بوکتاک – این کتاب کمحجم بیش از سی سال پیش منتشر شده است. اما اکنون رمان
«من، که مردان را نمیشناختم» اثر نویسنده بلژیکی
ژاکلین هارپمن، در شبکههای اجتماعی به پدیدهای جهانی بدل شده و از آن به عنوان یک دیستوپیای فمینیستی یاد میشود.
لحظهای که انسان از یک اثر هنری عمیقاً متأثر میشود و در آن به شکلی پیشبینینشده خود را بازمیشناسد، از پرقدرتترین تجربههای زیباشناختی است. لذت این تجربه زمانی دوچندان میشود که توصیهای غیرمنتظره ما را به چنین اثری برساند.
آنچه زمانی کشفی تصادفی بود، امروز در تیکتاک به «هایپ» تبدیل میشود. همانگونه که برای رمان تازه کشفشده
«من، که مردان را نمیشناختم» نوشته نویسنده و روانکاو بلژیکی ژاکلین هارپمن رخ داده است؛ رمانی که در سال ۱۹۹۵ منتشر شد و اکنون به موفقیتی بینالمللی در بازار کتاب بدل شده است. در فضای مجازی، این کتاب با
«سرگذشت ندیمه» مارگارت اتوود مقایسه میشود و از آن به عنوان یک دیستوپیای فمینیستی نام میبرند. اما آیا واقعاً چنین است؟
«من، که مردان را نمیشناختم» پرسشهای بنیادینی را در ۲۱۵ صفحه مطرح میکند: چگونه «من» شکل میگیرد؟ احساسات و اشیا چه ارزشی دارند؟ جامعه چیست؟
خلاصه داستان ساده است. راوی اول شخص، که نامی ندارد، در پایان عمرش داستان زندگی خود را مینویسد. او در کودکی همراه با ۳۹ زن دیگر در زندانی زیرزمینی محبوس بوده است؛ فضایی بدون حریم خصوصی، تحت مراقبت مردانی شلاق به دست که مانع تماس زنان با یکدیگر یا خودکشی آنان میشوند. هیچکس نمیداند چه اتفاقی افتاده است. زنان تنها به شکلی مبهم از «فاجعهای بزرگ» سخن میگویند. اما «کوچولو»، نامی که به راوی دادهاند، هیچ خاطرهای ندارد. او نمیداند زندگی بیرون از زندان چگونه بوده و کسی نیز چیزی برایش توضیح نمیدهد.
روزی، زنان بر اثر تصادفی غیرمنتظره موفق به فرار میشوند و خود را در جهانی مییابند که حتی نمیدانند آیا بر روی زمین قرار دارد یا نه. چشماندازهایی خشک و بیروح، بدون انسان و حیوان. زنان دچار ترس میشوند، اما «کوچولو» هیچ هراسی ندارد؛ زیرا دنیای دیگری برای مقایسه در ذهن ندارد.
آنها در جستوجوهای خود زندانهای دیگری مییابند؛ هر بار با چهل زندانی، زن یا مرد، اما بیهیچ توضیحی. سرانجام راوی آخرین بازمانده نوع خود خواهد بود.
در سال ۲۰۲۲، انتشارات کوچک آمریکایی
Transit Books نسخه جدیدی از این اثر منتشر کرد. این رمان پیشتر با عنوان «رازهای سکوت» عرضه شده بود، اما انتشار دوباره آن با عنوان جدید
I, Who Have Never Known Men» » موجی از استقبال به راه انداخت و صدها هزار نسخه از آن به فروش رفت.
اگرچه تیکتاک با هشتگ
BookTok به فضایی برای گفتوگوی میلیونها کاربر درباره کتاب تبدیل شده است، اما معمولاً ژانرهای محبوب آن عاشقانه، فانتزی و «نیو ادالت» هستند؛ آثاری با روایتهایی ساده و الگوهای آشنا که خواننده پیشاپیش میداند چه انتظاری باید داشته باشد.
اما هیچیک از این ویژگیها درباره «من، که مردان را نمیشناختم» صدق نمیکند.
برخی کاربران میپرسند: آیا این یک رمان وحشت است؟ یکی از کاربران ردیت نوشته است:
«این ترس ناشی از شوکهای ناگهانی نیست، بلکه ترسی است که به تدریج درمییابی با تو چیزی درست نیست.»
هیچ صحنه وحشتآوری در کار نیست؛ بلکه وحشت از آن است که آهستهآهسته بفهمی چیزی در وجودت مختل شده است.
کاربری دیگر مینویسد:
«انسان آن نومیدی خفهکنندهای را احساس میکند که همچون باری سنگین بر دوش او افتاده است.»
