بادِ سرگردانم و
صحرا به صحرا میروم
آمدم از ناکجا و
از اینجا میروم
ارمغان با خویش آوردم،
غبارِ راه را
چون خَسی بر کاکُلِ رودَم،
به دریا میروم
اختیارِ راه از کف رفت و
من،
دیوانهوار
همچو مجنون،
از پیِ محبوب،
لیلا میروم
در گذار از
قلهها و دشتها و درّه ها
گه نسیمی خامُشام،
بیشورِ غوغا میروم
همرهی میبود اگر،
هموارتر میگشت راه
جستوجو کردم به هر منزل،
ولی بینی که تنها میروم
میهمانم کن،
مران از در مرا،
ای میزبان
امشبی آسودهام بگذار،
فردا میروم.
شهریار حاتمی
استکهلم ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد