logo





توکل اسدیان

مردگان این سال، عاشق ترین زندگان بودند!

چهار شنبه ۲ آذر ۱۳۹۰ - ۲۳ نوامبر ۲۰۱۱

محمد اعظمی

tawakol-asadian.jpg
سوم آذرماه، سالروز جان باختن یکی از یاران مهربان و دوست داشتنی ام، توکل اسدیان است. توکل یکی از خویشان نزدیکم بود که در سال ۱۳۵۲ با خواهرم فرخنده اعظمی ازدواج کرد و نسترن ۳۲ ساله، حاصل این پیوند است. نسترن در کشاورزی کرج، همان دانشکده ای که پدرش از آن فارغ التحصیل شده بود، رشته مهندسی آبیاری را به پایان رساند و پس از گذران یک دوره تخصصی، مشغول به کار شده است. او مهربانی، شور و سرزندگی را از توکل و فرخنده، به کمال، فرا گرفته و برای همیاری و کمک انسانی به دیگران، گوش به زنگ در حال "آماده باش" همیشگی است.

به رغم این که از سوم آذر ۱۳۶۰ تا به امروز، سی سال گذشته است، اما هنوز چگونگی مرگ توکل، برایمان با قطعیت روشن نیست. این که او در زیر شکنجه جان باخته و یا خود، آتش به جان خود انداخته، در پرده ای از ابهام مانده است. در هر دو حالت، مهم این است که او در میان ما نیست. آن چه که امروز اهمیت دارد این است که بپذیریم و فراموش نکنیم که قتلی رخ داده است، تا دادخواهی برای او، مسکوت نماند.


توکل و نسترن

توکل در یازده اردیبهشت سال ۱۳۲۷، روز جهانی کارگر، در روستای گرزکل از توابع چغلوندی استان لرستان متولد شد. در همین روستا نیز در سپیده دم روز بیستم آبان ۱۳۶۰، دستگیر و سیزده روز بیشتر در زندان، زنده نماند. او برای برگزاری مراسم چهلم سیامک اسدیان (اسکندر)، به گرزکل آمده بود. سیامک، برادرزاده توکل بود که تحت تاثیر توکل به مبارزه سیاسی روی آورد. سیامک در گروه دکتر اعظمی عضو بود که اعضای آن به سازمان چریک های فدائی خلق ایران پیوستند. در دوره شاه در عملیات متعددی علیه پایگاه ها و مراکز سرکوب شرکت نمود. پس از انقلاب در ماجرای انشعاب در سازمان فدائی، با سازمان "اقلیت" همراه شد و در جریان یک ماموریت تشکیلاتی در آمل شناسائی شده و در اثر تیراندازی پاسداران، جان باخت. او را در محل زادگاهش، گرزکل، به خاک سپردند. در مراسم خاکسپاری و بزرگداشت سیامک، تعداد زیادی از جوانان پرشور لرستان شرکت نمودند و از سیامک هم چون یک قهرمان تجلیل کردند. انعکاس برگزاری مراسم بزرگداشت سیامک، که با استقبال روبرو شده بود، سازمان اقلیت را تشویق نمود که مراسم بزرگداشت چهلمین روز سیامک را، هر چه با شکوه تر برگزار نماید. ویژه نامه کار اقلیت به زندگی و مبارزه سیامک اختصاص یافت و همه اعضا و دوستداران تشکیلات این سازمان بسیج شدند تا در این مراسم شرکت کرده و سایر نیروها را به شرکت در آن تشویق کنند. حاکمان نیز بیکار ننشستند. تصمیم به دستگیری و سرکوب در بالاترین سطوح اتخاذ شده بود. شب پیش از برگزاری مراسم، منطقه گرزکل محاصره شد و اکثر جوانانی که آن جا بودند بازداشت شدند. توکل نیز دستگیر شد.


هبت معینی، توکل اسدیان، محمد اعظمی، چند ساعت بعد از آزادی از زندان در سوم آبان ۱۳۵۷

یکی از برجستگی ها و خصوصیات توکل، رابطه گسترده اش با مردم بود. او در چارچوب تشکل های آن دوره نه می توانست زندگی کند و نه قادر بود استعدادهای خود را نشان دهد. چون با ضوابط تشکیلاتی در شرایط استبدادی، نمی توان مناسبات گسترده توده ای ایجاد نمود. لازمه کار توده ای داشتن شناخت و اطلاعات از همدیگر است. افراد زمانی می توانند قدرت و نفوذشان افزایش یابد که برای مردم شناخته شده تر و در همدردی با آنان فعال تر باشند. درک و دریافت ما از کار تشکیلاتی در آن زمان، با توجه به سابقه دیرینه استبداد و شکل مبارزه چریکی، بسیار سختگیرانه بود. از نظر من کار در تشکیلات مخفی، با گروه خونی توکل نمی خواند و در چنین محیطی استعدادهای او نمی توانست در حد توانائی هایش، شکفته شود. یکی از بزرگ ترین نقاط قدرت او، توان تنظیم رابطه با مردم و اثرگذاری روی آن ها بود. همین روحیه بود که توکل را در حالی که زندگی مخفی داشت به مراسم چهلمین سالگرد سیامک کشاند. او نمی توانست در خانه تیمی بماند و نظاره گر این مراسم باشد. توکل را این گونه مناسبات از خود بی خود می کرد. خودش هم گفته بود: "نفهمیدم چگونه از تهران به لرستان آمدم تا در مراسم عزاداری و بزرگداشت سیامک شرکت کنم."

توکل، پرورده مناسبات ایلیاتی بود، که آموزش ابتدائی را با سخت کوشی در روستای خود به اتمام رساند و دوران تحصیل دبیرستانی را در خرم آباد طی نمود. او در هنگام تحصیل، در چند ماه تعطیلی و تابستان، دوشادوش خانواده اش، کشاورزی می کرد. در سال ۱۳۴۶ وارد دانشکده کشاورزی کرج شد و چهار سال بعد فارغ التحصیل گردید. دو سال سربازی را در تبعید، در یزد گذزاند. توکل از آن تیپ افرادی بود که مناسبات خود را بر اساس مرزبندی سیاسی و نظری تنظیم نمی کرد. هنوز به خاطرم مانده است، سفرمان به یزد را، که برای آشنائی با دوستانش همراهی ام کرده بود. مرا نیز در دوران سربازی، به یزد تبعید کرده بودند. آغاز دوره تبعیدی من حدودا چند ماه پس از پایان دوره سربازی او بود. آن چه که بیش از هر چیز برایم جالب و در ذهنم نشست، رابطه گسترده توکل با مردم بومی و غیر بومی آن جا بود. توکل در مدت کوتاه سربازیش، چنان رابطه گسترده ای ایجاد کرده بود که من در حدود یک سالی که یزد بودم از آن مناسبات، بهره زیادی بردم. او تقریبا با عموم افراد اداره کشاورزی، با نظامیان ژاندرمری، با افرادی که در حال سپری کردن دوران سربازی خود بودند، با مقامات رده های مختلف اداری و با بقالی و رستورانی و قصابی و خلاصه با همه رابطه دوستی داشت. رابطه گسترده توکل در این شهر، مرا از تلاش برای یافتن دوست و آشنا، بی نیاز کرد. جالب است بدانیم روحیات مردم یزد با مردم لرستان، بسیار متفاوت بود و شاید هنوز هم هست. هر چه در لرستان روحیه ستیزه جوئی، آشتی ناپذیری، سرسختی و جنگندگی ارزش زاست و این حصوصیات میزان و متر سنجش اند، در یزد صلح و لطافت و نرمش است که پذیرفتنی است. البته برایم هنوز روشن نیست در این سرزمین خشک و کویری، بذر این روحیات لطیف چگونه کاشته شده و به بار نشسته است. و شگفت تر از این، چگونگی تنظیم رابطه توکل با آنها بود. او هم با مردم جنگجوی منطقه لرستان خوب پیوند خورده، به دل آن ها راه یافته بود و هم با مردمان آشتی جوی یزد توانسته بود در مدت کوتاهی نزدیک شده و مهر خود را در تن و جانشان، بنشاند.


