logo





نه به اعدام
اعدام در زندان کمپلو

يکشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۴ مه ۲۰۲۶

نسيم خاكسار



توضیحی کوتاه:
بیست سوم تیرماه ۱۳۵۸، برای بار سوم در زندگی‌ام و بار اول در دوره جمهوری اسلامی، در آبادان، شهر زادگاهم دستگیر شدم. این متن که با عنوان " اعدام در زندان کمپلو" در پایین می‌آورم، بخش کوتاهی از شرح بازداشت من در این روز و بردن من به زندان کمپلو است. جایی که زندانی‌ها را برای تیرباران شدن به آن جا می‌آوردند. شرح کامل این بازداشت با عنوان"بازداشتگاه کمپلو، چهره دو گانه انقلاب" بار اول در " کتاب زندان" جلد اول ، انتشارات نفطه، سال ۱۹۹۸ و بعد در کتاب " ما و جهان تبعید،" مجموعه مقاله، انتشارات باران، منتشر شده و در سایت باشگاه کتاب نیز آمده است.

نسیم خاکسار

غروب بود که به زندان کمپلو در اهواز رسیدیم. پیش از شام. زندان کمپلو در واقع زندان نبود. به محض ورودم متوجه شدم. مدرسه بود. مدرسه‌ای که به خاطر تعطیلی مدرسه‌ها و پر بودن زندان‌ها به جای زندان استفاده می‌کردند. در اتاقی که مرا انداختند حدود پانزده نفر دیگر هم بودند. با تابلوی سیاه کلاس درس هنوز به دیوار. اولین نفری که توجه‌ام را جلب کرد و در همان لحظه ورود شناختمش، جوانی بود که در ماه‌های آخر زندانم، پیش از آن که تظاهرات مردم علیه رژیم شاه شروع شود از ساواک آمده بود تا برای بازجوئی مجدد مرا به ساواک ببرد.

ریخت و قیافه آن وقتش را داشت. با این تفاوت که حالا سجاده پهن کرده بود و با حالتی زار و نزار خم شده بود روی آن و تسبیح می‌انداخت و دعا می‌خواند. او هم مرا شناخت. مامور ساواک بودن‌اش را تا آن روز انکار کرده بود. این را بعد از یکی دو روز فهمیدم. پاسداری که دو پتو تحویلم می‌داد برای جا و خواب، با اشاره به رنگ پریدگی یکباره او و بهت من، پرسید: می‌شناسیش؟

و بعد از کمی مکث: حدس می‌زدم!

او که رفت تا خواستم به خودم بیایم، ساواکیه از جایش بلند شد و آمد نزدیکم. با عکس دو بچه‌اش در دست. التماس کنان و گریان که بیگناه است و شغل او در ساواک فقط رانندگی بوده و هرگز کسی را شکنجه و دستگیر نکرده و کارش از کار بازجوها جدا بوده و اصلاٌ کاره‌ای در ساواک نبوده است. همه‌ی این‌ها را با گریه می‌گفت و عکس‌های دو بچه‌اش را جلو من تکان می‌داد. ماندم چه بگویم. مانده بودم اصلاٌ کی را باید تحویل کی بدهم. همانطور که گوش می‌دادم به حرف‌های او و گاهی هم نگاه می‌کردم به عکسهای شش در چهار بچه‌هایش که رنگی بودند، یاد منوچهر افتادم و عکسش که وقتی بازداشتم کرده بودند توی راه نشانم دادند. او را برای تیرباران شدن بسته بودند به درخت.

از دو پنجره روبرویم که تا نزدیکی‌های زمین پائین می‌آمدند، به چمن بیرون نگاه کردم و دیدم درختی را مشابه همان درخت که در عکس منوچهر بود. برای دیدن زمین سبز پای آن، باید اما بلند می‌شدم.