و بارها و بارها یک واژه تکرار میشود:
تنهایی.
بیمعنایی هستی، احساس انزوا و تنهایی حتی در دل جامعه، موضوعاتی هستند که نسل Z نیز آنها را تجربه میکند. از زمانی که وعده قدیمیِ «فرزندان زندگی بهتری از والدین خود خواهند داشت» دیگر تحققپذیر نیست، و خبرهای جنگ و افول دموکراسی همهجا حاضر شدهاند، و همهگیری کرونا ابعاد بیسابقهای از تنهایی را به وجود آورده است، روایتهای دیستوپیایی بیش از پیش برای جوانان جذاب شدهاند؛ همانند «من، که مردان را نمیشناختم».
موفقیت هارپمن را میتوان با موج استقبال تیکتاک از
«مسخ» کافکا یا
«شبهای سپید» داستایفسکی مقایسه کرد. وجه مشترک این آثار، کوتاهی آنهاست. «شبهای سپید» تنها حدود ۸۰ صفحه دارد، یعنی کسری از حجم رمانهایی مانند «جنایت و مکافات». جالب آنکه راوی بینام هارپمن نیز این کتاب را در آپارتمان زیرزمینیای مییابد که بعدها آخرین خانهاش میشود.
رمان هارپمن نیز کوتاه است و با روح زمانه امروز سازگار. نوعی «محتوای لقمهای» اما با کالری فرهنگی بالا. خواندن چنین کتابهایی نوعی نشان تمایز فرهنگی محسوب میشود؛ پدیدهای که البته مختص عصر اینترنت نیست. بگو چه میخوانی و چه میشناسی، تا بگویم که هستی.
اما آنچه جالبتر است، سازوکار پشت این پدیده است: تداعی آثار دیگر و پیامدهایی که منطق جدید بازار کتاب، مبتنی بر هشتگها، به همراه آورده است. برچسبهایی که گاه ارتباط چندانی با خود کتاب ندارند.
هارپمن در «من، که مردان را نمیشناختم» ارجاعات متعددی را در هم میآمیزد. در هر زندان چهل زندانی حضور دارند؛ عددی از کتابمقدس. خود فاجعه و توضیحناپذیری آن نیز یادآور مجازاتهای عهد عتیق است. اما برخلاف روایتهای مبتنی بر داستان ایوب، اینجا مسئله عدل الهی مطرح نمیشود. راوی که از طریق زنان دیگر درباره خدا شنیده است، سرانجام چنین نتیجه میگیرد:
«بشریتی که حتی نمیدانم واقعاً به آن تعلق دارم یا نه، باید تخیلی بسیار شکوفا داشته است!»
برخی کاربران اینترنت به تمثیل غار افلاطون اشاره میکنند. اما پژوهشگر ادبیات بلژیکی، کاترین روندو، در مقالهای در سال ۲۰۲۱ این مقایسه را نادرست دانسته، زیرا راوی حتی در زندان نیز توانایی اندیشیدن مستقل را دارد.
شاید همین سازوکار ــ خواندن، انتشار سریع یک تداعی و سپس استقلال یافتن آن در شبکههای اجتماعی ــ یکی از دلایلی باشد که باعث شده این کتاب با برچسب «دیستوپیای فمینیستی» شناخته شود.
در آغاز داستان، زنان در زیرزمین زندانیاند و نگهبانان مرد هستند؛ پس فوراً نتیجه گرفته میشود: «پدرسالاری.»
مشخص نیست این سیاره زمین است یا نه؛ پس: «علمی ـ تخیلی.»
چه کسی درباره پدرسالاری و دیستوپیا نوشته بود؟ مارگارت اتوود.
اما اگر دقیقتر بخوانیم، درمییابیم که «من، که مردان را نمیشناختم» نه درباره پدرسالاری است، نه درباره نظامهای اجتماعی و نه درباره طبقات.
تمرکز کتاب چیز دیگری است.
میتوان گفت:
فمینیسم؟ نه، بیشتر اگزیستانسیالیسم.
شرایط آغازین داستان ــ فاجعهای ناشناخته، بازماندگانی اندک و جهانی تهی ــ بستری است برای تأملی درباره معنای هستی، تنهایی، حافظه، هویت و امکان انسان بودن. این رمان بیش از آنکه درباره ستم ساختاری باشد، درباره مواجهه انسان با خلأ، بیمعنایی و تلاش برای یافتن معنایی برای زیستن است.
به نقل از هفتهنامه اشپیگل شماره 26 / 2026