نورالله اسدیان(۱۲ دی ماه ۶۰ اعدام شده است) و جمشید سپهوند(مهرماه ۱۳۶۴ اعدام شده است)

تنوع فکری دوستان توکل، برایم جالب بود. او می توانست همزمان با افرادی که نظرات متفاوت داشتند رابطه صمیمانه ای داشته باشد، بدون آن که، نظرات خود را کمرنگ و یا پنهان کند. برای او نظر سیاسی چندان جایگاه تعیین کننده ای، برای تنظیم رابطه نداشت. او انسانیت افراد را ملاک گزینش قرار می داد. هم در کنار هبت معینی فدائی لذت می برد. هم با فریدون اعظمی پیکاری رابطه عاطفی عمیقی داشت. هم با اغلب کسانی که به جریانات سیاسی مختلف وابسته بودند، دوستی داشت. او در خانواده به رغم این که از اتوریته بالائی برخوردار بود، اما چندان دخالتی در کارهای نظری آن ها نداشت. سیامک اسدیان برادرزاده اش بود. در نگاه سیامک جایگاه توکل ویژه بود. اما توکل در ابتدا، کوششی برای هم نظر کردن سیامک با خود، نکرد. نوراله اسدیان کوچک ترین برادرش بود که در سال ۱۳۳۴ چشم بر این جهان گشود. نورالله حدود یک ماه بعد از توکل، یعنی در ۱۲ دیماه، اعدام شد. او در چارچوب جریان "رزمندگان" فعالیت می کرد. توکل از اتوریته و عاطفه خود برای تغییر نظر برادرش استفاده نکرد. شکراله اسدیان برادر کوچکترش بود. با شکراله، که از مبارزان مقاوم در زندان شاه بود و در جریان مراسم چهلم سیامک نیز بازداشت شد، رابطه عمیق و مهربانانه ای داشت. من سال ها با این دو عزیز، در زندان قصر زیسته ام. هیچگاه توکل از مهر و محبت و اتوریته برادریش، برای تغییر نظر شکرالله استفاده نکرد، به رغم اینکه در مواردی، نظرات این دو با هم تفاوت داشت.

علت تبعید توکل و من به یزد، داشتن سابقه زندان بود. من و توکل در زمستان سال ۱۳۵۱ دستگیر شده بودیم. ما با جمعی از رفقا و یارانمان گروهی داشتیم معتقد به مبارزه مسلحانه. ارتباطی هم با سازمان چریک های فدائی خلق ایران داشتیم. ارتیاط ما با سازمان، به واسطه هبت معینی، که با عباسعلی هوشمند از اعضای سازمان رابطه داشت، برقرار می شد. رابطه توکل با ما پس از این که با گروه دکتر هوشنگ اعظمی، که برای همه ما سمبلی بی بدیل بود، به اختلاف رسیدیم، تنگ تر شد. در این گروه یاران عزیز و گرانقدری چون محمود خرم آبادی، فریدون اعظمی، هبت معینی، امیر ممبینی، اسفندیار معینی و تعداد دیگری فعالیت سیاسی در چارچوب مشی مبارزه مسلحانه چریک شهری داشتیم. این که توکل با گروه اعظمی از چه تاریخی فعالیت داشته و چه کارهائی انجام داده است، به اقتضای شرایط مخفی دوران شاه، اطلاع چندانی ندارم. هر گز هم در زندان شاه از او نپرسیدم، فقط می دانم کار او آمادگی و تدارک برای مبارزه پارتیزانی در کوه بود.

به تدریج که ما نظرمان چرخشی پیدا کرد، توکل که در کرج می زیست روابطش با هبت معینی برقرار می شود و در جریان صحبت ها متوجه شدیم او هم، شکل مبارزه در کوه را چندان منطقی نمی بیند. از این پس رابطه او با گروه ما بیشتر تقویت شد و در ارتباط با محمود خرم آبادی قرار گرفت. در جریان ضربه به گروهمان، او نیز دستگیر شد. در زیر بازجوئی توکل همچون عموم دستگیر شدگان این گروه، ایستادگی قابل تحسینی کرد. او نه در رابطه با گروه اعظمی سخنی بر زبان آورد و نه در ارتباط با این گروه، کوچک ترین نکته ای برملا کرد. در نتیجه پس از حدود دو ماه آزاد شد. اهمیت مقاومت توکل و دیگر اعضای گروه این بود که بسیاری از این دستگیر شدگان، به "جرم" همان کارهائی که برای ساواک افشا نشده بود، دوباره بازداشت شدند. برخی از آن ها در جریان مبارزه با رژیم شاه جان باختند و تعدادی نیز به "جرم" فعالیت های گذشته شان، حبس های سنگینی گرفتند.

چند ماهی از آزادی توکل نگذشته بود که او ازدواج کرد. پس از دستگیری، هنوز فرصت نکرده بودیم پیرامون سازماندهی جدید صحبت کنیم. اصلی ترین افراد گروه ما پس از دستگیری، محکوم شده و در زندان بودند. بقیه هم قدری پراکنده شده بودیم. من در یزد بودم. فریدون برادرم و بهروز معینی اهواز بودند. محمود خرم آبادی تهران بود. توکل در دزفول کار می کرد و سایرین نیز پراکنده بودند. در این مقطع ماجرای مخفی شدن گروه دکتر اعظمی وضعیت ما را دشوارتر نمود. با دکتر به لحاظ مشی تفاوت داشتیم اما رابطه عاطفی قوی، حداقل مرا آرام نمی گذاشت. برخی از افراد دیگر نیز مثل فریدون در این فاصله دستگیر شده بودند. تعداد دیگری که زندانی بودند، حبس آن ها یک یا دو سال بیشتر نبود. این مجموعه ما را کمی بلاتکلیف کرده بود، که ماجرای دستگیری گروه دکتر اعظمی رخ داد، که در واقع داستان دستگیری توکل و بسیاری از ماست:


فرخنده اعظمی، توکل اسدیان، فریده اعظمی چند روز بعد از آزادی از زندان، و مهرناز (که مهرماه سال ۵۳ در زندان به دنیا آمده است.)

پس از مخفی شدن دکتر، غیبت او به تدریج طولانی می شد. به طور طبیعی ساواک نیز که روی او حساسیت ویژه داشت، نمی توانست به این غیبت ناگهانی مشکوک نشود. ولی حداقل در یکی دو ماه اول نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. پلیس به تدریج تمامی ارتباطات گذشته او را تحت نظر گرفت و در اواخر تیر ماه ۱۳۵۳ یورش خود را آغاز کرد. تعدادی از مردم عادی، روشنفکران و اعضای فامیل را دستگیر و همزمان در منطقه لرستان حکومت نظامی اعلام نشده، برقرار کرد. چند تیم بازجوئی از تهران به بروجرد اعزام شد. تیم های بازجوئی تهرانی و رسولی در بروجرد مستقر شدند و عضدی بر بازجوئی ها، نظارت می کرد. دستگیر شدگان به خاطر کوچک ترین اطلاعات زیر وحشیانه ترین شکنجه ها قرار گرفتند. انواع شکنجه ها با شدیدترین شکل آن به کار گرفته شد. حتی تجاوز با بطری، که کمتر رایج بود در کنار سایر اشکال شکنجه، مورد استفاده قرار گرفت. علیرغم این همه ددمنشی که اعمال گردید، دستگیر شدگان در مجموع مقاومت قابل تحسینی از خود نشان دادند. توکل نیز از جمله افرادی بود که در لیست سیاه ساواک برای دستگیری قرار داشت. اما او در محل کارش نبود. همراه همسرش به سفر رفته بودند. در زمان یورش ساواک مکان مشخصی نداشتند. اما به محض بازگشت از سفر، هنوز شیرینی اولین سفر به شمال و ترکمن و خراسان را زیر دندان داشتند که در ۱۴ شهریور، توکل را در محل کارش در هفت تپه به همراه خواهرم فرحنده، که در دزفول تدریس می کرد، دستگیر و به بروجرد منتقل کردند. پس از چند ماه شکنجه، که هنوز هم پس از ۳۷ سال آثارش بر تن فرخنده به جا مانده است، به همراه سایر خویشان مان که دستگیر شده بودند، به تهران منتقل نمودند. توکل به ۱۵ سال حبس محکوم شد.

در زندان مطالعات تاریخی را بیشتر دوست داشت و می کوشید از تجارب سایر دستگیر شدگان اندوخته ای کسب نماید. او در عموم حرکاتی که برای عقب نشاندن زندانبانان داشتیم، مشارکت داشت. در آستانه ورود صلیب سرخ، ساواک در نظر داشت تعدادی از زندانیان را، که نامشان در حدی مطرح بود، برای تبلیغ، البته با شروطی، آزاد کند. پرونده ما نیز مورد توجه ساواک بود. در همین رابطه توکل اسدیان، هبت معینی، فریدون اعظمی، بهروز معینی، سیاوش بیرانوند و من به کمیته مشترک فراخوانده شدیم تا در باغ سبز را برویمان بگشایند. جواب همه چنان دندان شکن بود که هیچ جای ادامه صحبتی باقی نگذاشت. صحبت ها به شکلی پیش رفت که پذیرائی اولیه آن ها، که با شیرینی و چای همراه بود، به بازجوئی تبدیل شد و ما را برای گروهی از مبارزان لر که تازه دستگیر شده بودند، ریز بازجوئی بردند و سپس چند روزی به انفرادی اوین منتقل کرده و بعد هر شش نفرمان را به زندان قصر، باز گرداندند، تا به قول ساواکی ها "آن قدر بمانیم تا بپوسیم". توکل و سیاوش را روز اول جداگانه خواستند و ما چهار نفر بعدی را به اتاق دیگری بردند. به توکل گفته بودند که تو مهندسی و باید موقعیت خوبی داشته باشی. مایلی بیرون بروی؟ او گفته بود مسلم است که می خواهم آزادشوم. گفته بودند بسیار خوب، تقاضای عفوی بنویس تا بیرون بروی و شغل مناسبی هم برایت درست کنیم. توکل پاسخش این بوده که من کاری نکرده ام که تقاضای ندامت کنم. همین را چنان با قاطعیت گفته بود، که راهی برای ادامه صحبت باقی نگذاشته بود. آن ها هم به قول خودشان دیده بودند توکل و بقیه "آدم شدنی" نیستند، از خیر آزادی ما گذشتند. اکنون از آن شش نفر که نام بردم، با درد و افسوس فقط من به جا مانده ام. مانده ام و به کاری وادار شده ام، که برایم پر از رنج و دردناک است.


توکل اسدیان و فرخنده اعظمی

توکل زندگی را دوست داشت. به طبیعت و موسیقی عشق می ورزید. به موسیقی کلاسیک به ویژه بتهون گوش می داد. او دائم در حال زمزمه ترانه های فولکلور بود، بیشتر کوراوغلو و ترانه های علیرضای لر را می خواند. هنگام پخش موسیقی کوراوغلو با علاقه جزئیات داستانش را برایمان تعریف می کرد. برخی انسان ها به جهان مثبت نگاه می کنند. به زندگی عشق می ورزند و نهال مهر و محبت در دل دیگران می کارند. توکل یکی از همین بذرافشانان محبت بود. از چشمانش مهر می بارید. بر لبانش همیشه خنده نشسته بود. در کم تر عکسی است که این مهر و این خنده دیده نشود. شاید شاملوی بزرگ در وصف اینان بود که گفت: مردگان این سال، عاشق ترین زندگان بودند.


درهای زندان به همت مردم گشوده شد. ما نیز به میان خانواده بازگشتیم. شوقی که از دیدار یکدیگر داشتیم قابل توصیف نیست. اما افسوس این شور و شوق چندان دوامی نیاورد. شرایط سخت و هوا گرفته و مه آلود شد. عکس هائی که هنگام آزادی از زندان بر در و دیوار خانه ها نقش بسته بود به تدریج به دیوار پستوی خانه ها منتقل شد و سپس در پستوی خانه ها مخفی گشت. زندانی سیاسی بودن که در دوره شاه و اوایل انقلاب افتخار بود، با گذشت زمان برای کسانی که با قدرت همراه نمی شدند، جرم تلقی شد. بی اختیار یاد سخن مادرم افتادم که در مصاحبه با ویدا حاجبی در کتاب داد و بیداد در توصیف این اوضاع گفته بود:

"اما هنوز آب خوش از گلویم پائین نرفته بود که دوباره آواره درب زندان ها شدم. همان محل های آشنائی که در زمان رضا شاه خویشانم را به دار آویختند، محل شکنجه فرزندانم در دوره محمد رضا شاه شد. با انقلاب هنوز مزه شادی به کامم ننشسته بود که باز هم درست در همان محل، بچه هایم را به بند کشیدند. اما این بار چهار فرزندی را که به علت سن و سال پائین در دوره شاه از بند جسته بودند، روانه زندان کردند تا هیچ کس در خانواده ام از زندان و شکنجه بی نصیب نماند. این بار هم من ماندم و همان زندان ها با همان در و دیوار ها. با این تفاوت که نگهبان ها و بازجو ها را به جای سرکار، آقا و دکتر، برادر و حاج آقا خطاب می کردند"


مادر (سلطنت اعظمی)، فریده اعظمی، فرخنده اعظمی، توکل اسدیان، رخشنده اعظمی

توکل در جریان انقلاب بسیار فعال بود. در تسخیر مراکز نظامی شاه در خرم آباد مشارکت داشت. همیشه خود را مدیون مردم می دانست. ابتدا از مسئولان تشکیلات لرستان بود. برای دوره ای به هفت تپه منتقل شد و در این دوره از کار تشکیلاتی کمی دور ماند. در جریان انشعاب با اقلیت فعال شد و کار شغلی خود را رها نمود. با بسته شدن فضای سیاسی به تهران آمد و برای مدتی از مسئولان تبریز بود. در جریان جان باختن سیامک با وجود این که مدتی مخفی زندگی می کرد، نتوانست به محل مراسم نیاید.
توکل به دلیل تجربه اش با شیوه برخورد رفقایش در زدن اعلامیه به درو دیوار منازل روستائیان و دادن شعارهای تند در روستای محل مراسم، مخالفت داشت و به سهم خود تا حدی مانع این کار شد. اما جو چنان قوی و احساسات اعضای سازمان اقلیت، تا بدان اندازه برانگیخته بود که بر فضای مراسم غلبه نمود. در مراسم چهلم نیز قرار بود همین روش ادامه پیدا کند. اما حکومت با محاصره منطقه، دهها تن از خانواده اسدیان به همراه تعداد زیادی از اقوام و خویشان دیگرمان را، دستگیر کردند. چندین تن از دستگیر شدگان اعدام شدند، که چهار نفر از بستگان ما یعنی توکل و نورالله اسدیان و دو پسر عمه ام، حمید رضا و عبدالرضا نصیری مقدم در میان اعدام شدگان بودند.

ساعت چهار بعد از ظهر روز سوم آذر ۱۳۶۰ رادیو خرم آباد، این خبر را اعلام نمود: توکل اسدیان عضو گروهک اقلیت در زندان با استفاده از نفت چراغی که برای گرم کردن اتاق به او داده بودند، دست به خود سوزی زد و تلاش مسئولان برای نجات جان او بدون نتیجه ماند و کشته شد.

به همین سادگی خبر مرگ او را اعلام کردند. خودکشی کرده است!!؟ مگر در زندان انفرادی و در زیر بازجوئی کبریت و نفت در اختیار زندانی قرار دارد؟ اساسا فرض کنیم که خودسوزی کرده است. پرسش این است در زندان شما چه می گذرد و چه کرده اید که یک زندانی ترجیح می دهد آتش به جان خود بیاندازد، اما زنده در زندان شما نماند؟
مادر توکل پس از مرگ فرزندانش نتوانست درد و رنج این فاجعه را تحمل کند:

او در یکی از روزهائی که غم و درد از زمین آسمان بر سر این خانواده آوار شده بود، گفته بود: به نظر می رسد سرنوشت خانواده پدریم دوباره دارد تکرار می شود. او را به رسم ایلیاتی، به صادق خان پدر توکل شوهر داده بودند. پدر و مادر توکل به دو تیره مختلف از ایل بیرانوند وابسته بودند که ازدواج طایفه ای می کردند. مادر توکل پس از ازدواج، هیچ گاه نتوانسته بود سری به خانواده پدری اش بزند. چون از مردان نزدیک خانواده اش، هیچکس را زنده نگذاشته بودند. حکومت رضا شاه در جریان سرکوب ایل بیرانوند در لرستان، همه مردان خانواده را قتل عام می کند. او می گفت فقط در یک شب، ۱۸ جسد را به ما تحویل دادند. یعنی جسد پدر، عموها، برادران، دائی ها و ... را روی دست آنها می گذارند. شاید به همین دلیل بود که او به پدر توکل و به پسرانش عشق زیاد و دیوانه واری داشت. می گفت توکل هم پسرم بود و هم پدرم. پس از کشتن نوه اش، سیامک و پسرانش، توکل و نورالله، که همگی را در کمتر از سه ماه از دست داد، او دیگر نتوانست دوام بیاورد. در آخرین لحظات زندگی، در صبحگاه یک روز سرد زمستانی، در حالی که نام پسرش نورالله را بر زبان می آورد، قلب پر دردش از تپش باز می ایستد.


توکل اسدیان همراه با منیر اعظمی مادر جمشید سپهوند




سیامک اسدیان - زهرا بهکیش (اشرف) که هر دو در جریان درگیری جان باخته اند


حمید رضا نصیری مقدم، از مسولان سازمان اقلیت که در کشتار ۶۷ اعدام شد


google Google    balatarin Balatarin    twitter Twitter    facebook Facebook     
delicious Delicious    donbaleh Donbaleh    myspace Myspace     yahoo Yahoo     


نظرات خوانندگان:

تقدیم به بانو نسترن اسدیان به یاد پدر عزیزشان
بابک
2017-02-20 12:36:38
درود بی کران نسترن خانم پست شما را در رابطه با پدر عزیزتان خواندم از اینکه احساس کردید فقط زخم بر شما خورده دلم به درد امد لذا سروده زیر را از زبان ایل بیرانوند تقدیم حضورتان میکنم ولی چون وزن شعر بهم میخورد مجبور شدم بجای ایل بیرانوند کلمه من را بکار برم و در اصل من یعنی ایل بیرانوند که با شما درد و دل میکند بیاد پدربزرگوارتان / نسترن ای حاصل امید من / نسترن ای یادگار یار جاویدان من/ نسترن در هر بهاران زیر و رو بنما زمستان /غنچه ها بشکف فراوان از برای ان گل جاوید من /نسترن با گل فشانی میشوند شبها فراری / پس بیا و هم رهی کن تا دمد صبح بهاری از برای مردم غمگین من /نسترن با هر شکوفه میزنی تیری به دشمن / میشود لبریز شادی سر به سر ایران من /نسترن باید بریزد خون پاکان در زمانه / تا شودلبریز گل این سرزمین و ایل من/نسترن هرگز نروید لاله ای بی خون ناحق/پس بدان گلها برویند در دل خونین من /نسترن زخمی نگشتی تو فقط به این زمانه/تیغ تیز روبه هان زخمی نموده جملگی یاران من/نسترن شادی نما تا دیو شب از دق بمیرد / طاقت شادی ندارد شیشه عمرش پر است از ناله ایران من/نسترن رخت عزا برکن به برکن سربه پا گل/کان گلان امید هستند از برای این دل غمگین من/نسترن با هر شکوفه می زنی زخمی به پهلوی ستمگر/زان طرف جان میدهی بر دشت بی امید من/نسترن برخود ببال از نسل شیران بوده ای/ مایه فخری برای هم منو یاران من/نسترن ازخون اجدات کنون غوغای گل کن/ تا شوی مرهم نهیم بر زخم های زاگرس زیبای من /

خانواده محترم پرویزخان اعظمی
بابک
2017-02-08 16:12:18
با درود فراوان جناب اقای محمد اعظمی چون اصل موضوع مربوط به شیر مرد زاگرس توکل خان میباشد نخواستم زیاد خارج از مسیر بروم ولی دیدم جفاست در حق خانواده محترم پرویز خان اعظمی و بانوی بزرگوار سلطنت خانم همیشه صبور روزگار و حکومت ها بسیار تلاش کردند کمر این دو عزیز را خم کنند قامت شان را بشکنند ولی علیرغم اینکه تمامی روشهای زجر اور را امتحان کردند نتوانستند در برابر اراده این دو عزیز تازه درگذشته کاری بکنند امروز دلم حوس کرد باز ان کوچه قدیمی را ببینم قدم زنان تا درب منزل قدیمیشان در بروجرد رفتم ولی افسوس که دیگر هیچکدام از این بزرگواران حضور فیزیکی ندارند امروز هرچند ان دو شخصیت بزرگ قامت نبودند ولی در قلبهای ما تا ابد زنده اند امروز زمانی که دست بر روی درب منزل در کوچه ژاندارمری قدیم گذاشتم غم را به سختی در وجودم درک کردم هرچند خارج از متن نوشتم ولی دل نوشته ای بود که اگر خدمت شما خانواده محترم عرض تسلیتی نمینوشتم یقینا دق میکردم هرچند مرگ همیشه تلخ بوده ولی درگذشت انان اخرین درس را هم به من اموختن طاقت جدایی از یکدیگر را نداشتن و دیدیم که به چه فاصله اندکی از یکدیگر از این دنیای ملالت بار رفتند و این رسم وفا داری بود که به ما اموختن هرچند این ضایعه در حد درک ناقص من نخواهد گنجید ولی نبود انان را به خانواده های محترم اعظمی و کلیه وابستگان از صمیم قلب بیمارم تسلیت عرض میکنم /

اقای محمد اعظمی عزیز
بابک
2017-02-06 17:08:52
سلام دو خط نوشتم نه از سر گلایه بلکه بیان عقده دل بود که 35 سال است همراه من است و انر تقدیم کردم به خاله فرخنده عزیز که همیشه در دزفول او را خاله زیبا میخواندیم نوشتم شاید ببیند و بخواند و بداند که زمان میگذرد ولی خاطرات تلخ و شیرین همیشه میمانند که به لطف شما انهم سانسور شد ولی در اخر فقط عرض کنم از بکار بردن جمله مرحوم برای شیر مردانی چون توکل و سیامک دلم به درد می اید و به یاد شعر معروف حضرت سعدی می افتم که در وصف این عزیزان میباشد / سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز / مرده ان است که نامش به نکویی نبرند / امثال من قطعا روزی خواهیم مرد ولی جوانه ای که توکل اسدی عموی بزرگوارم در دل من و امثال من رویاند در حال رشد و بالندگی است گفتنش شاید صحیح نباشد ولی در سال 86 هنگامی که شکنجه میشدم خجالت میکشیدم داد بزنم حتی هنگامی که دستم را از ارنج شکستن فقط و فقط صورت خندان توکل مقابل چشمانم بود و یاد مثلی لکی افتادم که قدیمی ها تعریف میکردند / یا وه میدون نچو / یا دالکه دالکه نکه / چوگونه میشود مربی استاد راهنما پیشکسوت من فراموش شود هر بهاران هنگامی که دشتهای زاگرس و علی الخصوص روستای گرز کل و پاقلاع غرق در شقایق ها میشوند مهندس توکل اسدیان بهمراه هزاران لاله دیگر میرویند و باز دلهای ما شاد میشود به دیدن رخ زیبایشان خانوادهای اسدی و اعظمی باید خون میدادند تا رگهای ایل زخم خورده بیرانوند با خون انان زنده بماند / موفق باشید و استوار چون زاگرس سرزمین مادریمان

تقدیم به خاله فرخنده و دختر گلش نسترن
بابک
2017-02-06 09:45:21
سلام چه خوب به یاد دارم سالهای زندگی در دزفول را چه خاطرات زیبایی دارم از عمو توکل که همیشه با لبخند صحبتش را شروع میکرد بدان اینها با جان من امیخته شده نام دخترم را به احترام عمو توکل نسترن گذاشتم چند مدتی هم زندان رفتم در این دوره که شما بخوبی اگاهی دارید ولی زندان من در برابر سختی هایی که شما تحمل کردید هیچ است من اموختم ایستاده مردن بهتر است تا کمر در لجن زار خم شدن برای لقمه ای نان هر چند شما و توکل خاله و عموی واقعی من نبودید ولی برایم از هر عزیزی عزیزتر هستید مطمئن باشید به قیمت جانمان نمیگذاریم ان روزها فراموش بشود 3 بار که سهل است حتی اگر 30 بار دیگر زندان بروم سربلند باشید چون زاگرس


رضا
2016-04-24 09:16:46
با درود و سپاس فراوان برای زحمات پر ارزش در گرداوری نوشته ها و بخصوص عکسهای رفقای نام آور ایران و سرزمین لرستان...اگر درست بخاطر داشته باشم ٫ در سال ۱۹۸۳ رفیق سیامک اسدیان را با نام « نظام » در کمکهای مالی یاد میکردیم ٫ یاد تمام یاران ستمدیگان گرامی باد....آنها ستارگان جاویدان در آسمان پر درخشان هستند.. با احترام خاص : رضا از آمریکا

نسل آگاه و اهل عمل و اعتماد و اتحاد
حیدر
2016-01-30 08:06:18
محمد عزیز و گرامی از فریاد درد مشترک در رسای عزیزانمان از شما قدردانم. متاسفم که نام بزرگ توکل نیز از دستبرد در امان نماند زیرا که آنچه نسل این عزیزان و توکل عزیز بودند از جمله آکاهی اعتماد تعهد و شهامت و صداقت بود که از نظرمن غاصب نامش در خارج و همدستانش در مغایرت کامل باآن هستند.


مسعود کدخدایی
2015-11-24 17:26:57
این عکس را از حمید رضا نصیری من گرفته ام. در سال 1354 یا 1355 در روستای سرچشمه از توابع داران که جزو استان اصفهان بود. ما سپاه دانش بودیم و به عمد دورافتاده ترین روستاها را انتخاب کرده بودیم که می دانستیم سخت محروم هستند از همه چیز. اسم روستای من کوگانک بود و پیاده نیم ساعت با هم فاصله داشتیم. روستاییان بختیاری به جانش قسم می خوردند و او را جزو خانواده خودشان می دانستند. همه صفاتی که در اینجا در مورد ارتباطهای مردمی توکل خواندیم، در او هم بود و به تمام معنی مردم را دوست داشت، همیشه خندان بود و همیشه آماده ی کمک به دیگران. زندگی را دوست داشت و هر نفسی که می کشید، پاس می داشت. بزرگوار بود و دوست داشتنی. با اطمینان می گویم هر کس که ساعتی با او بوده، هرگز او را فراموش نمی کند. یادش بخیر. بارها خواسته ام در باره اش چیزی بنویسم، اما هربار نارساتر از آن درآمده که حتا اندکی از شخصیتش را نشان بدهد. یادش به خیر.از این گلها در گلستان زندگی کم می روید.

عکس سیامک
حمید
2014-12-04 16:06:03
من سیامک رانديده ام اما بابهجت چهارسال همکلاس وبامحمود برادر زهرا دوست بوده ام گمان میکنم جوانی که کنار بهجت است محمود باشد. مگر اینکه شباهت سیامک به او و گذشت زمان مرا دچار خطا کرده باشد.

خاطره
علی
2014-11-24 19:54:36
من تقریبا همان زمان در زندان خرم آباد بودم ما از طریق رادیو زندان و پاسداران نگهبان از این ماجرا با خبر شدیم لازم به توضیح استکه در بازداشتگاه سپاه که این عنوان نمودند که این چنین شده تا آنجایی که حافظه من یاری میکند بصورت نرمال لوازم گرمکننده در سلولها موجود نبود و باشنیدن این خبر بر دروغ بودن آن همه ی زندانان نظر داشتند

تجلیل از جانباختگان راه آزادی میهن و عدالت
الف از دانمارک
2012-02-09 11:30:41
درود به شما تشنگان آزادی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

پربال ما بریدند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند

ملک الشعرا بهار



رضا-ر
2011-11-26 17:49:38
محمد جان ! باتمام کسانی که معتقد
به جمع آوری و ویرایش ونشراین وقایع هستندموافقم وآرزو دارم در بسط این وقایع ،علاوه بر نگاه عاطفی و نوستالژیک به تحلیل و باز نگری جریانِ رفتارهای انقلابی _ پیش وپس از "انقلاب" _ بپردازی .
تاریخ ،آزمایشگاه علومِ اجتماعی است ،گشودنِ درِ این آزمایشگاه،
وظیفه است. دوستت میدارم و دستت را میفشرم.


خواننده
2011-11-25 20:51:43
با تشكر
به نظر ميايد لازم است تمام اين خاطرات جمع آوري و تدوين شوند
نسل جديد بايد بدانند چه بر پدر و مادرشان و تمام دوستان آنها گذشته است

۳۰ سال گذشت و ما تازه از فریدون اعظمی یا توکل اسدیان شنیدیم
منوچهر
2011-11-25 18:23:40
با تشکر از آقای اعظمی که خاطرات خود را ازفرزندان دلاور سرزمینمان را بازگو کردند. این چهره ها باید شناخته بشوند . حافظه تاریخی اچتماعی ما کمبود خواهد دشت، اگر از عزم و رزم آنان چیزی در حافظه ها نماند. خوشبختانه هنوز رزمندگان و مبارزانی هستند که زنده از زیر تیغ شاه و شیخ جسته اند که هر کدام سینه های پری حرف برای گفتن دارند ، ولی افسوس که نمینویسند.... این خاطره ها و حرف ها به خاطر تلاش تاثیر گذار آنها بر سرنوشت میهنمان ، در شرایط به غایت سختی ایجاد شده است، اینها تاریخ غیر مکتوب میهنمان است. به نظر من نباید به عنوان خاطرات شخصی به ان نگاه کرد. لطفآ سینه هایتان را باز کنید، ۳۰ سال گذشت و ما تازه از فریدون اعظمی یا توکل اسدیان شنیدیم... ۳۰ سال دیگر شاید کسی حافظه ی توانایی نداشته باشد. شاید کسی از دلاورانی که برای مردمشان جان دادند، تصویر روشنی نداشته باشند.، دوستان، عزیزان، رفقا، شاهدان، لطفآ بنویسید، بنویسید .....

یادش گرامی
علی
2011-11-25 15:45:44
محمد جان من فقط شما را در سال 1353 در خانه چهار راه باستان تهران دیدم/و بسیار مشتاق ملاقات مجدد با شما هستم/یاد اوری خاطرات گذشته بسیار بجا و جالب می باشد لطفا ادامه بدین/آن فرو خفته گلهای پریشان در باد/کز می جام شهادت همه مدهوشانند/نامشان زمزمه نیم شب مستان باد/تا نگویند که از یاد فراموشانند

زندایی فرخنده و نسترن
عاطفه پیرهادی
2011-11-25 13:04:58
زندایی ونسترن جان من متنی را که در مورد توکل اسدیان بود مطالعه کردم بسیار تاثیر گذار بود و تاسف برانگیز اما در عوض به وجود شما یادگارهای آن مرحوم میبالیم و افتخار میکنیم یادش گرامی

توضیح
محمد اعظمی
2011-11-25 12:05:37
سلام هاشم عزیز
خوشحالم که این مطالب با تمام نوافصشان توانسته یادی از یاران از دست رفته را زنده کند. من آگاهانه به این مسائل نپرداخته ام. نمی خواستم فضای عاطفی این مطالب در رابطه با برخی عملکردها اثرگذار باشد. من حتی پیش از برگزاری مراسم به شهادت افرادی که زنده اند نسبت به حمله رژیم هشدار داده بودم. گفته بودم برگزاری این مراسم نسبت به ابعاد سرکوب مقرون به صرفه نیست. البته فکر هم نمی کردم ابعاد سرکوب تا بدین حد وحشیانه و غیر انسانی باشد وگرنه برای جلوگیری از فاجعه، فعال تر برخورد می کردم. با توجه به اینکه اغلب شرکت کنندگان از بستگان نزدیکم بوده اند احتمالا می توانستم اثراتی داشته باشم. به هر حال این نوشته برخی خصوصیات انسانی توکل را معرفی کرده است. به توانائی او در زمینه نظری و سیاسی و تشکیلاتی نپرداخته و هنوز هم بر این باورم که در این نوشته ها نباید وارد بررسی عملکرد این یا آن جریان سیاسی شد. در همینجا خواهشم این است که در این حوزه ها اگر کسی اطلاعی از فعالیت سیاسی تشکیلاتی او دارد بنویسد تا تکمیل کنم. با مهر و دوستی


mohamad lor
2011-11-25 10:39:15
maharo dar rah be marasem gereftand marasem barpa nashod

نسترن جان
اردشیر
2011-11-25 08:17:19
زمستا ن ۱۳۵۳ و بهار ۱۳۵۴ در کمیته مشترک ضد "خرابکاری" شاه بودم ، سلول ۱۷ بند یک و همسایه محمد علی رجایی که همکار پدرم بود و من که جوانی ۱۶ ساله بودم و جرمم پخش اعلامیه و خوندن کتابهای "ممنوعه " .
روزهای سخت باز جویی و شکنجه و تنهایی در سلول انفرادی ، آدمی را به مرز جنون میکشید. تا ان روز که توکل و دو نفره دیگر را به سلول من آوردند .
روزگار حالا عوض شده بود چرا که با توکل ما یک جمع شدیم که از صبح تا شب برنامه داشتیم و گاهی هم وقت کم میامد . هر یک از ما در طول روز وظیفه داشتیم از ان مطالبی که میدانستیم برای دیگران تعریف کنیم .
یادم نمیرود که داستان سیاوش فردوسی را در سه جلسه برای دیگران تعریف کردم و توکل تحسین ام میکرد که شعر هر را خوب به یاد دارم . یادم نمیرود که وقتی سیاوش کشته شد و نگهبان درب سلول را باز کرد که به توالت برویم هیچ کدام از جا بلند نشدیم . یادم میاید که توکل ورزش دسته جمعی را در ان سلول ۱،۵ * ۲،۵ برای چهار نفر ، راه انداخت .
یادم نمیرود که وقتی از ضربه های مشت و لگد دچار عفونت مجری اداره شده بود و از درد به خودش میپیچید و ما در میزدیم که ا و را به توالت ببرند و برخی از نگهبان ها فقط فحش نسار ما میکردند و توکل ما را آرام میکرد در حالی که خودش از درد منفجر میشود .
یادم میاید وقتی که صدای اواز قشنگ فرخنده (همسرش ) را از سلول یک (سلول دختر ها ) میشنوید ، چشمها را میبست و سراپا گوش بود .( نازنین! به چه میاندیشیدی؟ . من هنوز جوان تر از ان بودم که حالت را بدانم) .
یادم میاید ان شب که صدای گریه از سلول دختر ها میامد ، از نگهبان پرسید که آیا ما میتوانیم اشغال را ان شب خالی کنیم ، به این امید که دو کلام با سلول یک صحبت کند .

نسترن جان ، هرگز تو را ندیدم که به تو بگویم که پدرت از انسان ترین انسانهای بود که در زندگی دیده ام . هرگز تو را ندیدم که در اغوشت بگیرم و بگویم که پدرت در سخت ترین روز های من که جوانی ۱۶ ساله در ان روزگار بودم چه نقشی داشت . نمیدانم اگر توکل نبود میتوانستم بازجویی را ان قدر خوب پشت سر بگذارم یا نه ؟

خان (محمد ) درست میگوید که برای توکل آدمها با نظراتشان تعریف نمیشدند . در همان سلول جوان دانشجو ی مذهبی با ما بود که حال خوبی نداشت . برای توکل اما او هم آدمیزادی بود که احتیاج به کمک داشت در ان لحظهای سخت . با ان که به ما گفته بود که بازجو از او خبر میخوهد، توکل با او مهربان بود و مددش میکرد که ان روزهای سخت را از سر بگذراند .

وقتی باد از ۵ هفته از پیش من رفت ، احساس میکردم که برادر بزرگی ( که هیچ وقت نداشته بودم) را از دست داده ام ، در تنهایی سلول دوباره انفرادی، سرم را زیر پتوی سربازی کردم و های های گریستم . اما حالا دیگر خالی قوی تر و با تجربه تر از گذشته بودم . توکل ، بسیار بسیار به من آموخته بود .
نسترن جان ، تا لحظه ای که جان در بدن دارم ، خودم را منت دار و سپاس گذار پدرت میدانم و احترامش را در عمیق ترین جای قلبم دارم .
وقتی خوندم که محمد نوشته بود که تو هم مثل توکل شده ی اشک هایم جاری شد و با خودم گفتم چه خوب که توکل در دختر نازش زنده است .
هر کجا که هستی خوش بخت و پایدار باشی

اردشیر

قسمت دوم نرسیده؟
هاشم
2011-11-25 07:09:24
در همین چند بار متانت وتعادل رفتار و کردارش چشمگیر بود .اما حیف که در نوشته ات نگاهی انتقادی به عملکرد سازمان -در رهبری چنین انسانهائی نادر- وجود ندارد .ما در هدایت و جلو گیری از ضربات اشتباه زیاد داریم.یادشان گرامی


ها شم
2011-11-24 22:27:12
اما شاید باور کردنی نباشد در همان چند دیدار کوتاه همه ی آنچه راکه در مورد شخصیت او نوشته ای با چشم جان دیده ام و میخواهم اضافه کنم متانت و افتادگی ومهمتر از همه به قول فرانسوی ها اکیلیبر (تعادل)او را!ولی جای انتقاد را به "رهبری"در این نوشته خالی میبینم!ما احمال کرده ایم و اشتباهات بسیار در رزم انقلابی !یادشان گرامی


ها شم
2011-11-24 22:16:46
محمدعزیزخسته نباشی,هرچه از زیبائی ونیکی توکل اسدیان و یا رفیق اسکندر و سایر یاران شهید و همولایتیهابخصوص بگوئی کم گفته ای,من در میان انبوه یاران از دست رفته, چند نفر هستند که جایگاه ویژه ای در قلبم دارند:سه نفرشان فرزندان خلق رزمنده ی لر هستند:اولین آنهارفیق هاشم باباعلی ست که در سال 54 در مشهد به شهادت رسید,بعدی رفیق اسکندر است که همه عاشق اویند وسومی توکل اسدیان است!با هاشم و اسکندر خیلی نزدیک بوده ام ,توکل را اما چند بار دیده بودم

فدائیان راستین
جواد کارشی
2011-11-24 19:52:59
یاد این رزمندگان فدایی راستین که از تبار رزمندگان کرد و گرد هستند گرامی باد.روز انتقام این خونهای به ناحق ریخته شده خواهد آمد!

انسانهای بزرگ
منیره
2011-11-24 19:35:26
یادش و آرمانش که رهائی انسانها از چنگ فقر و بی عدالتی بود، گرامی.
محمد عزیز، چه خوب که از این عزیزان می نویسی، آنگونه که شایسته شان است از زندگی شان و از مبارزه شان و چهره انسانی شان را به ما می نمایانی. همگی زنده باشید و درود بر فرخنده (زیبا) و نسترن.

بیاد توکل برای فرخنده
ثریا
2011-11-24 18:31:54
از توکل خاطرات زیادی دارم. خاطره زمانیکه در زندان بروجرد بودیم و توکل تا چشم پاسبان ها را دور می دید می امد پشت در بند ما و برای فرخنده پیام های مهرآمیز می فرستاد و با صدای بلند شعر نازلی بهار خنده زد...رامی خواند. وقتی از زندان بروجرد به کمیته مشترک منتقل شدیم یک روز توی راهرو منتظر رفتن به بازجوئی بودم توکل را دیدم که رو به دیوار ایستاده بود در همین موقع رسولی بازجوی معروف سر رسید و توکل را که دید شروع کرد به کتک زدن و فحش دادن به او اما توکل در حالیکه رسولی توی سر و کله اش می زد سعی می کرد هر طور شده پاکت سیگارش را که حین کتک خوردن از جیبش روی زمین افتاده بود بردارد.یادش گرامی باد.

بیاد توکل برای فرخنده
ثریا
2011-11-24 18:22:36
از توکل خاطرات زیادی دارم. خاطره زمانیکه در زندان بروجرد بودیم و توکل تا چشم پاسبان ها را دور می دید می امد پشت در بند ما و برای فرخنده پیام های مهرآمیز می فرستاد و با صدای بلند شعر نازلی بهار خنده زد...رامی خواند. وقتی از زندان بروجرد به کمیته مشترک منتقل شدیم یک روز توی راهرو منتظر رفتن به بازجوئی بودم توکل را دیدم که رو به دیوار ایستاده بود در همین موقع رسولی بازجوی معروف سر رسید و توکل را که دید شروع کرد به کتک زدن و فحش دادن به او اما توکل در حالیکه رسولی توی سر و کله اش می زد سعی می کرد هر طور شده پاکت سیگارش را که حین کتک خوردن از جیبش روی زمین افتاده بود بردارد

یک توضیح
محمد اعظمی
2011-11-24 13:20:38
دوست گرامی آقای بابائی با سلام و تشکر از توضیحات شما. اما لازم میدانم بگویم که توضیحاتی که بر نوشته من داده اید، با آنچه که من از ماجرای ضربه گرزکل می دانم متفاوت است. مراسم اسکندر یعنی مراسم خاکسپاری او بار نخست در مهرماه برگزار شد. همانطور که نوشته ام هیچکس دستگیر نشد. من خوزستان بودم ولی تعدادی از اعضای خانواده و فامیلم آنجا بودند. در حدود دهم آبان من برای بیان تسلیت و به رسم لرستان ادای احترام نزد خانواده اسدیان به گرزکل رفتم. از طریق خانواده مطلعم که توکل برای آمدن به مراسم چهلم تا این تاریخ به خاطر مسائل امنیتی تردید داشته است. تردید در حدی بود که من فکر می کردم در مراسم شرکت نمی کند. اما بالاخره به محل میآید. مراسم چهلم سیامک برگزار نشد که کسی در محل دستگیر شود. این خبر را نمی دانم از کجا کسب کرده اید. نادرست است. چون پیش از مراسم چهلم در صبح زود پیش از برآمدن آفتاب تعدادی از اعضای خانواده اسدیان از جمله توکل را در تاریخ 20 آبان دستگیر می کنند. پس از این دستگیری، تمام منطقه محاصره میشود. عموم دستگیر شدگان در راه رفتن به مراسم دستگیر شدند.
اعدامی ها حدودا بیش از ده نفر هستند. از جریانات مختلف اعدام شدند. تعداد قابل توجهی از جوانهای روستای چگنی که نام فامیلیشان هم چگنی بود، در این ماجرا اعدام شدند. فریدون کهزادی هم که از این روستا بود اعدام شد. متاسفانه فرصت نکردم نام دقیق آنها را مشخص کنم و در این نوشته بدانها درودی بفرستم. اما یاد همه این سرو قامتان برای ما گرامی است.
در مورد ابهام قتل توکل که برایتان سئوال شده است باید بگویم در نوشته سئوال و ابهامی روی قتل وجود ندارد. چگونگی این قتل هنوز برای ما ناروشن است. ولی در اینکه قتلی اتفاق افتاده، تردیدی نبوده و نیست.


محمود
2011-11-24 08:40:38
محمد جان . امیدوارم دیری نپاید که قلمت به همین شیوایی شگفتن گلهای ازادی را که بذوراتش با خون این عزیزان ابیاری گشته است را به تصویر بکشد .


روزی
2011-11-24 06:32:12
هستند هنوز کسانی که شباهنگام چون دزدان بر بام می شوند برای پاشیدن سیاهی بر رخ منیر ستاره ، اما از این آدم ها ره گم کرده هایی هستند که راه را می جویند، و خوب می دانند که با این ستاره ها تا به ابد می توان راه را پیدا کرد . ستاره هایی که هر کدامشان برای روشنی یک شهر کفایت می کند. همان ستاره ، همانکه نورش منیر راه هزاران گم شده در طوفان زندگی است.
شقایق ها را چیدند چرا که از عطر عاشقی می ترسیدند، اما هرشقایق ستاره ای شد که هر فلق و هر شفق از آن بالا مردمان شهر را می بینند و با لبخند زیبایشان می گویند: "فرصت ما کوتاه بود و سفرما جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت" و ما ستاره شدیم "به این امید که " به شما، شما همه مردم شهر نشانی خورشید را بدهیم .تا دیگر هیچ شهری در تاریکی نماند .ما ستاره شدیم تا مردم شهر شما به بوی مردار عادت نکنند. ما ستاره شدیم تا دیگر همه مسافران به سلامت به مقصد برسند ،ما ستاره می مانیم تا بلد راه گمشدگان بیابان ، و ره گشای اسیران دریا ها شویم و ما ستاره هستیم تا شهر شما پر از عطر عاشقی باشد تا همیشه ، تا به ابد. ما می مانیم برای همه ، برای همیشه... و آنکه رفتنی است آن است که هنوز از بوی مردار و از بوی تعفن خود ، از خود بیخود می شود، همان که تاب دیدن زیبایی ها را ندارد، هم او که دستانش را حجاب چشمان می کند ، چرا که تاب حضور نور را ندارد ، همان که هر بامداد دستانش را آغشته به کافور می کند و از بوی آن کافور کیفور می شود چرا که بدنش از بوی گل متورم می شود.
و آنچه می ماند رسم عاشق و شیوه عاشقی است حتی اگر هنوز پای عشق در زنجیر و عاشق در آسمان باشد ...


naghi
2011-11-24 00:15:24
sohrab jan dastet dard nakone,in khaterat be adam tekan midahad.

یادی یادگاری
امین بابایی
2011-11-23 23:40:21
آقای اعظمی تشخیص شما درست است در زندان انفرادی والور و علادین به زندانیان نمی دهند. همه ما می دانیم که معمولا زندانهای انفرادی سرد و نمور هستند و زندانبان هم دلش به حال زندانی نمی سوزد تا چراغی در اختیار او قرار دهد. تا بدین وسیله زندانی خودکشی کند. بنابراین او به قتل رسیده است و تردیدی هم نیست. اما، چرا نوشته اید " ماجرای قتل زنده یاد رفیق « توکل اسدیان » در پرده ای از ابهام مانده است. چه مدرکی باید رو بشود تا چنین ابهامی نداشته باشید؟
دیگر اینکه بازداشت رفیقا در هنگام برگزاری مراسم صورت گرفته است. این نکته درستی است که همه منطقه را محاصره کرده بودند؛ با این وجود رفقای ما در اقلیت و دیگر رفقا و فامیل و همشهریان و دوستان در مراسم شرکت کردند و مراسمی با هیبت برگزار شد. توکل نه اینکه نتوانست در این مراسم شرکت نکنداو می توانست شرکت نکند او در این مراسم حاضر شد تا حضور و بودن خود را در منطقه اثبات کند.
در طی برگزاری این مراسم که محل آن در گورستان بود یکصد نفر از حاضرین بازداشت شدند؛ از میان آنها تعدادی اعدام شدند. تا آنجا که حافظه ام یاری می کند 11 نفر اعدام شدند.
رفیق توکل در خرم آباد کشته می شود؛ پاسداران وزارت اطلاعات، افراد دستگیر شده را با اتوبوس و مینی بوس به تهران، زندان کمیته مشترک یا زندان توحید همان بند 3000 منتقل می کنند. پس از طی کردن مراحل بازپرسی تعدادی از آنها به جوخه اعدام سپرده می شوند و سایر بازماندگان زندانی به حبسهای مختلف محکوم می شوند. و چند نفر از محکوم شدگان در فاصله دیماه 1360 تا مهر 1367 در زندانهای مرکزی اوین و گوهردشت اعدام و به دار آوریخته می شوند.

یاد آنان گرامی باد.


نسترن
2011-11-23 23:14:35
سهراب نيستم و پدرم تهمتن نبود
اما زخمي در پهلو دارم.
زخمي كه به دشنه اي تيز، پدر برايم به يادگار گذاشته....

یادشان گرامی
parisa
2011-11-23 21:22:44
سهراب جان دستست درد نکند. می دانم یادآوری آن روزهای شوم کار راحتی نیست عزیز. ولی گفته باید گفته شود تا یاد این عزیزان که بی شک اسطوره وار زیسته اند به فراموشی سپرده نشود. البته ما مردمان این بوم وبرزن هرگزاین اسطوره ها را فراموش نخواهیم کرد.
یادشان گرامی باد


209
2011-11-23 20:36:26
چقدر خوبه در هر مناسبتی یادها
وخاطره ها برای همگان نوشته شود
آقای اعظمی کار خیلی خوبی میکنید.


2011-11-23 15:04:48
يگانه بود و هيچ كم نداشت....


علی
2011-11-23 12:34:24
من از دوستان خانوادگی خانم نسترن اسدیان هستم. این مطلب مرا بسیار متآثر کرد اگرچه قسمت زیادی از آن را از قبل می دانستم.
و از این همه بی رحمی و قساوت در حیرتم.
پایدار و سلامت باشید.


دوست
2011-11-23 12:05:28
بسيار تاثير گذار.....

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد