|
شهریار حاتمی نگاهی به رمان «بدون شرح - شرح حال نسل خاکستری» یکی از نقاط قوت رمان آن است که از سطح خاطره نگاری سیاسی فراتر میرود. زندان، شکنجه، تبعید و سرکوب در اینجا صرفا رویدادهای تاریخی نیستند، بلکه تجربه هاییاند که آرام آرام روح انسان را فرسوده میکنند. تبعید نیز فقط دوری از وطن نیست، نوعی معلق ماندن میان گذشته و اکنون است و گاه در میانه دو حس. آدم ها نه میتوانند به گذشته بازگردند و نه به طور کامل در اکنون منزل کنند. به همین دلیل گذشته در این رمان هرگز نمیگذرد و در عکس ها، نامه ها، دفترچه ها و خاطره ها و بازگویی ها همچنان در اکنون جاری میماند.
مجید نفیسیدر دامنهی کوههای دودی در دامنهی کوههای دودی
عشق من سنگر گرفته است.
او از خرسها نمیترسد
او از سیاهگوشها نمیترسد
او از مارها نمیترسد
و حتی از سنها در خانهی تازهاش.
آندرهاس برنارد «آیا روح شاعر میتواند یک توان محاسباتی باشد؟» نویسندگان یا فیلمسازان چگونه باید همچنان در طی سالها آثار هنری خلق کنند، وقتی ماشینها میتوانند توانایی زبانی و بازنمایی انسانی را آنچنان دقیق تقلید کنند که در چند ثانیه نتیجهای مشابه تولید شود؟ آیا تنها راه، ادغام این فناوری رقیب در خود آثار و گشودگی نسبت به ترکیب هوش انسانی و مصنوعی است؟ یا اینکه یک فاصلهگیری اصولی از ابزارهای رایانهای لازم است، نوعی «قانون پاکی» برای تخیل، که البته همانطور که قوانین داگما ۲۵ نشان میدهند، همیشه با مشکل مرزبندی دلبخواهی میان روح خلاق و تکنیک روبهروست؟ مرز الهام درونی کجاست و ابزار بیرونی از کجا آغاز میشود؟ اینترنت برای پژوهش ممنوع است، اما یک روزنامه کاغذی با همان محتوا چه؟
گفتوگوی لاریسا بندر با دینا نتس «حلزون»؛ رمانی از مصطفی خلیفه
«این کتاب برای فهم سوریه ضروری است» البته باید گفت این نیروی اراده چیزی است که در واقع بیشتر زندانیان دارند. من درباره این موضوع با خود نویسنده هم صحبت کردهام: آدم چطور میتواند چنین چیزی را تحمل کند؟ او تعریف میکرد که واقعاً زندانیانی بودهاند که سالهای بسیار طولانی در زندان ماندهاند و وقتی آزاد شدهاند، خودکشی کردهاند یا دچار جنون شدهاند. اما در وهله نخست، انسان ظاهراً غریزه بقا دارد و میخواهد زنده بماند، میخواهد روزی دوباره آزاد شود. فکر میکنم آدم هیچوقت امیدش را از دست نمیدهد که روزی از آنجا بیرون خواهد رفت.
«موزاییک زنان»
قدرت خاطره نقل از سایت دویچلند فونک بیتردید ماهرترین راوی، خود رفیق شامی است؛ نویسندهای که با ظرافت و بیتکلف همه این لایهها را به تصویری یکپارچه پیوند میدهد؛ تصویری که در آن تاریخ زمانه و فرهنگ نیز با جان و حرارت زنده میشود. زیرا «موزاییک زنان» فقط درباره عشق ــ حتی عشق رمانتیک ــ نیست، بلکه بارها و بارها به جایگاه زن در ساختارهای اجتماعی گوناگون میپردازد. راوی، سعید، از همان جوانی علیه نظام قبیلهای و سنتها و رسوم مردسالارانه آن شورش میکند؛ سنتهایی که دستکم دو زن مهم زندگی او بهایش را با جان خود میپردازند.
کلر لیندسی درباره پشیمانی و سایههای آمبر ترجمه علی اصغر راشدان خورشید شمال بالا که آمد و آسمان را از پرنده های آتش پرکرد، برس هام را مالیدم و خشک کردم و یک بوم سفید تمیز را روی سه پایه گذاشتم. انگشتهای چروکیده م روی برچسب مجموعه رنگهام به رقص درآمدند – از کف تا سقف، قفسه ها از بیشتر رنگهائی پر بودند که بیشتر آدمها در تمام عمر می بینند. روی یکی از شیشههای شفاف مکث کردم و از جاش بیرون کشیدم. آمبر. زمین را به خاطرم آورد، خون خشکیده و جرم.
حسین دولت آبادیمحاکمه در میان خروارها فیلم مبتذلی که شب و روز از چندین کانال تلویزیون فرانسه پخش میشود، هراز گاهی کانال هفت ( آرته) فیلم قدیمی و قابل توجهی را که چند سال پیش در سینما اکران شده، نشان میهد. از جمله فیلمهای ممتاز و جالبی که چند شب پیش دیدم و مرا به فکر واداشت، «محاکمۀ گلدمن» Le Procès Goldman leاست. این فیلم که سال ۲۰۲۳ میلادی ساخته شده، بنظر من از منصفانه ترین و هوشمندانهترین فیلمهای سیاسیِ سالهای اخیر فرانسه است.
مجید نفیسیسه سرباز جنگآزموده به گِردِ میزی چوبین کنار دریا
سه سربازِ جنگآزموده نشسته بودند
روی صندلیهای چرخدارشان
و کبریت میکشیدند تا در باد
سیگاری روشن کنند.
سيروس"قاسم" سيف«کلام نود و هشتم از حکایت قفس - اطلاعیه ساواک و موش ها!-» ...در همین لحظه، رئيس از اتاق جلسه بيرون می آيد و دارد به طرف منشی می رود که منشی با دیدن او به سرعت دهنی گوشی تلفن را با دستش می بندد و رو به رئيس، با صدائی پائين و حرکات مشکوکانه ی لب و چشم و ابرو، می گويد:" آقای بايگان! از بيمارستان! می گويد مسئله ی مهمی است که....".
ا. رحمانخوشبختی خوشبختی کلمهِ پنهان
در قلبِ سپیدارها
رویش شقایقها
و دامنه هایِ به یاد مانده
بارش نور بر صبحگاهِ تالابی تنها
فرامرز پارساخروشِ ایرانزمین چو ایران زمین در بندِ اهریمن شد اسیر
خشکسالی و تاریکی و مرگ آمد پدید
ز مردم گرفتند نان و جان و امید
به خواری کشاندند دلِ خستهٔ سپید
شهریار حاتمینگاهی به رمان «هتل تهران» این رمان، بیش از آنکه یک روایت خطی و حادثهمحور باشد، نوعی خودکاویِ تلخ و بیرحمانه است. راوی از همان ابتدا با مفهوم "تنبلیِ مادرزادی" وارد بحث میشود، اما بهتدریج روشن میکند که منظورش صرفاً تنبلیِ فردی یا جسمی نیست، بلکه نوعی ناتوانیِ تاریخی و فرهنگی در عمل کردن، تصمیم گرفتن و ساختن است. او جامعهای را به تصویر میکشد که در آن آدمها بیشتر حرف میزنند تا عمل کنند و بیش از حقیقت، به ظاهر، اعتبار و نمایش اهمیت میدهند.
امیر کرابآفتاب در خاطره صفای تو قهرمان
چه زیبا تصویرت درخانه ها
رو طاقچه رو دیوار،
نه درقلبهاحک شده است!
نسيم خاكسارنه به اعدام
اعدام در زندان کمپلو درجهدارهائی که متهم بودند به طرف مردم در تظاهرات آتش گشودهاند، نمیتوانستند آرام بگیرند. شروع کردند به راه رفتن در اتاق و بلند بلند از خدا و رسول خدا میخواستند به کمکشان بیاید. با شنیدن هر صدای پائی در راهرو، سکوت، سکوتی مرگبار توی سلول حاکم میشد. صدا که قطع میشد، مینشستند روی زمین و قرانهای کوچک جیبیشان را درمیآوردند و بلند بلند باهم قران میخواندند. سمفونی حزن انگیزی که هربار با صدای پائی قطع میشد.
سباستیان هاملهله آیا استفاده از هوش مصنوعی در ادبیات فاجعه است؟ برنده جایزه نوبل ادبیات، «اولگا توکارچوک»، تنها به هوش خود تکیه نمیکند، بلکه از هوش مصنوعی نیز بهره میگیرد. او در یک میزگرد در لهستان اخیراً درباره مزایای هوش مصنوعی بهعنوان ابزاری در کار خود گفته است: «بارها شگفتزده شدهام از اینکه هوش مصنوعی چگونه افق دید من را گسترش میدهد و تفکر خلاق مرا عمیقتر میکند.»
مهدی استعدادی شادزلزلههایی در طول و عرض عمر نسل ما بر این منوال در حیطۀ مسایل ایرانِ روزگار جاری، گویی بغرنجهای جدیدی در برابر ناظر و فاعل شناسایی مطرح هستند. چون ایران بهعنوان بخشی از منطقه جغرافیای سیاسی، که گرایش اروپا محوری آن را "خاورمیانه" نامیده، دُچار تلاطم و و زمین لرزهایی بی وقفه شده است. منطقهای که این روزها نه فقط در راستای منافع ابر قدرتهای معاصر باید از نو تنظیم شود بلکه همچنین گرفتار رقابت و درگیری جریانات بنیاد گرای مذهبی و عظمت طلب انشعابات ادیان ابراهیمی است.
حبیب باوی ساجدکدام زندگی، کدام سینما؟ راستش ما باید از همان ابتدا که کرمِ سینما به جانمان می افتد، فیلم را به درستی درذهن مان زیرورو کنیم (وطبیعی ست مرادِ کلامم نه هر فیلمی، بل فیلمی که خود به خود و ناخواسته تو را زیرورو میکند)، باید صدابرداری و صداگذاری وترکیبِ صداها را خوب گوش کنیم، ششدانگِ حواسمان را به بک گراند تصویر بدهیم، به نور، به سایه روشن ها، به گریم، به لباس، به صحنه، به موسیقی، و همه ی چیزهایی که یک فیلم را می سازند. به دیالوگ ها خوب گوش کنیم. گاه دیالوگ خوب نوشته می شود، اما بازیگر خوب آن را نمی گوید، این را مخاطبِ نکته سنج باید بفهمد. معمولا دیالوگ های بی کم وکاست را دوبلورها خوب می گویند. چون آن ها استادِ گفتارند. می دانند که هنرشان درصد است.
حسین دولت آبادیجگر بند و زاغ آن انسان زیبایِ افسانهای و افسانهها که قرنها پیش مهربانی، برادری و برابری آدمها را همه جا موعظه و تبلیع میکرد، بالای تپۀ جلجتا بر صلیب چوبی بزرگی که خود بسختی به دوش کشیده بود، مصلوب شد و تاریخ به ما ثابت کرد که با موعظهها و پند واندرز مسیحائی انسانها مهربان، برابر و برادر نمیشوند. نه، نه، کینه، نفرت و دشمنیِ آدمها ریشه در منافع مادی و معنوی آنها دارد.
الکسیس آرانتا من از آن تو هستم ترجمه علی اصغر راشدان روزی که یونیفرم استتارت را برای آخرین بار آویختی و دسته گلی از لالهها را به سمتم دراز که کردی، پرسیدی " من ازآن تو هستم؟ ". با عصبیت یک پات را جلوی دیگری گذاشتی، صدای قدم زدنات روی کف چوبی سالن رقص طنین انداخت که به من نزدیکتر شوی، من که دویدم توی بازوهای باز شده ات، برات سر تکان دادم و گذاشتم که لبهای کمانیم، گونه ت را لمس و آنها را ازآن خود کنند.
محسن حسامآزادی نوشتن و جایزه شجاعت روزنامهنگاری آنگاه ماه دی فرا رسید. بدون شک مخاطبان آن دو روز سیاه ۱۸ و۱۹ ماه دی را از یاد نبردهاند. جوانان به کف خیابانها آمدند. بدون هیچگونه خشونتی در یک حرکت صلح آمیز مطالبات خود را اعلام کردند. اما ماموران امنیتی با خشونت تمام با آنان برخورد کردند. این بار، آنقدر زدند و کشتند و بازداشت کردند که جامعه جهانی به زیر شوک فرو رفت. از فردای آن روز حاکمیت کمر به قتلجوانان وطن زد. روزی نیست که در یکی از بازداشتگاهها یک یا دو گروگان را به چوبه دار نیاویزد.
فریدون زعیماوغلو: درباره نوشتن
نوشتن یک مبارزهٔ روزانه است گفتوگو از آماندا بوم اغلب نوشتن را با جملههایی شروع میکنم که ناگهان به ذهنم میآیند. این هم یکی از آنها بود. راوی نمیخواهد مرگ پدرش را بپذیرد. او آدمی است که نمیخواهد با احساسات شدید درگیر شود. اما حالا عزادار است و این سوگ او را «ترکی» میکند: نمایشی میشود، هقهق میزند، جهتگیریاش را از دست میدهد. ثبات از بین میرود. از زندگی خودش به بیرون پرتاب میشود. با این حال، میخواهد دوباره «غیرترکی» شود. این جنبهٔ جنوبی برایش چندان آشنا و امن نیست—اغلب هم بهخاطر ناآگاهی از واقعیتهای آن کشوری که در آن قرار گرفته است.
یوسِف المُحَیمید در این شهر برای عاشقان جایی نیست ترجمۀ فریبرز فرشیم دسته کلیدم را از توی جیبم در آوردم و روی تنۀ درخت شکل یک قلب و دو چشم کشیدم. هنوز از جایم بلند نشده بودم که صدای آهستهای را در پشت سرم شنیدم؛ زن بسیار زیبایی بود که نجوای لطیفش در گوشم وزیدن گرفت و گفت: "با تو زندگی میکنم، حتی داخل کمد زیر راهپلهها." به خدا آن کلمهها را شنیدم و حتی با او حرف زدم؛ ولی آنها که در اطراف ما بودند، او را با من نمیدیدند. انگشتان ظریف و زیبایش مثل شاخ و برگ درخت لابه لای انگشتهای لرزان من درپیچید و با هم از آن جا دور شدیم.
رضا هیوااز عربستیزی تا «بردگی داوطلبانه[۱]» − در جستجوی کلید − در زندگی پرسشهایی هست که شما را بیرحمانه از درون میخورد. ترتیب تمام یقینهایتان را میدهد و حتی هویتتان را به زیر سؤال میبرد. بدرود خواب و خیال راحت!
یک ضربالمثل خودمان میگوید: « آنچه جوان در آینه بیند، پیر در خشت خام آن بیند. »
یک چیز برایم محرز شد: من جزو آن پیران نیستم! من میبایست سالها سر به دیوار بکوبم تا به چیزی که از دور به پاسخ میماند دست یابم. این برگه روایت این سفر درونیست به امید بازیابی احتمالی خواب راحت!
هانو راوتربرگ کلود مونه: جهان در نور او
شش پرسش درباره کلود مونه – زندگی، هنر و راز او دقیقاً چه زمانی نخستین اثر امپرسیونیستی خلق شد، محل بحث است. اغلب گفته میشود که با نمایشگاه مستقل سال ۱۸۷۴ این جنبش شکل گرفت؛ با حضور هنرمندانی چون دگا، پیسارو، رنوار و مونه. مونه در این نمایشگاه اثری از ۱۸۷۲ ارائه کرد: بندری مهآلود در طلوع خورشید با عنوان «امپرسیون، طلوع خورشید». منتقدی به نام لویی لِروا این نمایشگاه را به سخره گرفت و آثار را ناتمام و شلخته خواند؛ او نقاشی مونه را به کاغذ دیواری تشبیه کرد و این هنرمندان را «امپرسیونیست» نامید – اصطلاحی که در ابتدا تحقیرآمیز بود.
اسد سیفپیوند فلسفه، روانشناسی و ادبیات داستانی (نگاهی به رمان "درمان شوپنهاور") رمان درمان شوپنهاور را نمیتوان صرفاً یک اثر داستانی دانست، بلکه باید آن را نوعی آزمایشگاه فکری تلقی کرد که در آن اروین یالوم میکوشد سه حوزه را به هم پیوند بزند: فلسفه بدبینانه شوپنهاور، رواندرمانی اگزیستانسیال، و روایت ادبی. این رمان در ادامه پروژه فکری یالوم قرار میگیرد که پیشتر در وقتی نیچه گریست آغاز شده بود: تبدیل فلسفه به تجربه زیسته.
|