به ساواکی زندانی گفتم: خواهش می‌کنم گریه و زاری‌ات را حالا کنار بگذار. از من هم لازم نیست بترسی. می‌بینی که من هنوز هم زندانی‌ام.

می‌فهمیدم تلخ حرف زده‌ام. اما وضع روحی خوبی نداشتم. پا دراز کردم روی پتو، که همان پتوی سربازی در سلول‌های بازداشتگاه کمیته مشترک بود در زمان شاه. و همان بو را می‌داد. با این تفاوت که در آن جا پنجره کوچک سلول‌ات در بالا بود، جائی دور از دسترس، و نور سلول‌ات از چراغ ضعیفی می‌تابید که در محفظه‌ای بالای در، در دیواری بین سلول و راهرو نصب کرده بودند. به هم سلولی‌هایم نگاهی کردم. روحانی خلع لباس شده‌ای که مامور ساواک بوده و قیافه‌اش به رمال‌ها و قاری‌های قبرستان بیشتر می‌خورد. گویا در جزیره خارگ، محل سکونتش، کار خبرنگاری هم می‌کرده. امیدوار بود برادران از گناهش می‌گذرند و زود آزاد می‌شود. از سر و وضعش پیدا بود در این مدت بساطی برای خودش در این سلول پهن کرده است. بقیه بازداشتی‌ها سرباز و درجه‌دار ارتش بودند. و همه از دم وحشت زده. همان روز فهمیدم کمپلو جائی است که زندانی‌ها را فقط برای تیرباران شدن می‌آورند.

تاریک نشده بود که مرا به بازجوئی بردند. همان که برای دستگیریم آمده بود با یک ورقه بازجوئی آمد سراغم و مرا با خودش برد به اتاقی و خواست که به پرسش‌هایش جواب بدهم. به او گفتم تا وقتی حکم دادستانی را نبینم به هیچ پرسشی جواب نخواهم داد. گفت دارند. اما نشانم نداد. و شروع کرد به پرسیدن.

- منوچهر شفیعی را از کی می‌شناسید؟

با دیدن عکس‌ها برایم روشن بود که می‌خواهند مرا به کسی وصل کنند که قربانی پیوندش با من شده بود.

گفتم: خنده دار است سئوال. فکر می‌کنم می‌دانید که من دوسالی از زندانم را در زمان شاه در زندان عادی حبس بودم. منوچهر یکی از صدها زندانی عادی بود که با آنها حبس کشیدم.

- با او کار سیاسی هم می‌کردید؟

گفتم: چون پرسش خنده‌داری است جواب نمی‌دهم.

گفت: چه جواب بدهی و چه جواب ندهی، به هرحال بدان که منوچهر شفیعی به خاطر تیراندازی به طرف مردم و قتل دو پاسدار اعدام شده. و ما از او اعتراف داریم که اینکار به دستور تو بوده و تو به او اسلحه‌ی ساخت چکسلواکی داده‌ای. به خانواده‌ات هم جریان را گفته‌ایم. چند ساعتی وقت داری که وصیت نامه‌ات را بنویسی!
این را گفت و کاغذهایش را جمع کرد و رفت.

با رفتن او من کاغذی نوشتم و اعلام اعتصاب غذا کردم.

شب را تمام وقت بیدار بودم. نه از ترس که نصف شب پیدایشان بشود.. ماجرای تلخ منوچهر بود که ذهنم را مشغول می‌کرد و نیز دیدن آدم‌های دور و برم که منتظر مرگ بودند. ترس بیشتر در پیرامونم بود، در دور و برم، تا در درونم.

روز بعد یکی دو ساعتی مانده به غروب، توی سلول پخش شد می‌خواهند چند نفری را تیرباران کنند. این فکر با گذاشتن چند لنگه در شکسته جلو پنجره‌ها به مرحله یقین رسید. ماموران با ابراز لطف به زندانی‌ها این لنگه درها را می‌گذاشتند جلو پنجره‌ها که برای زندانی‌های محکوم به اعدام درون اتاق‌ها کابوس نسازند. اما همین لطف مضحک را هم درست انجام نمی‌دادند. لنگه درها را طوری کنار هم می‌گذاشتند که زندانی بی‌زحمت سر کج کردن به راحتی می‌توانست از لای آنها صحنه بیرون را بطور کامل تماشا کند.

درجه‌دارهائی که متهم بودند به طرف مردم در تظاهرات آتش گشوده‌اند، نمی‌توانستند آرام بگیرند. شروع کردند به راه رفتن در اتاق و بلند بلند از خدا و رسول خدا می‌خواستند به کمکشان بیاید. با شنیدن هر صدای پائی در راهرو، سکوت، سکوتی مرگبار توی سلول حاکم می‌شد. صدا که قطع می‌شد، می‌نشستند روی زمین و قران‌های کوچک جیبی‌شان را درمی‌آوردند و بلند بلند باهم قران می‌خواندند. سمفونی حزن انگیزی که هربار با صدای پائی قطع می‌شد.

آخوند ساواکی هم که سعی داشت روحیه‌اش را حفظ کند به لکنت افتاده بود. جوان ساواکی از روی سجاده‌اش طوری به من نگاه می‌کرد که انگار ورقه‌ی آزادیش در دست‌های من است. چشم‌هایش حالت رقت انگیزی یافته بود. با برخاستن سر و صدایی در پشت پنجره معلوم شد اولین محکوم را آورده‌اند.

همه هجوم بردند به سمت پنجره. من برای این که شاهد صحنه تیرباران نباشم روی پتویم دراز کشیدم و دست روی چشم‌هایم گذاشتم. هم اتاقی‌های من اما همه از دم چسبیده بودند به دو پنجره که کوچکترین صحنه را از دست ندهند.

دراز کشیدنم روی پتو بی‌فایده بود. زیرا با تعقیب صدای تماشاچیان توی اتاق، می‌توانستم به روشنی آنچه را که بیرون می‌گذشت ببینم. عین آن که گزارش مسابقه فوتبالی را به هم می‌دهند، جزء به جزء لحظات حادثه را گزارش می‌دادند.

- آها. آوردنش.

- یک خانم است.

- آره خانم است. گفته بودند امروز، روز تیرباران کردن جنده‌هاست.

- فراموش کرده بودیم ها. ( صدای یکی دو خنده از خوشحالی)

- آه چقدر چاقه! حتماٌ خانم رئیس بوده( این آخری را آخوند ساواکی گفت. با خنده‌ای چندش آور)

- بستنش به درخت؟

- نه هنوز نبستنش. انگار طناب کوتاه است. (صدای الله اکبر در پشت پنجره)

- نه تمام شد. دیگر بستنش. صدای الله اکبر به همین خاطر بود.

- آخ. بیچاره دارد می‌نالد.

- مگر می‌شنوی؟

- آره. لباش را نگاه کن!

- در همان لباس معمولی خودش هم هست.

- ببین! ببین! پایش را هم بسته‌اند. واقعاٌ حیف نیست به همان درختی که این خانم رئیس را بسته‌اند، سرهنگ... فرمانده لشکرمان را هم ببندند.( این را یکی از درجه‌دارها داشت می‌گفت.)

در سلول بغلی ما سرهنگی بود که از زندان برای اعدام به اینجا منتقلش کرده بودند.
- عقب کشیدند. خوب است باز چشم‌هایش را بسته‌اند.

- اما اصلاٌ تکان نمی‌خورد. شاید هم مرده است.

- هرکس دیگر جای او بود در همان دقیقه اول می‌مُرد!

- ببین! ببین! نشستند روی زمین که شلیک کنند.

- بیا ببین! آن پسرک کوچک را می‌بینی؟ همان که برایم غذا می‌آورد. می‌بینیش. جزو جوخه اعدام است. خودش به من گفته بود، اما من باور نمی‌کردم.

- (صدای یک تف. بعد صدای الله اکبر در پشت پنجره. بعد چند بار صدای شلیک)
- دیدی نمرده؟ خم شده. ممکن است درخت را بیاندازه با تنش( صدای همان خنده چندش آور) نه. نمرده.( صدای الله اکبر. و باز صدای شلیک)

- چاقه. با یک رگبار تمام نمی‌کند. خوب یکی برود جلو و کار را تمام کند.
- آه! یکی رفت. ( صدای یک تک تیر. سکوت)

سکوت تا ربع ساعت. سکوت مرگ. و باز صدای پا و هجوم آنها به پشت پنجره.
چه می‌خواستند ببینند؟ این چه اشتیاقی بود در وجودشان، وقتی ترس از مرگ در مهره‌های پشت یک به یکشان زوزه می‌کشید؟

در همان چند هفته‌ای که آنجا بودم شاهد حادثه‌ای دیگر هم بودم. یک شب، ساعتی بعد از خاموش شدن صدای تیرباران‌های توی حیاط و سکوت مرگباری که بر اتاق حکم‌فرما شده بود، یکباره در باز شد و جوانی را که موهای بلند و ریخت و قیافه‌‌ای هیپی‌وار داشت، آش و لاش، پرتاب کردند توی اتاق. هرکس بنا به وضع و حالش به پرستاری از او برخاست. حالش که جا آمد و خودش را معرفی کرد همه جا خوردند. از همه بیشتر، من.

او پسرِ کیاوش، دبیر ادبیات دبیرستان‌های امیر کبیر و فرخی در سالهای ۱۳۳۷ تا ۱۳۴۰ در آبادان بود. البته آنوقت‌ها اسمش سید عربی بود. دبیری که به دلیل بیان مهربان و صمیمی‌ و دفاعش از محرومان و ستمدیدگان جامعه حرمتی عمیق بین ما دانش‌آموزان داشت. کلاس‌های درسش همیشه شلوغ بود. روزی یکی از نامه‌های خودش را که به برادرش نوشته بود سر کلاس انشاء برایمان خواند. در آن نامه به برادرش که گویا شغل آب و نان داری پیدا کرده بود، هشدار می‌داد فراموش نکند روزهای کودکی‌شان را که آرزوی داشتن یک مداد رنگی داشتند و وقتی موفق به داشتن آن شدند چه جور شب‌ها در آغوشش می‌گرفتند و تا صبح به عشق داشتن آن نمی‌خوابیدند. صدای گرم او و موضوع این نامه برای مدت‌ها ورد زبان ما در آن سال‌ها بود. سید عربی که اسمش را به کیاوش تغییر داده بود بعد از انقلاب برای خودش کاره‌ای شده بود. در زندان کمپلو زندانیان هم سلولم با وحشت اسم او را می‌بردند. به نقل از آن‌ها گویا علاقه فراوانی داشت که خودش تیر خلاص به محکومان به مرگ را بزند. به همین دلیل هر غروب که پیدایش می‌شد در زندان و یا به بندها سر می‌زد، زندانیان به وحشت می‌افتادند.

پسرش برای ما گفت چون از سازمان‌ها و گروه‌های چپ هواداری می‌کند و روش پدرش را در زندگی قبول ندارد، پدرش دستور بازداشت و شکنجه او را داده تا او را سر عقل بیاورند. کیاوش بعدها وکیل مجلس شد.

با شنیدن این حرف‌ها از زبان او، دیدم انقلاب ما انگار برگردان دیگری هم داشته است. اگر از یک سو، تیپا خورده‌ای در جامعه مثل منوچهر، چشمش بسوی مهربانی و دوستی گشوده می‌شود، از سوئی دیگر دبیر ادبیاتی هم، پسرکُش می‌شود.

اوترخت سال ۱۹۹۸




نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد