او تحت تاثیر مستقیم "شه در" نظریات وی را در مورد فردوسی به فارسی ترجمه و از زاویه دیگری تکرار کرده است. کمااینکه تاکید روی "سرنوشت ازلی ملی" که در نوشته های آرامش دوستدار تکرار شده است (2)، اصطلاحی است "نژاد پرستانه" از نیچه که جوهر سخنرانی "شه در" در مورد فردوسی نیز بشمار می رود (5).

یاد آوری می کنم که از این مهم نمی توان با اشاره به اینکه در آنسالها همه محققین آلمانی نازی بودند گذشت! چون اولا چنین نبوده و همچنانکه یاد آوری کرده بسیاری از اندیشمندان و محققین آلمانی غیر یهودی! نیز از بعد از کودتای هیتلر (1933) برای حفظ حیات مجبور به ترک آلمان و تحقیق در خارج شدند. و ثانیا کسی که معتقد به نادرستی اندیشه نازیسم است، همواره می توانست به این محققین و محققین غیر آلمانی رجوع کند. لذا کسی که نظیر آقای دوستدار به عمد به نظریات متفکرین نازیست تکیه کند و حتی تذکری در مورد نژاد پرستی آنان را ضروری نبیند، در واقع مویّد نظریات آنان بشمار می رود. چون یکی از اصول اساسی تحقیق اینست که محقق باید از منابع "جانبدار" پرهیز کند. در حالیکه آقای دوستدار دانسته و ندانسته (؟) معمولا به منابع نژاد پرست تکیه کرده است. امری که نمی تواند تصادفی بوده باشد و بنظر من وسیله مطمئنی برای توضیح اندیشه ضد عربی آقای دوستدار تحت تاثیر اندیشه ضد سامی منابع فکری وی است.

یاد آوری این نکته نیز ضروری است که باوجود دوام کار اکثریت استادان دانشگاهی طرفدار و عضو حزب نازی بعد از سقوط رژیم هیتلری در آلمان، افراط بعضی از این منابع فکری آقای دوستدار در نژاد پرستی و عمق سرسپردگی آنان به هیتلر چنان بود که مثلا "والتر هینچ" و "برتولد شپولر" که از اعضای "اس آ" بودند، مدتی از تدریس دانشگاهی ممنوع شدند! تعلیق تدریس "شپولر" از اینرو بود که او دانشجویان اعتصابی آلمان (1967) را سزاوار اردوگاههای مرگ دوران نازی شمرده بود (7). کمااینکه تنی چند از این منابع فکری آقای دوستدار نظیر "شه در" و "هینچ" عضو مراکز جاسوسی نازی و از متخصصین ایدئولوژی سیاسی ارتش و حزب نازی بودند (8). و حتی "ادوارد مه یر" مورخ که ظاهرا در مسائل تاریخی موقر نوشته است، احتمالا تحت تاثیر پدر ضد یهودش ("ادوارد مه یر (پدر)" معلم مدرسه) که با مقاله معروفش "برعلیه بورنه" یکی از آغازگران جنبش ضد یهود جدید آلمانی بود (9)، با ساده نگری مطلق و ناشیگری وحشتناک تاریخی "زجر و کشتار یهودیان را تقصیر خود یهود شمرده است" (10). طبیعی است که تحت تاثیر چنین منابع نژاد پرست و نازیستی که در عین تحقیق در ادیان و تاریخ قدیم مبتلا به ساده نگری، و سهل انگاری تاریخی بوده اند، آرامش دوستدار دچار همان عوارض نژاد پرستی و نگرش سطحی نسبت به تاریخ شده است. اما باز تعجب انگیز است که آرامش دوستدار حداقل از این ساده نگری "مه یر" و سطحی بودن این نطر ضد سامی وی به تعجب نیافتاده است. مگر اینکه اندیشه وی توافقی نهادی با این افکار داشته اند که مانع از دیدن این اشکالات شده است.

لذا سخن بر سر اینست که تفکری که قادر به قبول نژاد پرستی و مشخصأ ضد سامی گری باشد، ضرورتأ چنان سطحی، عجول، سیاست زده و سهل انگار بوده و ساده نگر خواهد ماند که این خصایص بدل به اصول کار آن خواهند شد. و اگر در سودای تحقیق باشد، چنین تحقیقی به جستجوی بهانه هایی عجولانه برای توجیه تساهل خویش و صرفأ تایید پیشفرضهای کارش منحصر خواهد شد. و مواردی که بر خلاف پیشفرضهای مذکور باشند، هرچند متعدد و مشخص، به استثنائات قابل حذف مقلوب خواهند شد. چنین مشخصاتی را ما در تمامی نوشته های آرامش دوستدار می بینیم. چه زمانی که می خواهد تعقّل الهی (مسیحی) اندیشه دکارت را علمی جلوه دهد. و چه هنگامی که برای توجیه پیشفرض نیاندیشیدن ایران بعد از اسلام عجولانه با یک پرش هزارساله از روی تاریخ ایران و حذف دانش سازی در ایران بعد از اسلام و دانشمندانی چون خوارزمی، خیام و خواجه نصیر که علوم جبر و مثلثات را ایجاد کردند، از ادبیات "آخوند زاده" و آل احمد" شروع می کند (11). بی آنکه درنگ کرده و بیاندیشد که آل احمد سیاسی اندیش و آخوند زاده نمایش نویس تنها نمادهای سطحی و ساده اندیش تفکر ایران اسلامی دورن اخیر محسوب می شوند. و حتی در صورت عدم ملاحظه هزاسال تفکر مولد علم و فلسفه در این میان، دستکم باید به این پرسش ها پاسخ دهد که اگر پرسش و تفکر در سیطره اسلام ناممکن بود، چگونه ایران بعد ازاسلام قادر به ایجاد و ارسال چنان علومی در جهان شد که حتی نام بین المللی آنها در سراسر جهان نظیر (Algebra ) یاد آور اسم کتاب (الجبر و المقابله) ایرانی ای باسم "خوارزمی" است.

در حالیکه دقت در روال این تعجیل تاریخی و نمونه های "سیاسی" (آخوند زاده و آل احمد) که آرامش دوستدار برای مستدل نشان دادن پیشفرض "امتناع تفکر" خویش طرح می کند، بروشنی حاکی از معیارهای سیاسی اندیشه وی و فقدان ظوابط علمی، منطقی و تاریخی در نظریات اوست. چون نگرش تاریخی نمی توانست به دلخواه هزارسال تاریخ اندیشه ایران بعد از اسلام را حذف و بدون ملاحظه نمونه های یاد شده تفکر علمی که متضمن زمینه تفکر عمومی تری بوده است به ایران صده اخیر به پرد (11). نگرش سیاسی و موقتی که هم حاکی از تاثیر منابع آلمانی اندیشه آرامش دوستدار می باشند و هم گویای نوعی رقابت وی با آل احمد اند که او هم بنص خود "ارزیابی شتابزده" کرده است. از اینرو طبیعی است که در متن این نگرش موقت و بینش سیاسی غیر تاریخی آرامش دوستدار خبری از نگرش تاریخی و تحلیل علمی و منطقی مباحث مطرح نیست. در این برهوت اندیشه سیاسی علم اسیر مابعدالطبیعه، فلسفه مقهور کلام و تاریخ ایران به دوران ماقبل از اسلام و دوران معاصر تقلیل داده شده اند. اندیشه ای که در آن "مقولات" مورد بحث در فقدان محتوی واقعی و تطور تاریخی شان به مصنوعات "کلام" تقلیل داده شده اند. اینست که نتیجه این تحلیل عجولانه نیز جز کلام متعصب سیاسی بدون محتوی منطقی نبوده است.

چون آرامش دوستدار که برای استدلالی جلوه دادن پیشفرضهای خویش در پی دوختن زمین به آسمان است، همواره از "شک علمی" که از اساسی ترین معیارهای اندیشه علمی است، پرهیز می کند. و هرگز شک نکرده است که نظریات خود را نمی بایستی بر پایه نظریات ضد سامی نژاد پرستانی نظیر (بورکهارت)، شه در، شپولر و هینچ استوار کند. دلیل این کوتاهی احتمالا این بوده است که او از فرط همفکری با این نژاد پرستان اصلا متوجه قُبح نظریات آنان نشده است. و گرنه هر کسی می توانست با رجوع به شرح حال هرکدام از آنها در یابد که همه آنها (نژاد پرست) و سر سپرده ایدئولوژی نازیسم بوده اند.

حواشی و توضیحات:

(در این مقاله درکنار اسامی خاصّ و افراد، نوشته های نویسندگان در داخل گیومه "..." آمده اند. اما مطالب داخل پارانتز (...) در همه موارد اضافات راقم هستند). مراجع دقیق و صفحات مربوطه در قسمت توضیحات بخشهای پیشین آمده اند.

(1) بنگرید به بخشهای پیشین این مقاله در همین سایت.

(1،1) بنگرید به مقالات قبلی من که در بخشهای پیشین این مقاله مرجعشان ذکر شده است.

(2 ، 1) بنگرید به نامه آقای دوستدار به هابرماس.

(2) بنگرید به کتاب این نویسنده: "امتناع تفکر در فرهنگ دینی". در بخش اول آن که اصطلاح انگل در موارد متعددی در رابطه با اسلام تکرار شده است. کمااینکه حتی عنوان قسمت مربوطه هم محتوی همین اصطلاح نژاد پرستانه است.

(3) بنگرید به کتاب این نویسنده: "ملاحظاتی فلسفی در دین، علم و تفکر". برای صفحات نقل قولها از این منبع و منابع دیگر به بخشهای پیشن مقاله رجوع کنید.

(4) بنگرید به مقاله های این نویسنده "افسانه در واقعیت" و "جدائی کشورداری و دین یعنی چه؟" در کتاب "خویشاوندی پنهان".

(5) H. H. Schaeder; „Firdosi und die Deutschen“, (1934).

قابل توجه اینست که آقای "خسرو ناقد" که بخشی از این سخنرانی را به فارسی برگردانده است، در توضیحات خویش از "شرایط انقلابی آلمان" دوران هیتلری سخن گفته است. اما معلوم نیست که ایشان از چه رو شرایط دیکتاتوری نازی را که از یک سال پیشتر از آن (1933) با کتاب سوزان معروفش خیل اندیشمندان و دانشمندان یهودی و غیر یهودی آلمان! را برای حفظ حیات مجبور به فرار به خارج کرده بود، شرایط انقلابی محسوب کرده است؟

(6) See: Rolf Behrens, „on Deutsche Orientalistik zur Zeit des Nationalsozialismus 1933 – 1945“, (German Oriental Studies during the time of National Socialism 1933 – 1945).

(7) See: Für einen öffentlichen Skandal sorgte Spuler 1967. Als bei der Rektoratsübergabe protestierende Studenten ein Transparent mit der Aufschrift „Unter den Talaren – Muff von 1000 Jahren“ enthüllten, rief er: „Sie gehören alle ins Konzentrationslager!“ Dafür wurde er zeitweilig von seinen Dienstgeschäften suspendiert. In diesem Zusammenhang stellte sich heraus, dass Spuler nach seiner Mitgliedschaft in der SA (1933 bis 1934) im Jahr 1937 in die NSDAP eingetreten und dort Zellenleiter gewesen war.

(8) See: Walter Hinz,
Während des Zweiten Weltkrieges diente er in der Wehrmacht und arbeitete in den Jahren 1942 bis 1945 für die Gegenspionage in der Türkei. Er war Mitglied der SA (1933–1934), der NSDAP (seit 1937), des NSDDB und der Reichsdozentenschaft (seit 1934). In der Nachkriegszeit hatte er ein jahrelanges Lehrverbot.

(9) E. Meyer, „Gegen Boerne“, 1931.

(10) http://www.beck-shop.de/fachbuch/leseprobe/9783458710288_Excerpt_001.pdf.

See: Der Historiker Eduard Meyer (1921): Der Judenhass "ist eben so alt wie das Judentum selbst". Die "zahlreichen absonderlichen Anschauungen und abergläubischen Riten und Bräuche" des Judentums, seine "übermütige Überhebung und gehässige Absperrung gegen alle Andersgläubigen", "die rücksichtslose Ausbeutung der Ungläubigen als das gute, von Gott verliehene Recht der Juden" – all diese Besonderheiten hätten "den Judenhass notwendig herausfordern" müssen.‍


(11) بنگرید به کتاب وی "درخششهای تیره"، اندیشه آزاد، کلن، 1370.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد